‏نمایش پست‌ها با برچسب رازهاي نگفته يك دل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رازهاي نگفته يك دل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

3 روز با هم زندگی کردیم.

همه چیز جدید اما هماهنگ، هیجان انگیز اما آرام و بی دغدغه بود. انگار سال ها بود با هم زندگی می کردیم...

زندگی مثل رقص دو شریک است، با تو نرم می آید و با او نرم میروی، کاملش میکنی، کاملت می کند، می خوانی اش، می خواندت، می بینی اش، می بیندت...

نمی توانم توصیف کنم. "خوشبختی" یکی از آن "چیز"هاست که باید در آن "تنید"، باید "زندگی" اش کرد تا باورش کرد. "دلدادگی"، "تمنا"، "ناز و نیاز" ...باید "دچار"شان شد، باید "غوطه ور" شد درشان، باید "بود"شان تا فهمیدشان...

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

الان قشنگ می فهمم این که میگن یکی قند تو دلش آب میشه یعنی چی...
الان که تو راهی و داری میای می فهمم....
الان که رو پا بند نیستم از خوشحالی، از هیجان، از دیوانگی...
الان که دارم لحظه ها رو می شمارم و التماس می کنم بهشون که زودتر فردا بشه...
آره،
آره داره قند تو دلم آب میشه واسه دیدنت،
عزیزترینم، همسرم، منتظرم...

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

13ام عروسی راحله است. میرم شیراز. دارم تمرین های پیش برنده ها رو تایپ می کنم و پیراهن یاسی رنگم رو درستش می کنم و به استاد بد و بیراه می گم که باعث شد نتونم لباس جدیدم رو آماده کنم که اون همه ذوق داشتم واسه پوشیدنش. دارم از خوشحالی برای راحله می میرم. فکر نکنم حتی شب عروسی خودم به این اندازه شاد باشم. عزیزدلم، واقعاً بعد از اون همه رنج، به چنین شادی و خوشبختی عظیمی نیاز داشت. یه جورایی همه ما نیاز داشتیم.
... و تو، تو عزیزترینم... 9 روز دیگه پیشتم... بعد از عروسی میام تهران و همونجا توی ترمینال یا فرودگاه (نوع درشکه هنوز تعیین نشده!!) می پرم تو بغلت و غرق میشم تو گرمی بازوهات و آب میشم با داغی بوسه هات... تازه اگه بیای شیراز که با هم برگردیم که...مثل سفر قبلی، بازم یک شب دیگه کنار تو...
.
پی نوشت:
این جانب این حرفم رو که فرمودم :" فکر نکنم حتی شب عروسی خودم به این اندازه شاد باشم" رو پس می گیرم. تا 1 سال و نیم دیگه هیچ اتفاقی نمی افته ولی از الان از شدت شادی و هیجان، قلبم تو حلقمه!!! من ِ جوگیر دیشب داشتم مدل لباس عروس پیدا می کردم تو اینترنت!!!:ی خب تا اون موقع باید یه کالکشن کامل و پروپیمون اماده کنم واسه انتخاب نهایی:ی:ی:ی


۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

لذت بخش ترین لحظه شب،
وقتیه که دارم خوابت رو می بینم و...
یهو از خواب می پرم و...
یادم میاد که توی بیداری هم دارمت..

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

نمی دانم لذت این روزها را چطور توصیف کنم، لذت این روزهای داشتنش را، لذت احساس تعلق عمیقی را که در دلم موج می زند، لذت عبور موجی از خواستن را از وجودم...
لحظه به لحظه دلتنگم، دلتنگ بودنش، دلتنگ نگاهی که لمسم می کند، دلتنگ صدایی که بغض شادی دارد...
مستیم، مست یکدیگر، مست تمنایی که شعله می کشد در نگاه پر شرممان...
دیوانه ام می کند، نمی دانم چه چیزی در "مریم من" گفتنش هست که دیوانه ام می کند. منی که از تعلق داشتن فراری بودم همیشه، حالا عشقش به تنهایی برایم کافی نیست...
مهربان است، صبور است، می فهمد، دیوانه است، وحشی اما ملایم است، برای اولین بار دارم احساس می کنم "مرد"ی دارم، مردی که ته دل مردانه اش، پسر بچه شیطانی نشسته که فقط به من نشانش می دهد...
هر چیزی در این شهر مرا به یادش می اندازد. تکه ابرهای سفید پنبه ای که نشانم می دهد، سیب زمینی های رستوران که سرشان جنگ صلیبی راه می اندازیم، بطری های آب معدنی، گربه ها، اسمارتیزها، قدم به قدم پیاده رو های همه خیابان هایی که از انقلاب به ونک می رسند، و همه پیاده روهایی که یادم می اندازند با او آنجا راه نرفته ام، کفشدوزک هایی که انگار می دانند دستانش پناه دستان منند...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

نمی دونم چه خبره...
امیدوارم بدونه
بدونه که الان نباید بگه
نباید بگه که تصمیمش رو گرفته
الان من نمی خوام
الان آماده اش نیستم
خودش هم نیست
با همه عشقی که دارم
با همه - نمی دونم اسمش رو چی بذارم- که داره
الان وقتش نیست...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

خدا می داند سر جلسه امتحان mesh generation چقدر خندیدم! احسان حق داشت که می گفت:" این بشر یک موجود با آی کیوی منفی ولی با پشتکار خیلی زیاده". فکر کن یک نفر دانشجوی دکترای مهندسی باشد و نتواند یک صفحه محصور به صفحات xz=0، xz=3، yz=0 و yz=2 را تجسم کند!!! یک دیپلمه ریاضی فیزیک هم این را بلد است، نیازی به تحصیلات بالاتر نیست!
امتحانم را خیلی خیلی خیلی خوب دادم و گفت که یک جایزه خوب بهم می دهد :ی
علی فردا می آید تهران و احتمالاً قرار می گذاریم که با احسان و علی و امین جمعه برویم کوه. آخ که چقدر دلم برای جمعمان تنگ شده. کاش 2تا مریم ها هم بودند.
.
این روزها...
این روزها در توجه و محبتش غوطه ورم، در فهمیدنش، در همراهیش، در احترامش، در وجودش...
تصمیمم را گرفته ام.
او را خواهم داشت.
خودش هم می داند.
فقط مدت زمان طولانی ای باید صبر کنیم.
هر دومان می دانیم که باید صبر کنیم.
صبر کنیم تا تشنه شود.
تا با اطمینان بخواهد.
با ذره ذره وجودش بخواهد.
بیش از پیش دوستش دارم،
چون این ها را می داند، می فهمد
و می گوید...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

زندگی، آغازی دوباره

باور نمی کنم هنوز، که همه چیز تمام شد، آن کابوس، آن شکنجه، برای او و من، تمام شد...
توصیف این روزها و شب ها ممکن نیست برایم، توصیف خوشبختی و شادی عمیقی که درش غوطه ورم ممکن نیست، توصیف لذت دیدن احساس دوباره بلند شدن در چشمان او، دوباره زندگی را شروع کردن، دوباره بهتر از پیش ادامه دادن...
دلم می خواهد تمام حرف های دیشب را اینجا بنویسم اما توانش نیست.
مصمم است، درست همانطور که گفت دستش را بر زانو نهاده و بلند شده، قوی، پرامید، با هدف، او هم مثل من شمشیر را برای خودش از رو بسته، در یک جبهه با هم می جنگیم، برای هم می جنگیم...
می داند که دوستش دارم، می دانم که به گونه ای دیگر دوستم دارد، می دانم عاشقم نیست، اما برایش عزیزترین و مهم ترینم، و می داند که عاشقش هستم اما دوستش می مانم، برای همیشه...
لذت قدم زدن در کنارش بار دیگر تکرار شد، لذت فهمیدنش و فهمیدنم، لذت نبودن سیاست، ملاحظه، ترس از قضاوت...
آرامش مطلق، لذت خودمان بودن، و بی پروا بروز دادنش...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

یعنی دارم درس می خونم عیییییییییییین.... آدم حسابی!!
سه تا درس رو تقسیم کردم. یکشنبه ها و سه شنبه ها از صبح ساعت 8:30 با ایمان تئوری امواج و سکو میخونیم تا 12:30. بعدش از 1:30 تا 5:30 با عباس و آرش mesh generation می خونیم(تاااااازه نوزدهم همین ماه میدترم داریم و من امروز فهمیدم!!!!) چهارشنبه ها هم از صبح تا عصر ساعت 5 با ایمان و محمد قراره پیش برنده ها رو بخونیم. ساعت 5 تا 7 هم که کلاس فلوئنت داریم. تازه شنبه ها و دوشنبه ها هم بعد از کلاس ها باز با یکی دوتا از همین ها درس می خونم. شب ها هم که دارم تز و مقاله می خونم واسه نوشتن پروپوزال و آماده کردن سمینار.
خودم دارم شاخ در میارم از این همه جدیت و پشتکار! البته مطمئناً دسته گلی که ترم اول به آب دادم بی تاثیر نیست. دلیل دوم هم داروهایی هست که دکتر عزیز بهم داد و حقیقتاً در تمرکز و آرامش و کاهش استرس من خیلی خیلی موثر بود. تازه کلی تلقین منفی کردم به خودم که نه، اینا فایده نداره... ولی داشت، خیلی زیاد هم داشت. دیگه اینکه تحت اثر اون دو عامل قبل، یهو به خودم آمدم و گفتم معلوم هست در چه حالی دختر؟؟ یک آقایی چند وقت پیش برای من کامنت گذاشته بود که معلوم هست دارم چه غلطی می کنم؟؟؟ راست می گفتی آقاهه، ولی خب حالم خوب نبود و آخرشم گند زدم دیگه، ولی الان همچین دارم می خونم که بیا و ببین!
اولش خیلی ناراحت بودم که این ترم ماندانا نیست و خودم تنهام، ولی خوشبختانه پسرهای همکلاسیم بچه های فوق العاده نازنینی هستن و پایه و ساپورتیو. به محض اینکه پیشنهاد کردم با هم درس بخونیم استقبال کردن شدید. و حالا هم همه چیز داره خوب پیش می ره.
.
فردا شب داره میره و آخر هفته برمی گرده. و می دونم که قراره با پری هم صحبت کنه و می دونم که اتفاقاتی خواهد افتاد...
راستی امتحان دکتراش رو هم بد نداده، بعد از امتحان بلافاصله بهم زنگ زد و اول به خاطر برخورد تند روز قبلش عذرخواهی کرد و گفتم که ناراحتیم از برخوردت نبود، از اینکه اونقدر به هم ریخته و بدحال بودی ناراحت شدم و اصلاً نیازی به عذرخواهی نیست و... صدای لبخندش میومد از توی گوشی... بعدشم گفت که امتحان خیلی بد نبوده... از شدت خوشحالی چنان جیغی کشیدم که نگو، گفت اصلاً تضمینی نیست که قبول بشه و منم بهش گفتم که این اصلاً مهم نیست و همه نگرانیم از این بوده که اصلاً نره سر جلسه و حالش انقدر بد باشه که... گفت نه، به خودم مسلطم، به هر حال می رفتم...
عزیزم، عزیزترینم، از صمیم قلب، از عمق وجودم آرزو می کنم که بهترین اتفاق برات رقم بخوره، می خوام دوباره شادی به وجودت برگرده، می خوام زندگیت سرشار از عشق کسی باشه که لیاقت عشق تو رو داشته باشه، می خوام این سرگشتگی از نگاهت بره...
امیدوارم حکمت الهی، مطابق میل و خواسته دل تو باشه...
اما اگر نبود...
به هر حال بهترین خواهد بود، می دونم خودتم اینو قبول داری...
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

یک کتاب داشتم به اسم "خاطرات یک دختر جوان". دفتر خاطرات یک دختر یهودی هلندی به اسم "آن فرانک" بود که وقتی نازی ها هلند رو تصرف کردند برای اینکه به اردوگاه فرستاده نشن، با خانواده اش و به همراه یک خانواده دیگه پنهان شدند. جایی در همون آمستردام، در قسمت مخفی یک ساختمان که دفتر یک شرکت بود. و اگر اشتباه نکنم بیش از 2 سال اونجا بودن و زندگی مخفیانه داشتند و دوستان مسیحی بسیار خوبی هم داشتن که اون ها رو ساپورت می کردند. در نهایت گشتاپو پیداشون کرد و فقط پدر آن جان سالم به در برد و گرفتار نشد و "آن" دو ماه پیش از تسلیم آلمان در اردوگاه مرد. این قسمت آخر از گشتاپو به بعد رو دوستانشون که دفتر رو پیدا می کنن اضافه کردند و توضیح دادند.
در این کتاب، فراز و نشیب های زندگی یک خانواده رو مرور می کنیم، مشکلات والدین و فرزندان، عاشق شدن آن، بلوغش، و همچنین روند سیاسی زمان و جریانات جنگ جهانی دوم. لحظه هایی که همه خانواده دور رادیوی ترانزیستوری جمع شدند و به اخبار رادیو هلند آزاد و بی بی سی گوش می کنند و گاه امیدوار و گاه نا امید می شوند و... در کل، برای من در 16 سالگی کتاب فوق العاده جذابی بود.
یادمه جایی در کتاب یک اتفاق خیلی بد برای آلمانی ها افتاده بود که اتفاق خیلی خوبی برای متفقین محسوب می شد و چرچیل سخنرانی خیلی داغی کرد و گوینده یا گزارشگر در یکی از داغ ترین لحظات گزارشش گفت که : " این، پایان جنگ نیست. اما آغازِ پایان است"
...
و من، همه این حرف های بی ربط رو گفتم که بگم احساس می کنم پایان ماجرا شروع شده...
و احساس می کنم که همه چیز بینشان تمام خواهد شد...
و من فقط یک دلیل برای شادی و یک دلیل برای ناراحتی دارم.
شادی ام، برای این نیست که شاید امیدی برای من باشه یا روزی به دستش بیارم یا... نه، فقط به وضوح دیدم و عمیقاً درک کردم که این دو نفر که هر دو خوب و برای من عزیز هستند، واقعاً جفت خوبی برای هم نخواهند بود و پایه از ابتدا کج بوده.
و ناراحتی ام، فقط برای اینه که دلم نمی خواد رنجی رو که من برای نداشتنش می کشم، اون هم برای نداشتن پری بکشه... تحمل ندارم غمگین ببینمش. عمق این اندوه برای من انقدر زیاده که...فقط می خوام شاد بشه، مهم نیست که شریکش من نباشم، من گذشتم، از خودم و از اون، فقط می خوام در عمق وجودش راضی و شاد باشه.
...
فقط خدا می دونه که این روزها چقدر نیاز دارم عشق درونم رو فریاد بزنم...

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

زنگ می زنه برای اینکه بپرسه پروژه هیدرو به کجا رسید...
ولی اینو میتونه با اس ام اس هم بپرسه...مثل همیشهء این چند وقت...
میگه زنگ زده واسه اینکه ببینه پروژه هیدرو به کجا رسید...
ولی در واقع زنگ زده که ببینه خوبم یا نه، که بگه دلت آب...
که بگه نشسته رو نیمکت وسط باغچه دانشکده، داره از اون آب نبات چوبی هایی می خوره که بچه بودیم می خوردیم، که وسطش یه چیز مزخرف شبیه آدامس داره، که دلم رو آب کنه و منم با جیغ بگم منم می خوااااااااااااااااااااام،
زنگ زده که ببینه کجام، خوابگاه؟ خونه عمه؟ پیش امید اینا؟...
فواره ها بازن و صدای شرشر آب با صدای ماشین هایی که از زیر و روی پل حافظ رد میشن قاطی صداشه...
زنگ زده حرف بزنه باهام...
صداش ذوق داره...
زنگ زده ذوق کنه باهام...
من، سرد حرف می زنم...
مجبورم، خودم خودمو مجبور می کنم...
اسمش رو که روی صفحه گوشی می بینم، باورم نمیشه، انگار که خوابم...
ولی سرد حرف می زنم...
ذوق دارم از اینکه زنگ زده، از اینکه بعد از مدت ها صداش کمی شاده،
از اینکه می دونم الان دلش تنگه برام، برای حرفامون، برای شوخی ها، بحث ها، برنامه ها،
صداش اونطوریه که من دوست دارم، که انگار هیچی نشده، که منو می بره به خواب، خوابی که دوست ندارم ازش بیدار شم
خوابی که توش هنوز امیدی برای داشتنش دارم...
همین شبی هم زنگ می زنه که از صبحش داشتم پرپر می زدم برای بودنش، برای شنیدنش...
ولی سرد حرف زدم، از ترس اینکه شوق صدامو بشنوه...

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه


امروز اولین جلسه روانشناسی من بود. بععععععله، فاینالی به این نتیجه رسیدم که باید به یک روانشناس مراجعه کنم. امروز فقط من حرف زدم، خیلی حرف زدم و اونم فقط گوش کرد و چندتا سوال پرسید. بقیه اش موند برای جلسه بعدی. هفته پیش که به احسان گفتم قراره برم پیش روانشناس همینطور هاج و واج نگاهم کرد...و پرسید چرا؟ گفتم نیاز دارم. گفت نکنه به خاطر این جریان...؟ گفتم نه، البته این جریان هم تشدیدش کرد، ولی خیلی پیش از اینها باید می رفتم. چون دیگه کاری از دست خودم برنمیاد.. ولی خب نگران شد. و البته منم می خواستم که نگران بشه.
توی فیس بوکم نوشته بودم که تنها چیزی که تحملش رو کمی راحت تر می کنه حرف زدن با دوستانه و خدا رو شکر که دوستای خوب زیادی دارم. پری کامنت گذاشته که لاکی یو مریم! و اونایی که کسی رو ندارن چی بگن. تازه بعضی ها هم اصلاً حاضر نیستن گوش کنن...!!! و این طعنه مستقیم به بنده بود!! آقا جان، من هیچ دلیلی نمی بینم که باهات حرف بزنم وقتی حالمو بد می کنه. وقتی به هم می ریزه منو. وقتی می بینم فاز فکریمون انقدر با هم متفاوته. به علاوه، من جایگاه تو رو توی این جریان کاملاً پذیرفتم و درک کردم و همه جوره باهات راه اومدم. اما تو فقط میگی که متوجه وضعیت من هستی، در حالی که نیستی! نمی فهمی عشقی رو که تو دلمه. نمی فهمی اشکای هر شبمو. وقتی بهت می گم فقط میگی اوه مای گاد، چرا اینقدر احساساتی برخورد می کنی و اینو می ذاری به حساب ضعف من! میذاری به این حساب که نمی تونم قضیه رو منیج کنم. در حالی که اصلاً ضعف نیست. اتفاقاً این قدرت منه که به احساسم، به قلبم، به روحم اجازه میدم که بروز بدن خودشون رو، اما تو برمی گردی میگی رابطه ات رو باهاش قطع کن! و نمی پذیری که نمی شه! که نمی تونم، که اصلاً نمی خوام! من تجربه اش رو قبلاً داشتم. قطع رابطه به طور کامل فقط باعث میشه دلتنگش بشم و این دیوانه ترم می کنه. در حالی که وقتی که هست، وقتی می رم توی دانشکده می بینمش، وقتی می رم آزمایشگاه بهش سر می زنم، وقتی حواسش به درس و پروژه ام هست، وقتی حضور کاملاً عادی داره تو زندگیم می تونم این دل رو آروم کنم و از اوج بیارمش پایین. و تو اینو نمی فهمی چون فقط می خوای اون رو مجازات کنی. در حالی که من نمی خوام. چون من دوباره بهش ایمان آوردم. دوباره بهش اعتماد دارم. بیشتر از قبل حتی. چرا؟ چون می شناسمش. من با اطمینان کامل ادعا می کنم که بیشتر و بهتر از تو می شناسمش. چون 6 سال دوستیم باهاش بر مبنای بدبینی نبوده. چون هرگز زیر سوال نبردمش و مجبور نشد اون طوری باشه که نیست. چون 5 ماه تمام هر روز و هر ساعت و هر لحظه پیشم بوده. چون از سرعت حرکت نگاهش می فهمم حالش چطوره. چون می بینم که چشمامو می خونه. ولی اون چشمای تو رو نمی خونه. من نه تنها نمی خوام مجازاتش کنم، اتفاقاً می خوام کمکش کنم. نمی خوام مثل تو باشم که ادعای عشق داری و در عمل هیچی. من نمی خوام دوستیمو ازش دریغ کنم چون خوب می دونم الان زمانی نیست که بخوام تنهاش بذارم. می تونم کاری کنم که عشق رو توی چشمام نبینه، ولی می خوام بدونه که هستم براش. که کافیه صدام کنه و من اونجام. من بهش گفتم که مجازاتش چیه، گفتم که می دونم براش مهم هستم، خودم و جزء به جزء زندگیم، مجازاتش اینه که باید توجهش رو برای خودش نگه داره، که نباید ابرازش کنه، و اینو به لطیف ترین شکل ممکن بهش گفتم چون می دونم به اندازه کافی براش سخت هست. ولی از طرفی یه کاری کردم که سخت تر بشه به اون شیوه ای که خودم می خوام. بهش گفتم بذار به حساب اینکه داری به من کمک می کنی... که از خواب بیدار شم... که باور کنم که... باید دل بکنم... باورم بشه که اون چیزی که می خواستم رو قرار نیست به دست بیارم... و می دونی؟ با اینکه 10 بار اینو پیش خودم تمرین کرده بودم ولی بازم اونجا بغض کردم و اون فهمید. دیدم چشماشو، دیدم که چشماش لرزید. دیدم که باور کرد احساس منو. آره، مجازات من اینه. ولی اینکه مجازاتش می کنم به این معنا نیست که تنهاش می ذارم. که دریغ می کنم ازش محبتی رو که لایقشه. آره به نظر من لایقشه. ازش دلگیرم، ولی به این معنا نیست که دیگه دوستش نیستم، به این معنا نیست که نمی بخشمش... این طوریه که اون عذر خواهی ای رو که تو انتظار داری از من می کنه. اون حرف هایی رو که تو می خوای بشنوی به من میگه. از من می پرسه که چرا هنوز برام ارزشمنده و من بهش می گم چون بهت ایمان دارم. می خوام دوباره بلند شی و از نو بسازی خودتو. من ویرانش کردم، بدون اینکه بفهمه کار منه، و کمکش می کنم بسازه بدون اینکه آشکارا کاری کنم. هرچند که کاملاً درک می کنه حضورم برای اونه... بهش گفتم که وقتی بهش شک کردم چه وضعی پیش اومد. گفتم که روزهای زیادی تهوع داشتم از همه چیز. و اینکه چیزی که در نهایت منو برگردند و تصمیم گرفتم باز بهت اعتماد کنم این بود که دیدم با زیر سوال بردن تو دارم خودم رو زیر سوال می برم، سال ها شناختم از تو رو، احساسم به تو رو، روحم رو، همه چیز رو، و خوب که فکر کردم دیدم به خودم مطمئنم. دیدم ایمان دارم به عشقی که در وجودمه و همین به تنهایی کافی بود برای اینکه به تو فرصت بدم خودت رو اثبات کنی. و می دونی پری، اینا هیچ کدوم برای تو درک کردنی نبود. می بالی به منطقت، در حالی که منطقی که ازش دم میزنی همه اش احساسه، احساسات بد، بدبینی، سرکوب،...

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

این بارون امروز قشنگ برای من بودهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اون قسمتش بود که خیلی خیلی خیلی تند بود، خب؟ از اینا توی بوشهر میاد تازه شدیدترشم حتی. همچین میاد که 4 روز بند نمیاد دیگه. یعنی خود عشقه.
بعدشم اینکه دلم براش تنگ شده. امروز نبود که ببینه زیر بارون چه مستم. البته اگه بود هم دیگه نمی تونه مستی منو ببینه. آخه تنبیهش کردم. فکر کن فقط یه نفر تو دنیا هست که مستی تو رو می بینه و کیف می کنه باهاش و بی شراب باهات مست میشه... ولی مجبوری خودتو محروم کنی از مستانه بودن با اون و اونو محروم کنی از حتی دیدن مستی خودت... ولی از تو چشمام می خوند همه اش رو... اگه بود رقص چشمامو می دید و... منم دوست داشتم ببینه...که تو چشمام دارم با اون می رقصم زیر بارون...

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

گیجم. گیجم از این هیاهو. خسته ام. به چیزی که می خواستم رسیدم ولی خسته ام. هرچند که همیشه گفته ام و هنوز هم می گویم که هر چیزی بهایی دارد و عشق بهایی افزون تر که باید پرداخته شود تا به خودت ثابت شود که عاشقی و من هم پرداخته ام این بها را و همچنان هم دارم می پردازم و هیچ شاکی هم نیستم اما... اما خسته ام. هفته ها است که بغضم را فرو میدهم و تلاش می کنم تا به او کمک کنم ثابت کند به همه و به من که فقط اشتباه کرده. اشتباهی که هرچند کوچک نیست اما از روی نیت و فلسفه صحیحی صورت گرفته. بارها و بارها از خودم پرسیدم پلید است یا احمق؟ و نمی دانستم دلم می خواهد کدامش باشد. پلید نمی خواستمش. اما برای مرتکب شدن چنین اشتباهی باید آنقدر احمق بود که ترجیح می دادم پلید باشد و نه آآآآنقدررررر احمق! موجی از احساسات گوناگون وجود مرا درمی نوردید، خشم، عجز، عشق، نفرت، دلتنگی، انتقام جویی، دلسوزی، نگرانی، تهوع...
چیزی که آرامم کرد - پیش از اینکه حقیقت روشن شود - این بود که پس از چند روز ایزوله کردن خودم به این نتیجه رسیدم که نه احمق است و نه پلید. که اگر هر یک از این ها بود تمام وجود خودم زیر سوال می رفت. ولی من به خودم، به احساسم، به شناختم از او، ایمان داشتم. پس باید منطقی پشت این حکایت باشد. منطقی که شاید به نظر من منطقی نباشد، ولی دلیل نمی شود صحیح نباشد. حقیقت این بود که آنقدر به او ایمان داشتم که می توانستم هر چیزی را بپذیرم. و حاضر بودم صبر کنم تا زمانی که خودش بخواهد توضیح دهد. من به او اعتقاد داشتم و خوشحالم که در این لحظه می دانم که جواب اعتقادم را گرفته ام. دلیلش نادرست اما قابل درک بود برایم. و مهم تر از آن این بود که توانستم بگویم چرا بهش اعتماد کردم و در پس این اعتقاد، به احساس خودم به او مطمئن تر شدم و از این بابت شکرگزارم...
می دانم نمی توانم درست توضیح بدهم. چندین هفته در گردباد دست و پا زده ام و حالا توصیف لحظه به لحظه اش یا حتی پاره ای از آن به طور دقیق برایم ممکن نیست.
در نهایت، هرچند که دوستی مان عمیق تر و محکم تر از پیش پابرجاست، اما او را از دست داده ام و به عنوان عشقم هرگز او را نخواهم داشت...
خوبم.
به مراتب بهتر از روزهایی هستم که پشت سر گذاشتم.
او را همانگونه که می خواستم به دست آوردم، مهربان، آگاه، روشن...
و او را نه با اختیار، اما با رضایت، هرچند با اندوه بسیار، روانه راه خودش کردم...
سخت خواهد بود آرام کردن این دل، وقتی دائم می بینمش، وقتی دائم صدایش را می شنوم، وقتی دائم چشمانش را می بینم...
این نیز بگذرد...
هرچند به خون دل و اشک دیده...
اما بگذرد...

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

بهش گفتم...
گفتم که دلبسته شدم...
گفتم که لبریزم...
لبریزم از او...

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

5 نفریم توی اتاق. از دیشب تا الان دوتاشون با دوست پسرهاشون به هم زدن و یکی دیگه هم پسره داره رو اعصابش راه میره. می مونیم من و مریم که با کسی دوست نیست و منم که هر روز دارم شهد عشق می نوشم و سرمستم از احساس!!
تقریباً هر روز همدیگرو می بینیم، با تلفن و اس ام اس از هم خبر می گیریم، آخر هفته ها به بهانه های مختلف می ریم بیرون، وقتی غر می زنه بهش گوش می دم، وقتی کلافه می شم و دلم می گیره آرومم می کنه، هر چیزی که پیش میاد که هیجان زده یا خوشحال یا ناراحتمون می کنه به هم می گیم و با هم احساساتی میشیم. باهام دعوا می کنه که درس نمی خونم، باهاش دعوا می کنم که چرا نمی ره دکتر و وقتی مریض شدم و رفتم بیمارستان جلوی صندوق که ایستاده بودم یهو دیدم کنارم ایستاده!!! همه تلاشش رو می کنه که خوشحالم کنه و وقتی خوشحالم می بینم که خوشحاله و کیف می کنه از ذوق و شوق من. و همه این ها بی هیچ حرفی، بی هیچ شرطی، بی هیچ قراری داره پیش میره. مثل دو تا دوست، ولی بیشتر از دو تا دوست.
فقط می تونم بگم حالم خوبه. خیلی خوبم. خیلی زیاد...

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

علاوه بر اینکه اوضاع معده ام کارم را به بیمارستان کشاند؛ علت بد خالی این دو روز اخیر صدای سرد او پشت تلفن بود. هرچند که می دانستم در آن ساعت خسته و کلافه است، و دیگر مغزش کار نمی کند که بخواهد چیزی بگوید مبنی بر "آی کر اباوت یو"، ولی باز هم دلم آرام نمی گرفت.
تا امروز که زنگ زد که دعوایم کند!!! که چرا سر کلاس حل تمرین ریاضی نرفته ام؟! و فهمید که ناخوشم و اصلاً دانشگاه نرفته ام و آن وقت اعتراض کرد که چرا خبرش نکرم که همراهم بیاید بیمارستان و ...
بعنی من کشته این دیوانگی های خودم هستم...
الان رسماً حالم خوب است. هرچند که دارم از دل درد به خودم می پیچم، اما حالم خوووب است...

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

دبروز کدبانویی شده بودم که بیا و ببین.
رفتم همچون یک بانوی تمام عیار، خیار، کاهو، کدو، بادمجان، هویج، پیاز، سیب زمینی، کرفس، جعفری، سیب، گلابی و نارنگی خریدم؛ همه را شسته؛ و عملیات متناسب با هر یک (از قبیل خرد کردن، بخارپز کردن، سرخ کردن و ...) را اجرا نموده و در یخچال و فریزر جاسازی کردم و تا 1 ماه دیگر از زندگی لذت خواهم برد!!!
و البته در حین انجام این عملیات، فرد مورد یحث در پست قبلی تماس گرفت و گفت اگر امشب کاری ندارید و درس نمی خونید، بریم بیرون!!!!!! و این جانب با سادگی و آرامش تمام گفتم اوکی، خوبه، مرسی، کی و کجا؟ و بعد از اتمام مکالمه همچون یک مجنون تمام عیار پریدم تو اتاق و به هم اتاقیم گفتم که بالاخره زنگ زده و دعوتم کرده و عین دیوانه ها پریدم توی حمام و برای اولین بار در عمرم کلاً ظرف 1 ساعت و 30 دقیقه مثل یک شازده خانوم جیگر رسیدم به محل ملاقات... بماند که بچه ام کلی داماد شده بود و داشت با نگاهش منو می بلعید...
دیشب اولین قرار ما به این صورت بود و حرف خاصی نزد. اما درباره برنامه آینده اش زیاد گفت و از برنامه من هم پرسید. تاکید زیادی روی استرالیا کرد و من هم بسیار تشویقش کردم و خیالش را هم راحت کردم که بوشهر برگشتنی نیستم و تهران می مانم و خیلی خوشحال شدم که تفکر او چقدر نسبت به آینده و زندگی و کار تغییر کرده و حالا دارد همه چیز را جدی می گیرد و می خواهد همه زمانی را که از دست داده جبران کند و...
عاشقش نیستم. اما واقعاً دارد همه آنچه را که فکر می کردم در وجودش هست و نشان نمی دهد، نشان می دهد و مطمئنم می کند که انتخاب درستی است.
دوستش دارم... چون با من خودش است و با او خودم هستم.

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

یک نفر را 7 سال است که می شناسی. 6 سال است که یک دوست است. 5 سال است که یک دوست نزدیک است. 4 سال است که یک دوست صمیمی است و خیلی صمیمی است و خیلی با معرفت است و آداب دان است و پرجنب و جوش و فان و زرنگ است و خیلی خیلی خیلی هوایت رادارد و مایه می گذارد از وقت و ذهن و همه چیزش برایت. و آنقدر در این رابطه 7 ساله باهاش راحتی (اصلاً میزان این آسایش هیچ بیان شدنی نیست) که یادت رفته پسری است هم سن و سال خودت. یادت رفته جنسیت را...
حالا، یهو هفته پیش احساس می کنی وای چقدر خوب است که هست. نه به خاطر دوستی و صمیمیت، که به خاطر مرد بودنش. ناگهان یادت می آید مرد است و گرمای نگاهش را احساس می کنی و ... دوست هم داری. احساس می کنی دلتنگش می شوی. احساس می کنی نمی شود هر روز نبینیش... و احساس می کنی او هم...
فعلاً آنقدر حالم خوب است به خاطر این احساس...
اصلاً نوشتنی نیست...

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

روزهاي آخر

امروز نتايج نهايي اعلام شد و من هم قبول شدم و اين پروسه اعصاب برانداز كنكور به پايان رسيد. ديشب رفتم يك عدد چمدان خريدم اين هوااااااااااااااا..! نصفش هم با ملحفه پر شده! يعني حدود 20 متر پارچه! مامان ميگه تو داري رسماً جهيزيه مي بري :)))))
دلم يه جوريه. انگار نه انگار كه دارم مي رم تهران، انگار كه دارم از ايران مي رم. از الان به نظرم مياد خونه خيلي برام دور ميشه. نگران مامان و بابا هستم. من كه نباشم چه كار مي كنن؟ نه اينكه خيلي دختر خوبي باشم براشون، نه، ولي خيلي هم بد نبودم. مي دونم كه دلشون به من گرمه. وحيد به جاي خود، ولي دختر خونه يه چيز ديگه است. حتي وحيدم نرفته دلش برام تنگه. موقع جمع كردن وسايل گفت حالا خيلي جوش نزن، چيزي جا بذاري يا مي خري يا وقتي برمي گردي مي بري ديگه. گفتم يعني 5 ماه ديگه؟؟!!! با تعجب و ناراحتي گفت: مگه بعد از ثبت نام برنمي گردي خونه؟ يعني مي خواي از حالا بموني؟ قبل از شروع كلاس ها نمياي؟؟؟؟؟؟؟؟ نه....:( آخي... بعد از اون قهر 3 ساله مون يه چيز عجيبي توي رابطه مون هست كه نمي تونم توصيفش كنم. يه چيزي تغيير كرد اين ميون. انگار وقتي آشتي كرديم يهو فهميديم واااي خواهر/برادر داشتن چقدر خوبه. حالا از همه برنامه هاي هم خبر داريم. همه جك ها رو، همه اتفاقات رو، همه خرابكاري هامون رو، اول براي هم مي گيم. هنوزم دعوا مي كنيم، داد و بيداد راه ميندازيم، لج مي كنيم،عين بچه هاي 10-12 ساله. ولي نيم ساعت بعدش انگار نه انگار كه چيزي شده حرف مي زنيم و شوخي مي كنيم. واقعاً دلم براش تنگ مي شه، براي همه مهربوني ها و بدجنسي ها و سخت گيري ها و خوش اخلاقي ها و نكته سنجي ها و عصبانيت ها و شوخي ها و شيطنت هاش. براي بودنش، براي وحيد بودنش، براي منحصر به فرد بودنش، براي اينكه مثل اسمشه...
.
پي نوشت: مثل اينكه جدي جدي حالا كه وقت رفتنه احساساتم داره گل مي كنه. بغض دارم. دلم تنگ مي شه. دارم مي رم براي زندگي بهتر، براي فرداي روشن تر. اما بايد پا روي گوشه دل گذاشت. حتي واسه اين شرجي حال به هم زن اما صميمي بوشهر دلم تنگ مي شه. واسه اين شهري كه هميشه ازش فراري بودم...
هفته آينده اين موقع، اينجا نيستم.