‏نمایش پست‌ها با برچسب واي ز دردي كه درمان ندارد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب واي ز دردي كه درمان ندارد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

یک کتاب داشتم به اسم "خاطرات یک دختر جوان". دفتر خاطرات یک دختر یهودی هلندی به اسم "آن فرانک" بود که وقتی نازی ها هلند رو تصرف کردند برای اینکه به اردوگاه فرستاده نشن، با خانواده اش و به همراه یک خانواده دیگه پنهان شدند. جایی در همون آمستردام، در قسمت مخفی یک ساختمان که دفتر یک شرکت بود. و اگر اشتباه نکنم بیش از 2 سال اونجا بودن و زندگی مخفیانه داشتند و دوستان مسیحی بسیار خوبی هم داشتن که اون ها رو ساپورت می کردند. در نهایت گشتاپو پیداشون کرد و فقط پدر آن جان سالم به در برد و گرفتار نشد و "آن" دو ماه پیش از تسلیم آلمان در اردوگاه مرد. این قسمت آخر از گشتاپو به بعد رو دوستانشون که دفتر رو پیدا می کنن اضافه کردند و توضیح دادند.
در این کتاب، فراز و نشیب های زندگی یک خانواده رو مرور می کنیم، مشکلات والدین و فرزندان، عاشق شدن آن، بلوغش، و همچنین روند سیاسی زمان و جریانات جنگ جهانی دوم. لحظه هایی که همه خانواده دور رادیوی ترانزیستوری جمع شدند و به اخبار رادیو هلند آزاد و بی بی سی گوش می کنند و گاه امیدوار و گاه نا امید می شوند و... در کل، برای من در 16 سالگی کتاب فوق العاده جذابی بود.
یادمه جایی در کتاب یک اتفاق خیلی بد برای آلمانی ها افتاده بود که اتفاق خیلی خوبی برای متفقین محسوب می شد و چرچیل سخنرانی خیلی داغی کرد و گوینده یا گزارشگر در یکی از داغ ترین لحظات گزارشش گفت که : " این، پایان جنگ نیست. اما آغازِ پایان است"
...
و من، همه این حرف های بی ربط رو گفتم که بگم احساس می کنم پایان ماجرا شروع شده...
و احساس می کنم که همه چیز بینشان تمام خواهد شد...
و من فقط یک دلیل برای شادی و یک دلیل برای ناراحتی دارم.
شادی ام، برای این نیست که شاید امیدی برای من باشه یا روزی به دستش بیارم یا... نه، فقط به وضوح دیدم و عمیقاً درک کردم که این دو نفر که هر دو خوب و برای من عزیز هستند، واقعاً جفت خوبی برای هم نخواهند بود و پایه از ابتدا کج بوده.
و ناراحتی ام، فقط برای اینه که دلم نمی خواد رنجی رو که من برای نداشتنش می کشم، اون هم برای نداشتن پری بکشه... تحمل ندارم غمگین ببینمش. عمق این اندوه برای من انقدر زیاده که...فقط می خوام شاد بشه، مهم نیست که شریکش من نباشم، من گذشتم، از خودم و از اون، فقط می خوام در عمق وجودش راضی و شاد باشه.
...
فقط خدا می دونه که این روزها چقدر نیاز دارم عشق درونم رو فریاد بزنم...

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

زنگ می زنه برای اینکه بپرسه پروژه هیدرو به کجا رسید...
ولی اینو میتونه با اس ام اس هم بپرسه...مثل همیشهء این چند وقت...
میگه زنگ زده واسه اینکه ببینه پروژه هیدرو به کجا رسید...
ولی در واقع زنگ زده که ببینه خوبم یا نه، که بگه دلت آب...
که بگه نشسته رو نیمکت وسط باغچه دانشکده، داره از اون آب نبات چوبی هایی می خوره که بچه بودیم می خوردیم، که وسطش یه چیز مزخرف شبیه آدامس داره، که دلم رو آب کنه و منم با جیغ بگم منم می خوااااااااااااااااااااام،
زنگ زده که ببینه کجام، خوابگاه؟ خونه عمه؟ پیش امید اینا؟...
فواره ها بازن و صدای شرشر آب با صدای ماشین هایی که از زیر و روی پل حافظ رد میشن قاطی صداشه...
زنگ زده حرف بزنه باهام...
صداش ذوق داره...
زنگ زده ذوق کنه باهام...
من، سرد حرف می زنم...
مجبورم، خودم خودمو مجبور می کنم...
اسمش رو که روی صفحه گوشی می بینم، باورم نمیشه، انگار که خوابم...
ولی سرد حرف می زنم...
ذوق دارم از اینکه زنگ زده، از اینکه بعد از مدت ها صداش کمی شاده،
از اینکه می دونم الان دلش تنگه برام، برای حرفامون، برای شوخی ها، بحث ها، برنامه ها،
صداش اونطوریه که من دوست دارم، که انگار هیچی نشده، که منو می بره به خواب، خوابی که دوست ندارم ازش بیدار شم
خوابی که توش هنوز امیدی برای داشتنش دارم...
همین شبی هم زنگ می زنه که از صبحش داشتم پرپر می زدم برای بودنش، برای شنیدنش...
ولی سرد حرف زدم، از ترس اینکه شوق صدامو بشنوه...

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

خبر مهم اينكه: حقوق تيرماه عده بسيار زيادي از بازنشستگان ارتش كاهش پيدا كرده. فعلاً طبق اخبار رسيده كمترين ميزان كاهش 90هزار تومان و بيشترين مقدار كاهش 180هزار تومان است. اين ها آماريست كه از همكاران قديمي پدر من به دست آمده. چون بينشان تنها كسي كه از جداول حقوقي و امور بانكي و بيمه و فلان و فلان سررشته اساسي دارد پدر من است و به همين دليل همه دوستانش زنگ مي زنند از او مي پرسند كه فلاني كجاي محاسبات حقوقي تغيير كرده كه حقوق ما كم و زياد شده.
خلاصه آن جماعتي كه پارسال زيادي ذوق كردند و از الطاف و كرامات دولت فخيمه نهم كبكشان خروس مي خواند، الان آآآآآآآآآآآآآآآآي ي ي ي حالشان گرفته شده، آآآآآآآآآآآآآآآآآآآي ي ي ي ي ي گرفته شده. و من شديداً دارم با دمم گردو مي شكنم. چون عده زيادي را مي شناسم كه به دليل همين افزايش حقوق رفتند و به آن .... راي دادند (حتي حاضر نيستم فحش هم حرامش كنم.) الان چهره خيلي ها ديدن دارد. همان هايي كه نشستند و گفتند ما به او راي مي دهيم و وقتي كه پرسيدم چرا؟ گفتند براي ما كه بد نشد، زندگي مان راحت تر شده. و وقتي گفتم همه اش دروغ و ظاهرسازي است، گفتند كدام دروغ؟ نمودار نشان داد، اسم آورد و ... مزخرفاتي از اين قبيل كه نشان مي داد رسماً مغزشان را تعطيل كرده اند و هرچه را كه ارباب بگويد درست و حقيقت است و استخوان هاي مرحمتي را به دندان گرفته اند و برايش پارس مي كنند. بله اين ها خودشان را تا اين حد زبون و خفيف كردند و تا اين حد دنياي خود را حقير و كوچك نشان دادند.
الان بفهمند درد آن 600 كارگري را كه پارسال اخراج شدند از صدرا و اعتراض و تحصن و شكايتشان به هيچ شمرده نشد. الان بفهمند درد آن مهندساني را كه بعد از چند سال سابقه كار قراردادشان تمديد نشد. بفهمند درد همكلاسي هاي مرا كه سال اول دانشگاه براي همه مان كار وجود داشت، و الان بعد از 4 سال اين مملكت چنان زير و رو شده كه نصفمان بيكاريم يا آنهايي كه شغلي دارند حقوقشان فقط كفاف پول تاكسي و موبايل را ميدهد و بس. بفهمند درد آنهايي را كه سرمايه شان از كف رفت، چقدر در اين 2 سال اخير مغازه هايي را ديدم كه بارها و بارها تغيير كاربري دادند، شركت هايي كه تعطيل شدند و ... تاكسي هايي كه هر روز بيشتر و بيشتر شدند. و همه اين ها فقط مال اين شهر كوچك است كه مردمش ذاتاً تاجرند و با اين حال به اين روز افتاده اند. و تازه اين ها آن بخشي است كه من مي دانم... و وقتي اين ها را به يكي از طرفدارانش گفتم، گفت: ولي زندگي من بهتر شده، حقوقم بيشتر شده و...
بله، وقتي آرزوهاي آدم ها در محدوده نيازهاي شخصي شان تعريف شود وضعيت همين است. اگر اين آدم ها آرمان گرا بودند، اگر آرزوهاي بزرگ داشتند، اگر رفاه، ثروت، خوشبختي، شغل، خانه، زندگي و... را براي همه مي خواستند، اگر رنج هاي امروز را به اميد فرداي بهتر براي خودشان و فرزندانشان و كشورشان به جان مي خريدند، همان چند ميليون راي واقعي ناچيز را هم نمي آورد. هرچند كه باز هم خودش از توي صندوق درمي آمد، ولي مهم بود كه همان چند ميليون راي هم وجود نداشته باشد. آن طوري لااقل اميد داشتيم كه در ميان جمعي زندگي نمي كنيم كه وضعيت تامين نيازهاي اوليه اش تعيين كننده راي اوست. ولي حالا مي دانيم كه داريم در چنين كشوري زندگي مي كنيم.
.
پي نوشت : از 23 خرداد به بعد اين اولين خبر خوبي بود كه شنيدم.