‏نمایش پست‌ها با برچسب رقاصي خجسته مآبانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رقاصي خجسته مآبانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

دبروز کدبانویی شده بودم که بیا و ببین.
رفتم همچون یک بانوی تمام عیار، خیار، کاهو، کدو، بادمجان، هویج، پیاز، سیب زمینی، کرفس، جعفری، سیب، گلابی و نارنگی خریدم؛ همه را شسته؛ و عملیات متناسب با هر یک (از قبیل خرد کردن، بخارپز کردن، سرخ کردن و ...) را اجرا نموده و در یخچال و فریزر جاسازی کردم و تا 1 ماه دیگر از زندگی لذت خواهم برد!!!
و البته در حین انجام این عملیات، فرد مورد یحث در پست قبلی تماس گرفت و گفت اگر امشب کاری ندارید و درس نمی خونید، بریم بیرون!!!!!! و این جانب با سادگی و آرامش تمام گفتم اوکی، خوبه، مرسی، کی و کجا؟ و بعد از اتمام مکالمه همچون یک مجنون تمام عیار پریدم تو اتاق و به هم اتاقیم گفتم که بالاخره زنگ زده و دعوتم کرده و عین دیوانه ها پریدم توی حمام و برای اولین بار در عمرم کلاً ظرف 1 ساعت و 30 دقیقه مثل یک شازده خانوم جیگر رسیدم به محل ملاقات... بماند که بچه ام کلی داماد شده بود و داشت با نگاهش منو می بلعید...
دیشب اولین قرار ما به این صورت بود و حرف خاصی نزد. اما درباره برنامه آینده اش زیاد گفت و از برنامه من هم پرسید. تاکید زیادی روی استرالیا کرد و من هم بسیار تشویقش کردم و خیالش را هم راحت کردم که بوشهر برگشتنی نیستم و تهران می مانم و خیلی خوشحال شدم که تفکر او چقدر نسبت به آینده و زندگی و کار تغییر کرده و حالا دارد همه چیز را جدی می گیرد و می خواهد همه زمانی را که از دست داده جبران کند و...
عاشقش نیستم. اما واقعاً دارد همه آنچه را که فکر می کردم در وجودش هست و نشان نمی دهد، نشان می دهد و مطمئنم می کند که انتخاب درستی است.
دوستش دارم... چون با من خودش است و با او خودم هستم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

براي آخرين بار چيدمان اتاقم رو تغيير دادم. آخي، دلم واسه اين اتاقه تنگ ميشه ها. الان كه نزديك رفتنه دارم مي فهمم كه دوستش دارم. ديروز دل و روده اش رو ريختم بيرون و حسابي تميز و جمع و جورش كردم. بالاخره دل از جزوه هاي رياضي و معادلاتم كندم و با يك عالمه جزوه ديگه ريختمشون دور! كتاب هاي زبان رو جمع كردم. كتاب هاي پائولو رو هم بايد بذارم توي جعبه كه ببرم. تا اين لحظه فقط يك جعبه پر از كتاب درسي و جزوه دارم كه بايد ببرم. به جز اينا مسئله لباس ها و اسباب قرتي بازي هم هست. هي دارم به اين فكر مي كنم كه اين همه خرت و پرت رو چطوري با خودم ببرم؟ 17تا لاك دارم كه هر وقت مي رم مسافرت حداقل 6 تاشون رو با خودم مي برم، ولي اين دفعه به جز دوتا قرمزا بقيه اش رو بايد ببرم. مامان منو مي كشه، مطمئنم كه ميگه : تو مي خواي بري درس بخوني يا مي خواي از صبح تا شب مانيكور و پديكور كني؟ سشوار و برس ها و لوازم آرايش و گيره هاي مو و تافت و موس و ست مانيكور و 6 جور كرم و لوسيون مرطوب و چرب و دور چشم و بعد از اپيلاسيون و هزار تا چيز ضروري ديگه (تاكيد مي كنم بر ضرورت وجود همه شون!) خودشون قشنگ يك چمدون مي شن. حالا مي گيم روسري ها و شال ها رو هم با جوراب ها و لباس هاي زير مي ذاريم پيش اينا. يك چمدون هم لباس هاي هميشگي. يك ساك هم كفش و كيف. پالتو و كاپشن و باروني و شال هاي زمستوني رو مي ذارم كه توي آبان برام بفرستن. مي دونيد؟ اصلاً انگار نه انگار كه مي خوام برم خوابگاه! دقيقاً برام مثل اسباب كشيه. واقعاً دارم مي رم كه ديگه برنگردم. از الان دارم به اين فكر مي كنم كه بايد يه كتري كوچولو بخرم. يادم باشه اتو رو جا نذارم. شايد تستر هم با خودم ببرم!!! من بدون نان تست نمي تونم زندگي كنم! ديوانه ام، آره؟؟؟؟ دارم مي رم كه قشنگ يه زندگي عيالواري توي خوابگاه داشته باشم:ِي
.
اين وحيد آمده هي مزاحم منه، بعداً اين متن رو تموم مي كنم. فعلاً كمي از خوشحالي من خوشحال بشيد!