زندگی شاید آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتیم، اما حال که به آن دعوت شده ایم بیا تا میتوانیم زیبا برقصیم...
۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه
علاوه بر اینکه اوضاع معده ام کارم را به بیمارستان کشاند؛ علت بد خالی این دو روز اخیر صدای سرد او پشت تلفن بود. هرچند که می دانستم در آن ساعت خسته و کلافه است، و دیگر مغزش کار نمی کند که بخواهد چیزی بگوید مبنی بر "آی کر اباوت یو"، ولی باز هم دلم آرام نمی گرفت.
تا امروز که زنگ زد که دعوایم کند!!! که چرا سر کلاس حل تمرین ریاضی نرفته ام؟! و فهمید که ناخوشم و اصلاً دانشگاه نرفته ام و آن وقت اعتراض کرد که چرا خبرش نکرم که همراهم بیاید بیمارستان و ...
بعنی من کشته این دیوانگی های خودم هستم...
الان رسماً حالم خوب است. هرچند که دارم از دل درد به خودم می پیچم، اما حالم خوووب است...
تا امروز که زنگ زد که دعوایم کند!!! که چرا سر کلاس حل تمرین ریاضی نرفته ام؟! و فهمید که ناخوشم و اصلاً دانشگاه نرفته ام و آن وقت اعتراض کرد که چرا خبرش نکرم که همراهم بیاید بیمارستان و ...
بعنی من کشته این دیوانگی های خودم هستم...
الان رسماً حالم خوب است. هرچند که دارم از دل درد به خودم می پیچم، اما حالم خوووب است...
۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه
دبروز کدبانویی شده بودم که بیا و ببین.
رفتم همچون یک بانوی تمام عیار، خیار، کاهو، کدو، بادمجان، هویج، پیاز، سیب زمینی، کرفس، جعفری، سیب، گلابی و نارنگی خریدم؛ همه را شسته؛ و عملیات متناسب با هر یک (از قبیل خرد کردن، بخارپز کردن، سرخ کردن و ...) را اجرا نموده و در یخچال و فریزر جاسازی کردم و تا 1 ماه دیگر از زندگی لذت خواهم برد!!!
و البته در حین انجام این عملیات، فرد مورد یحث در پست قبلی تماس گرفت و گفت اگر امشب کاری ندارید و درس نمی خونید، بریم بیرون!!!!!! و این جانب با سادگی و آرامش تمام گفتم اوکی، خوبه، مرسی، کی و کجا؟ و بعد از اتمام مکالمه همچون یک مجنون تمام عیار پریدم تو اتاق و به هم اتاقیم گفتم که بالاخره زنگ زده و دعوتم کرده و عین دیوانه ها پریدم توی حمام و برای اولین بار در عمرم کلاً ظرف 1 ساعت و 30 دقیقه مثل یک شازده خانوم جیگر رسیدم به محل ملاقات... بماند که بچه ام کلی داماد شده بود و داشت با نگاهش منو می بلعید...
دیشب اولین قرار ما به این صورت بود و حرف خاصی نزد. اما درباره برنامه آینده اش زیاد گفت و از برنامه من هم پرسید. تاکید زیادی روی استرالیا کرد و من هم بسیار تشویقش کردم و خیالش را هم راحت کردم که بوشهر برگشتنی نیستم و تهران می مانم و خیلی خوشحال شدم که تفکر او چقدر نسبت به آینده و زندگی و کار تغییر کرده و حالا دارد همه چیز را جدی می گیرد و می خواهد همه زمانی را که از دست داده جبران کند و...
عاشقش نیستم. اما واقعاً دارد همه آنچه را که فکر می کردم در وجودش هست و نشان نمی دهد، نشان می دهد و مطمئنم می کند که انتخاب درستی است.
دوستش دارم... چون با من خودش است و با او خودم هستم.
رفتم همچون یک بانوی تمام عیار، خیار، کاهو، کدو، بادمجان، هویج، پیاز، سیب زمینی، کرفس، جعفری، سیب، گلابی و نارنگی خریدم؛ همه را شسته؛ و عملیات متناسب با هر یک (از قبیل خرد کردن، بخارپز کردن، سرخ کردن و ...) را اجرا نموده و در یخچال و فریزر جاسازی کردم و تا 1 ماه دیگر از زندگی لذت خواهم برد!!!
و البته در حین انجام این عملیات، فرد مورد یحث در پست قبلی تماس گرفت و گفت اگر امشب کاری ندارید و درس نمی خونید، بریم بیرون!!!!!! و این جانب با سادگی و آرامش تمام گفتم اوکی، خوبه، مرسی، کی و کجا؟ و بعد از اتمام مکالمه همچون یک مجنون تمام عیار پریدم تو اتاق و به هم اتاقیم گفتم که بالاخره زنگ زده و دعوتم کرده و عین دیوانه ها پریدم توی حمام و برای اولین بار در عمرم کلاً ظرف 1 ساعت و 30 دقیقه مثل یک شازده خانوم جیگر رسیدم به محل ملاقات... بماند که بچه ام کلی داماد شده بود و داشت با نگاهش منو می بلعید...
دیشب اولین قرار ما به این صورت بود و حرف خاصی نزد. اما درباره برنامه آینده اش زیاد گفت و از برنامه من هم پرسید. تاکید زیادی روی استرالیا کرد و من هم بسیار تشویقش کردم و خیالش را هم راحت کردم که بوشهر برگشتنی نیستم و تهران می مانم و خیلی خوشحال شدم که تفکر او چقدر نسبت به آینده و زندگی و کار تغییر کرده و حالا دارد همه چیز را جدی می گیرد و می خواهد همه زمانی را که از دست داده جبران کند و...
عاشقش نیستم. اما واقعاً دارد همه آنچه را که فکر می کردم در وجودش هست و نشان نمی دهد، نشان می دهد و مطمئنم می کند که انتخاب درستی است.
دوستش دارم... چون با من خودش است و با او خودم هستم.
۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه
یک نفر را 7 سال است که می شناسی. 6 سال است که یک دوست است. 5 سال است که یک دوست نزدیک است. 4 سال است که یک دوست صمیمی است و خیلی صمیمی است و خیلی با معرفت است و آداب دان است و پرجنب و جوش و فان و زرنگ است و خیلی خیلی خیلی هوایت رادارد و مایه می گذارد از وقت و ذهن و همه چیزش برایت. و آنقدر در این رابطه 7 ساله باهاش راحتی (اصلاً میزان این آسایش هیچ بیان شدنی نیست) که یادت رفته پسری است هم سن و سال خودت. یادت رفته جنسیت را...
حالا، یهو هفته پیش احساس می کنی وای چقدر خوب است که هست. نه به خاطر دوستی و صمیمیت، که به خاطر مرد بودنش. ناگهان یادت می آید مرد است و گرمای نگاهش را احساس می کنی و ... دوست هم داری. احساس می کنی دلتنگش می شوی. احساس می کنی نمی شود هر روز نبینیش... و احساس می کنی او هم...
فعلاً آنقدر حالم خوب است به خاطر این احساس...
اصلاً نوشتنی نیست...
حالا، یهو هفته پیش احساس می کنی وای چقدر خوب است که هست. نه به خاطر دوستی و صمیمیت، که به خاطر مرد بودنش. ناگهان یادت می آید مرد است و گرمای نگاهش را احساس می کنی و ... دوست هم داری. احساس می کنی دلتنگش می شوی. احساس می کنی نمی شود هر روز نبینیش... و احساس می کنی او هم...
فعلاً آنقدر حالم خوب است به خاطر این احساس...
اصلاً نوشتنی نیست...
یعنی این استاد هیدرو پیشرفته ما جداً آدم خرسندیست!!! موضوع داده برای ترم پروژه در حد پایان نامه کارشناسی ارشد! من هم دادم احسان بررسی کرد و گفت کدام ها بهترند و من هم یکی شان را انتخاب کردم و به استاد گفتم. برگشته می گوید باید روی یک شاخه اش به صورت خاص کار کنی. مثلاً روی معادلات دیفرکشن. حالا بماند که من نه معنی فارسی اش را می دانستم و نه مفهوم علمی اش را! خلاصه رسماً زاییده ام!!
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه
امشب دومین شبی هست که توی خوابگاهم. همه چیز روبه راهه. هم اتاقی های خوبی دارم. امکانات هم بد نیست؛ یه بچه سوسول بد ادا در حد و اندازه من می تونه تحملش کنه. ولی مهم تر از همه این اینترنت وایرلس هست که خداااااااااااااااااااااااااااست:ی
از 21 شهریور رفتم سر کلاس. یه خروار درس دادن و تمرین و پروژه دارم. تا پریشب همه اش مهمونی بودم و حالا باید بشینم سر درس...
خوابم میاد خیلی...
از 21 شهریور رفتم سر کلاس. یه خروار درس دادن و تمرین و پروژه دارم. تا پریشب همه اش مهمونی بودم و حالا باید بشینم سر درس...
خوابم میاد خیلی...
۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سهشنبه
سلام. از سایت دانشگاه مزاحم می شویم:ی
امروز چهارمین روز در امیر کبیره. کلاس ها تشکیل شدن و استادها رو زیارت کردیم. دیروز از ریاضی پیشرفته بسی لذت بردیم.
هنوز مهمان عمه جان هستم. فردا وسایلمرو می برم خوابگاه و از اول مهر خودم هم میرم خوابگاه.
دلم برای وبلاگم تنگ شده بود. بعداً میام مفصل می خونم و می نویسم.
امروز چهارمین روز در امیر کبیره. کلاس ها تشکیل شدن و استادها رو زیارت کردیم. دیروز از ریاضی پیشرفته بسی لذت بردیم.
هنوز مهمان عمه جان هستم. فردا وسایلمرو می برم خوابگاه و از اول مهر خودم هم میرم خوابگاه.
دلم برای وبلاگم تنگ شده بود. بعداً میام مفصل می خونم و می نویسم.
۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه
۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
وبلاگم بالا نمياد :( همه صفحاتش رو مي تونم ببينم ولي صفحه اصلي بالا نمياد!
.
2 دقيقه بعدش: حالا كه اين پست رو آپ كردم بالا مياد :ي وبلاگم هم مثل خودمه، يه چيزيش ميشه!!
.
پي نوشت: ماني هفته پيش با مامانش رفته بوده خونه خاله افسانه اش. موقع خداحافظي گفته: خاله من خيلي امروز زحمت كشيدم كه اومدم خونه تون ولي اگه خواستي دوباره بيام فقط يه زنگ بزن!!
يعني دارم پرپر مي زنم واسه ديدنش...
.
2 دقيقه بعدش: حالا كه اين پست رو آپ كردم بالا مياد :ي وبلاگم هم مثل خودمه، يه چيزيش ميشه!!
.
پي نوشت: ماني هفته پيش با مامانش رفته بوده خونه خاله افسانه اش. موقع خداحافظي گفته: خاله من خيلي امروز زحمت كشيدم كه اومدم خونه تون ولي اگه خواستي دوباره بيام فقط يه زنگ بزن!!
يعني دارم پرپر مي زنم واسه ديدنش...
اشتراک در:
پستها (Atom)