‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگي باز هم قشنگ مي شود. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگي باز هم قشنگ مي شود. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

1. عروسی راحله عالی بود. عزیز دلم انقدر زیبا و غرق شادی بود که...

2. تهران که بودم سمانه رو دیدم. عقد کرده و من از خوشحالی وسط خیابون جیغی کشیدم که نگو :ی اونم ماجراهای زیادی رو پشت سر گذاشت و واقعاً جنگید برای زندگی و عشقش. خوشم میاد بین دوستای من هیچ کدوم عین آدم ازدواج نکردن :ی

3. فهمیدم جشن عروسی اونقدرها هم گران نیست! من خیال می کردم 20 میلیون لازم داریم! ولی دیشب فهمیدم با 10 میلیون هم میشه عروسی خوب برگزار کرد و از این بابت خیلی خوشحالم چون 10 میلیون به هدف نزدیک شدیم (: این 2 تا قراردادی که در پیش رو داریم اگه بسته بشن دیگه غمی نداریم...

4. عاشقم، هر روز بیشتر و بیشتر. و هر لحظه شادتر و خوشبخت تر و غرق در عشق و محبتش. خدایا ازت ممنونم. اگه تعداد بیشتری از آدم ها این احساس منو داشته باشن، دنیا به مراتب جای قشنگ تر و دلپذیراری میشه ها... هوای همه رو داشته باش. مرسی. بوس.

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

13ام عروسی راحله است. میرم شیراز. دارم تمرین های پیش برنده ها رو تایپ می کنم و پیراهن یاسی رنگم رو درستش می کنم و به استاد بد و بیراه می گم که باعث شد نتونم لباس جدیدم رو آماده کنم که اون همه ذوق داشتم واسه پوشیدنش. دارم از خوشحالی برای راحله می میرم. فکر نکنم حتی شب عروسی خودم به این اندازه شاد باشم. عزیزدلم، واقعاً بعد از اون همه رنج، به چنین شادی و خوشبختی عظیمی نیاز داشت. یه جورایی همه ما نیاز داشتیم.
... و تو، تو عزیزترینم... 9 روز دیگه پیشتم... بعد از عروسی میام تهران و همونجا توی ترمینال یا فرودگاه (نوع درشکه هنوز تعیین نشده!!) می پرم تو بغلت و غرق میشم تو گرمی بازوهات و آب میشم با داغی بوسه هات... تازه اگه بیای شیراز که با هم برگردیم که...مثل سفر قبلی، بازم یک شب دیگه کنار تو...
.
پی نوشت:
این جانب این حرفم رو که فرمودم :" فکر نکنم حتی شب عروسی خودم به این اندازه شاد باشم" رو پس می گیرم. تا 1 سال و نیم دیگه هیچ اتفاقی نمی افته ولی از الان از شدت شادی و هیجان، قلبم تو حلقمه!!! من ِ جوگیر دیشب داشتم مدل لباس عروس پیدا می کردم تو اینترنت!!!:ی خب تا اون موقع باید یه کالکشن کامل و پروپیمون اماده کنم واسه انتخاب نهایی:ی:ی:ی


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

خدا می داند سر جلسه امتحان mesh generation چقدر خندیدم! احسان حق داشت که می گفت:" این بشر یک موجود با آی کیوی منفی ولی با پشتکار خیلی زیاده". فکر کن یک نفر دانشجوی دکترای مهندسی باشد و نتواند یک صفحه محصور به صفحات xz=0، xz=3، yz=0 و yz=2 را تجسم کند!!! یک دیپلمه ریاضی فیزیک هم این را بلد است، نیازی به تحصیلات بالاتر نیست!
امتحانم را خیلی خیلی خیلی خوب دادم و گفت که یک جایزه خوب بهم می دهد :ی
علی فردا می آید تهران و احتمالاً قرار می گذاریم که با احسان و علی و امین جمعه برویم کوه. آخ که چقدر دلم برای جمعمان تنگ شده. کاش 2تا مریم ها هم بودند.
.
این روزها...
این روزها در توجه و محبتش غوطه ورم، در فهمیدنش، در همراهیش، در احترامش، در وجودش...
تصمیمم را گرفته ام.
او را خواهم داشت.
خودش هم می داند.
فقط مدت زمان طولانی ای باید صبر کنیم.
هر دومان می دانیم که باید صبر کنیم.
صبر کنیم تا تشنه شود.
تا با اطمینان بخواهد.
با ذره ذره وجودش بخواهد.
بیش از پیش دوستش دارم،
چون این ها را می داند، می فهمد
و می گوید...

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

5 نفریم توی اتاق. از دیشب تا الان دوتاشون با دوست پسرهاشون به هم زدن و یکی دیگه هم پسره داره رو اعصابش راه میره. می مونیم من و مریم که با کسی دوست نیست و منم که هر روز دارم شهد عشق می نوشم و سرمستم از احساس!!
تقریباً هر روز همدیگرو می بینیم، با تلفن و اس ام اس از هم خبر می گیریم، آخر هفته ها به بهانه های مختلف می ریم بیرون، وقتی غر می زنه بهش گوش می دم، وقتی کلافه می شم و دلم می گیره آرومم می کنه، هر چیزی که پیش میاد که هیجان زده یا خوشحال یا ناراحتمون می کنه به هم می گیم و با هم احساساتی میشیم. باهام دعوا می کنه که درس نمی خونم، باهاش دعوا می کنم که چرا نمی ره دکتر و وقتی مریض شدم و رفتم بیمارستان جلوی صندوق که ایستاده بودم یهو دیدم کنارم ایستاده!!! همه تلاشش رو می کنه که خوشحالم کنه و وقتی خوشحالم می بینم که خوشحاله و کیف می کنه از ذوق و شوق من. و همه این ها بی هیچ حرفی، بی هیچ شرطی، بی هیچ قراری داره پیش میره. مثل دو تا دوست، ولی بیشتر از دو تا دوست.
فقط می تونم بگم حالم خوبه. خیلی خوبم. خیلی زیاد...

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

علاوه بر اینکه اوضاع معده ام کارم را به بیمارستان کشاند؛ علت بد خالی این دو روز اخیر صدای سرد او پشت تلفن بود. هرچند که می دانستم در آن ساعت خسته و کلافه است، و دیگر مغزش کار نمی کند که بخواهد چیزی بگوید مبنی بر "آی کر اباوت یو"، ولی باز هم دلم آرام نمی گرفت.
تا امروز که زنگ زد که دعوایم کند!!! که چرا سر کلاس حل تمرین ریاضی نرفته ام؟! و فهمید که ناخوشم و اصلاً دانشگاه نرفته ام و آن وقت اعتراض کرد که چرا خبرش نکرم که همراهم بیاید بیمارستان و ...
بعنی من کشته این دیوانگی های خودم هستم...
الان رسماً حالم خوب است. هرچند که دارم از دل درد به خودم می پیچم، اما حالم خوووب است...

۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه

بدرود 26

فردا 26 سالم تمام مي شه و وارد 27سالگي مي شم. سالي كه گذشت سال خوبي بود. اتفاقات كوچك و بزرگ زيادي افتاد و لحظه هاي تلخ و شيرين زيادي داشتم. ولي در مجموع دوستش داشتم.
يك چيزي برام خيلي عجيبه، چرا همه اينقدر روي سن و سال حساس هستن؟ بعضي از دوستاي من واقعاً دلشون نمي خواد كه سنشون بالا بره! ولي من به طرز عجيبي از بالا رفتن اين ارقام خوشم مياد! بيست و هفت. قشنگ نيست؟ ميشه سه به توان سه. و اين اعداد بخش پذير به سه و نه اعداد جالبي هستن و خصوصيات بامزه اي از خودشون نشون مي دن. البته اعتراف مي كنم كه از 28 اصلاً خوشم نمياد. يه جورايي سنگينه و از اعداد بخش پذير به 7 هم كلاً بدم مياد. هيچ چيزشون عين آدم نيست! بعدشم من هنوز خيلي جوونم. درواقع خيلي بچه ام! دختر كوچولوي درونم حتي 17 سالش هم نيست. و من خيلي دوستش دارم. تازه من هرچي سنم بالا ميره دارم شيطون تر هم مي شم. خصوصاً در مورد آقايون محترمD:
خلاصه امشب تولدم بود و جاتون خالي 2 تا كيك داشتيم. يكيش رو مامان پخته و روش پر از ميوه و مرباست. يكيش رو هم بابا سفارش داده بود به شيريني فروشي، چون متوجه نشده بود كه مامان گفته خودش كيك مي پزه و سفيده و سه تا گل رز بزرگ صورتي روش بود و با خط قشنگي نوشته بود تولدت مبارك.(دلم از اون كيك هاي قند عسل خواست يهو) ما هم كيك بابا رو خورديم و كيك مامان رو نگه داشتيم واسه فردا.
تا اين لحظه به جز از خانواده، 9 تا تبريك ديگه هم بهم گفته شده و در نتيجه در وضعيت فرخندگي حاد به سر مي برم. حس بي نهايت قشنگ وحشتناكي دارم. اميدوارم تمام اين سال براي خودم و اطرافيانم سرشار از شادي باشه. اميدوارم بتونم آدم بهتري باشم. اميدوارم از نردبان زندگي چند پله ديگه هم بالا برم. اميدوارم دوباره عشقي به زندگيم پا بگذاره و دوباره دلبسته كسي بشم. اميدوارم عاقل باشم و خوب درس بخونم. اميدوارم آدم بهتري باشم، صبورتر، كوشاتر، خوش اخلاق تر و باشعورتر (البته اگر الان كمي از اين خصايل در وجودم باشه كه بخوام "تر" بشن! )
همين ديگه. در ساعات آخر 26 سالگي عرض ديگري ندارم.
فردا صبح ساعت 6 دنيا ميام دوباره.
.
پي نوشت:
1. ساعت 12:30 شب. اس ام اس مياد از عاطفه كه : بيداري؟ و من جواب نمي دم. دو حالت داره، يا مي خواد تبريك بگه. يا دوباره فاجعه اي در زندگي با شوهرش پيش اومده و من آخر شبي نمي خوام اعصاب خودم رو رنده كنم. و اگر اسمش بي معرفتي و خودخواهي هست، آره هستم.
2. صبح اس ام اس ميدم كه: ديشب كارم داشتي؟ زنگ ميزنه، تولدم رو تبريك ميگه، و مي پرسه مي تونم راحت صحبت كنم؟ اين يعني دوباره مشكلي پيش اومده. قرار مي گذاريم كه خودم بهش زنگ بزنم.
3. اعلام وضعيت: رنده را گرفتم دستم و منتظر نشسته ام.
.
امروز، صبح تولد: مرسي هديه جونم اينا :*

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

الله اكبر

شماهايي كه اونجايين، شايد براتون عادي باشه. اما واسه من نه، نيست. ديشب از شدت هيجان و ذوق داشتم مي تركيدم. انقدر شارژ شدم، انقدر انرژي گرفتم، انقدر خوشحال شدم كه انگار جدي جدي مير حسين يا اصلاً هر كسي به جز شخص مذكور ِ منفور انتخاب شده. ساعت حدود 10 و ربع بود، احسان زنگ زد كه آدرس انتشارات رو بپرسه ازم. صداي الله اكبر شنيدم. باز شنيدم، و بيشتر و بيشتر، انگار كه دارن توي خود گوشي مي گن، ازش پرسيدم كجايي؟ گفت نزديك خوابگاه (يعني توي نياوران). باورم نمي شد. اين كه يكي به آدم بگه اينجا هر شب الله اكبر مي گن خيلي فرق مي كنه با اينكه آدم با گوش خودش بشنوه، خيلي فرق مي كنه با اينكه آدم خودش اونجا باشه و با همه وجودش داد بزنه... صدا از روي پشت بوم ها بود. از پشت پنجره ها، از توي بالكن ها، از توي حياط ها، ولي انقدر بلند، انقدر رسا، انقدر پر درد كه نزديك بود منم پشت گوشي فرياد بزنم و جواب بدم كه الله اكبر.....