۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

این پست مال هفته پیش است که الان پابلیشش می کنم:

1- خانه را نقاشی کردیم. به رنگ 2-3 سانتیمتر بالای بک گراند صفحه وبلاگم. ملایم و روشن و البته کمی صورتی تر. یعنی مخلوطی از صورتی و کرم که هیچ کدام بر دیگری غالب نمی شوند. قشنگ شده و خیلی دوستش دارم. به احتمال زیاد برای سال آینده هم همین جا ماندگاریم. باید زنگ بزنم به صاحبخانه.
2- بالاخره پاییز شد! باران لطیفی می بارد و هوا ملس است و من وهمکارهام که پسرهای مجردی هستند بحث می کنیم که هوا یک نفره است یا دو نفره!!!
3- این سه ماه اخیر نگرانی های مالی ما را کشت!! بابت غیبت ها و مرخصی های غیر مجاز پارسال، بدهکار بودیم و در سه قسط از حقوقم جفتمان کسر شد. و درست در همین سه ماه هم خرج های گنده و عجیبی پیش آمد و عدم اطمینان مالی واقعاً آزار دهنده بود. رسماً دارم ثانیه شماره می گنم که این هفته بگذرد و آخر هفته آینده بیاید و حقوق بگیریم که به لطف 10 روز ماموریت های همسر مهربان و خرکاری های من میلیونر خواهیم شد انشااااااللللللللله.
4- نمی دانم حالم چطور است. بی نهایت خوشبختم. اما نمی دانم چرا بغض دارم. دوباره به همان حال غریب سابق برگشته ام. و البته باز هم همه چیز با هم قاطی شده. الهام آمده تهران و من برای پنج شنبه جمعه باهاش هماهنگ کردم. حالا برای چهار و پنج شنبه دوره اموزشی مزخرفی از 8 صبح تا 5 عصر داریم و حضور اجباری است. از ان طرف پسر عموی 18 ساله تیزهوشِ "روانی شده از شدت خرخوانی"ِ دپرس شده بابت پشت کنکور ماندگیِ ناشی از استرس و میگرنِ سر جلسه امتحان،(نفس تازه می کنیییییییییم) بعد از کلی اصرار و تمنای من و عمه دارد می آید تهران و دقیقاً همان روز جمعه فقط ما سر کار نیستیم و می توانیم به بچه برسیم. حالا من مانده ام و دوست نازنینی که دلتنگش هستم و پسرعموی عزیزی که خودم گفتم بیاید!! ضمناً تمیزکاری بعد از نقاشی هنوز تمام نشده.
5- برای دوستم ناراحتم. با عشقش ازدواج کرده ولی به آن شادی که باید نیست. رضایتی را که باید داشته باشد ندارد. خانواده همسرش ثروتمند و سنتی و با ظاهر بسیار آبرومند و معتبر و البته زبان دراز و پر رو وعلاوه بر اینها به نظر من کمی هم مریضند (گل بود و به سبزه هم...). دوستم با تمام وجود جنگید و هیچ چیز کم نگذاشت برای عشقش. اما حالا می گوید: "هنوز هم دوستش دارم ولی اگر زمان به عقب برگردد به شیوه دیگری عمل می کنم." "هنوز"؟؟؟ "هنوز" برای کسی که 3 سال از ازدواجش با عشقی که برایش جنگیده می گذرد، خوب نیست. در بدبینانه ترین حالت باید گفت خیلی زود است که بگوید "هنوز". این "هنوز" دارد من را اذیت می کند. دوستم بسیار دختر سالمی بود. بسیار ساده و دوست داشتنی. من خیلی دوستش دارم. اما حالا دیگر روحش خراش برداشته. خودش می گوید خشم انباشته دارد. حالا دیگر او و شوهرش با هم "ندار" نیستند. شوهرش با همه عشق و مبارزه ای که کرد اما حواسش هم بود که "به موقع گربه را دم حجله بکشد". ولی دوست من اصلاً حواسش نبود. دوستم خیلی عاشقانه و بی ریا و پروانه ای و با دل و جان و جسم و روح تمام پیش رفت و کم نگذاشت. واقعاً از هیچ چیز برای عشقش دریغ نکرد. اما...
الان خوشبختند. اما من خشم درون دوستم را در عمق چشم هایش، در چروک های ریز صورتش که قبلاً نبودند، دارم می بینم. در بدبینی اش نسبت به همه چیز. در تعجب افسوس دارش از هیجان و شیدابازی هایی که من و همسرم داریم. از شگفتی اش وقتی که می فهمد احسان که می رود ماموریت من 4 روز غذا از گلویم پایین نمی رود (حالا بماند که من و احسان هم دیوانه ایم. ولی الان موضوع بحث چیز دیگری است)... یعنی سنسورهای من در مقابل دوستم در این حد آلارم می دهند که من سعی می کنم کلاً درباره اینکه "زندگی چقدر قشنگ و لاولی است" صحبت نکنم. چون انگار که دارم راجع به دنیای بالای ابرها صحبت می کنم (حالا بماند که من هم به طرز غیرقابل تحملی رومانتیک هستم)

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

از امروز با خودم کتاب آورده ام سر کار که میون روز اون وقتایی که حسابی گیج و خسته ام کمی رفرش بشم. صبح چندتا کتاب رو زیر و رو کردم. آخرش زویا پیرزاد برداشتم. بعدش یهو انگار که دلم سوخته باشه براش که بخوام توی اون محیط پر کار و پر فشار آزارش بدم و کلمه هاش رو حرام کنم، گفتم نه. تو رو باید توی رختخواب خوند. یا با چای عصر که وقتی می رسیم خونه می خوریم. داشتم منصرف می شدم کلاً که چشمم به کتابای زبان افتاد و دستم رفت لابه لاشون و یه دونه برداشتم و گذاشتم تو کیفم. دیدم اینطوری هم کلمه های قشنگ و جمله های فارسی سر کار هدر نمی رن، هم مغزم یه فعالیت خیلی خیلی خیلی متفاوت انجام میده!! خلاصه اگر امروز جواب بده باید برم کتاب داستان کوچیک انگلیش بخرم. یه کار دیگه هم کردم اونم اینه که چند شب پیش رفتیم پازل خریدیم. از 1000 قطعه شروع کردیم فعلاً. طرحش قشنگه، یه تابلوی 3 تیکه هست  که در دور دست هاش کلبه و درخت سرو هست و جلوی جلو پر از شقایق های سرخ. ولی رنگ غالب زمینه زرد و خردلیه. دوستش دارم کلی. در این حد که امروز صبح در حالی که به موقع بیدار شده بودم و به موقع می رسیدیم سر کار، ولی از 7:30 تا 9 کلاً توش غرق بودم و بعدشم تازه کلی پیش احسان جون خابالوم دراز کشیدم و حرف زدیم و برنامه اقتصادی چیدیم واسه اینکه سال آینده این موقع خونه خریده باشیم!! و بعدش یه املت خوشگل درست کردم و خوردیم و ساعت ده و نیم تازه آمدیم سر کار. یه تصمیم دیگه هم گرفتم اونم اینه که بریم با مدیر عامل صحبت کنیم که 5 شنبه ها نیاییم و به جاش شنبه تا سه شنبه روزی نیم ساعت بیشتر بمونیم. برنامه کاری ما اینطوریه که 4 روز اول تا 4:30 هستیم، 4شنبه ها تا 4 و پنج شنبه ها یک هفته در میان می آییم و اونم تا 12. یعنی کلاً دو تا پنج شنبه کار می کنیم که جمعاً می شه 8 ساعت. پس اگر 4 هفته، هفته ای 4 روز، روزی نیم ساعت اضافه بمونیم (یعنی تا 5) اون 8 ساعت پر می شه. شدیداً به دو روز تعطیلی آخر هفته نیاز دارم. دارم "مستهلک" می شم!!! احساس می کنم اکسپایر می شم اگه کمی بیشتر این وضعیت ادامه پیدا کنه. در واقع باید بگم که اصلاً حالم خوب نیست.
 
پی نوشت: کلاً قصد داشتم چیز دیگه ای بنویسم. ولی با وجود ظاهر و شاد و شنگولم، شدیداً حالم خرابه.

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

ماموریت رفتن های همسر مهربان دوباره شروع شده. تمام بهار مرتب می رفت ماموریت شمال. خوب بود از این لحاظ که نزدیک بود و اغلب کوتاه (نهایتاً 2 روز) ولی با ماشین می رفتن و همیشه احتمال خطر بود. بعدش به خاطر یک سری مسائلی که توی شرکت واقعاً روی اعصاب بود تمام تابستان اعتصاب کرد و ماموریت نرفت. اما حالا سری جدید ماموریت ها همه مربوط به شناورهای کشتیرانیه و فرصت های فوق العده ای هستن و در نتیجه باید بره جنوب. در نتیجه سفرها طولانی اند و هوایی و کم/پر خطرتر؟؟؟ هفته پیش برای 6 روز رفت بندرعباس. 5 روز اول راحت بودم و به جز مشکل بی پولی و خاموشی! مسئله دیگری نداشتم. بی پولی به این دلیل که دقیقاً همون کارتی رو که کلی پول توش بود توی جیبش جامونده بود و زمانی متوجه شد که وسط آب بود!! که این مسئله سریعاً حل شد ولی صرف اینکه می دونستم پولی که دستمه محدوده باعث عذاب بود! بی برقی خنده دار هم حکایتش این بود که چندتا از فیوزها با هم پریده بود و چون جعبه برق پشت یخچال بود و نمی تونستم تکانش بدم 3 روز رو با تاریکی نسبی گذروندم. فقط آشپزخانه برق داشت. تازه ظرفشویی و لباسشویی رو هم روشن نکردم و اجاق گاز رو هم از برق کشیدم که خدای نکرده این یکی فیوز هم نپره و بی یخچال بمونم. خلاصه شب پنجم یهو غصه این دل زد بالا و دلتنگ شدم ناجور و با گریه زاری خوابیدم و فرداش از شدت هیجان برگشتنش و دلتنگی همزمان، به زحمت تا 3 موندم سر کار (و تا همون موقع هم کار مفیدی نکردم!!) و برگشتم خونه و تا 12 شب رو پا بند نبودم تا رسید خونه... و وقتی بغلم کرد تازه فهمیدم چقدر این چند روز سردم بوده و فقط با دلگرمی صداش طاقت آوردم...
برام سوغاتی خریده بود. اولین بار بود این همه دور بودیم و این اولین سوغاتی خیلی چسبید. تصور اینکه رفته گشته و چیزی برای من انتخاب کرده شدیداً لذت بخشه...
خلاصه پس فردا شب تولدشه و دارم برنامه می چینم واسه یک سورپرایز دوست داشتنی :)
دارم توی زندگی چیزهای جالبی رو تجربه می کنم. رابطه بین حس و حال روحم با حس و حال جسمم. مدتی شدیداً دلتنگ بودم. خیلی شدید. پیشم بود و حس می کردم ندارمش، دلتنگی داشت خفه ام می کرد. همیشه بغض داشتم. فیلم رومانتیک میدیدم حالم بد می شد. همه چیز خوب بود و حتی از رویاهام بهتر، اما من خوب نبودم. اما کشفش کردم. فهمیدم مشکل از کجاست و حلش کردم. و خوشحال شدم از اینکه فهمیدم مشکل از من و او و روحمون و احساسمون و رابطه مون نبود. مشکل از جسم خسته من و فشار کار و روح پر تنشی بود که هر روز عصر می بردم خونه و روی خیلی چیزها تاثیر می گذاشت...
 
 
 

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

و من برگشتم :)

خب من خودم حقیقتاً باورم نمیشه که باز دارم می نویسم!
حدود 10 ماه هست که ننوشتم. به دلایل بسیار خنده دار. اگه بگم فکر می کنید در عهد دقیانوس دارم زندگی می کنم. ولی علت اصلی مشغله بیش از حد بوده.
این مدت اینجوری گذشت: 10 اسفند عروسی کردیم. و البته جشن گرفتیم و بسیار هم مراسم خوبی بود و شدیداً همه راضی و خشنود بودن به جز خودم که قبلاً هم توضیح داده بودم عروسی نمی خواستم. به هر حال. برنامه همسر مهربان کلاً تغییر کرد و ماموریت خارجه نرفت و همچنان همکاریم و داریم زیر همین آسمان دودآلود ولی دوست داشتنی زندگی می کنیم. خانه خواهرشوهر عزیز رو اجاره نکردیم و به جاش خانه بزرگتر و راحت تری با قیمت رویایی به دست آوردیم. پایان نامه هم در ترم 6 تمام شد.
زندگی بی نهایت زیباست. حتی بی نهایت هم کم به نظر می رسه. احسان، بیشتر از اونی که آرزوشو داشتم مهربان، فهمیده و عاشقه. خوشحالم و خوشبخت.
بعداً بیشتر میام می نویسم. انقدر امروز توی واحمون شلوغ پلوغه و انقدر کار رو ی دستمه که همین چند خط رو هم به زحمت نوشتم.
خوشحالم که اینجام :)

۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

خب، فکر می کنم الان دیگه میتونم درباره همه اتفاقات این اواخر بنویسم.

جریان اینطوریه که همسر هزیزتر از جان قراره برای 2 ماه برای شرکت در یک دوره آموزشی بره به خارج از کشور. و بعدش که برگرده مدیر شعبه شمال موسسه می شه و ما باید برای 2 سال بریم در یکی از بنادر شمال کار کنیم و اونجا زندگی کنیم.

دوره آموزشی اوایل (شاید هم اواسط) آپریل شروع میشه (یعنی هفته دوم فروردین به بعد) و ما قرار بود هفته اول-دوم فروردین ازدواج کنیم. ولی من به خانواده ام گفتم که برام اصلاً اصلاً و اصلاً قابل پذیرش نیست که احسان چند روز بعد از عروسی بره و 2 ماه نباشه و من کلی آرزو دارم برای اول زندگیمون و اینطوری اصلاً انگار نه انگار که زندگیمون شروع شده و ... خلاصه کلی آه و ناله کردم (که البته دروغ هم نبود) و دوست هم ندارم برنامه عقب بیفته و از طرفی ما دوتا هم دیگه داریم میمیریم واسه اینکه با هم زندگی کنیم و دیگه هر روز دیدن و باهم از صبح تا شب بیرون بودن برامون بس نیست و راضیمون نمی کنه و می خواهیم باهم زندگی کنیم (با جیییییییییییییییییغ بخوانید) و ...اینها. خلاصه قرار شد اواخر بهمن ازدواج کنیم و (اشاره به 2 پست قبل از این) مسلماً الان که نمیشه برای بهمن سالن پیدا کرد و به جای عروسی یه عقد کوچولو توی خونه می گیریم و مهمون کم دعوت می کنیم و برای شام میریم بیرون و ... باورم نمیشه که همه چیز اینطوری داره پشت سرهم ردیف میشه...

از دیروز هم شروع کردیم به گشتن دنبال خونه و البته دیگه خیلی سختگیر نخواهیم بود چون قرار نیست بیشتر از 6-7 ماه توش زندگی کنیم و بعدش میریم مازندران زندگی کنیم دیگه.

ضمناً من در حال حاضر در مرخصی 1 ماهه به سر می برم برای تمام کردن پایان نامه و الان 10 روزش به بطالت گذشته.

۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه


دقیقاً نمی دونم چه اتفاقی داره میفته. برنامه ها عجیب هستن و ما هر روز بر اساس راه های احتمالی که جلومون باز میشن باید برنامه ریزی های مختلف کنیم و خودمون رو آماده نگهداریم .


کمی خسته، مضطرب و گیجم. اما همه چیز خوبه.

۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

آنتی- ودینگ


لازم به ذکر است که با وجود پست قبلی و هیجان و جیغ و اینها، بنده کلاً با عروسی گرفتن مخالفم.


خدمت خانواده گرامی هم عرض کردم که من، به عنوان عروس، به عنوان شخص اصلی این ماجرا، که کلاً همه ذوق دو خانواده به خاطر منه، کلاً ناراضی می باشم.


توضیحش سخته، اصلاً قصد ندارم عروسی گرفتن دیگران رو ببرم زیر سوال، هر کسی معیارها و ایده آل های خودش رو داره، و من، برای خودم، اینو نمی پسندم. به نظرم بیهوده است، کلاً که چی؟؟؟ نگرانی، استرس، تحمل خرده فرمایشات دیگران، خستگی آخر شب...


ترجیح میدم ساعت 11 صبح باشه، یه کت و دامن یا پیراهن لطیف سفید بپوشم، خودم یه آرایش لایت بکنم، مثل همیشه، گل های سفید و صورتی رو که برام خریده با یه روبان ساتن بپیچم و بگیرم دستم، با پدر و مادر ها بریم محضر عقد کنیم، ناهار بریم یه رستوران خوب، بعد از ناهار بیان خونه مون یه شربت بخورن، و برن، من آروم بشینم تو بغلش، به هم نگاه کنیم و بخندیم و نفس بکشیم. همه جای خونه کوچیک 46 متری اجاره ای مون رو با هم نگاه کنیم، از تو یخچال یه چیز خوشمزه برداریم و فیلم ببینیم و بخوریم و عصر بریم بیرون بگردیم و شام بریم یه رستوران لاولی و شب...شب... شب... توی خونه خودمون، اتاق خودمون، زندگی خودمون رو شروع کنیم...


برای همه کارت می فرستم، با یه عکس از خودمون، و میگم که ما زندگی مون رو شروع کردیم، با ما، به خاطر ما، شاد باشین، برامون مهمه که توی شادی آرام و بی هیاهوی ما شریک باشین، مرسی...


من دلم عروسی نمی خواد. به مامانم هم گفتم که همه این ذوق و شوقی هم که دارم نشون می دم فقط به خاطر شماهاست.

۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

هنوز جیغ دارم.

هنوز باورم نمیشه آخه.

دیشب، همین دیشب، رفتم پارچه خریدم برای لباس عروسیم!!!

می خوام خودم بدوزم.

این جیغ نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ساده هست ولی ملوسه.

جیغ، جیغ، جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغ

رسماً قلبم تو حلقمه از هیجان.

1 متر پارچه مروارید روزی شده ملوس خوشگل ناز با 4.5 متر پارچه ساتن مات خفن با 5 متر تور سفید سفید سفید...

فکرشو بکنید...

خودم می دوزمش...

۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

کارناوال زندگی

من نمی فهمم چرا هیج یک از این فیلتر شکن ها روی لپ لپ من کار نمی کنن. تنظیمات پروکسی رو هم هر قدر دستکاری کردم فایده نداشت. برادر عزیزتر از جان هم که VPN رو شارژ نمی کرد. نتیجه اینکه ما به وبلاگ خودمان دسترسی نداشتیم. حالا هم که بعد از چندین ماه شارژ کرده، پسورد جدید رو 3 هفته هست که برای من فرستاده و من حتی فرصت نکردم لپ لپ رو روشن کنم.. تاااااااااااااااا الان.

9 تیر نامزد شدیم. راحت تر و زیبا تر و بی دغدغه تر و آرام تر از اون چیزی که حتی آرزوش رو داشتم. دقیقش میشه اینکه 2 تا حانواده نشستن دور هم 3 ساعت و نیم گل گفتن و گل شنفتن و اون میون یادشون اومد واسه چی دور هم هستن و 10 دقیقه راجع به اصل قضیه صحبت کردن و گفتن مبارکه و روبوسی و شیرینی و انگشتر و همین!!! بابام چنان محکم احسان رو بغل کرد که نگو!

خوشبختانه همه هم با عقد و محرم شدن و فلان و بهمان مخالف بودن. در نتیجه ما دو تا خوش و خرم عین قبل با هم هستیم. همه تلاشم رو کردم که عروسی رو بپیچونم. ولی نشد که نشد. دیدم با وجود اینکه این منم که میگم نمی خوام ولی همه به احسان چپ چپ نگاه می کنن. خلاصه راضی شدم که عروسی هم داشته باشیم.

سر قولی که به هم داده بودیم موندیم سفت و سخت. که هیچ پولی از خانواده هامون قبول نکنیم. نه برای عروسی، نه برای خونه و نه حتی برای وسایل خونه. مامان ها و باباها براشون جا افتاده نبود و داشتن خودشون رو می کشتن. ولی وقتی دیدن ما رفتیم 2 تا وام گرفتیم و سومیش هم تو راهه دیگه فهمیدن قضیه جدیه و کوتاه اومدن. فقط 1 مورد رو قبول کردیم: شوهر خواهر احسان تهران خونه خرید و چون قصد نداره ازش کسب درآمد کنه و صرفاً برای سرمایه گذاری هست، قرار شد با قیمت کمتری به ما اجاره اش بده. اینطوری حداقل تا 2-3 سال لازم نیست اسباب کشی کنیم.

به خاطر این وام ها و قضایای مالی داره بدجوری پدرمون درمیاد. ولی لذت بخشه. خیلی زیاد. و من باورم نمی شه که چقدر در زمینه مدیریت اقتصادی استعداد دارم!!!!! داریم کم کم وسایل خونه رو می خریم. احسان به طرز غیر قابل تصوری با حوصله و صاحب سلیقه است در زمینه خریدهای زنانه!!!! و همین خصلتش این پروسه "گشتن- دیدن- سنجیدن- خریدن" رو فوق العاده لذت بخش می کنه.

در کل دارم روزهای بی نهایت خوبی رو می گذرونم. از همه چیز بی نهایت راضی و شکرگذارم. مرسی.

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

یک اشتباه، یک اعتراف

گاهی، بک اشتباه کوچیک، برای اون ممکنه خیلی بزرگ باشه، ممکنه خط بندازه رو قلبش، رو مردانگی اش، رو احساسش، رو غرورش، رو تعلق خاطرش، ممکنه لگدمالش کنه...

من چنین اشتباهی کردم، از سر غرور و خودبینی، و فکر کردم الان دارم می فهمم، ولی درواقع ذره ای مغزم آنالیز نکرد و مفهوم و اهمیت مسئله رو درک نکردم...

اینجا می نویسم تا یادم بمونه، که بعضی اشتباهات رو، حتی اگر کوچک هستند، نباید مرتکب شد، چون شاید هرگز فرصت جبران وجود نداشته باشه. اینجا می نوسم تا یادم بمونه که اشتباهم باعث شد اعتمادش رو، ایمانش رو به من از دست بده، و خیلی بزرگه، خیلی عاشقه، خیلی بزرگواره که به من فرصت جبران داد. اشتباه احمقانه من انقدر بزرگ بود که ممکن بود از دست بدمش. خدا رو شکر می کنم که حداقل اونقدر تواضع در وجودم هست که اشتباهم رو بپذیرم و خودم رو مستحق این وضعیت بدونم، شاید همین اون رو به من برگردوند...