۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

حالم خوب نیست.
دارم بهترین روزهای زندگی ام را می گذرانم، اما حالم خوب نیست.
آشکارا بیمارم، منظورم این سرماخوردگی لعنتی نیست، 2ماهه که دارم حس می کنم که تحلیل می روم و نمی فهمم چرا.
منتظرم جواب آزمایش خونم را بگیرم ببینم کم خونم یا مشکل چیز دیگریست.
پارسال به راحتی روزی از 300 پله بالا و پایین می رفتم به علاوه ساعت ها پیاده روی روزانه با یار، الان اما به اتاقم در طبقه سوم که می رسم از شدت خسنگی و بی جانی به گریه می افتم!
تمرکز ندارم، نمی توانم درس بخوانم، به طور دائمی خسته ام، خسته نه، بی جان، بی توان...
فقط او سرپا نگهم داشته، دوستش دارم، قدرت دستهایش را دوست دارم، امنیت آغوشش را، صدای قلبش را، مهر نگاه و گرمای لبهایش را، بودنش را، همیشه بودنش را....

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

1 ماه از ترم گذشته و 22 روز از پاییز برگ ریز و من هم مدت هاست که چیزی ننوشته ام و خوشا به حال شما :ی

درس غوغا میکنه و من در گیر و دار درس و پروژه و دردسرهای تمام نشدنی د انشگاه و... تنها دلخوش و سرمست عشق همسر دلبند و در تدارک مقدمات پول جمع کردن واسه شروع زندگی در سال آینده.

حالم خوبه و همه چیز بینمون فوق العاده خوب و روبه راهه و 3 بار کلاً بحثمون شده که وحشتناک ترینش 15 دقیقه طول کشید خدا را شکر!

یادم رفته چطوری می نوشتم. راستی، پروانه هم یک گند اساسی زده که دیگه ثابت شد لازم نیست نگرانش باشم و کلاً بی ارزش شد برام و به آرامش عجیبی رسیدم.

همین دیگه.

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

خواب دیدم دکتر قاسمی یک ایمیل فرستاده برای من و ایمان که دو تا مقاله ضمیمه اش هست و از ما خواسته نظر بدیم! مقاله ها درباره fatigue transform (وات د هل ایز دت!!!!؟؟) بودن و در همون عالم خواب درک کردم که بسیار احمقانه بودن!
یک قسمت مورد دار دیگر قضیه اینه که اصولاً مکانیک شکست به بچه های سازه مربوط میشه و نه به ما هیدرویی ها. نمی دونم در ذهن مخوف قاسمی چی می گذره که تو خواب به من الهام شده :ی:ی:ی

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

الان قشنگ می فهمم این که میگن یکی قند تو دلش آب میشه یعنی چی...
الان که تو راهی و داری میای می فهمم....
الان که رو پا بند نیستم از خوشحالی، از هیجان، از دیوانگی...
الان که دارم لحظه ها رو می شمارم و التماس می کنم بهشون که زودتر فردا بشه...
آره،
آره داره قند تو دلم آب میشه واسه دیدنت،
عزیزترینم، همسرم، منتظرم...

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

اولاً که عین خوره افتاده به جونم که شاید باید با پروانه صحبت کنم. هر روز آنلاین می بینمش و الیته من اینویزیبل هستم و اوت منونمی بینه. ولی این احساس دست از سرم برنمی داره. برگشتم تهران باید با احسان درباره اش صحبت کنم.
آخرین نمره هم اعلام شد و معدلم شد 15.25 و آیم سوووووووووووو هپی. با اون وضعیت روحی داغون به خدا شاهکار زدم. 2 ماه خواب و خوراک رو به خودم حرام کردم و از صبح تا عصر تو کتابخانه دانشگاه جان کندم تا نتیجه اش این شد. احسان که فهمید، پشت تلفن بغض شادی ریخت تو صداش...
امروز نشستم حساب و کتاب کردم دیدم برای اینکه معدل کلم بشه 16، با توجه به مشروطی ترم پیش(عرق شرم بر پیشانی) باید معدل ترم آینده ام 18.5و نمره پروژه ام (تز) 19 باشه. و البته با تلاش کافی و روحیه خوب امکان پذیره. از اونجا که اصلاً بعید نیست که ما هم عزم رفتن کنیم، به معدل خوب نیاز هست برای گرفتن بورسیه. البته از الان به احسان گفتم که من دکترا بخون نیستم، از من برنمیاد که 4-5 سال بشینم "مطالعه" کنم!!! و اگر بخوام اپلای کنم، برای فوق لیسانس مجدد خواهد بود. ایشون هم دلایل رو شنید و به من حق داد و خلاصه فعلاً باید زبان بخوانیم تا 1 سال و نیم دیگه که بنده فارغ التحصیل شدم، تصمیم بگیریم که چیکار کنیم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

1. عروسی راحله عالی بود. عزیز دلم انقدر زیبا و غرق شادی بود که...

2. تهران که بودم سمانه رو دیدم. عقد کرده و من از خوشحالی وسط خیابون جیغی کشیدم که نگو :ی اونم ماجراهای زیادی رو پشت سر گذاشت و واقعاً جنگید برای زندگی و عشقش. خوشم میاد بین دوستای من هیچ کدوم عین آدم ازدواج نکردن :ی

3. فهمیدم جشن عروسی اونقدرها هم گران نیست! من خیال می کردم 20 میلیون لازم داریم! ولی دیشب فهمیدم با 10 میلیون هم میشه عروسی خوب برگزار کرد و از این بابت خیلی خوشحالم چون 10 میلیون به هدف نزدیک شدیم (: این 2 تا قراردادی که در پیش رو داریم اگه بسته بشن دیگه غمی نداریم...

4. عاشقم، هر روز بیشتر و بیشتر. و هر لحظه شادتر و خوشبخت تر و غرق در عشق و محبتش. خدایا ازت ممنونم. اگه تعداد بیشتری از آدم ها این احساس منو داشته باشن، دنیا به مراتب جای قشنگ تر و دلپذیراری میشه ها... هوای همه رو داشته باش. مرسی. بوس.

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

هنوز گرفتار تمرین و پروژه هستم. 3 تا از تمرین های پیش برنده ها رو هنوز تایپ نکرده ام (بله من یک چنین آدمن هستم که 30 صفحه فرمول تایپ می کنم میریزم تو حلق استاد جهت خودشیرینی!!! نبودم به خدا، جبر زمانه کار منو به اینجا کشانده!) پروژه آماده تولید شبکه رو مرتب و ادیت کردم و بعد از نوشتن اینها می فرستم برای استاد گرامی که الان در کانادا یا چین تشریف دارند. پروژه محاسباتی پیش برنده ها رو سپردم به همکلاسیم، ناسلامتی پروژه آماده رو من پیدا کردم، خودش زحمت بکشه بیارش تو فرمت! پروژه تحقیقاتی رو هم عشق دلبندم گفت اصلاً نگرانش نباشم. طفلک خودش داره انجام میده تازه به منم گزارش میده!
به خدا من دانشجوی خوبی شدم این ترم ولی انفدر حجم کار بالاست و من انرژی گذاشتم واسه درس ها در طول ترم که دیگه توان برام نمونده. تازه این که می گم آماده گیر آوردم به این معنا نیست که خودم کاری نکردم، اون محاسباتیه رو خودم دستی انجام دادم، داشتم کدش رو می نوشتم که فهمیدم استاد دیوانه یک چیزهایی می خواد که اصلاً در محدوده عقل و همچنین زمان نمی گنجید!! پروژه تحقیقاتی هم حکایتش اینه که من اومدم خونه و اینجا به هیچ مرجع و کتابخانه و دیتا بیسی دسترسی ندارم، خب وات شود آی دو؟؟ قرار شد احسان جونم برام سرچ کنه، بعد دیدم یک مقاله با ترجمه اش رو برام فرستاد، و گفت 3 تای دیگه هم دارم می خونم!! خب شوهر از این بهتر کجای دنیا پیدا میشه؟؟؟
پارازیت: الان با هم چت کردیم قرار شد با هم کارامون رو انجام بدیم، من برم تایپ کنم، دوباره میام :)

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

13ام عروسی راحله است. میرم شیراز. دارم تمرین های پیش برنده ها رو تایپ می کنم و پیراهن یاسی رنگم رو درستش می کنم و به استاد بد و بیراه می گم که باعث شد نتونم لباس جدیدم رو آماده کنم که اون همه ذوق داشتم واسه پوشیدنش. دارم از خوشحالی برای راحله می میرم. فکر نکنم حتی شب عروسی خودم به این اندازه شاد باشم. عزیزدلم، واقعاً بعد از اون همه رنج، به چنین شادی و خوشبختی عظیمی نیاز داشت. یه جورایی همه ما نیاز داشتیم.
... و تو، تو عزیزترینم... 9 روز دیگه پیشتم... بعد از عروسی میام تهران و همونجا توی ترمینال یا فرودگاه (نوع درشکه هنوز تعیین نشده!!) می پرم تو بغلت و غرق میشم تو گرمی بازوهات و آب میشم با داغی بوسه هات... تازه اگه بیای شیراز که با هم برگردیم که...مثل سفر قبلی، بازم یک شب دیگه کنار تو...
.
پی نوشت:
این جانب این حرفم رو که فرمودم :" فکر نکنم حتی شب عروسی خودم به این اندازه شاد باشم" رو پس می گیرم. تا 1 سال و نیم دیگه هیچ اتفاقی نمی افته ولی از الان از شدت شادی و هیجان، قلبم تو حلقمه!!! من ِ جوگیر دیشب داشتم مدل لباس عروس پیدا می کردم تو اینترنت!!!:ی خب تا اون موقع باید یه کالکشن کامل و پروپیمون اماده کنم واسه انتخاب نهایی:ی:ی:ی


۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

لذت بخش ترین لحظه شب،
وقتیه که دارم خوابت رو می بینم و...
یهو از خواب می پرم و...
یادم میاد که توی بیداری هم دارمت..

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

امروز 27 سالم تمام شد (:
تولد پاسالم رو یادمه؛ هرگز فکر نمی کردم روزی به اون شادی رو دوباره داشته باشم، رتبه خوبی آورده بودم و دنیا به کامم بود.
و امسال،
مقادیر زیادی پول، 3 تا بلوز خوشگل، 1 پیراهن خیلی ملوس، 1 شال معرکه، 2 تا رژ لب و 1 جعبه شکلات هدیه گرفتم، یام یام !!!
اما...
بهترین هدیه، قلب مهربون و دست های گرمی بود که در پناهشون همیشه شاد و در امانم.
از خدا ممنونم که عشقی که رویاش رو داشتم بهم هدیه داد.
ازش ممنونم برای بودنت، عزیزم، محبوبم، مرد من...