‏نمایش پست‌ها با برچسب مستانه شو.... نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مستانه شو.... نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

3 روز با هم زندگی کردیم.

همه چیز جدید اما هماهنگ، هیجان انگیز اما آرام و بی دغدغه بود. انگار سال ها بود با هم زندگی می کردیم...

زندگی مثل رقص دو شریک است، با تو نرم می آید و با او نرم میروی، کاملش میکنی، کاملت می کند، می خوانی اش، می خواندت، می بینی اش، می بیندت...

نمی توانم توصیف کنم. "خوشبختی" یکی از آن "چیز"هاست که باید در آن "تنید"، باید "زندگی" اش کرد تا باورش کرد. "دلدادگی"، "تمنا"، "ناز و نیاز" ...باید "دچار"شان شد، باید "غوطه ور" شد درشان، باید "بود"شان تا فهمیدشان...

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

الان قشنگ می فهمم این که میگن یکی قند تو دلش آب میشه یعنی چی...
الان که تو راهی و داری میای می فهمم....
الان که رو پا بند نیستم از خوشحالی، از هیجان، از دیوانگی...
الان که دارم لحظه ها رو می شمارم و التماس می کنم بهشون که زودتر فردا بشه...
آره،
آره داره قند تو دلم آب میشه واسه دیدنت،
عزیزترینم، همسرم، منتظرم...

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

نمی دانم لذت این روزها را چطور توصیف کنم، لذت این روزهای داشتنش را، لذت احساس تعلق عمیقی را که در دلم موج می زند، لذت عبور موجی از خواستن را از وجودم...
لحظه به لحظه دلتنگم، دلتنگ بودنش، دلتنگ نگاهی که لمسم می کند، دلتنگ صدایی که بغض شادی دارد...
مستیم، مست یکدیگر، مست تمنایی که شعله می کشد در نگاه پر شرممان...
دیوانه ام می کند، نمی دانم چه چیزی در "مریم من" گفتنش هست که دیوانه ام می کند. منی که از تعلق داشتن فراری بودم همیشه، حالا عشقش به تنهایی برایم کافی نیست...
مهربان است، صبور است، می فهمد، دیوانه است، وحشی اما ملایم است، برای اولین بار دارم احساس می کنم "مرد"ی دارم، مردی که ته دل مردانه اش، پسر بچه شیطانی نشسته که فقط به من نشانش می دهد...
هر چیزی در این شهر مرا به یادش می اندازد. تکه ابرهای سفید پنبه ای که نشانم می دهد، سیب زمینی های رستوران که سرشان جنگ صلیبی راه می اندازیم، بطری های آب معدنی، گربه ها، اسمارتیزها، قدم به قدم پیاده رو های همه خیابان هایی که از انقلاب به ونک می رسند، و همه پیاده روهایی که یادم می اندازند با او آنجا راه نرفته ام، کفشدوزک هایی که انگار می دانند دستانش پناه دستان منند...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

مدت ها بود که صحبت این بود که شاید در شرکت دوستانش شریک بشه، اما به دو دلیل شک داشت و نمی تونست. اول به خاطر شرکت خودش که خیلی گرفتارش کرده؛ دوم به خاطر جایی که الان کار می کنه، و قوانین اونجا از اینکه شخص در جای دیگری که مربوط به صنایع دریایی هست کار کنه ممانعت می کنه (البته از اینکه خودش شرکت داره خبر دارن. ولی دیگه 2 تا نمی شه!!) خلاصه آخر شب زنگ زد و گفت بالاخره تصمیم گرفته که باهاشون شریک بشه ولی از اونجا که نباید اسم خودش در اساسنامه شرکت باشه، می خواد من به جای اون باشم!! هاج و واج مونده بودم که...!!! گفتم معلوم هست چی میگی؟ سهام توئه، اونوقت به اسم من؟؟؟ گفت بی دلیل و فکر این تصمیم رو نگرفتم. تنها کسانی که بهشون اعتماد دارم تو و علی هستین، با این تفاوت که تو تخصصش رو هم داری ولی علی کلاً از فیلد کشتی سازی خارج شده. به علاوه می دونم که توانش رو هم داری و از سیستم هم خوشت خواهد آمد چون تو هم دوست داری خودت رییس خودت باشی. منم کمکت می کنم. تا یک سال آینده هم که درس داری اصلاً نمی خوام وارد کار بشی، فقط توی جلسات شرکت می کنی که در جریان امور قرار بگیری ولی تا یک سال آینده هیچ مسئولیتی بر عهده ات نخواهد بود و همه کارها رو خودم انجام می دم چون برام مهمه که به درست برسی." بعد ازاینکه با هم امتحان دکترا دادیم!!! کم کم وارد کار میشی و بعد از دفاعیه ات رسماً کار رو شروع می کنی"...
بماند که کلی بحث کردیم... و آخرش من قبول کردم (:
نمی دونم الان می تونین تصور کنین که احساس من چقدر قشنگ و خوب و عظیمه یا نه. اعتمادش، اینکه می خواد "شریک" باشیم - نه فقط به معنای تجاری- اینکه می خواد توی همه چیز با هم باشیم. اینکه دوست داره پیشرفتم رو، پیروزی هام رو، اعتماد به نفسم رو، استقلالم رو، و تشویقم می کنه و دوست داره این ها بیشتر و بیشتر بشن...

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

این بارون امروز قشنگ برای من بودهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اون قسمتش بود که خیلی خیلی خیلی تند بود، خب؟ از اینا توی بوشهر میاد تازه شدیدترشم حتی. همچین میاد که 4 روز بند نمیاد دیگه. یعنی خود عشقه.
بعدشم اینکه دلم براش تنگ شده. امروز نبود که ببینه زیر بارون چه مستم. البته اگه بود هم دیگه نمی تونه مستی منو ببینه. آخه تنبیهش کردم. فکر کن فقط یه نفر تو دنیا هست که مستی تو رو می بینه و کیف می کنه باهاش و بی شراب باهات مست میشه... ولی مجبوری خودتو محروم کنی از مستانه بودن با اون و اونو محروم کنی از حتی دیدن مستی خودت... ولی از تو چشمام می خوند همه اش رو... اگه بود رقص چشمامو می دید و... منم دوست داشتم ببینه...که تو چشمام دارم با اون می رقصم زیر بارون...