۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

بهش گفتم...
گفتم که دلبسته شدم...
گفتم که لبریزم...
لبریزم از او...

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

امروز آخرین امتحان رو دادم و تمام شد.( یکیش رو خوب دادم، یکیش رو بد، و یکیش هم پاس نمیشه، در مجموع مشروط می شم!!!) البته این به معنای شروع تعطیلات نیست. تا 10 بهمن باید 3 تا ترم پروژه و 4 سری تمرین هم تحویل بدم.
بگذریم. بریم سر زندگی. دوستش دارم، زندگی رو نمی گم، جناب رو می گم. هرچند که با تمام تجربیاتم در روابطم با پسرها هنوز نفهمیدم که محبتی که داره نثارم می کنه از سر دوستی و معرفته، یا عشق! عزیز دلم بدجوری منو گذاشته تو خماری!!! البته از این نظر خوبه که منم یاد می گیرم یه کمی این دل رو جمع و جورش کنم که واسه خودش اینطوری غش نره! (ولی خب بازم میره:ی)
کلی کار دارم تو این چند روز آینده. دیدن چندتا دوست، رفتن به دوتا شرکت واسه مصاحبه، خریدن چمدان، جوراب و سیم کارت! تحویل یکی از پروژه ها و آخرش رفتن به شیراز. البته این میون مسلماً بخش زیادیش یا جناب سپری خواهد شد.
رفته شمال پدر و مادرش رو ببینه.
دلم براش تنگ شده...

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

مدت هاست که میام این صقحه ادیتور رو باز می کنم، نگاهش می کنم و هیچی نمی نویسم و میرم!
به جز ماجراهای 16 آذر و مسائل مربوط به اون -که دیگران بهتر از من می دانند و می نویسند درباره اش- اتفاق خاصی در این مدت نیفتاده. درس ها زیاد و سخت اند و من باز آخر ترم افتاده ام به بد و بیراه گفتن به خودم که این 3 ماه گذشته چه غلطی می کردم؟ که اگر می کردم الان حال و روزم این نبود!
دوست گرامی هم 10 روزه که تشریف برده اند بوشهر و دلمان برایشان بسی تنگ است! فردا البته میاد. قول داده اگه امتحان یاضیم رو خوب بدم بهم جایزه بده... (:
یک عالمه احساس دارم ولی نمی تونم بنویسم. جوهرم خشکیده...

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

5 نفریم توی اتاق. از دیشب تا الان دوتاشون با دوست پسرهاشون به هم زدن و یکی دیگه هم پسره داره رو اعصابش راه میره. می مونیم من و مریم که با کسی دوست نیست و منم که هر روز دارم شهد عشق می نوشم و سرمستم از احساس!!
تقریباً هر روز همدیگرو می بینیم، با تلفن و اس ام اس از هم خبر می گیریم، آخر هفته ها به بهانه های مختلف می ریم بیرون، وقتی غر می زنه بهش گوش می دم، وقتی کلافه می شم و دلم می گیره آرومم می کنه، هر چیزی که پیش میاد که هیجان زده یا خوشحال یا ناراحتمون می کنه به هم می گیم و با هم احساساتی میشیم. باهام دعوا می کنه که درس نمی خونم، باهاش دعوا می کنم که چرا نمی ره دکتر و وقتی مریض شدم و رفتم بیمارستان جلوی صندوق که ایستاده بودم یهو دیدم کنارم ایستاده!!! همه تلاشش رو می کنه که خوشحالم کنه و وقتی خوشحالم می بینم که خوشحاله و کیف می کنه از ذوق و شوق من. و همه این ها بی هیچ حرفی، بی هیچ شرطی، بی هیچ قراری داره پیش میره. مثل دو تا دوست، ولی بیشتر از دو تا دوست.
فقط می تونم بگم حالم خوبه. خیلی خوبم. خیلی زیاد...

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

آمدم یک چیزی بنویسم بسی مهم. اول ایمیل چک کردم حالا یادم نمیاد حرفم چی بود!!!!

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

علاوه بر اینکه اوضاع معده ام کارم را به بیمارستان کشاند؛ علت بد خالی این دو روز اخیر صدای سرد او پشت تلفن بود. هرچند که می دانستم در آن ساعت خسته و کلافه است، و دیگر مغزش کار نمی کند که بخواهد چیزی بگوید مبنی بر "آی کر اباوت یو"، ولی باز هم دلم آرام نمی گرفت.
تا امروز که زنگ زد که دعوایم کند!!! که چرا سر کلاس حل تمرین ریاضی نرفته ام؟! و فهمید که ناخوشم و اصلاً دانشگاه نرفته ام و آن وقت اعتراض کرد که چرا خبرش نکرم که همراهم بیاید بیمارستان و ...
بعنی من کشته این دیوانگی های خودم هستم...
الان رسماً حالم خوب است. هرچند که دارم از دل درد به خودم می پیچم، اما حالم خوووب است...

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

دبروز کدبانویی شده بودم که بیا و ببین.
رفتم همچون یک بانوی تمام عیار، خیار، کاهو، کدو، بادمجان، هویج، پیاز، سیب زمینی، کرفس، جعفری، سیب، گلابی و نارنگی خریدم؛ همه را شسته؛ و عملیات متناسب با هر یک (از قبیل خرد کردن، بخارپز کردن، سرخ کردن و ...) را اجرا نموده و در یخچال و فریزر جاسازی کردم و تا 1 ماه دیگر از زندگی لذت خواهم برد!!!
و البته در حین انجام این عملیات، فرد مورد یحث در پست قبلی تماس گرفت و گفت اگر امشب کاری ندارید و درس نمی خونید، بریم بیرون!!!!!! و این جانب با سادگی و آرامش تمام گفتم اوکی، خوبه، مرسی، کی و کجا؟ و بعد از اتمام مکالمه همچون یک مجنون تمام عیار پریدم تو اتاق و به هم اتاقیم گفتم که بالاخره زنگ زده و دعوتم کرده و عین دیوانه ها پریدم توی حمام و برای اولین بار در عمرم کلاً ظرف 1 ساعت و 30 دقیقه مثل یک شازده خانوم جیگر رسیدم به محل ملاقات... بماند که بچه ام کلی داماد شده بود و داشت با نگاهش منو می بلعید...
دیشب اولین قرار ما به این صورت بود و حرف خاصی نزد. اما درباره برنامه آینده اش زیاد گفت و از برنامه من هم پرسید. تاکید زیادی روی استرالیا کرد و من هم بسیار تشویقش کردم و خیالش را هم راحت کردم که بوشهر برگشتنی نیستم و تهران می مانم و خیلی خوشحال شدم که تفکر او چقدر نسبت به آینده و زندگی و کار تغییر کرده و حالا دارد همه چیز را جدی می گیرد و می خواهد همه زمانی را که از دست داده جبران کند و...
عاشقش نیستم. اما واقعاً دارد همه آنچه را که فکر می کردم در وجودش هست و نشان نمی دهد، نشان می دهد و مطمئنم می کند که انتخاب درستی است.
دوستش دارم... چون با من خودش است و با او خودم هستم.

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

یک نفر را 7 سال است که می شناسی. 6 سال است که یک دوست است. 5 سال است که یک دوست نزدیک است. 4 سال است که یک دوست صمیمی است و خیلی صمیمی است و خیلی با معرفت است و آداب دان است و پرجنب و جوش و فان و زرنگ است و خیلی خیلی خیلی هوایت رادارد و مایه می گذارد از وقت و ذهن و همه چیزش برایت. و آنقدر در این رابطه 7 ساله باهاش راحتی (اصلاً میزان این آسایش هیچ بیان شدنی نیست) که یادت رفته پسری است هم سن و سال خودت. یادت رفته جنسیت را...
حالا، یهو هفته پیش احساس می کنی وای چقدر خوب است که هست. نه به خاطر دوستی و صمیمیت، که به خاطر مرد بودنش. ناگهان یادت می آید مرد است و گرمای نگاهش را احساس می کنی و ... دوست هم داری. احساس می کنی دلتنگش می شوی. احساس می کنی نمی شود هر روز نبینیش... و احساس می کنی او هم...
فعلاً آنقدر حالم خوب است به خاطر این احساس...
اصلاً نوشتنی نیست...
یعنی این استاد هیدرو پیشرفته ما جداً آدم خرسندیست!!! موضوع داده برای ترم پروژه در حد پایان نامه کارشناسی ارشد! من هم دادم احسان بررسی کرد و گفت کدام ها بهترند و من هم یکی شان را انتخاب کردم و به استاد گفتم. برگشته می گوید باید روی یک شاخه اش به صورت خاص کار کنی. مثلاً روی معادلات دیفرکشن. حالا بماند که من نه معنی فارسی اش را می دانستم و نه مفهوم علمی اش را! خلاصه رسماً زاییده ام!!

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

فکر کن آدم باید چه حالی داشته باشه که بشینه ساسی مانکن گوش کنه جهت آرامش خاطر!!!