۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

تمام شد!
جزوه رياضي رو ميگم. اعتراف مي كنم كه جانم بالا آمد!! اصلاً فكر نمي كردم حجم رياضي 1 و 2 اينقدر زياد باشه. تدوين جزوه معادلات و رياضي مهندسي به مراتب راحت تره! كل معادلات كه توي 7 صفحه جا ميشه، جدي ميگم! من جاش دادم، خيلي هم درشت و گشاد نوشتم! واسه رياضي مهندسي هم كافيه جزوه دكتر فريبرز خودمون رو كپي كنم. همين ديگه، مشتري نبود؟؟؟
9 روزه كه مامان رفته تهران. منم از فرصت استفاده كردم و از بابا و وحيد به عنوان موش آزمايشگاهي استفاده مي كنم. چندتا غذاي جديد به خوردشون دادم و البته دوست داشتن. يه جور تارت ميوه اي هم درست كردم به شيوه بسيار بسيار ايزي و جالب. بستني هم درست كردم و معركه شد. قصد دارم چندتا ديگه از غذاهاي مايكل جون رو هم درست كنم. آآآي لاو ديس گاي. كارش درسته. اين مايكل جون كه گفتم، عشق جديد بنده است و اسم كاملش هست مايكل اسميت و يه برنامه آشپزي داره به نام chef at home البته بعضي از چيزهايي كه مي پزه به مذاق آدم همه چيز خوري مثل من هم حتي خوش نمياد، ولي سبك آشپزيش رو واقعاً دوست دارم. شعارش هم اينه كه my secret recipe is cooking without a recipe و حقيقتاً طوري رفتار و آشپزي مي كنه كه اين حس در بيننده به وجود مياد كه ميتونه خلاق باشه و هر چيزي بپزه. خلاصه روزي نيم ساعت در خدمت استاديم و تحصيل علم مي كنيم. فردا هم مي خوام غذاي مكزيكي به خورد اين بندگان خدا بدم. آدرس سايتش هم هست www.chefmichaelsmith.ca من عاااااااششششششششق قيافه و صداش هستم. انگار از دل دل دل طبيعت اومده. يه پسر كوچولو هم داره كه كپي خودشه و خيلي ناز و ملوسه. قيافه همسرش هم بد نيست. من بهترم!!

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

خبر مهم اينكه: حقوق تيرماه عده بسيار زيادي از بازنشستگان ارتش كاهش پيدا كرده. فعلاً طبق اخبار رسيده كمترين ميزان كاهش 90هزار تومان و بيشترين مقدار كاهش 180هزار تومان است. اين ها آماريست كه از همكاران قديمي پدر من به دست آمده. چون بينشان تنها كسي كه از جداول حقوقي و امور بانكي و بيمه و فلان و فلان سررشته اساسي دارد پدر من است و به همين دليل همه دوستانش زنگ مي زنند از او مي پرسند كه فلاني كجاي محاسبات حقوقي تغيير كرده كه حقوق ما كم و زياد شده.
خلاصه آن جماعتي كه پارسال زيادي ذوق كردند و از الطاف و كرامات دولت فخيمه نهم كبكشان خروس مي خواند، الان آآآآآآآآآآآآآآآآي ي ي ي حالشان گرفته شده، آآآآآآآآآآآآآآآآآآآي ي ي ي ي ي گرفته شده. و من شديداً دارم با دمم گردو مي شكنم. چون عده زيادي را مي شناسم كه به دليل همين افزايش حقوق رفتند و به آن .... راي دادند (حتي حاضر نيستم فحش هم حرامش كنم.) الان چهره خيلي ها ديدن دارد. همان هايي كه نشستند و گفتند ما به او راي مي دهيم و وقتي كه پرسيدم چرا؟ گفتند براي ما كه بد نشد، زندگي مان راحت تر شده. و وقتي گفتم همه اش دروغ و ظاهرسازي است، گفتند كدام دروغ؟ نمودار نشان داد، اسم آورد و ... مزخرفاتي از اين قبيل كه نشان مي داد رسماً مغزشان را تعطيل كرده اند و هرچه را كه ارباب بگويد درست و حقيقت است و استخوان هاي مرحمتي را به دندان گرفته اند و برايش پارس مي كنند. بله اين ها خودشان را تا اين حد زبون و خفيف كردند و تا اين حد دنياي خود را حقير و كوچك نشان دادند.
الان بفهمند درد آن 600 كارگري را كه پارسال اخراج شدند از صدرا و اعتراض و تحصن و شكايتشان به هيچ شمرده نشد. الان بفهمند درد آن مهندساني را كه بعد از چند سال سابقه كار قراردادشان تمديد نشد. بفهمند درد همكلاسي هاي مرا كه سال اول دانشگاه براي همه مان كار وجود داشت، و الان بعد از 4 سال اين مملكت چنان زير و رو شده كه نصفمان بيكاريم يا آنهايي كه شغلي دارند حقوقشان فقط كفاف پول تاكسي و موبايل را ميدهد و بس. بفهمند درد آنهايي را كه سرمايه شان از كف رفت، چقدر در اين 2 سال اخير مغازه هايي را ديدم كه بارها و بارها تغيير كاربري دادند، شركت هايي كه تعطيل شدند و ... تاكسي هايي كه هر روز بيشتر و بيشتر شدند. و همه اين ها فقط مال اين شهر كوچك است كه مردمش ذاتاً تاجرند و با اين حال به اين روز افتاده اند. و تازه اين ها آن بخشي است كه من مي دانم... و وقتي اين ها را به يكي از طرفدارانش گفتم، گفت: ولي زندگي من بهتر شده، حقوقم بيشتر شده و...
بله، وقتي آرزوهاي آدم ها در محدوده نيازهاي شخصي شان تعريف شود وضعيت همين است. اگر اين آدم ها آرمان گرا بودند، اگر آرزوهاي بزرگ داشتند، اگر رفاه، ثروت، خوشبختي، شغل، خانه، زندگي و... را براي همه مي خواستند، اگر رنج هاي امروز را به اميد فرداي بهتر براي خودشان و فرزندانشان و كشورشان به جان مي خريدند، همان چند ميليون راي واقعي ناچيز را هم نمي آورد. هرچند كه باز هم خودش از توي صندوق درمي آمد، ولي مهم بود كه همان چند ميليون راي هم وجود نداشته باشد. آن طوري لااقل اميد داشتيم كه در ميان جمعي زندگي نمي كنيم كه وضعيت تامين نيازهاي اوليه اش تعيين كننده راي اوست. ولي حالا مي دانيم كه داريم در چنين كشوري زندگي مي كنيم.
.
پي نوشت : از 23 خرداد به بعد اين اولين خبر خوبي بود كه شنيدم.

۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه

بدرود 26

فردا 26 سالم تمام مي شه و وارد 27سالگي مي شم. سالي كه گذشت سال خوبي بود. اتفاقات كوچك و بزرگ زيادي افتاد و لحظه هاي تلخ و شيرين زيادي داشتم. ولي در مجموع دوستش داشتم.
يك چيزي برام خيلي عجيبه، چرا همه اينقدر روي سن و سال حساس هستن؟ بعضي از دوستاي من واقعاً دلشون نمي خواد كه سنشون بالا بره! ولي من به طرز عجيبي از بالا رفتن اين ارقام خوشم مياد! بيست و هفت. قشنگ نيست؟ ميشه سه به توان سه. و اين اعداد بخش پذير به سه و نه اعداد جالبي هستن و خصوصيات بامزه اي از خودشون نشون مي دن. البته اعتراف مي كنم كه از 28 اصلاً خوشم نمياد. يه جورايي سنگينه و از اعداد بخش پذير به 7 هم كلاً بدم مياد. هيچ چيزشون عين آدم نيست! بعدشم من هنوز خيلي جوونم. درواقع خيلي بچه ام! دختر كوچولوي درونم حتي 17 سالش هم نيست. و من خيلي دوستش دارم. تازه من هرچي سنم بالا ميره دارم شيطون تر هم مي شم. خصوصاً در مورد آقايون محترمD:
خلاصه امشب تولدم بود و جاتون خالي 2 تا كيك داشتيم. يكيش رو مامان پخته و روش پر از ميوه و مرباست. يكيش رو هم بابا سفارش داده بود به شيريني فروشي، چون متوجه نشده بود كه مامان گفته خودش كيك مي پزه و سفيده و سه تا گل رز بزرگ صورتي روش بود و با خط قشنگي نوشته بود تولدت مبارك.(دلم از اون كيك هاي قند عسل خواست يهو) ما هم كيك بابا رو خورديم و كيك مامان رو نگه داشتيم واسه فردا.
تا اين لحظه به جز از خانواده، 9 تا تبريك ديگه هم بهم گفته شده و در نتيجه در وضعيت فرخندگي حاد به سر مي برم. حس بي نهايت قشنگ وحشتناكي دارم. اميدوارم تمام اين سال براي خودم و اطرافيانم سرشار از شادي باشه. اميدوارم بتونم آدم بهتري باشم. اميدوارم از نردبان زندگي چند پله ديگه هم بالا برم. اميدوارم دوباره عشقي به زندگيم پا بگذاره و دوباره دلبسته كسي بشم. اميدوارم عاقل باشم و خوب درس بخونم. اميدوارم آدم بهتري باشم، صبورتر، كوشاتر، خوش اخلاق تر و باشعورتر (البته اگر الان كمي از اين خصايل در وجودم باشه كه بخوام "تر" بشن! )
همين ديگه. در ساعات آخر 26 سالگي عرض ديگري ندارم.
فردا صبح ساعت 6 دنيا ميام دوباره.
.
پي نوشت:
1. ساعت 12:30 شب. اس ام اس مياد از عاطفه كه : بيداري؟ و من جواب نمي دم. دو حالت داره، يا مي خواد تبريك بگه. يا دوباره فاجعه اي در زندگي با شوهرش پيش اومده و من آخر شبي نمي خوام اعصاب خودم رو رنده كنم. و اگر اسمش بي معرفتي و خودخواهي هست، آره هستم.
2. صبح اس ام اس ميدم كه: ديشب كارم داشتي؟ زنگ ميزنه، تولدم رو تبريك ميگه، و مي پرسه مي تونم راحت صحبت كنم؟ اين يعني دوباره مشكلي پيش اومده. قرار مي گذاريم كه خودم بهش زنگ بزنم.
3. اعلام وضعيت: رنده را گرفتم دستم و منتظر نشسته ام.
.
امروز، صبح تولد: مرسي هديه جونم اينا :*

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

الله اكبر

شماهايي كه اونجايين، شايد براتون عادي باشه. اما واسه من نه، نيست. ديشب از شدت هيجان و ذوق داشتم مي تركيدم. انقدر شارژ شدم، انقدر انرژي گرفتم، انقدر خوشحال شدم كه انگار جدي جدي مير حسين يا اصلاً هر كسي به جز شخص مذكور ِ منفور انتخاب شده. ساعت حدود 10 و ربع بود، احسان زنگ زد كه آدرس انتشارات رو بپرسه ازم. صداي الله اكبر شنيدم. باز شنيدم، و بيشتر و بيشتر، انگار كه دارن توي خود گوشي مي گن، ازش پرسيدم كجايي؟ گفت نزديك خوابگاه (يعني توي نياوران). باورم نمي شد. اين كه يكي به آدم بگه اينجا هر شب الله اكبر مي گن خيلي فرق مي كنه با اينكه آدم با گوش خودش بشنوه، خيلي فرق مي كنه با اينكه آدم خودش اونجا باشه و با همه وجودش داد بزنه... صدا از روي پشت بوم ها بود. از پشت پنجره ها، از توي بالكن ها، از توي حياط ها، ولي انقدر بلند، انقدر رسا، انقدر پر درد كه نزديك بود منم پشت گوشي فرياد بزنم و جواب بدم كه الله اكبر.....

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

جهت بهتر شدن حالتون
اگر مثل من داغون هستين
موسيقي گوش كنيد
پيشنهاد: I surrender سلن ديون
همينجوري رندوم يه آلبومش رو پلي كردم.
به اين كه رسيد
يهو احساس كردم چقدر داره دل منو فرياد ميزنه.
عاشقانه است، ولي انقلابيه.
نمي دونم، شايدم فقط احساس من اينطوري باشه،
ولي اينو مي دونم كه از ساعت 9:30 صبح تا الان كه نزديك 11 هست هي دارم ريپلي مي كنمش.
مامانم اومده ميگه ميشه عوضش كني؟
I know I can't survive
another night away from you
you're the reason I go on
and now, I need to live the truth...
نه، نمي شه عوضش كنم. حالمو خوب مي كنه...
وقتي با همه وجودش داد مي زنه: همينجا، همين الان، زندگيمو ميدم تا دوباره زندگي كنم...
نمي شه عوضش كرد. ميشه؟

۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

شيشه هاي آپارتمان اميد اينا همه شكسته شدن.
در مجتمعشون رو زدن شكستن، يه در آهني بزرگ، خيلي بزرگ و سنگين.
فرهاد برادر راحله باتوم خورده حسابي.
عموي بابك رو گرفته ان.
اميرپاشا ديروز وسط وسط وسط درگيري بوده.
سوده و مرتضي ديروز مجبور شدن 5 بار خونه عوض كنن تا بالاخره سالم از محدوده دور بشن.
.
.
.
دارم فكر مي كنم
به اينكه
اگه زماني كه شيشه ها رو گلوله بارون مي كردن ماني كوچولو پشت شيشه بود...
اگه فرهاد رو برده بودن...
اگه عموي بابك ديگه پيدا نشه...
اگه اميرپاشا كشته شده بود...
اگه سوده و مرتضي رو مي گرفتن...
.
.
.
لعنتي ها
لعنتي ها
لعنتي ها
مرگ بر شما
لعنتي ها مرگ بر شما
...
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هايي را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند...
.
.
.
براي ندا...

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه

يادم مي آيد دوم راهنمايي بودم و دبير ادبياتمان گفته بود انشايي بنويسيم با موضوع بسيج. كلافه بودم، برايم هيچ مفهومي نداشت. اصلاً من علاقه مند يا معتقد به چنين چيزهايي بار نيامده بودم. آخرش تصميم گرفتم كه درباره بي اطلاعي خودم و ناتوانيم از نوشتن راجع به اين موضوع بنويسم. بابا كه ديد اخم هايم توي هم است، پرسيد چي شده؟ گفتم هيچي، يه موضوع مزخرف دادن واسه انشا. منم نمي دونم چي بنويسم. پرسيد موضوعش چيه؟ با لحن نه چندان خوشايندي گفتم بسيج. بابا جدي شد و گفت چرا نمي توني بنويسي؟ برو لغت نامه رو بيار تا كمكت كنم بنويسي. خلاصه با معناي كلمه شروع كرد و از مفهومش نوشتيم و از نقش تشكيل بسيج در زمان جنگ و اهميتي كه داشت و كمكي كه كرد و... انشاي خوبي از آب درآمد. چيزي كه آن موقع برايم جالب بود اين بود كه پدر من يك ارتشي قديمي بود. از نوع شديداً چپ! از سپاه متنفر بود، با اطلاعاتي ها سرسازش نداشت، حتي يك بار شعار نداده بود، 12فروردين راي نداده بود، به هيچ چيز اين نظام عقيده و علاقه اي نداشت، اما... اما آن روز ياد گرفتم كه كلماتي، روحياتي، خصلت هايي وجود دارند كه براي همه، با هر مرام و مسلكي قابل احترام و ارزشمندند. و ياد گرفتم كه يكي از اين كلمات بسيج است، و روحي كه در اين كلمه هست مقدس است...
حالا، در سالهايي نه چندان دور از جنگ، و نه چندان دور از 13 سالگي من، اشخاصي خود را به اين نام مي نامند كه از انسانيت به دورند، كه فراموش كرده اند همه با هم ابناي ابوالبشريم، كه خوي حيواني با وجودشان درهم آميخته... كه بسيجند اما براي از بين بردن بسيجي بزرگتر، انساني تر و مقدس تر... كه دست به دست داده اند، دست به خون آلوده اند، براي از بين بردن آرماني والا...
.
آهاي، شمايي كه آنجا در صحنه ايد، شمايي كه مي شناسمتان يا نمي شناسمتان، برويد به خيابان، سكوت كنيد، شعار دهيد، آرام باشيد، شلوغ كنيد، فقط، شما را به خدا، دستگير نشويد، زخمي نشويد، كشته نشويد، بمانيد، سلامت و پابرجا بمانيد، هركدامتان به تنهايي صداي ماييد، هر كدامتان خواهر ما و برادر ما، فرزند ما، پدر و مادر ما، همسرما، دوست ماييد... صداي هركدامتان كه خاموش شود، صداي يك ملت ضعيف مي شود... مواظب خودتان باشيد، خداوند پناه و ياورتان...

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

خدايا من نگرانم.
آخرش چه مي شود؟
تجمعات تا كي مي تواند ادامه پيدا كند؟ نكند آخرش بشود يك عادت روزمره؟ تلفن، اس ام اس، موبايل، اينترنت، تا كي قرار است قطع بماند؟ مي شود براي هميشه درش را تخته كرد. واقعاً مي توانند. سانسور، بازداشت، تهديد، ضرب و شتم تا كي مي تواند ادامه يابد؟ اگر اين ها هستند كه تا هميشه...
تلويزيون روشن است. رهبر دارد رسماً اولتيماتوم مي دهد. دارد رسماً تهديد مي كند كه جمع نشويد. دارد متهم مي كند... حاضرين هم هي تكبير مي دهند. مثل اربابي كه تكه گوشتي مي اندازد جلوي سگ هايش و آن ها برايش پارس مي كنند و چكمه اش را مي ليسند... ننگ بر اين جماعت كه نام خدا را چه راحت به زبان مي آورند براي پرستش يك بت... و اين بت چه احساس قدرتي مي كند آن بالا...
...
دارم بالا مي آورم... حالم بد است. حالم خيلي بد است...

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

دست كره شمالي درد نكند. خوب جلوي عربستان درآمد. ديشب فقط نيم ساعتي از اين فوتبال توانست فكرم را از ماجراهاي مملكت منحرف كند و كمي هيجان آرامش بخش باعث استراحت روحم شد. نمي توانم بگويم چقدر خوشحالم از اينكه تيم ملي صعود نكرد. فكر مي كنم اين بار همه ايران دست به دعا برداشته بودند براي صعود نكردن! براي اينكه كوچكترين بهانه اي براي بوق و كرنا به دست گرفتن اين حضرات نباشد. از كار بچه هاي تيم هم خيلي لذت بردم. من هميشه مهدوي كيا را دوست داشتم. الان رسماً عاشقشم. بقيه هم كه واقعاً عزيزند. از همه شان ممنونم. فقط اميدوارم وقتي برمي گردند از فرودگاه يك سره نبرندشان اوين!
تلويزيون كه روشن ميشود حالت تهوع مي گيرم. الان چقدر پشيمانم كه هميشه با خريدن ماهواره مخالفت كردم. در خانه ما برعكس خانه هاي ديگر، ما بچه ها با ماهواره مخالفيم! دليلش اين است كه به عقيده من در شبانه روز تماشاي تلويزيون بيشتر از 2-3 ساعت، احمقانه و غيرمنطقي است. از طرفي پدر من مي خواهد همه اش بنشيند پاي اخبار و برنامه هاي سياسي. من اعصابش را ندارم! ولي الان واقعاً لازم است. هم به خاطر اخبار، و هم به خاطر اينكه به صدايي به جز صداي مجريان ايراني نياز دارم. تحمل شنيدن صداهاي رياكار را ندارم. تهوع مي گيرم.
وحيد كاملاً اعصابش خورد است و نميشود باهاش حرف زد. احساس مي كنم جرقه مي زند. ديشب جايي فيلم كشتار را ديده بود. مي گفت طرف بالاي ساختمان قشنگ مسلسل گرفته بود روي مردم. يكي ديگر هم با تفنگ ساچمه اي شكاري. اين هاا را كه مي گفت بغض داشت...
چقدر در اين شرايط صحبت كردن با ديگران آرامش بخش است. آدم يا بايد خودش وسط ماجرا باشد، يا بايد يكي باشد كه بنشيند باهاش حرف بزند. ديشب چندين ساعت با نسرين چت مي كردم. هي اخبار رو ردوبدل مي كرديم و درباره شان نظر مي داديم و غصه مي خورديم و بدوبيراه مي گفتيم. تازه خوب است كه 5-6 سال از من بزرگتر است و اصلاً صميمي نيستيم. يعني نبوديم. حالا شديم. شوهرش هم كه دوست وحيد است حتي فهميده من خيلي دارد بهم فشار مي آيد، طفلك اخبار رو براي من هم مي نويسد. اين نسرين خواهر همان محمد است. همان آقاي مهندس مغرور خود بزرگ بين كه مي خواهد برود خارج و مدتي هم ايتاليا بود و كلاً براي ايران خيلي پيف پيف مي كند. حالا فكر مي كنيد چه كار مي كند؟ هر روز ميان جمعيت است. هر روز ميرود راه پيمايي. 3 روز پيش كه باهاش چت كردم اصلاً باورم نشد اين همان محمد است! گفت دارد با پدرش ميرود... واقعاً چيزي در وجودش بود و من نفهميده بودم... ما حقيقتاً وسط خود تاريخ ايستاده ايم. ميان همان بخشي كه در آينده يا با افتخار در كتاب هاي تاريخ فرزندانمان ثبت مي شود، يا كلاً از صحنه وجود محوش مي كنند. اميدوارم سال هاي آينده نبينيم كه خردادمان چند روزي كم دارد... و در اين چند روز خيلي چيزها تغيير مي كند، تفكرها، احساسات، ادبيات... خودم را كه مي بينم كه همين 2 ماه پيش اينجا نوشتم كه در سياست پپه هستم و اصلاً اهميت نمي دهم و ... البته الان هم آنقدرها نمي فهمم! ولي چيزهايي مي دانم، حداقل فهميدم برايم بي اهميت نيست، چون ايرانم بسته به آن است...حداقل مي بالم به خودم كه مي گردم و مي خوانم و مي بينم كه چه چيز راست است و چه چيز دروغ...
خوشحالم كه دارم آدم هاي اطرافم را بهتر مي شناسم، پسر دايي هايي كه هر روز ميان جمعيت اند، از هر گوشه تهران خودشان را به ميعادگاه مي رسانند، كه مي بينم اميد بلوز سبز به ماني كوچولو مي پوشاند و با راحله راه مي افتند. دوستاني كه گمان مي بردم به جز مهماني و سفر و س+ك+س و ماشين و برند عينك دغدغه ديگري ندارند و حالا مي بينم كه همه شان با خانواده از تجريش و فرشته راه مي افتند تا آخرش را با جمعيت مي روند، لذت مي برم و افسوس مي خورم كه ميانشان نيستم. ديگراني را هم شناختم، دوستاني كه تحصيل كرده اما كورند، كه "اعتقاد" به اين بت بي چشم و رو عقلشان را زايل كرده، كه به راحتي مي گويد: نه، محمود چنين آدمي نيست... و من مي دانم كه حتي با جر دادن خودم! نمي توانم قانعش كنم كه پسر جان، برو بخوان! برو ببين! كو گوش شنوا؟ كو چشم بينا؟ كو عقل اكتيو! اين ها همه پروسسورهايشان را به وديعه گذاشته اند!
راستي اينجا همه چيز سركوب شده، همان 2-3 روز حدود 200-300 نفر را گرفته اند. البته ظاهراً دارند كم كم آزادشان مي كنند. اما ديگر ازشان صدايي برنخواهد خواست...
از صميم قلب دعا مي كنم. براي همه شمايي كه داريد در ميدان مي جنگيد. دوريم اما دلمان، روحمان، انرژيمان همراهتان است. خداوند حافظتان...