۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

از چهارشنبه هفته پیش رفتم سر کار. رسماً شاغل شدم و از 8 صبح تا 4:30 عصر توی موسسه هستم. کار من SLT هست، یعنی : Stability, Load Line, Tonnage measurment. با 3 تا کنوانسیون خفن سروکار دارم و حسابی سرم تو حساب و کتابه.
دلم تنگ شده، عادت ندارم به نبودنش، برای ماموریت رفته بوشهر و من اینجا کم دارمش خیلی. توی موسسه پشت میزم که نشستم و اون یهو واسه کاری میاد تو واحد ما، می فهمم که گونه هام داغ می شن، ضربان قلبم خیلی بالا میره، محکم می زنه... عادت ندارم صبح ببینمش، عادت ندارم موقع ناهار ببینمش، عادت ندارم ببینمش و دستم تو دستش نباشه...
این روزها خیلی شکرگزارم، خیلی زیاد. همه چیز فوق العاده است، دوستش دارم، همه چیز داره آروم پیش میره، یاد گرفتم هیچ چیز رو به اصرار نخوام، یاد گرفتم صبور باشم، یاد گرفتم باور کنم که همیشه بهترین اتفاق میافته، باید مهلت داد به اونی همه چیز رو رقم می زنه، گاهی از بس می خواهیم و تکرار می کنیم و اصرار می کنیم و پا به زمین می کوبیم که خدا هم هول میشه.
زندگی از کارناوال هم شادی بخش تره.

۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

می رسد اینک بهار...

سال جدید، روزهای جدید، شادی های جدید، دغدغه های جدید.

همه چیز آرام و زیبا پیش می رود.

به بابا گفتم. خودم به بابا گفتم. طوری گفتم که بداند پدر است و نظرش مهم است و مرجع است و... در عین حال فهمید که من تصمیمم را گرفته ام و عجیب اعتماد دارد بهم. انگار که دیواری که بینمان بود کاملاً فرو ریخته و من این حس را دوست دارم و باورم نمی شود هنوز که باز هم از سر و کولش بالا می رفتم عین بچه ها. انگار که قلبش آرام گرفته و منظم می زند. دوباره دوستش دارم این پدر مهربان را که زیر پوست کرگدن وارش!! اشک می ریزد از عشقی که که در دلش موج می زند... حتی با مامان هم بهتر از قبل شده اند.دوتایی با هم رفتند 13 به در و من سرخوش بودم... پاییز و زمستانی که در خانه ما گذشت خیلی چیزها را تغییر داد و من شکرگزارم.

و او... که عزیزترین است، که گرمای وجودش، حضورش، صدایش، دست هایش، نگاهش، لبریزم می کند... که حتی وقتی می نویسم از او چشم هایم می لرزد از شوق و شادی... دوستش دارم، می دانم که دوستش دارم و می دانم که با او خواهم ماند نه برای اینکه دوستش دارم، نه برای خاطره جسم و آغوشش... با او خواهم ماند چون در مردانگی اش به یقین رسیده ام، چون در اقتدارش لطافت دیده ام، چون می جنگد، قدر می داند، گوش می کند، می فهمد...

برای امسال آرزویی ندارم. آرزو می کنم سال دیگر در خانه دونفریمان برایت بنویسم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

آخر سال است و کلی کار و بیچارگی های پیش از تعطیلات را کم داشتیم، فرمودند که برویم مصاحبه و رفتیم و 3 ساعت و نیم 3 نفر انسان از من سوال پرسیدند کانتیوسلی!!! و فرداش هم قبولمان کردند و حالا ما نمی دانیم قبولشان کنیم یا خیر :ی
از الان هیجان دارم برای روزی که می خوام به بابا بگم و از الان دلتنگم برای 10 روزی که نمی بینمت.

۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

1. منو فیلتر کردن!!! فکر کنین! چقدر باید ابله باشند!!! خدای من!!! خوبه که نه از سیاست می نویسم و نه از رختخواب!!! از این به بعد می نویسیم که لااقل حکایت آش نخورده و دهان سوخته نباشد :ی ی ی ی ی ی

2. فردا برمی گردم تهران. دلم برای دود و شلوغی 4راه ولیعصر بد تنگ شده. خیییییییلیییییییی. برای تختم تو خوابگاه. برای نگهبان های مهربون خوابگاه. دانشگاه، استادها، دوستام، سوپرمارکت توی خارک، یا اون یکی که تو رودسره. برای نمایشگاه سامسونگ یوسف آباد که یخچالمون رو توش می بینیم، برای لارستان و پیانوهاش، بستنی فروشی بالای میدون ونک، برای لیندو که هر دفعه حتماً باید بریم همه چیزاشو ببینیم، پل عابر پیاده تخت طاووس یا سر حافظ که همیشه پله برقی هاش خرابند، برای کوچه پس کوچه های کنار رودخونه که از میرداماد میرن تا تجریش، برای....

برای تو، برای دست هات، برای بوسه هات، گرمی نفس هات، برای گودی گردنت، برای عرض شونه هات که منو قایم می کنن، برای بوی تو، راستی بوی چی میدی؟ تو بویی داری که ربطی به ادوکلن و دئودورانتت نداره، بو داری، بوی خوب داری، بوت منو خواب می کنه، مستم می کنه، وحشیم می کنه، دیوانه ام می کنه...

چقدر دلتنگتم، چقدر کم دارمت، چقدر...

فردا میام عزیزترینم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

بالاخره (از دوره دبستان تا همین الان، هر وقت می خواهم بنویسم "بالاخره"، حتماً باید "بالا-خره" تلفظش کنم تا یادم بیاید چطور نوشته می شود!) نمره ها را دادند و راحت شدبم و برای 10 روز تشریف آورده ایم منزل خدمت والدین. به همه گفته ام که این ها آخرین امتحان های آکادمیک زندگی من بوده اند و من در هر شرایطی و به هر دلیلی اگر امتحان دکترا دادم بدانید که ریختن خونم بر همگان نه تنها حلال، که حتماً واجب است و بکشید و راحتم کنید که جوگیر شده ام باز!!!!!

و من تازه 2 روز است که آمده ام و مریم را دیدم که خیلی چاق شده است و با لاله و بهزاد خداحافظی کردم که چهارشتبه هفته آینده می روند استرالیا برای همیشه. [بهشون گفتم کی می آیید، گفتن برای 6 ماه دیگه بلیت داریم، گفتم پس خودمون رو اذیت نکنیم، 6 ماه دیگه می بینمتون! لاله خوشحال بود و گفت چقدر راحتم کردی، چند تا از دوستام بدجوری اشکمو درآوردن. گفتم آخه 100 سال پیش که نیست، این همه ایرلاین!! خدا پدر مادر گوگل و یاهو و اسکایپ و بقیه شونم بیامرزه که راحتمون کردن، پس سی یو سون:) ]

دلم برای همسر مهربان خیلی تنگ است و کم دارمش و هرچند که با هم آمدیم بوشهر و خانه شان فقط 2 خیابان با ما فاصله دارد و دیروز و پریروز هم دیدمش اما کم دارمش خیلی. اینجا وقتی با هم بیرونیم باید نگران باشیم ولی تهران آرامش مطلق است. تهران همه روز سر کار است اما هر لحطه که اراده کنیم پیش همیم، اینجا همه روز بی کاریم و مشغول امور متفرقه ولی برای دیدن هم باید کلی تقشه بکشیم. از این شهر متنفرم، همیشه دلتنگم می کرد، هنوز هم می کند.

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

4 هفته است که پلک چپم می زند.
می زند و می زند.
دیوانه ام کرده.

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

3 روز با هم زندگی کردیم.

همه چیز جدید اما هماهنگ، هیجان انگیز اما آرام و بی دغدغه بود. انگار سال ها بود با هم زندگی می کردیم...

زندگی مثل رقص دو شریک است، با تو نرم می آید و با او نرم میروی، کاملش میکنی، کاملت می کند، می خوانی اش، می خواندت، می بینی اش، می بیندت...

نمی توانم توصیف کنم. "خوشبختی" یکی از آن "چیز"هاست که باید در آن "تنید"، باید "زندگی" اش کرد تا باورش کرد. "دلدادگی"، "تمنا"، "ناز و نیاز" ...باید "دچار"شان شد، باید "غوطه ور" شد درشان، باید "بود"شان تا فهمیدشان...

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

دلم برای نوشتن تنگ شده. واقعاً فرصت نمی کنم. انقدر گرفتار درس و دانشگاه و پروژه و... هستم که بیا و ببین.
البته یکی از دلایل اصلیش اینه که همه چیز انقدر انقدر انقدر آروم و ملایم و خوب و خوش و بی دغدغه است که نمی دونم چی بنویسم. نه اینکه قرار باشه فقط از مشکلات بنویسم، ولی حقیقتاً انقدر همه چیز آرومه که گاهی با خود یار هم حرف کم میاریم!!
به مامان و عمه گفتم که تصمیمم رو گرفته ام. و اونها هم اوکی دادن. قراره عید به بابا بگم و اونا توی بهار بیان واسه آشنایی و ایشالا تابستون رسمیش می کنیم و تا آخر زمستون عروسی و ... فقط مشکلات مالی داریم. درواقع اگه مشکل مالی نداشتیم و حاضر بودیم از خانواده کمک بگیریم، همین الان قضیه رو تموم می کردیم. مشکل اینه که 2تا آدم لجباز رویایی مغروریم که می خوایم از اولش پدر خودمون رو در بیاریم.
...دلم ضعف میره وقتی به زندگی کردن باهاش فکر می کنم..

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

حالم خوب نیست.
دارم بهترین روزهای زندگی ام را می گذرانم، اما حالم خوب نیست.
آشکارا بیمارم، منظورم این سرماخوردگی لعنتی نیست، 2ماهه که دارم حس می کنم که تحلیل می روم و نمی فهمم چرا.
منتظرم جواب آزمایش خونم را بگیرم ببینم کم خونم یا مشکل چیز دیگریست.
پارسال به راحتی روزی از 300 پله بالا و پایین می رفتم به علاوه ساعت ها پیاده روی روزانه با یار، الان اما به اتاقم در طبقه سوم که می رسم از شدت خسنگی و بی جانی به گریه می افتم!
تمرکز ندارم، نمی توانم درس بخوانم، به طور دائمی خسته ام، خسته نه، بی جان، بی توان...
فقط او سرپا نگهم داشته، دوستش دارم، قدرت دستهایش را دوست دارم، امنیت آغوشش را، صدای قلبش را، مهر نگاه و گرمای لبهایش را، بودنش را، همیشه بودنش را....

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

1 ماه از ترم گذشته و 22 روز از پاییز برگ ریز و من هم مدت هاست که چیزی ننوشته ام و خوشا به حال شما :ی

درس غوغا میکنه و من در گیر و دار درس و پروژه و دردسرهای تمام نشدنی د انشگاه و... تنها دلخوش و سرمست عشق همسر دلبند و در تدارک مقدمات پول جمع کردن واسه شروع زندگی در سال آینده.

حالم خوبه و همه چیز بینمون فوق العاده خوب و روبه راهه و 3 بار کلاً بحثمون شده که وحشتناک ترینش 15 دقیقه طول کشید خدا را شکر!

یادم رفته چطوری می نوشتم. راستی، پروانه هم یک گند اساسی زده که دیگه ثابت شد لازم نیست نگرانش باشم و کلاً بی ارزش شد برام و به آرامش عجیبی رسیدم.

همین دیگه.