‏نمایش پست‌ها با برچسب بدون شرح. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بدون شرح. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

یک اشتباه، یک اعتراف

گاهی، بک اشتباه کوچیک، برای اون ممکنه خیلی بزرگ باشه، ممکنه خط بندازه رو قلبش، رو مردانگی اش، رو احساسش، رو غرورش، رو تعلق خاطرش، ممکنه لگدمالش کنه...

من چنین اشتباهی کردم، از سر غرور و خودبینی، و فکر کردم الان دارم می فهمم، ولی درواقع ذره ای مغزم آنالیز نکرد و مفهوم و اهمیت مسئله رو درک نکردم...

اینجا می نویسم تا یادم بمونه، که بعضی اشتباهات رو، حتی اگر کوچک هستند، نباید مرتکب شد، چون شاید هرگز فرصت جبران وجود نداشته باشه. اینجا می نوسم تا یادم بمونه که اشتباهم باعث شد اعتمادش رو، ایمانش رو به من از دست بده، و خیلی بزرگه، خیلی عاشقه، خیلی بزرگواره که به من فرصت جبران داد. اشتباه احمقانه من انقدر بزرگ بود که ممکن بود از دست بدمش. خدا رو شکر می کنم که حداقل اونقدر تواضع در وجودم هست که اشتباهم رو بپذیرم و خودم رو مستحق این وضعیت بدونم، شاید همین اون رو به من برگردوند...

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

4 هفته است که پلک چپم می زند.
می زند و می زند.
دیوانه ام کرده.

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

اولاً که عین خوره افتاده به جونم که شاید باید با پروانه صحبت کنم. هر روز آنلاین می بینمش و الیته من اینویزیبل هستم و اوت منونمی بینه. ولی این احساس دست از سرم برنمی داره. برگشتم تهران باید با احسان درباره اش صحبت کنم.
آخرین نمره هم اعلام شد و معدلم شد 15.25 و آیم سوووووووووووو هپی. با اون وضعیت روحی داغون به خدا شاهکار زدم. 2 ماه خواب و خوراک رو به خودم حرام کردم و از صبح تا عصر تو کتابخانه دانشگاه جان کندم تا نتیجه اش این شد. احسان که فهمید، پشت تلفن بغض شادی ریخت تو صداش...
امروز نشستم حساب و کتاب کردم دیدم برای اینکه معدل کلم بشه 16، با توجه به مشروطی ترم پیش(عرق شرم بر پیشانی) باید معدل ترم آینده ام 18.5و نمره پروژه ام (تز) 19 باشه. و البته با تلاش کافی و روحیه خوب امکان پذیره. از اونجا که اصلاً بعید نیست که ما هم عزم رفتن کنیم، به معدل خوب نیاز هست برای گرفتن بورسیه. البته از الان به احسان گفتم که من دکترا بخون نیستم، از من برنمیاد که 4-5 سال بشینم "مطالعه" کنم!!! و اگر بخوام اپلای کنم، برای فوق لیسانس مجدد خواهد بود. ایشون هم دلایل رو شنید و به من حق داد و خلاصه فعلاً باید زبان بخوانیم تا 1 سال و نیم دیگه که بنده فارغ التحصیل شدم، تصمیم بگیریم که چیکار کنیم.

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

امروز سر هیچ کدوم از کلاس هام نرفتم. 6:30 بیدار شدم، خوابیدم، 7 بیدار شدم، اونو بیدار کردم و ربع ساعت خوابیدم و دوباره بیدار شدم زنگ زدم که مطمئن بشم بیدار شده و امروز حالش خوبه و میتونه بره شرکت و 2 دقیقه فکر کردم دیدم نمی تونم برم سر کلاس ساعت 7:45. پس آلارم رو گذاشتم روی 8:15 و خوابیدم. 8:15 بیدار شدم و خفه کردم آلارم رو و گفتم ربع ساعت دیگه بلند میشم. خوابیدم و 9:03 بیدار شدم و 9:15 کلاسم شروع می شد و منم دیدم فایده نداره باز خوابیدم تا 10. بعدش رفتم حمام و ناهار پختم و از اونجا که هنوز ناهارم نپخته و ساعت 12:48 هست، سر کلاس 1:30 هم نمی رم احتمالاً! کلاً گند زدم به روزم و هنوز هم خستگی دو روز گذشته از تنم بیرون نرفته. استراحت لازمم. دلم می خواد دو روز تمام فقط بخورم و بخوابم. دلم می خواد یکی نازم کنه بگه آخی، خسته نباشی. دلم غذای آماده، لباس های شسته و اتو شده، ظرف های مرتب چیده شده در کمد، میوه پوست گرفته و آماده خوردن، عرق بیدمشک با تخم شربتی، بدن اپیلاسیون شده، ناخن های لاک خورده می خواد. ولی انقدر کار دارم، انقدر فشار درس زیاده و از صبح تا شب دارم می خونم که ...
من خسته ام. یکی بیاد سر منو بذاره رو پاش نازم کنه برام لالایی بخونه بخوابم لطفاً.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

گفتم: "دیشب گفتی می دونی چرا خوابت نمی برد"
گفت: " آره"
گفتم: " خب، چرا؟"
گفت: " نمی دونم!... قاطی بودم"
گفتم: " ولی پرسیدم، گفتی که خوب بودی.."
گفت: " آره خیلی خوب بودم، ولی قاطی بودم به خاطر فکرهایی که تو سرم بود"
گفتم: " به چی فکر می کردی؟"
فقط نگاهم کرد و سرش رو به نشونه اینکه نمی دونه چطور باید توصیفش کنه تکون داد.
لبخند زدم، و سرم رو چرخوندم سمت بچه ها که بازی می کردن.
علی رو از دور می دیدیم که سیگار می کشه و با تلفن با نهال صحبت می کنه.
چند دقیقه گذشت..
گفت: " ما پریروز صبح با هم بودیم آره؟"
نگاهش کردم و با حرکت سر تاییدش کردم.
گفت: " دیشب... احساس می کردم خیلی وقته ندیدمت..."
نگاهمو برگردوندم که اشک رو تو چشمام نبینه...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

1. اینو الان از اتللو یادم آمد:
" آن کس که آبروی مرا می رباید،
گوهری گرانقدر را ربوده،
که او را هیچ ثروت نمی بخشد،
اما مرا فقیر و مسکین می سازد..."
2. دلهره دارم از دیشب. همه چیز آنقدر خوب است که می ترسم، ترس از دست دادنش را ندارم، نداشتمش که بخواهم از دست بدهمش، ترس به دست نیاوردنش را دارم کمی، اما مسئله هیچ یک از اینها نیست... ترس تکرار آن روزهای پر تنش را دارم، ترس تکرار دلهره...
می ترسم...
3. نشسته ام دارم پست های پارسال قبل و بعد از کنکور را می خوانم، چه روزگاری بود...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

احساس می کنم یک چیزی این میان دارد اشتباه پیش می رود.
احساس می کنم...

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

افتضاح ترین تعطیلات سال نوی عمرم رو گذروندم.
نه درس خوندم، نه خوش گذروندم، فقط روز آخر که زدم به دنده بی خیالی و با سحر و مریم و راحله بودم خوب بود.
دقیق ترش این میشه که بدترین روزهای عمرم بود.
ضمناً به این نتیجه رسیدم که کارم از مشاوره و روانشناسی گذشته و به درمان دارویی نیاز دارم.
تازه دیروز که برگشتم تهران و امروز که اومدم خوابگاه کمی آروم شدم و حس کردم جایی هستم که باید باشم.
شلوغی و هیاهو و دغدغه های بی پایان این شهر، عجیب آرومم می کنه،
شاید چون مثل خودمه.
خوشحالم که برگشتم.
الان که اینا رو نوشتم فهمیدم واقعاً خوشحالم که برگشتم. این اتاق کوچیک 5 نفره از یه کاخ برام دلنشین تره.
انگار که تو خونه باشی.
اینجا خونه است...
خونه من...

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

مدت هاست که میام این صقحه ادیتور رو باز می کنم، نگاهش می کنم و هیچی نمی نویسم و میرم!
به جز ماجراهای 16 آذر و مسائل مربوط به اون -که دیگران بهتر از من می دانند و می نویسند درباره اش- اتفاق خاصی در این مدت نیفتاده. درس ها زیاد و سخت اند و من باز آخر ترم افتاده ام به بد و بیراه گفتن به خودم که این 3 ماه گذشته چه غلطی می کردم؟ که اگر می کردم الان حال و روزم این نبود!
دوست گرامی هم 10 روزه که تشریف برده اند بوشهر و دلمان برایشان بسی تنگ است! فردا البته میاد. قول داده اگه امتحان یاضیم رو خوب بدم بهم جایزه بده... (:
یک عالمه احساس دارم ولی نمی تونم بنویسم. جوهرم خشکیده...

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

آمدم یک چیزی بنویسم بسی مهم. اول ایمیل چک کردم حالا یادم نمیاد حرفم چی بود!!!!

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

ربع ساعت ديگه ميرم فرودگاه.
خداحافظ بوشهر.

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

وبلاگم بالا نمياد :( همه صفحاتش رو مي تونم ببينم ولي صفحه اصلي بالا نمياد!
.
2 دقيقه بعدش: حالا كه اين پست رو آپ كردم بالا مياد :ي وبلاگم هم مثل خودمه، يه چيزيش ميشه!!
.
پي نوشت: ماني هفته پيش با مامانش رفته بوده خونه خاله افسانه اش. موقع خداحافظي گفته: خاله من خيلي امروز زحمت كشيدم كه اومدم خونه تون ولي اگه خواستي دوباره بيام فقط يه زنگ بزن!!
يعني دارم پرپر مي زنم واسه ديدنش...

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

تمام شد!
جزوه رياضي رو ميگم. اعتراف مي كنم كه جانم بالا آمد!! اصلاً فكر نمي كردم حجم رياضي 1 و 2 اينقدر زياد باشه. تدوين جزوه معادلات و رياضي مهندسي به مراتب راحت تره! كل معادلات كه توي 7 صفحه جا ميشه، جدي ميگم! من جاش دادم، خيلي هم درشت و گشاد نوشتم! واسه رياضي مهندسي هم كافيه جزوه دكتر فريبرز خودمون رو كپي كنم. همين ديگه، مشتري نبود؟؟؟
9 روزه كه مامان رفته تهران. منم از فرصت استفاده كردم و از بابا و وحيد به عنوان موش آزمايشگاهي استفاده مي كنم. چندتا غذاي جديد به خوردشون دادم و البته دوست داشتن. يه جور تارت ميوه اي هم درست كردم به شيوه بسيار بسيار ايزي و جالب. بستني هم درست كردم و معركه شد. قصد دارم چندتا ديگه از غذاهاي مايكل جون رو هم درست كنم. آآآي لاو ديس گاي. كارش درسته. اين مايكل جون كه گفتم، عشق جديد بنده است و اسم كاملش هست مايكل اسميت و يه برنامه آشپزي داره به نام chef at home البته بعضي از چيزهايي كه مي پزه به مذاق آدم همه چيز خوري مثل من هم حتي خوش نمياد، ولي سبك آشپزيش رو واقعاً دوست دارم. شعارش هم اينه كه my secret recipe is cooking without a recipe و حقيقتاً طوري رفتار و آشپزي مي كنه كه اين حس در بيننده به وجود مياد كه ميتونه خلاق باشه و هر چيزي بپزه. خلاصه روزي نيم ساعت در خدمت استاديم و تحصيل علم مي كنيم. فردا هم مي خوام غذاي مكزيكي به خورد اين بندگان خدا بدم. آدرس سايتش هم هست www.chefmichaelsmith.ca من عاااااااششششششششق قيافه و صداش هستم. انگار از دل دل دل طبيعت اومده. يه پسر كوچولو هم داره كه كپي خودشه و خيلي ناز و ملوسه. قيافه همسرش هم بد نيست. من بهترم!!