۱۳۹۶ شهریور ۱۵, چهارشنبه

1- بر این گمان بودیم که با خرید خانه، همه متوجه هستند که ما خیلی درگیر قسط هستیم و فشار مالی و کاری زیاد است و قطعا دست از سرمان برای بچه دار شدن برمیدارند. و خب، گمانمان اشتباه بود و الان همه میپرسند که خانه هم که خریدید دیگر منتظر چه هستید؟ یک بار نزدیک بود به یکی جواب بدهم منتظر امر شما :))) خوشبختانه به موقع جلوی زبانم را گرفتم.
 
2- بچه دار شدن، درست مثل ازدواج، اتفاق خوبیست. اتفاق بسیار بسیار فوق العاده ایست. بهترین است حتی. و عقیده دارم که دقیقا مثل ازدواج، هیچ لزومی در انجامش وجود ندارد. مثل ازدواج، عشق عمیق برای افتادن در راهش لازم است و باز مثل ازدواج، عشق به تنهایی کافی نیست و مقدار خوبی منطق و فکر و برنامه ریزی هم باید چاشنی اش شود. اما... یک تفاوت اساسی با ازدواج دارد: برگشت پذیر نیست. ازدواج حداقل روی کاغذ برگشت پذیر است. اگر پشیمانی داشت، اگر سختی داشت، اگر مشکل داشت، راهی هست. درست است حداقل عوارض روحی اش آدم را مدت ها گرفتار نگه میدارد، اما به هر حال راهی هست که دیگر یک همسر نباشی، دیگر متاهل نباشی. اما بچه دار شدن، برگشت پذیر نیست. مادر که بشوی، پدر که بشوی، دیگر هستی. چیزی درونت تغییر میکند که هرگز نمیتوانی از تنت و روحت جدایش کنی. ماهیت شخص تغییر میکند. درست مثل متولد شدن است. آدم یا میاید، یا نمیاید. اگر نمیاید که خب نیامده و آب از آب هم تکان نخورده. اگر آمده اما، حتی اگر بلافاصله برود، نمیشود همان یک لحظه بودنش را نادیده گرفت. یک شخص، یک موجود، یک انسان آمده. رفتنش باعث فراموش کردن آمدنش نمیشود. پدر/مادر شدن هم همین است. بازگشت/انکار پذیر نیست. یک تفاوت دیگر هم با ازدواج دارد. ازدواج، همراهی دارد. دلتنگی دارد. هماهنگی دارد. دلبستگی دارد. وابستگی اما نه. مادر/پدر شدن اما، بالاترین درجه ی وابستگی است. وابستگی دوجانبه و غیرقابل حذف. حتی میل به حذف هم درش نیست. نمیتوانم بپذیرم که اینقدر وابسته باشم یا وابسته ام باشند. از وابستگی گریزانم. از وابستگی مادرم به خودم گریزانم. و میبینم که عدم وابستگی ام به او گاهی میرنجاندش. دلتنگش میکند. نمیخواهم این اتفاق دوباره تکرار شود.

3- هرگز جذب بچه ها نشده ام. یک بچه گربه قلبم را می لرزاند. بچه ی جوجه تیغی قند در دلم آب میکند. اما یک بچه، بچه انسان؟ از سایز خاصی کوچکتر که هستند بله، حرکات ناخودآگاهشان جذبم میکند. بزرگتر که میشوند، افسونشان ناپدید میشود. یک چیز دیگر هم هست. گربه ها جذبم میکنند. گربه سانان، خرس ها، سنجاب... سگ نه! از این همه وفاداری و فهم و شعورش حالم بد میشود. ناراحت میشوم میبینم خودش را برای محبت کردن و محبت دیدن میکشد. گربه ها به آدم ها شبیه ترند. تکلیفشان با خودشان معلوم است. وابسته ات نمیشوند باهات خوبند و اگر چپ بهشان نگاه کنی میروند. خیلی باهاشان همذات پنداری میکنم. با سگ ها اما نه. خیلی والد/فرزند طوری است رابطه شان با آدم. هستند، همیشه و تحت هر شرایطی هستند. من؟ آدم بودن تحت هر شرایطی نیستم! هرگز نبوده ام! یک بار این مثال ها را برای دوستم گفتم، ناراحت شد. خیلی جدی گفت حرف زدنت درباره بچه آدم و مقایسه اش با سگ و گربه را هرگز جلوی دیگران نگو. توهین آمیز است! من چرا اهانتی درش نمیبینم؟ دارم خودم را توصیف میکنم. همین!

4- راستش مادر خوبی میشوم. اما از آنها خواهم بود که حل میشوم. ذوب میشوم. چیزی از خودم نخواهد ماند. و نمیخواهم این اتفاق بیفتد. میدانم، میشناسم خودم را. از عشقش میمیرم. بیچاره میکنم خودم را.

5- قرار شد سال آینده یک بار برای همیشه درباره اش فکر کنیم. احسان متاسفانه اهل حرف زدن از احساساتش – به جز احساسش نسبت به من-  نیست. من با کشف و شهود باید از محتویات قلب و روحش سردربیاورم. میگوید مطلقا دلش بچه نمیخواهد. اما واکنشش نسبت به بچه های اطرافیان... شگفت انگیز است. همه مبهوتش میشوند. میداند با بچه در هر سنی چه کند. دیگران با ایما و اشاره به هم نشانش میدهند و با تعجب به من میگویند: مطمئنی بچه نمیخواهد؟ و او با خنده میگوید بچه عالیه تا وقتی مال خودمون نباشه.

6- بارها این جمله را از دیگران شنیده ام که وجود فرزند لازمه ی ازدواج است/هیچ زندگی کامل نیست تا بچه توش نباشه/تا بچه نباشه خانواده مفهوم نداره... این آخری دلم را خیلی میشکند. در جواب کسی که پرسید پس کی خانواده میشید گفتم ما خانواده هستیم. خانواده دو نفری. اگر بچه دار بشویم، فرقش این است که میشویم خانواده سه نفری یا بیشتر. چرا دلم میشکند؟ چون زندگی ام را دوست دارم. مطلقا کمبودی درش نداریم. کلی ایده و کار نکرده و راه نرفته داریم. نه اینکه بچه دار شدن را سدی برای انجامشان ببینیم، مسئله این است که دوست داریم دوتایی ازش لذت ببریم. احساس نمیکنیم باید سه تا باشیم تا خوش بگذرد. دارد خوش میگذرد. حتی چرت زدن ها و تنبلی ها هم دارد خوش میگذرد. قرار است در 40 سالگی حوصله مان سر برود؟ اگر اینطور شود برای ما معنایش ان است که از ابتدا یک جای کار میلنگیده و ما ندیده ایم. دلیلش بچه نداشتن نیست.

7- فرزند قرار نیست چسبی برای ترک ها یا مرهمی برای زخم ها یا دلیلی برای گذران زندگی باشد. دلیل من برای گذران زندگی منم. خود من. اگر خودم برایم کافی نیستم، روزی فرزندم هم کافی نخواهد بود.
 
پی نوشتش در کنایه به خودم میشود اینکه ممکن است 3 ماه دیگر بروم باردار شوم و عکس سونوگرافی آپلود کنم. آدم است دیگر، نظرش تغییر میکند. هان؟


۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۳, شنبه

سردرگمی این روزهایم را نمیفهمم. در موجی از شادی و غم غوطه ورم. خبر ام اس و سرطان و فوت ناگهانی از یک سمت هجوم می آورد و خبر تولد و ازدواج و گرین کارت و خانه خریدن از سوی دیگر. اصلا هم با هم قابل مقایسه نیستند و اصلا هم نمیشود یکی را جای آن یکی به در کرد. یکی از فوبیاهایم شده این که تلفنم زنگ بخورد و بگوید فلانی رفت و چه خوش خیالم که فکر میکنم خونسرد خواهم ماند و شرایط را مدیریت خواهم کرد. به نظرم همه چیز خیلی بی معناست وقتی قرار است یک روز با یک نتیجه آزمایش یا یک آن نتپیدن قلب دنیا بر سرت آوار شود. در مقابلش، به شدت میخواهم زندگی کنم. به شدت به همه امید میدهم و دنبال شادی پراکنی ام. خودم هم نمیدانم منبع امیدم کجاست. راستش حتی در وجودش هم شک دارم. از یک طرف به شادی و عشق مان در خانه مان فکر میکنم و از طرف دیگر به اینکه اگر فردا صبح بیدار نشدم، احسان فراموش نکند قسط همین خانه را آخر هفته پرداخت کند و وسط عزاداری یک وقت بانک خانه را از چنگش درنیاورد.
پشت میزم در آفیس نشسته ام و کار نمیکنم و دلم خیلی زیاد میخواهدش و دارم اینها را مینویسم و گر میگیرم و اشک دیدم را تار میکند.
 دیوانه ام؟ قطعاً، کاملاً، شدیداً!

۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه

نوشتن از پروسه خرید خانه کار سختی بود. نمی دانم چرا ولی احساس میکردم اگر درباره اش بنویسم یا با کسی صحبت کنم هیچ چیز درست پیش نخواهد رفت. فقط چند نفر از دوستان  نزدیک در جریان بودند. به علاوه برادر من و خواهر احسان. به پدر و مادرها چیزی نگفتیم. دور بودند و بیخود نگران میشدند و کاری ازشان برنمی امد و با تلفن های پر سوال و جواب کلافه میشدیم و نگرانیشان به ما منتقل میشد. در نتیجه چند ساعت بعد از نوشتن قول نامه و پرداخت مبالغ هنگفتی پول و دادن چند چک به مبالغ هنگفت تری برای روزهای بعدش، وقتی خیالمان راحت شد که گویا شب اول ژانویه جدی جدی خانه خریده ایم، زنگ زدیم به خانواده ها و شوکه شدن ها و بغض و شادیشان را پذیرا شدیم. شب جالبی بود خلاصه.
در توصیف 3 ماه قبل از پیدا کردن خانه این را بگویم که مایلم معماران، بانک ها، مشاورین املاک و سازندگان را بشورم و بسابم! 3 ماه در منطقه محدودی (بهار و سهروردی) دنبال خانه گشتیم. گزینه های بسیار زیاد و غیر قابل تحمل. آنهایی که روی کاغذ توی ذوق نمیزند را از بیرون میدیدم. اگر حال را بد نمیکرد داخلش را هم میدیدیم. با این اوصاف بیش از 30 خانه دیدیم. کوچکترین مشکلاتشان سایز بد فضاها بود. مثلا اتاق خواب 5 در 2 متر. با اعلام طرح بانک مسکن برای کاهش سود وام، قیمت ها بالا رفت. طوری که ما رسما 80میلیون ظرف 3 ماه به بودجه مان افزودیم (این یعنی مقروض شدن نه پولدار شدن!). واحدهای کوچک (یعنی زیر 90 متر) همه در سمت شمال ساختمان قرار دارند. یعنی شما فقط اگر 600 میلیون به بالا دارید میتوانید نور مستقیم هم داشته باشید. سازندگان محترم لطف میکنند و واحدی را میخواهند به شما بفروشند که بعدش کشف میکنید از مالک زمین اصلی کش رفته و سرش دعواست. بنگاه های املاک هم زحمت امدن با شما را به خودشان نمی دهند و بسیار هم کم هوش هستند. در تمام گرینه هایی که دیدیم، فقط همین تا حدی رضایتمان را جلب کرد. منهای نور جنوب البته که فدایش کردیم. بگذریم. برویم سراغ قسمتهای خوب ماجرا.
یک هفته بعد از بستن قرارداد اسباب کشی کردیم و خدا را شکر هنوز داریم تاوان 5 سال خوش نشینی زیر نظر صاحب خانه مهربان و خوش قلب را میدهیم. کلا اولین تجربه اسباب کشی ما دوتا بود. 5 سال پیش همین موقع ها از خانه مجردی و خوابگاه هر کداممان فقط دوتا چمدان و دوتا جعبه و چند وسیله خرده ریز برای زندگی جدید با خودمان به خانه اورده بودیم و وسایل را هم که ظرف 2 ماه زمان تا عروسی کم کم خریده بودیم و در خانه جا داده بودیم و تازه تا 2 ماه بعد از عروسی هم خوشدلانه ادامه داشت. در کودکی من یک بار و احسان دو بار اسباب کشی (شما بخوانید بازی) کرده بودیم و در نتیجه کلا نمی دانستیم اسباب کشی یعنی چه و فکر می¬کردیم با کم نگهداشتن وسایل خانه و برنامه ریزی روی کاغذ و از یک ماه زودتر 10 تا جعبه پیچیدن تبدیل به هلو میشود. که البته کاکتوس بود! این10 روز اخیر انقدر از اسباب کشی حرف زده ایم که اطرافیان را کلافه کرده ایم. همه بهمان میگویند که اگر مثل ما صاحبخانه جلاد داشتید و هر سال جا به جا شده بودید الان برایتان راحت تر بود. کدامش را بیشتر دوست داشتید؟ مسلما همین شرایط کنونی را.
از خوش قلبی و مهربانی خانم و آقای صاحب خانه مان همین را بگویم که وقتی زنگ زدم بهشان بگویم که اگر برایشان مقدور است 1 هفته زودتر از پایان قرارداد ودیعه را پس بدهند چون برای پرداخت پول خرید خانه لازمش داریم، خانم از خوشحالی تقریبا جیغ کشید و کلی تبریک گفت و گفت که 4 سال پیش موقع اولین تمدید قرارداد، همسرش بهش گفته که بگذاریم این زوج انقدر اینجا بمانند که خانه بخرند و حالا خوشحال بودند که این اتفاق افتاده بود. با کلی آرزوی خوشبختی و خیر و برکت بدرقه مان کردند. به خودشان هم این را گفتم که واقعا آرزو میکنم اگر روزی بیش از یک خانه داشتم و خواستم اجاره اش بدهم، صاحب خانه ای مثل آنها باشم و مستاجرم همین احساس من را نسبت بهشان داشته باشد.
قسمت قشنگ دیگر ماجرا خداحافظی با اهالی ساختمان بود. به صورت کلی ما اهالی ساختمانمان را خیلی دوست داشتیم. همه بسیار منظم و با دیسیپلین و محترم و مهربان و خوش رو بودند. هزینه ها به موقع پرداخت میشد. قوانین رعایت میشد. بچه ها بسیار مودب بودند. پسر 11 ساله یکیشان در آسانسور را برای من نگه میداشت. دختر کوچولوی دیگری تعارف میکرد که اول ما برویم داخل. آقای مسن کمکان ماشین هل میداد. خانم جوان سوغات جنوب میاورد. کلا از همسایگی با همه 21 واحد راضی بودیم. با هیچ کدام رفت و آمد نداشتیم. اما سلام و احوالپرسی های دلپذیری همیشه در جریان بود و از احوال هم با خبر بودیم و اتفاقا با 2-3 تایشان خیلی مایل به معاشرت هم بودیم اما به دلیل تفاوت ساعات کاری و غیر کاری و ماموریت و ... هیچ وقت امکانش مهیا نشد. فکر میکردیم برای آنها ما دوتا جوان آرام و خاموشیم که ازمان راضی هستند و بودن یا نبودنمان هم خیلی مهم نیست. تا اینکه از چند روز قبل از اسباب کشی اصلی چندتایشان متوجه رفت و آمد ما با جعبه و جارو شدند و پرسیدند و ... واکنششان با ناراحتی شدید این بودکه واییی.. نههه... چرا دارید میرید؟ بعد یهو میپرسیدند خونه خریدید؟ و در جواب بله ی ما از خوشحالی دست میزدند و کلی تبریک و آرزوهای خوب و ... روز اسباب کشی بعضی امدند پیشنهاد کمک دادند و اخر شب که رفتیم با چندتایشان خداحافظی کنیم با برخوردهای بسیاااار گرم مواجه شدیم طوری که من اشکم درآمد. همه گفتند شما خیلی زوج دوست داشتنی ای بودید و از رفتنتان خیلی ناراحتیم و وقتی میفهمیدند که دوتا کوچه بالاتریم با ذوق میگفتند که پس میبینیم همو. یکیشان حتی تشکر کرد از اینکه برای خداحافظی رفته ایم و گفت در تمام این سالها هیچ کس چنین کاری نکرده بود! تازه شماره تلفن رد و بدل کردیم و بوس و بغل بود که رد و بدل میشد. با کسانی که حتی در این 5 سال دست هم باهاشان نداده بودیم. تجربه جالبی بود. شادی رفتن به خانه خودمان با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. اما دل کندن از این خانه و ساکنانش واقعا سخت بود و بابتش خوشحال و شکرگزارم. اهالی ساختمان جدید هم تا این لحظه بسیار خوب بوده اند. بدون اینکه بخواهند پرس و جویی کنند در همه زمینه ها پیشنهاد کمک دادند و خوش آمد گفتند و راهنمایی کردند و... تا این لحظه دوستشان دارم و احساسم بهم میگوید که قرار است سالهای دلپذیری را در کنارشان سپری کنیم.
پی نوشت:
1- استثنائا (همینطوری مینویسنش؟) سازنده و مشاور املاکی که باهاشان معامله کردیم، بسیار انسان و معقول و با اخلاق و حرفه ای از کار درآمدند. جا داره بگم مرسی!
2- در حال نوشتن این متن ناخودآگاه دارم به پرده ها که هنوز نصبشان نکرده ایم و کمد دیواری ای که هنوز طبقه بندی نشده و جعبه هایی که هنوز باز نشده اند فکر میکنم و وامی که هنوز نگرفته ایم و استرسش دارد مرا میکشد. برای این آخری دعا کنید لطفا.


۱۳۹۵ آبان ۲۶, چهارشنبه

این روزهایم پر شده از نگرانی.
نگرانی وام و قیمت مسکن و زانوی بابا و کلیه مامان و چشم برادر و ... کم بود، این وسط آتش سوزی را فقط کم داشتیم!

فن سرویس بهداشتی درحالی که همه خانواده شیراز بوده اند آتش گرفته و درآمده و افتاده روی سیفون و آن هم سوخته و دود سیاهی از خانه برآمده و اهالی محل آتش نشان خبر کرده اند و کلید را از همسایه و دوست پدرم گرفته اند و رفته اند داخل و خاموشش کرده اند و فردایش برادر از شیراز برگشته و با خانه ای غرق دوده رو به رو شده. فرش ها را داده قالی شویی و شروع کرده به تمیز کردن خانه و کم آورده و نمی داند چه کند. نتیجه اش این است که آخر هفته می روم بوشهر که قبل از برگشتنشان تمیزش کنیم و سر و سامان بگیرد. وحید به مامان و بابا نگفته عمق فاجعه در چه حد است و گفته تمیزتر از آن است که فکرش را بکنید. قرار هم نیست بدانند چه وضعیست. و قرار هم نیست بدانند من هم دارم از تهران میروم خانه. کلا قرار است بگذاریم خوش و خرم به دکتربازی هایشان در شیراز برسند. اتفاق ترسناک دیگرش این است که شبی که وحید راه می افتد از شیراز، اول لازم میشود با دوستش که همسفرش بود بروند شام بخورند. هر دو کارتش کار نمی کند و میسوزد. بعد که دوستش بعد از دو بار خطای سیستم پول را پرداخت میکند حرکت میکنند. در راه وسط جاده کازرون ماشین نو و اتوماتیک ناگهان قاطی میکند و خاموش می شود و شرایط طوری میشود که یدک کش خبر میکنند و 2 ساعت در سرمای جان سوز نیمه شب جاده کازرون سر میکنند تا بالاخره یدک کش برشان می گرداند شیراز. در شیراز هر دو کارت دوستش هم مشکل پیدا میکند و خلاصه نیمه شبی با دوست دیگری تماس میگیرد و او برایشان پول جا به جا میکند و آخرش ساعت 3 و نیم صبح بالاخره با تاکسی دربست از ترمینال شیراز حرکت میکنند به سمت بوشهر. به قول خودش مشخصاً همه  شیاطین کائنات رویشان متمرکز شده بودند. اصلا انگار آن دو روز هستی کمر همت به نابودی خانه و خانواده من بسته بود!

خلاصه که دیدم طفلک برادر عزیزتر از جان تنهایی از عهده اش برنمی اید. خصوصا که چشمش هم مشکل دارد. ماجرای چشمش هم آخر احمقانه و حرص درآور است. 1 سال کامل راجع به همه انواع عمل های رفع عیوب انکساری تحقیق کرد. هزارتا مقاله خواند. هزارتا فیلم از عمل ها دید (برادر من خیلی فیزیک دان و مهندس و دانشمند است. حال آدم را خراب میکند) و آخرش به این نتیجه رسید که فمتولیزیک کند که جدای از همه ی مزایایش دوره نقاهتش هم فقط یک روز است. پارسال که اطلاعاتش را به من منتقل کرد، دو ماه بعدش در اسفند رفتم انجامش دادم و خوش و خرم از عینک و لنز خلاص شدم. در واقع بلافاصله بعد از عمل داشتم از دیدن دنیا لذت میبردم و فردایش هم رفتم شر کار. بنده خدا قبل از من میخواست در همین کلینیک نور خودمان انجامش دهد، من بهش گفتم نمی توانی که به فاصله 1 هفته بعد و 1 ماه بعدش بیایی تهران برای معاینه. یا اگر مشکلی داشته باشی و نیاز به معاینه بیشتر باشد مشکل مرخصی و هزینه رفت و آمد را چه میکنی؟ دید منطقی است. پس تصمیم گرفت شیراز عمل کند. زمستان که گذشت و به خاطر تابستان عمل را انداخت به پاییز. رفت شیراز، پیش بهترین دکتر و یکی از بهترین کلینیک های شیراز و کارها را انجام داد و رفت عمل کرد. در همان حین عمل متوجه شد که کاری که برایش انجام دادند فمتو نبوده! از تیغ استفاده شده. فردایش در مطب به دکتر گفت که ماجرا چیست؟ دکتر شوکه شده بود و گفت من نمی دانم! تکنسین ها بر اساس درخواست و پرونده دستگاه را تنظیم میکنند و برای شما لیزیک را تنظیم کردند و من فقط پرونده ات را بابت وضعیت چشمت مطالعه کردم. خلاصه مشخص شد که برادر من 1 و نیم میلیون پول بیشتر داده ولی ناشی از اشتباه دستیار دکتر، به جای فمتو لیزیک، برایش لیزیک را انجام داده اند که حداقل 3 هفته تا حداکثر 3 ماه طول میکشد تا چشمش کامل خوب شود! دکتر با تواضع عذرخواهی کرد و کلینیک هم پول اضافه را برگرداند اما اینها مشکل برادرم را که نیاز داشت 1 روز بعد از عمل سر کار برود را حل نکرد و الان 2 هفته است که در خانه است. شغلش چیست؟ جایی کار میکند که امور شبکه و آی تی هفتاد شرکت ریز و درشت زیر دستش است. به قول خودش برای کار فقط به چشمانش و نوک انگشتانش نیاز دارد که الان یکیش را ندارد. حالا با این چشمان تار، وسط خانه دود گرفته گیر کرده و نمی تواند از پسش بربیاید که حق هم دارد.

پریشب داشتم به وحید میگفتم خوش به حال اینهایی که به خون ریختن جهت دفع بلا عقیده دارند. میروند راحت یک خروس میکشند و یک 5هزار تومانی میگذارند لب تاقچه و ایمان دارند که دیگر اتفاق بدی نمی افتد. اما من مجبورم هوشیار و نگران باقی بمانم و فقط دعا کنم که خدایا لطفا کمی بیشتر هوایمان را داشته باش.


۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

  • نمیخواهم و نمیتوانم مثل هزاران مقاله و بحثی که در رسانه های مختلف وجود دارد، درباره علل طلاق و از هم پاشیدگی خانواده و فساد و خیانت در روابط زن و شوهری و خانوادگی و غیر خانوادگی و غیره داد سخن بدم. که کلش از نظر منِ بی تجربه ی پیراهن پاره نکرده در دو چیز خلاصه میشود: اول: آدم ها خودشان را ، تاکید میکنم که خود خود خودشان را نمیشناسند و در نتیجه نمیدانند از زندگی چه میخواهند و خودشان هم با ارزش هایشان مشکل دارند. دوم: درست فکر کردن و ارزش گذاری را یاد نگرفته ایم. به همین سادگی.
  • چیزی که دارد دیوانه ام میکند موضوعی است که در گوشه ای از حلقه نزدیکان اتفاق افتاده و من نه خودش را میفهمم و نه فیدبک اطرافیان را. برای طرح موضوع لازم است هیستوری 15 ساله یک زندگی را تعریف کنم:
  1.  یک خانم بسیار عزیزی از نزدیکانم (اسمش را بگذاریم گلی خانم)، زنی است بسیار مستقل، خودساخته، رنج کشیده به این معنا که در جوانی (حدود 35 سال پیش) پدر و دو برادر بزرگش را از دست داد و خودش ماند و دو خواهر کوچک و مادرش و خانه ای در ناکجا آباد آن زمان تهران که خوشبختانه مال خودشان بود. خلاصه دیپلم نگرفته درس را رها کرد و سر کار ساده ای رفت و بعدش استخدام رسمی شد و خرج زندگی را در کنار مستمری بسیار ناچیز پدر درآورد و گلیم 4 نفره شان را به سختی از آب بیرون کشید و خواهرها را بزرگ کرد و به خانه بخت فرستاد و خودش هم کنار مادر ماند و کار کرد و بعدها گمان میکنم در حدود 50 سالگی دوباره درس خواند و دیپلمش را هم گرفت و خوش و خرم و ساده و راضی زندگی میگذراندند. حدود 15 سال پیش یکی از همکاران سابقش (اسمش را بگذاریم علی آقا) که حالا جای دیگری کار میکرد خواستگارش شد. ظاهراً سال ها دل در گرو عشقش داشته و انقدر گلی خانم جدی و مستقل و بی تفاوت نسبت به مردجماعت بوده که این بنده خدا جرات مطرح کردن نداشته و اما دیگر طاقت نیاورد و مطرح کرد و  چندین بار جواب خیر شنید و خلاصه آخرش وقتی که گلی خانم که از درستی علی آقای محترم  اطمینان داشت، از میزان عشقش و  و نیک سرشتی خانواده اش هم مطمئن شد و دید که انگار دل خودش هم با ایشان است، بله را گفت و رفتند زیر یک سقف. خوب یادم است که مراسم ازدواجشان ساده ترین و در عین حال شادترین عقدکنانی بود که کل بستگان در عمرشان به یاد دارند. عروس قشنگ ما شرطی گذاشت آن هم اینکه باید در خانه خودش و با مادرش زندگی کنند. آقای داماد هم که البته جای دیگری خانه داشتند، به خاطر مادر قبول کردند و کل این سال ها هم حقیقتاً خوش و خرم زندگی کردند. حدود 10 سال پیش، گلی خانم همت کرد و با پس انداز خودش و یاری دو خواهر شاغلش و مستمری و پس انداز مادر و وام هایی که میدانید، خانه کلنگی کوچکشان را زدند زمین و 4 واحد اپارتمان به نام 4تایشان ساختند که مادر در یک واحد و گلی خانم و علی آقا در واحد دیگری ساکن شدند و دو واحد خواهرها هم که اجاره داده شد و همه به همین منوال زیبا به زندگی ادامه دادند و در تمام این مدت زندگی این زوج، عالی و عاشقانه و مثال زدنی پیش رفت...
  2. عید امسال مثل هر سال به حکم ادب و محبت رفتیم دیدنشان. در راه برگشت، احسان گفت که مطمئن است علی آقا "یک چیزی میزند" و "حرف زدنش و حالت هایش بوهای مشکوکی میداد!" من: "ای بابا عزیز من این بنده خدا همیشه همینطوری بوده از وقتی من یادم میاد! یه کم فرسوده است که اونم به خاطر شغل سختیه که داشته، طبیعیه! هم محاله و هم فکر میکنی اگر روزی چنین چیزی بشه اصلا گلی یک لحظه تحمل میکنه؟ (با خنده) درجا میندازش بیرون!" احسان: "از من گفتن!"
  3. یک ماه پیش از کانال اتفاقی و بی ربطی که فکرش را هم نمیکردم، فهمیدم که بله، علی آقا معتاد، بیکار و آس و پاس است. مدت هاست سر کار نمیرود. دعوا و قهر میکند. گلی خرج زندگی را میدهد و دارد به گلی فشار می آورد که دنگی از آپارتمانی را هیچ سهمی در ساختش نداشته به نام او کند... گویا دایی های گلی خانم خیلی دارند تلاش میکنند که زندگی سامان بگیرد. صحبت، مشاوره... چندبار علی آقا را برده اند سر کارهای مختلف، سفارش های ویژه کرده اند برایش، زیر پر و بالش را گرفته اند که به اوج برگردد دوباره، ولی...
  • جایش نیست و چیز دیگری هم از ماجرا نمیدانم که بخواهم به این بپردازم که چه شده، چه روندی طی شده که زندگی 15 ساله پر شور و عشق و امیدی که در حدود 45 سالگی گلی شکل گرفت، در یک سال گذشته و در آستانه 60 سالگی اش به اینجا رسیده. اما بین همه حواشی و اظهار فضل های اطرافیان، جمله ای از شخصی شنیدم که خیلی ذهنم را مشغول کرده: "کی فکرشو میکرد این مرتیکه اینجوری از آب دربیاد؟"
  • از آب در بیاد؟ چرا تمام هویت و گذشته یک فرد را زیر سوال میبریم؟ به نظرم با هر تئوری ای میشود این ماجرا را تحلیل کرد اما نه با ربط دادنش به ذات شخص! درواقع داریم  ماهیت قبل از ازدواجش را، حتی کودکی اش را هم به چالش میکشیم. نه یک شبه میتوان پست فطرت شد، نه میتوان فطرت پلید را سال ها بدون کمترین نشانه ای پنهان کرد. همه آدم ها زوایای تاریکی در وجودشان دارند، به خدا من هم دارم! اما شرایط... وای از شرایط، وای از درست فکر نکردن، وای از ساده اندیشی... از طرف دیگر، چرا کسی متوجه نیست که وقتی ماجرا را به "اینجوری از آب درآمدن" ربط میدهند، دارند درواقع گلی را متهم میکنند به عدم تشخیص صحیح در 15 سال پیش؟ زن 60 ساله طفلک مثل یک دختر 18 ساله عذاب وجدان پیدا میکند بابت آنکه در 45 سالگی در اوج کمال و بلوغ و سرد و گرم چشیدگی با مردی ازدواج کرده که از اولش آدم اشتباهی بوده. قطعاً نبوده. این آدم اشتباه شده، ولی اشتباهی نبوده. فرضیه ی اشتباه بودنش از ابتدا همه چیز را آوار میکند بر سر گلی خانم. بفهمید این را.
  • چند روز پیش دوباره از موضع بالا و خودخوشبخت بینی شدید و خودپرفکت پنداری مفرط، داشتم فکر میکردم این آمار طلاق زیاد اغلب مربوط است به ازدواج هایی که از اولش اشتباه بوده اند. احتمالاً در ناپختگی افراد سر گرفته اند. با تفاوت های فاحش فرهنگی و مالی شروع شده اند و حتماً با  مشکلات اجتماعی و اقتصادی پیش رفته اند. بعد یاد این ماجرا افتادم و لرزیدم. علی و گلی ناپخته نبودند. دوخانواده بیشتر از این نمیشد از نظر فرهنگ و مال با هم برابر باشند. ارزش های اجتماعی یکسان، بی حاشیگی کامل، وضعیت اقتصادی متناسب با خواسته ها و آرزوها،... همه چیز بی نقص بود. همین الان هم هست حتی!
  • یاد چند جدایی دیگر هم افتادم. از گذشته های 30 ساله تا همین اواخر را مرور کردم. خانم آموزگار و ورزشکاری از خانواده ی محترمی که همسرش بعد از ماه عسل درخواست طلاق داد و معقول جدا شدند چون فهمیدند که مشکلات جنسی اساسی دارد و دوشیزه خانم اصولاً با مرد نمیتواند بخوابد! 30 سال پیش که این اتفاق افتاد احتمالاً حتی کلمه مناسب توصیف تمایلاتش به ایران وارد نشده بود! 20 سال پیش آقای آرشیتکت محترم و بی نظیری بعد از دو سال زندگی معتاد و الکلی شد و ترک نکرد و همسر پزشکش هزاران دلار خرج کرد برای جدایی. 6 سال پیش مرد جوان و تحصیل کرده ای که از 19 سالگی با همسرش دوست بود و بعد از 4 سال دوستی و عاشقی و 2 سال عقد و 5 سال زندگی، به همسرش علناً گفت که دلش میخواهد زنان دیگری را تجربه کند و او هم میتواند همین کار را بکند و همسر عاشق و حقیقتاً باهوشش که دو سال بود با کمک مشاور تلاش میکرد زندگی (به قول خودش 11 ساله) را که حس کرده بود دارد از هم میپاشد سر جا نگه دارد، وقتی مطمئن شد دیگر مردش احساس تعلقی ندارد و فاتحه زندگی خوانده است، با کمک حق طلاقی که داشت، 1 هفته ای جدا شد و رفت خانه پدرش و گفت "سلام. جدا شدم. کمی طول میکشه خانه جدید بخرم. 2 ماهی مهمونتونم"! 5 سال پیش زندگی 20 ساله دیگری که مشکلاتشان فقط بی ثباتی مالی چند سال اخیر بود و پدر خانواده را عصبی کرده بود و مادر خانواده با کمک دخترش دعوا راه میانداخت و بهانه می آورد که مرد عصبی است و آخرش هم با همدستی شریک مرد که پیرزنی میلیونر بود کل زندگی اش را از دستش درآوردند و سکته مغزی کرد در جوانی و سطح زندگی اش از مهمانی های گرنددوکهای اروپایی به انباری 20 متری گالری اجاره ای اش در مونت کارلو نزول پیدا کرد. 1 سال پیش دختر جوانی از خانواده ای محترم با پسر جوانی از خانواده ی محترم دیگری عقد کردند و به 6 ماه نرسیده جدا شدند چون بیشتر به نظر میرسید با مادر پسر ازدواج کرده تا با خود پسر! و ماجراهای دیگری از این قبیل... به جز مورد اول و مورد آخر که سرعت وقوع ماجراها شوکه کننده است و نشانه هایی از خطر پیش از ازدواج بوده و دقت کافی بهشان نشده، 3 ماجرای دیگر از ابتدا اشتباه نبودند. هیچ کدام از آدم ها اشتباهی نبودند. همه عاشق بودند. همه محترم بودند. اما چه شد؟ چه تضمینی وجود دارد که برای هر زندگی ای این اتفاقات رخ ندهد؟
  • طبق معمول نمیتوانم بحث را جمع کنم. ذهنم ناراحت ماجرای گلی و علی است و آشفته ام. اما لازم است به پاراگراف اول خودم برگردم و بگویم که به نظر منِ بی تجربه ی پیراهن پاره نکرده، هیچ قاعده و مدلسازی و فرمولی برای توصیف آنچه که در زندگی مشترک آدم ها میگذرد وجود ندارد. بخت و شانس و توکل و تحقیق و مشاوره و مطالعه و روانشناسی و ... همه شان تا حدی دلیل و دخیل میشوند. اما بقیه اش نمی دانم چیست. روابط آدم ها و شرایط اجتماع، کمپلکس پیچیده را تشکیل میدهد و فقط باعث نگرانی من میشود. امیدوارم با ذهن و احساسی که تلاش میکنیم پویا و روشن نگهشان داریم، بتوان بی خطر و شیرین پیش رفت.

۱۳۹۵ تیر ۸, سه‌شنبه

خانم/آقای پروردگار
ممکنه ازت خواهش کنم که لطفا دست از ناگهانی بردن آدم ها برداری؟
چرا اینقدر صفر و یکی آخر؟
یکی را از 80 تا 95 سالگی توی تخت به شکل جسد زنده نگه میداری و خودش و اطرافیان 60 سال به بالایش را عذاب میدهی دور همی.
یکی دیگر را با تصادف/ سکته قلبی/ سکته مغزی ظرف 30 ثانیه نیست و نابود میکنی و مجمعی از آشفتگان و همیشه در شوک باقی ماندگان را باقی میگذاری.
خدای من، آدم ها تحملش را ندارند.
لطفا کمی ملایم تر باش.
 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

از دیروز نشسته ام و یک بند دارم وبلاگ میخوانم. همه آنهایی را بیش از 4 ماه است نخوانده ام. و باز غرق شدم و بعدش با چشمان خشک و درد گرفته از جا پریدم. از وقتی چشمانم را عمل کردم باید کمی رعایت کنم. همان 8 ساعت کار با کامپیوتر در شرکت واقعا کافی است. موبایل و وبلاگ خوانی را اما نمیشود حذف کرد.
سال پرهیجانی در پیش دارم. معلوم نیست هیجان ها عملی هم بشوند اما تعداد آیتم هایی که باید بهشان فکر کنم انقدر زیاد است که اگر فقط از پس کنترل مغز و احساسم برآیم خودش کلی هنر است.
تصمیم جدی گرفته ام که یک کار هنری به برنامه زندگی ام اضافه کنم. طراحی و ساخت زیورآلات نقره. تا این حد به برنامه نزدیکم که منتظرم دوشنبه بشود و بروم ثبت نام کنم. البته این میان یک فاصله خوب حدوداً 3 میلیونی هم با هدف دارم آن هم بابت لپتاپ است. وایوی قشنگم به فنا رفته و دیگر پرچم سفید را داده بالا و التماس میکند که راحتش کنم. حس یک سوارکار نسبت به اسب زخمی اش را دارم! ولی به نکته ای دست یافتم که کلی باعث خنده خودم شده: پول دادن بابت لپتاپ خیلی سخت است! زمانی که من این زیبا را یک و نیم میلیون خریدم، از نظر تکنولوژی یکی از بهترین ها بود و گران ترین لپتاپ بازار 2 میلیون و 200 بود و از نظرم هیچ مسئله ای نبود و گران نبود و خلاصه راحت بودم با چنین هزینه ای. الان  دارم برای 2 و نیم تا 3 میلیون خودم را رنده میکنم، که تازه نتیجه اش میشود یک سیستم رو به راه معمولی. اما در حالی که به راحتی پولش را بدون برنامه ریزی قبلی میتوانم بپردازم، چیزی بیخ گلویم را گرفته که گران است! سختم است! چرا؟ جواب: پول این را خودم باید بدهم اما پول آن را بابای نازم داده بود :))))  از جوابم غافلگیر شدم! تصورم از خودم این بود که آن زمان خیلی حواسم به شرایط مالی خانواده بوده و همیشه رعایت کرده ام و همیشه مدیریت مالی خوبی داشته ام و همیشه عطش استقلال داشته ام... اما مرور که میکنم میبینم دانشجوی ارشد بودم و سوت زنان و دست در جیب میچرخیدم و جیب اتو-شارژ بود! بی دلیل نبود که مزه آن لپ تاپ آنقدر بهم چسبیده بود! خلاصه که خیلی با خودم مذاکره کردم تا راضی شدم خرج کنم. برای اولین بار در عمرم احساس کردم خسیسم!
ناگفته نماند که داشتن کامپیوتر سرحال هم در یک سال اخیر ضرورت نداشته. خدا پدر موبایل هایمان را بیامرزد که کارمان را برای ارتباط و خرید و بازی راحت کرده اند. از طرفی به هیچ عنوان در خانه کار مهندسی انجام نمیدهم. قبلاً هم گفته ام که یک بخشی از مغزم و سیمهایش را ساعت 5 عصر میگذارم روی میز آفیس و برمیگردم خانه. در این حد این قضیه جدی است که پروژه یک ماهه ای را که خود مدیرعامل با پرداخت خیلی خوب بهم پیشنهاد کرد که در خانه انجام بدهم، رد کردم و گفتم بعد از 5 عصر برای شرکت کار نمیکنم حتی اگر 10 برابر بهم پول بدهید. برای پروژه های شخصی هم که سالی دوبار پیش میآید با لپتاپ نمیتوانم کار کنم. بعد از ساعت کار در شرکت انجام میدهم چون دوتا مانیتور دارم. پس عملاً کامپیوتر لازم ندارم. اگر هم به هر دلیل ناممکنی لازم شود، لپ تاپ احسان هست. البته اگر در شرکت جا نگذاشته باشد!
یک کار دیگر هم کرده ام. ورزش میکنم. کلی با خودم کلنجار رفتم که بروم باشگاه. آخرش دیدم نمیشود. زمانش با ساعت کارم جور نیست. اگر هم هست، باید یک ساعت بعد از کار وقت بگذارم تا برسم به باشگاه! لباس عوض کردن در اینجور جاها هم برایم عذاب اور است. برای همه چیز باید توی صف بمانی. علت استخر نرفتنم هم همین است. کلا همه چیز را خیلی انحصاری میخواهم. آخرش دیدم بهتر است باشگاه را به خانه بیاورم. بی خیال به هم خوردن قبافه خانه شدم و یک عدد الپتیکال خریدیم و گذاشتیم گوشه پذیرایی و حالا یک روز در میان باهاش کار میکنم. تازه خیلی هم لذت بخش است. برای خودم برنامه طراحی میکنم و کالری میسنجم و خلاصه بازی میکنم حسابی.
بقیه زندگی هم خوب است. راستش انقدر آرام میگذرد که نمیدانم از چه بنویسم. آرام و خوب. داریم پنجمین سال مشترک را میگذرانیم و خوشحالم. قدیم ها میگفتم اگر ازدواج کنم در سال پنجم خودم را میسنجم ببینم کجای کارم. الان که میسنجم میبینم از اینجایی که هستم راضی ام. فکر میکنم از نشانه های خوشبختی همین باشد که بتوانم با اطمینان صددرصد بگویم اگر برگردم به عقب، به پاییز 88، باز هم همان مسیر را طی میکنم.
از خیلی چیزها میخواستم بنویسم. از فوت ناگهانی پدر دوستم و مشکلی که با خودم و مسئله مرگ پیدا کرده ام. از خیالپردازی هایم برای شروع کسب و کار خودم. ولی اولی شما را ناراحت میکند و دومی باعث میشود حس دختر شیرفروش را داشته باشم. میترسم اگر درباره اش حرف بزنم، پایم بلغزد و شیرها بریزد و جوجه ها و مرغ ها ناپدید بشوند.
 

۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

به لطف اینترنت دیزلی شرکت، از نوشتن و خواندن به کلی افتاده ام. از خرداد که جای شرکت تغییر کرده، نمیدانم چه مشکلی برای پهنای باند یا ترافیک یا ... دارند که گاهی برای دیدن ام اس ان و یاهو هم مشکل داریم. چه برسد به ران کردن فیلت.ر.ش.کن. دریافت یا ارسال یک فایل 5 مگی ممکن است گاهی نصف روز طول بکشد.  فقط از دایال آپ بهتر است به گمانم! هر چه هست که باعث شده ماهی یک بار وبلاگ ها را میخوانم. سایت های خبری را فقط در حد هدلاین چک میکنم و از عالم و آدم بریده ام.
نزدیک به 3 ماه در مجموع مهمان داشته ام. مادر احسان برای مشکل چشمش می آید تهران و عضو دائمی خانه مان شده. چاره ای هم نیست. زندگی در شهر بی امکاناتی مثل بوشهر نتیجه اش میشود همین. گاهی که شاکی میشوم و به قول مادرم رگ عروس بازی ام ورم میکند، به این فکر میکنم که ممکن است همین شرایط برای پدر و مادر خودم برقرار شود و بدیهی است که می آورمشان پیش خودم که بهشان رسیدگی کنم. پس کاملا قابل درک است. در خانواده های کم جمعیت و مسن مثل ما و آنها اوضاع همینطور است.
راستی از خرید خانه منصرف شدیم. هم پولمان جور نشد و هم فهمیدیم این خانه ارزش ندارد و اگر بخریمش صاحب ابدی اش خودمان هستیم. علیرغم کاهش اساسی قیمت، هنوز هم فروخته نشده. ولی بوی اسباب کشی می آید و من می ترسم! تازه فهمیده ام که وسایلمان خیلی زیاد است. وحشتناک و قابل انفجار!
آه فهمیدم درباره چه میخواستم بنویسم. دوتا از همکارهایم عاشق هم شده اند. آقا سمت راست من مینشیند و خانم سمت چپم. عاشق جفتشان هستم. هردو دوستان خیلی خوبم هستند. افتخار هم دادند و همان اول که از عشق منفجر شدند و رابطه شان شروع شد به من گفتند و مشورت خواستند راجع به چند موضوع. من هم که 1000 تا پیراهن پاره کرده ام هزارماشالا :))) خلاصه از دیدن این دوتا دائم قند توی دلم آب میشود. روزهای اول از شوق اشکم درمی آمد. بهشان که فکر میکردم به خلسه میرفتم... بله در این حد بنده رمانتیک و رسوا و عاشق پیشه هستم.. نکته جالب اینجاست که از 1 ماه قبل تر از شروع ماجرا بین خودشان، من عجیب پیش خودم به این نتیجه رسیده بودم که این دوتا چه خوبند برای هم. چه دوستی و هامونی بی نظیری بینشان هست و فکر کرده بودم که ممکن است اتفاقی بینشان بیفتد؟ 1 ماه تمام به این موضوع فکر میکردم تا روزی که بهم گفتند... خلاصه که حال وهوای عاشقانه ی دل انگیزی اطرافم در جریان است و سرمستم حسابی. از روزی که همه این اتفاقات افتاده، حتی حال من و احسان هم بهتر است. عاشق تریم، شاد تریم، دیوانگی مان بیشتر شده انگار..
خلاصه به همین منوال زندگی میگذرد.

۱۳۹۴ مرداد ۷, چهارشنبه

راستش را بخواهید یکی از تفریحاتم این است که از چند هفته قبل از برگزار کردن مهمانی به میز غذا فکر کنم. حالا تصور نکنید که مهمانی 50 نفری می دهم و میز غذای عروسی می چینم. نه! بیشترین تعداد مهمانی که دعوت کرده ام 7 نفر بوده و حداکثر 3 نوع غذا پخته ام. ولی خب به هارمونی غذاها در کنار هم خیلی فکر می کنم. اگر 3 تاست حتما یکیشان باید گیاهی باشد. اگر دوتاست، یکیش ایرانی و یکی فرنگی. اگر مهمانی عصرانه است کلا سبک پذیرایی فرق دارد، اگر شام است باز یک جور متفاوتی است نسبت به ناهار. ذوق می کنم از اینکه مهمانم هیجان زده شود با دیدن میز. در عین حال دوست ندارم گیج بشود از تنوع بیش از حد. یکبار به یک مهمانی دخترانه رفتم که کلا 6 نفر بودیم و میزبان برای 5 نفر مهمان 4 نوع غذای سنگین پخته بود. خب آخر کی قورمه سبزی را همزمان با ته چین می پزد؟! یا بیف استروگانف و حلیم بادمجان را کنار هم روی میز می گذارد؟ اصلا خوب نیست! دوتا غذای راحت الحلقوم را نباید با هم سرو کرد. همانطور که 2 نوع غذای برنجی را. من اگر بودم منو تبدیل میشد به قورمه سبزی و خوراک مرغ با سبزیجات (به جای ته چین) و حلیم بادمجان. اگر بیف استروگانف می پختم، به جای قرمه سبزی، مرصع پلو با مرغ سرو می کردم. نباید مواد اصلی غذاها با هم یکسان باشد. بد می گویم؟
بعضی غذاها را برای بعضی مهمان ها نمی پزم. مثلا دایی بزرگ خودم اصلا به ارزش و هویت ته چین واقف نیست! نمی داند ته چین خوب پختن هنر و ظرافت خاص می خواهد! در نتیجه برای ایشان همان قیمه می پزم. حتی قورمه سبزی هم نمی پزم. چون از نظر آنها قورمه سبزی خوب باید سیاه (بخوانید سوخته) باشد، ولی از نظر من باید سبز تیره باشد و عطر جعفری اش را حس کنم. یا عزیز دیگری اصلا واقف به ارزش هنری خوراک زبان نیست. نمی فهمد که اینکه زبان چطور و با چه ادویه هایی پخته شود چقدر در طعم و رنگ نهایی موثر است و چقدر بریدن و شکل سرو کردنش اهمیت دارد. چرا درباره غذاهای سنگین این چنینی بگویم؟ بیایید درباره سالاد الیویه صحبت کنیم. سالاد الیویه را باید برای کسی درست کرد که فرق بودن یا نبودن آب پرتقال را در آن تشخیص بدهد. حداقل بفهمد که این یک فرقی با مال خودش دارد. در نتیجه هرگز جلوی کسی که وقتی گرسنه است به جای خوردن نیمرو، سالاد الیویه ی بسته بندی شده ی آماده می خرد، سالاد الیویه روی میز نگذارید.غذای ساده و بی دردسری است. اما شخص باید ارزشش را داشته باشد. اصلا بیایید صورت مسئله را تبدیل کنیم به اینکه دوستمان از جایی آمده و قرار است دو شب مجردی دخترانه با هم خوش بگذرانیم. از نظر من برای بعضی ها نباید املت پخت. یعنی نه هر املتی. برای بعضی ها باید گوجه را با پوست بیندازید توی روغن زیاد و بگذارید همه جا چرب شود و دوتا تخم مرغ هم بشکنید رویش و وقتی سفت شد با تابه بگذارید روی میز. اوه! این را دوست ندارم. بیایید آن طرفی بهش فکر کنیم. برای بعضی ها باید پیاز را خلال کنید و با روغن اکسترا ویرجین تفت دهید که فقط از خامی دربیاید اما نرم نشود. زردچوبه نزنید، فقط کمی پودر موسیر. حیف رنگ سفید یا بنفش به آن قشنگی نیست که زرد بشود؟ بعدش باید به ذائقه ی خودتان و مهمانتان فلفل های رنگی و گوجه پوست گرفته را زیبا خرد کنید و بهش اضافه کنید. بعداز اضافه کردن تخم مرغ حواستان به نوع هم زدن باشد، مهم است به خدا. فلفل سیاه مهم است. ولله که نعمت خداست! تخم مرغ که ریختید توی تابه، همانطور که دارد سفت می شود، دوتا ورق پنیر گودا را نواری برش بزنید و مثل پای بچینید رویش و بگذارید بچسبد روی تخم مرغ. می توانید اخرش کمی آویشن تازه یا جعفری ساطوری شده بپاشید رویش. آخ گرسنه شدم.
خلاصه اینکه برای بعضی مهمان ها باید کباب از البرز بخرید چون ارزشش را ندارند. اصلا کم کم از دایره معاشرت حذفشان کنید. والا به خدا!! اما برای بعضی ها باید سوپ سبزیجات محبوبتان را درست کنید چون می فهمند توی سوپ به جای شیر، پنیر ریخته اید. برای هر کسی که دوست دارید میز هفت رنگ بچینید، اما دقت کنید بعضی ها فقط قرمز و آبی را رنگ می دانند و بنفش را درک نمی کنند.


۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

مدت هاست فرصت نمی کنم چیزی بنویسم. از زمانی که شرکت جا به جا شده کارهایمان هزار برابر شده. ربطی به جا به جایی ندارد، ولی خب همزمان رخ داده. گاهی چند روز حتی ایمیل شخصی ام را چک نمی کنم. صرفا وقتی گوشی ام نوتیفیکیشن میدهد نگاهی به اینباکسم می اندازم و خیالم راحت می شود که کسی کار فوری باهام ندارد. ولی نمی خوانمشان. تلویزیون هم تماشا نمی کنم. تنها کاری را که در این مدت خوب و به جا انجام داده ام آشپزی بوده. 1 ماه 1 نفر مهمان داشتم و نمی توانم بگذارم مهمانم کار اساسی انجام بدهد.
صاحبخانه مان می خواهد خانه را بفروشد و ما به فکر افتاده ایم خودمان بخریمش. برای تامین بخشی از پول خرید دنبال وام می گردیم. حدود 150 تا 200 میلیون. سند ملکی با ارزش بالا هم داریم. اما هر کدامشان یک جور ناز می کنند. یکی نیست بهشان بگوید آخر باید از خدایتان هم باشد که کسی حاضر باشد ظرف 5 سال به جای 200 میلیون، بیش از 300 میلیون بهتان پس بدهد. زندگی را هم که به گرو میگیرید. پس دقیقاً چه مشکلی دارید؟ منتظریم ببینیم که جور می شود یا نه. جالب اینجاست که بابت رکو-د با-زارمس-کن کسی هم برای دیدن خانه نمی آید. آنها هم که آمده اند نمی پسندند. خانه خوش نقشه و دلباز است و بزرگتر و راحت تر از متراژ واقعی اش به  نظر میرسد. اما همه دنبال کمد دیواری و آشپزخانه بزرگ هستند و البته حق هم دارند. ما چون زندگی مان را در این خانه شروع کردیم، اسباب و وسایل را متناسب با فضای موجود خریدیم. اما یک خانم 50 ساله قطعاً نمی تواند به سادگی زندگی 20 ساله اش را در این خانه جا بدهد. حالا منتظریم ببینیم آخرش چه می شود.
ماموریت های یار مهربان دوباره شروع شده. فعلا بندر و به زودی دبی و چین و شاید حتی سریلانکا! دلم برایش تنگ می شود. از مهر پارسال تا پایان همین خرداد ماموریت نرفته بود و برای اولین بار به همیشه بودنش عادت کردم و حالا دارم اذیت می شوم. اما راستش را بخواهید ماموریت رفتن هایش برای زندگیمان خوب است. آدم مغرور و خودپسندی که منم، همان باید دوری بکشم که قدر بودنش را بدانم. همیشه حاضر بودنش زیر دلم می زند و نامهربان می شوم. بی ظرفیتی که شاخ و دم ندارد، این هم یک مدلش است! خدا را شکر!
حرف زیاد دارم برای نوشتن. از برنامه های احمقانه شرکت. از لذت بهار. از سفری که دلم می خواهد برویم. از دیدار چند دوست عزیز و ...
از گرمای تابستان اگر جان سالم به در بردم مینویسم.