زندگی شاید آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتیم، اما حال که به آن دعوت شده ایم بیا تا میتوانیم زیبا برقصیم...
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
آخرین نمره هم اعلام شد و معدلم شد 15.25 و آیم سوووووووووووو هپی. با اون وضعیت روحی داغون به خدا شاهکار زدم. 2 ماه خواب و خوراک رو به خودم حرام کردم و از صبح تا عصر تو کتابخانه دانشگاه جان کندم تا نتیجه اش این شد. احسان که فهمید، پشت تلفن بغض شادی ریخت تو صداش...
امروز نشستم حساب و کتاب کردم دیدم برای اینکه معدل کلم بشه 16، با توجه به مشروطی ترم پیش(عرق شرم بر پیشانی) باید معدل ترم آینده ام 18.5و نمره پروژه ام (تز) 19 باشه. و البته با تلاش کافی و روحیه خوب امکان پذیره. از اونجا که اصلاً بعید نیست که ما هم عزم رفتن کنیم، به معدل خوب نیاز هست برای گرفتن بورسیه. البته از الان به احسان گفتم که من دکترا بخون نیستم، از من برنمیاد که 4-5 سال بشینم "مطالعه" کنم!!! و اگر بخوام اپلای کنم، برای فوق لیسانس مجدد خواهد بود. ایشون هم دلایل رو شنید و به من حق داد و خلاصه فعلاً باید زبان بخوانیم تا 1 سال و نیم دیگه که بنده فارغ التحصیل شدم، تصمیم بگیریم که چیکار کنیم.
۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه
1. عروسی راحله عالی بود. عزیز دلم انقدر زیبا و غرق شادی بود که...
2. تهران که بودم سمانه رو دیدم. عقد کرده و من از خوشحالی وسط خیابون جیغی کشیدم که نگو :ی اونم ماجراهای زیادی رو پشت سر گذاشت و واقعاً جنگید برای زندگی و عشقش. خوشم میاد بین دوستای من هیچ کدوم عین آدم ازدواج نکردن :ی
3. فهمیدم جشن عروسی اونقدرها هم گران نیست! من خیال می کردم 20 میلیون لازم داریم! ولی دیشب فهمیدم با 10 میلیون هم میشه عروسی خوب برگزار کرد و از این بابت خیلی خوشحالم چون 10 میلیون به هدف نزدیک شدیم (: این 2 تا قراردادی که در پیش رو داریم اگه بسته بشن دیگه غمی نداریم...
4. عاشقم، هر روز بیشتر و بیشتر. و هر لحظه شادتر و خوشبخت تر و غرق در عشق و محبتش. خدایا ازت ممنونم. اگه تعداد بیشتری از آدم ها این احساس منو داشته باشن، دنیا به مراتب جای قشنگ تر و دلپذیراری میشه ها... هوای همه رو داشته باش. مرسی. بوس.
۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه
به خدا من دانشجوی خوبی شدم این ترم ولی انفدر حجم کار بالاست و من انرژی گذاشتم واسه درس ها در طول ترم که دیگه توان برام نمونده. تازه این که می گم آماده گیر آوردم به این معنا نیست که خودم کاری نکردم، اون محاسباتیه رو خودم دستی انجام دادم، داشتم کدش رو می نوشتم که فهمیدم استاد دیوانه یک چیزهایی می خواد که اصلاً در محدوده عقل و همچنین زمان نمی گنجید!! پروژه تحقیقاتی هم حکایتش اینه که من اومدم خونه و اینجا به هیچ مرجع و کتابخانه و دیتا بیسی دسترسی ندارم، خب وات شود آی دو؟؟ قرار شد احسان جونم برام سرچ کنه، بعد دیدم یک مقاله با ترجمه اش رو برام فرستاد، و گفت 3 تای دیگه هم دارم می خونم!! خب شوهر از این بهتر کجای دنیا پیدا میشه؟؟؟
پارازیت: الان با هم چت کردیم قرار شد با هم کارامون رو انجام بدیم، من برم تایپ کنم، دوباره میام :)
۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه
۱۳۸۹ تیر ۲۹, سهشنبه
۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه
۱۳۸۹ تیر ۲۲, سهشنبه
نمی دونم چطور باید بنویسم اون لحظه ها رو...
نمی تونم ننویسم، نمی تونم این فریاد شادی رو حبس کنم تو سینه...
نمی دونم چه اتفاقی افتاد، نمی دونم کی فوران کردیم...
هنوز گرمی دستات و داغی لب هات رو حس می کنم...
هنوز اشکی رو که همه شب تو چشمات بود می بینم...
هنوز فشار و گرمی بازوهات رو دورم احساس می کنم...
درد لذت بخشی همه وجودم رو گرفته...
سرد می شدم و گرم می شدی...
سرد می شدی و گرم می شدم...
این تن، این روح، این قلب، کی این چنین طالب تو شده بود و من نفهمیده بودم...
تو، دست هات، نگاهت، لب هات، قلبت، از کی این چنین لرزان و پر حرارت بود و من نفهمیده بودم...
۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه
۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه
۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه
سخت درگیر درسم این روزها. دقیقاً 7 هفته است که دارم برای امتحانات فاینال درس می خونم ولی هنوز احساس آمادگی نمی کنم! :(
مامان آخر هفته میاد تهران. وقتی بیاد می خوام درباره احسان بهش بگم. البه خودش همه چیز رو می دونه، تمام جریانات رو همون زمان براش تعریف کردم و خیلی منطقی برخورد کرد. ولی نمی دونه که ما الان داریم جدی به قضیه فکر می کنیم و رابطه مون خیلی بیشتر از قبله. اون هم به مادرش گفته و عکس های روزی رو که با علی رفته بودیم بیرون بهشون نشون داده و مادرش هم کلی ذوق کرده (خاطر نشان می شود که مادرش از جریان پروانه هم تا حدی خبر داشت)
کلاً حالم خوبه، اوضاع روبه راهه، تنها دغدغه خاطرم در حال حاضر درس و امتحانه. لطفاً همگی دست به دعا بردارید و برای این دانشجوی خوب درس خوان که قصد دارد دسته گل ترم پیشش راجبران کند دعا کنید. با سپاس فراوان!