۱۴۰۱ فروردین ۲۱, یکشنبه

راستش عادت ندارم سال را جمع بندی کنم. کلا آغاز و پایان زمانی قائل نیستم برای مجموعه اتفاقات. اگر هم برای شخص خودم بخواهم جمع بندی کنم، مبدا زمانی برایم تاریخ تولدم است. اما حقیقت این است که در طول سال 1400، خانواده ام روزهای سخت و تجربیات تلخی را پشت سر گذاشت. بیماری های پی در پی عمه و عمو که گل سر سبدش کووید دلتای سخت و با شرایط بحرانی بود. از اردیبهشت تا پایان مرداد درگیر بودند و باز هم سخت تر بودن همه چیز در خانواده کهنسالِ کم جمعیتِ دور از هم (14 نفر در 6 نقطه دنیا) بیشتر به چشمم آمد. پسرعموی تازه پزشک شده همه چیز را عالی کنترل میکرد، اما دست تنها بود و من هم دور بودم و فقط میتوانستم دارو بفرستم شیراز و وضعیت آنقدر بغرنج بود و همه از نظر روحی آنقدر شکننده شده بودند که عمه کوچکتر با 63 سال سن که پرستار است 2 بار از آمریکا آمد برای کمک. همان اواسط مرداد در اوج بیماری آن دو، مادرم با یک عارضه عجیب مواجه شده بود که تا اوج نگرفت و شب و روزش را به هم نریخت به من نگفت که این خودش شهریور را هم شامل شد. اواخر شهریور دکترش را دیدم و به سرعت تشخیص داد یک عارضه عصبی مربوط به دیافراگم است که در تمام مراجع و تحقیقات پزشکی ازش به عنوان پدیده نادر اسم برده اند ولی خوشبختانه دارو دارد. اما خب تا بفهمیم چه شده و دارو اثر کند، امانمان را برید. اواخر شهریور تازه داشتیم کمی نفس میگرفتیم که مشخص شد سرطان دایی نه تنها بهبود نداشته که به طرز وحشیانه ای سرعت گرفته. اواخر مهر دکتر آب پاکی را بر دست ریخت و پسرش تماس گرفت که وقتی نیست و کم کم بیایید برای خداحافظی و خانواده ام آمدند و خیلی عجیب بود که رفتیم دیدار کسی که سر پا بود و خودش هم میدانست چرا آمده اند به دیدارش. مامان ماند و دایی در نهایت در آبان به آرامی فوت کرد درست زمانی که انتظارش را نداشتیم در اثر ایست قلبی در ریکاوری آندوسکوپی و تجربه عجیب من که در هنگام فوتش با پسردایی ها در بیمارستان بودم و 2 متر باهاش فاصله داشتم. پروسه احیا 20 دقیقه طول کشید و با پسرها پشت در کنار هم نشسته بودیم و زل زده بودیم به دهان سرپرستار. تا آن زمان در لحظه فوت عزیزی حضور نداشتم. تا آن زمان حتی در لحظه فوت عزیز کسی هم در کنارش نبودم. تا آن زمان خبر فوت عزیزی را هم به کسی نداده بودم. چه برسد به دادن خبر فوت دایی به مادرم که در خانه منتظر نتیجه آندوسکوپی بود که آیا توانسته اند پگ بگذارند یا جراحی میشود. این اتفاق در هفته ای افتاد که در بحبوحه تغییر سمت شغلی بودم. 2 روز قبلش یشنهاد شده بودم و استقبال شد و ظرف 1 هفته اعلام شد! یعنی 5 روز بعدش ارتقا یافتم و از مسئول تیم تبدیل به مدیر دپارتمان شدم. دقیقش میشود مدیر دپارتمان فنی، قلب محاسبات صنعت. چیزی که آمادگی اش را نداشتم. درست زمانی که باید کنار خانواده میبودم، در شرایطی قرار گرفته بودم باید حداقل روزی 10-12 ساعت کار میکردم و در همان شرایط رییس بالادستی، یعنی معاون بین من و مدیرعامل هم از شرکت رفت و برای مدت 4 ماه دورکار شد. در طول روز طی همان 2 هفته اول با آدم ها و مسایلی روبرو شدم که حتی زبانشان را نمیدانستم. یعنی باید درباره موضوعاتی مذاکره میکردم که حتی ادبیات فنی مناسبش را هم بلد نبودم. 2 ماه بعدی با اضطراب شبانه روزی گذشت. همه از عملکرد درخشانم راضی و از انتخابم خشنود. اما من هر شب با بغض خوابیدم. هر صبح با تهوع بیدار شدم و روز و شبم با سردرد گذشت. تمام اینها؟ در شرایطی رخ داد که از فروردین درگیر افسردگی بودم و نمیفهمیدم و روز به روز بدتر شدم و به جز خودکشی به هر چیز دیگری فکر کرده بودم. به طلاق، به ترک کار، به نوشیدن و دود کردن،... شرحش را قبلا نوشته ام. پایان تیر رفتم دکتر، قبل از شرح حالم، از دیدن اسکن مغزم شوکه شد. با شرح حال و علائم، گفت سردرد از میگرن است اما توضیح داد که بقیه اش از نوع  افسردگی دوقطبی است. دارو داد ابتدا برای 3 هفته، موثر نیفتاد. 2 برنامه مختلف در نظر گرفت که با هم به این نتیجه رسیدیم تحمل یکیش را ندارم. پس داروی تزریقی داد برای 4 روز. در پایان روز چهارم، عصر جمعه ای در نیمه دوم مرداد، حتی یادم نمی امد چرا 4 ماه گذشته اینطور گذشت. باورم نمیشد 4 روز قبل در مطب دکتر روی مبل خم شده بودم و زار میزدم. دکتر بعدها بهم گفت که اگر تزریق اثر نمیکرد باید بستری ات میکردم. بعدش داروهای قبلی ادامه پیدا کرد برای نگهداری حالم. حمله ها (من اسمش را میگذارم حمله) هنوز هم ادامه داشت/دارد و البته کوتاه تر و ملایم تر شده و میشود. اما حضور داشته. در تمام روزهای سخت پاییز و زمستان، در تمام زمان اتفاقاتی که بالا شرح دادم. در زمان حضور تعداد زیادی آدم و معاشرت و مذاکره و گفتگوی زیاد با آدم ها درست زمانی که نیاز به تنهایی و سکوت داشتم، در تمام زمان حضورم در جلسات سختی که نمیفهمیدمشان. در تمام دلداری دادن ها، همدردی کردن ها. دویدن برای داروی این یکی و درمان آن یکی. در صبح، در عصر، در شب، در خواب و در بیداری...3 هفته پایانی اسفند خستگی و فرسودگی گره خورد به فشار کاری زیاد و باز پنیک را تجربه کردم. علائم جسمانی اش هیچ، آن وحشت زدگی و استیصال را کاش هیچ کس تجربه نکند...

الان؟ بعد از گذراندن بیخودترین تعطیلات نوروزی که کمترین استراحتی برایم نداشته، بهترم. نشسته به مرور آوار ایمیل هایی که وقتی میخوانم نمیفهممشان، برگشته از جلسه پرتنشی با یکی از معاونین که اولین مواجهه باهاش را داشتم و پرچم سفید را برد بالا. بعد از شنیدن صدای مادرم که در پاسخ احوالپرسی میگوید زنده ام، شکر. از دیشب تنگی نفس دارم. سینه ام سنگین و پاهایم بی حس و ضربانم نامرتب است از شنیدن خبر ایست قلبی و فوت ناگهانی مرد جوانی که انسانی نیک و پدری مهربان بود. دارم به این فکر میکنم که با تمام آنچه تعریف کردم، در سطحی ترین افکار ممکن به سر میبرم. درواقع مشکل بزرگم این است که نکند در دید دیگران یا حتی خودم مدیر کاملا کاردرستی نباشم. یعنی نگران تصویرم برای خودم و دیگران هستم در حالی که از لحظه بعدی بی خبرم. که زنده ام یا نه. که عزیزانم زنده اند یا نه. که زلزله آمده یا نه. که ناگهان دنیایم برای همیشه به هم ریخته یا نه. 

کوکوی مرغ میخورم و فکر میکنم اواخر دیشب با چه بدخلقی سرخش کردم. ارزشش را داشت؟ اگر به جایش به عشق بازی پرداخته بودم چه؟ ارزشش را داشت؟ دارم میدوم و به همه چیز رسیدگی میکنم و از نظر دیگران درخشانم و از نظر خودم؟ در نقطه عجیبی از زندگی ایستاده ام. میترسم از بی معنا شدن همه چیز. روزهایم پر شده از یک "خب که چی" بزرگ.


۱۴۰۰ مرداد ۳۱, یکشنبه

درد عجیبی است خوشحال نشدن از هیچ چیز.

...و هیچ چیز

...و مطلقا هیچ چیز

انگار که یک "به درک" بزرگ به همه دنیا بگویی.

و فقط این نیست

تمام مسایل ریز و جزیی، غول آسا میشوند.

همه چیز اشتباهیست.

از کاه کوه نمیسازی. بلکه از حرکت بال پشه گردباد به پا میکنی و طغیان خشم و اندوه غرقت میکند.

و استیصال، این عجز تمام نشدنی. میل به فرار، میل به زدن زیر همه چیز و پناه بردن به گوشه ای تاریک و تنها.

و عشق؟ و نور؟ انگار که دشمنان هستی ات هستند. نوازش یار مثل گزند خار است. پرسیدنش برای درک مشکل احمق جلوه اش می دهد و  تلاشش برای خوشحال کردنت منزجرت میکند. از خودت میپرسی چطور این سالیان را کنارش گذراندم. چطور خودم را دستان و به لبان و به آغوشش سپردم...

همه چیز اشتباه است. همه چیز نا به جاست. میخواهی سر به تن عالم و آدم نباشد.

و اندوه، بخشی از وجودت شده. غم، تن پوش شبانه روزت است بی آنکه انتخابش کرده باشی و آه پشت آه که از نهادت بی اختیار برمیاید و نمیتوانی سرکوبش کنی.

و پاها و دستهایت گر گرفته، و قلبت سنگین و پر تپش، و آرام نمیگیرند. و میترسی که هر لحظه از تپش بایستد.

و میترسی. وحشت زده ای از این حجم از احساسات ناخوشایندی که در وجودت یافته ای. خودت را نمیشناسی. اطرافت را نمیشناسی. دست و پا میزنی تا غرق نشوی. هر چند که توامان خودت را نشسته در عمق سیاهی میبینی.

و صبح به صبح، ماسکی بر چهره میزنی، پر لبخند، خوش خلق، پویا، آماده و کاردان، و کلید فراموشی را میزنی و ماشین وار معاشرت و کار میکنی و بعد از 8 ساعت ماسک را برمیداری و از آنچه در آینه میبینی می هراسی.

و باز روز از نو و روزی از نو

افسردگی دوقطبی، تغییرات شدید مود و خلق، اضطراب، آن چیزی است که من درگیرش هستم. جدید نیست. قدیمی است و ریشه در نوجوانی دارد که کمابیش کنترل شده و زندگی ادامه داشته. چند ماه اخیر اما، روی دیگری از زندگی را دیدم. وقتی ندانی چه شده، مشکل را اشتباه متوجه میشوی و جای اشتباه به دنبال راه حل میگردی. خوش آن روزیست که میفهمی چه شده، که نمودار و تصویر و جدول و عدد نشان میدهد تنظیماتت به هم خورده. که میگوید مشکل از تو و دنیای تو نیست. میگوید به تو حمله شده. دلیلش را باید بیابی، اما اینکه التیامت دهند چیز دیگری است. اینکه . یکی دستت را بگیرد و از آن عمق سیه روزی بکشدت بالا،  و کنارت راه برود تا مطمئن شود از حالت چیز دیگریست.

و من قطعاً خوشبختم که روانپزشک و روانشناس حاذق و دلسوز در کنارم دارم.

این میان تجربه دردناکی هم داشتم. یکی از دوستانم که همواره مرهم دلش بودم، وقتی باهاش حرف زدم، وارد بازی "کی از همه افسرده تره" شد و مرا نشنید. و در نهایت آرزو کرد که "به زودی مریم سرحال و پر انرژی را ببیند". آرزویی برای خودش! لابد برای اینکه باز هم آنقدر جان داشته باشم که شنونده احوالاتش باشم. متاسف شدم برای دل تنهای خودم. اما درس گرفتم. یادم خواهد ماند که دیگر از حال دلم چیزی بهش نگویم و مهم تر، از حال دلش چیزی نپرسم. لجبازی نیست. ساده بگویم: متاسفانه با سیلی و درد فراوان یاد گرفتم که روحم را به سادگی خرج نکنم. تصویر مریم، شاد و مهربان و قوی بود، بگذار خودخواه و بی غم هم به کمالات تصویرش اضافه شود.

 دلم شکست اما. بین تمام دوستان زندگی ام، این یکی خواهر است و عزیزترینم. دلگیر نیستم ازش. اما با انتظار اشتباه خودم مواجه شدم و درس بزرگی گرفتم.

و البته که تجربه شیرین عمیق شدن دوستی هایی هم نصیبم شد. یکی دقیقاً از آن طرف کره آبی درست روزی قبل از شروع درمان   دارویی فوری، دیدمش و همان هایی را پرسید که نیاز داشتم و همان هایی را گفت که نیاز داشتم وتلاشش برای درک کردنم مثل مرهمی شد به جانم. دیگری، بعد از تمام شدن روزهای بحرانی، فقط با یک تعریف کوتاه من، فقط از تصور آنچه که هزارمش را هم نگفته بودم گریه کرد از تصور حالم. با نصف روز اختلاف ساعت، زمان گذاشت و از تجربه خودش با سختی اما همدلانه حرف زد فقط برای اینکه من باور کنم که میفهمد چه کشیده ام. قدرشان را دانستم و درست در روزهایی که ته گودال عمیق تنهایی حتی دست و پا هم نمیزدم، احساس خوشبختی کردم از داشتنشان.

و احسان، این یار دلدار، که هنوز باورم نمیشود 1 ماه پیش با نفرت بهش نگاه میکردم و بهت و اندوه و چرایی این احساس دیوانه ام کرده بود. و حالا، هنوز، نمیفهمم چه شده بود که احساساتم آنچنان متغیر و سخت و شدید بود نسبت بهش. این مرد، این علت شادی و خوشبختی من و البته منشا بسیاری از مشکلات دلنشینم، رفت پیش روانشناسم برای اینکه حال من خوب شود و حالا پذیرفته که یک دوره کامل را با او بگذراند. در این 11 سالی که در زندگی ام است هر وقت اندکی در همراهی و دوستی اش شک کردم، زمین و زمان سر جایم نشاندند و چنان بهم ثابتش کردند که از خودم و خودخواهی ام و خود محوری ام شرمسار شدم.




 

۱۳۹۸ تیر ۲۵, سه‌شنبه

نمیدانم قبلاً اینجا درباره اش نوشته ام یا نه. من احساس خاصی نسبت به اعداد دارم. البته هنوز نتوانسته ام تشخیص بدهم که این احساس فقط وقتی عدد مربوط به سن است خودش را نشان میدهد یا نه. پریروز 36 ساله شدم. آنقدر این عدد به نظرم شیرین است که از شش ماه پیش دارم میگویم تقریبا 36 ساله ام. 35 را فقط تا سه ماه بعد از تولدم میگفتم. بعدش همش میگفتم سی و پنج-شش ساله هستم.  35 بی قواره نیست؟ یک طوری است کلا. چارچوب ندارد. اصلا ضرایب پنج را دوست ندارم. 20 زیادی کامل و بی نقص است. 25 که دیگر شورش را درآورده و مجذور 5 است! 30 هم یک حالی بود. البته اصلا مشکل گذر ازش را نداشتم و ذوق هم کردم. ولی خب خیلی خشک و خالی بود. حتی در نوشتار هم یک حرف کم دارد!
در اعداد مربوط به سن،17 و 18 و 19 را خیلی دوست داشتم. شیطنت و سماجت خاصی داشتند. 21 و 22 آدم را یاد کمند گیسوان رودابه می اندازند. 26 هم شیک است. تکلیفش با خودش معلوم است و من آدمها-موجودات-ماهیت های تکلیف روشن را دوست دارم. 32 خیلی خوب بود. مضرب 4 و 8، دو عدد محبوب من. خیلی استوار و پخته است نسبت به جوانیش. 34 هم خوب است. مضرب 17 است و 4 هم دارد. حالا هم که رسیدم به 36 محبوبم. مجذور 6 است و ظرافت و سماجت و جدیت را با هم دارد. شوخ طبع است و به موقع هم حال آدم را میگیرد. مطمئنم تا یک روز مانده به تولد سال آینده، فریادش خواهم زد. 37 هم جالب است البته. عدد اول است و به صورت کلی اعداد اول را دوست دارم. فقط به خودشان و به یک بخش پذیرند. مستقل و مطمئن به نفس. کار خودشان را میکنند. مثل گربه اند و من هم دلباخته ی  گربه ها!
راجع به اعداد بالاتر فعلا احساس خاصی ندارم. جذابند اما در این برهه زمانی نمیتوانم بگویم کدام ها دلرباترند. البته نظرم راجع به مضربهای 5 (به جز مضربهای 10) سر جایش است. فقط میدانم بی صبرانه منتظرم 40 بیاید و به چالش بکشمش. که او کامل باشد و من در مقابلش به پر نقصی ام ببالم.
 
پی نوشت: کمی هم از غصه هایم بگویم. احسان آن سر دنیاست و آه که چه دلتنگم. نمیدانم عارضه ی سن است یا تاثیر 2 سال ماموریت نرفتن و عادت به لذت همیشه بودنش که حالا در این یک سال اخیر هر بار که میرود قلبم بیشتر فشرده میشود. با لبخند و شیطنت و بوسه بدرقه اش میکنم و در را که میبندم مچاله میشوم و اشک امانم نمیدهد. هر دو میدانیم به ماموریت رفتن هایش نیاز داریم. با کار عملیاتی حالش خیلی خوب میشود. هرچند کار سخت است و خستگی اش زیاد، اما سرحال و شاد میشود. من هم، هرچند نبودنش بی قرارم میکند اما غار تنهایی خودم را نیاز دارم و دوباره تازه میشوم. مثل ماساژ است برایمان. درد دارد اما کلی گره را باز میکند.
 

۱۳۹۷ تیر ۲۳, شنبه

امروز 35 ساله شدم.
از خودم راضی ام. 35امین سال زندگی سخت بود. اما عملکرد خوبی داشتم:
- از پس قسط خانه برآمدم (برآمدیم) هم مالی و هم روحی. تحمل فشار سال اول سخت بود. اما خب گذشت و الان وسط سال دوم هستیم.
- مادرم دو عمل جراحی سنگین را پشت سر گذاشت. تعویض مفصل زانوی راست در آبان ماه و زانوی چپ در همین خردادی که گذشت. سخت بود. دوره نقاهت طولانی، فشار جسمی در پرستاری و فشار روحی ناشی از نگرانی و استرس و هزار علامت سوال در عمل اول، و مشکلات ناشی از بی حسی از کمر در عمل دوم، دیوانه کننده بود. به علاوه مدت طولانی مهمان خانه ام بودند و الان هم هستند و زندگی در کنار پدر و مادرم قطعاً به راحتی زندگی 2 نفری خودمان نیست. اما از پسش برآمدم. مامان هم نتیجه عالی گرفت و الان عملاً 10 سال جوانتر است و دردهایش به حداقل رسیده و راحت میخوابد و راحت راه میرود و خلاصه کلی برنامه برای زندگی بعد از کسب دو پای جدید دارد.
- شوهرعمه نازنینم، که جای پدربزرگم بود، فوت کرد. توانستم همراه خوبی برای عمه جانم باشم. بنا بر وصیت شوهرعمه ام، پیکرش را به دانشگاه علوم پزشکی اهدا کردند. اطرافیان خیلی استقبال کردند و در مراسم یادبود و در دید و بازدیدها و تلفن های تسلیت، همه میخواستند بدانند چطور میتوانند ترتیب چنین چیزی را برای بعد از فوت خودشان بدهند. عملاً غم فراموش شده بود و داشتیم کار فرهنگی میکردیم! روحیه اطرافیان تحسین برانگیز بود. دیدم به خیلی از آدم ها تغییر کرد و منجر به روابط و آشنایی های جدید و دلچسب شد و آموختنی بسیار برایم به همراه داشت. یک بار دیگر ایمان آوردم که آدم های خوب، خوب زندگی میکنند و خوب میروند و حتی رفتنشان هم باعث خوبی میشود و کلاً همه چیز در موردشان خوب پیش میرود.
- در طول حضور مامان و بابا در پاییز و زمستان ( پایان دوره نقاهت عمل اول مامان به شروع دوره بستری و سپس فوت شوهرعمه ام گره خورد و باعث شد 4 ماه پیش ما باشند) تنش هایی بین من و احسان ایجاد شد. خستگی، نداشتن فضای شخصی و خصوصی، تعارفی بودن کشنده پدرم و مسایل ریز و درشتی از این قبیل و پشت هم پیش آمدن همه چیز (عمل و نقاهت و بستری و فوت و عید و...) باعث شد پرتنش ترین دوره را در طول 8 سال رابطه عاشقانه تجربه کنیم. وسط این همه ماجرا، ازدواجمان 6 ساله شد و تازه از بهار شروع کردیم به ترمیم. صحبت کردیم. آرام کردیم و آرام شدیم و تلاش کردیم برگردیم به تابستان پارسال. که البته به جای خیلی بهتری برگشتیم و قرار شد نگذاریم دوباره پیش بیاید و پیش هم نیامد. الان همه آن فشارها هست اما خوبیم و پیش میرویم و آسان میگیریم و میگذریم. دوستش دارم و دوستم دارد و بی قراریم و آرام کنار هم. و مثل همیشه داشتنش بهترین اتفاق و آغوشش آرامش بخش ترین پناهگاه دنیاست. راستش خوشحالم که تنش پیش آمد. زندگیمان لوس شده بود و لازم بود تکانی بخوریم و بعضی چیزها را به خودمان یادآور شویم.
- اتفاق خوب دیگری که افتاد، که آن را هم مدیون عمل مامان هستیم، پیدا کردن یک فیزیوتراپیست فوق العاده در بیمارستان نزدیک خانه بود که اصلا به خاطر همان مامان در بیمارستان کوچه پایینی عمل کرد. فیزیوتراپیستی که عاشق کارش است و با روحیه بردبار و حس طنز بی بدیلش آنچنان از بیمارانش کار میکشد که نمونه اش را جایی ندیدم. پا به پای تک تک بیماران (که اغلبشان برای تمرین های بعد از همین عمل تعویض مفصل مراجعه میکنند) می ایستد و تمرینشان میدهد و وسط گریه و زاری ناشی از درد طوری میخنداندشان که راضی میشوند به ادامه دادن. کاری میکند که خود بیمار در حالی که دارد از درد ناله میکند، خودش پای خودش را بیشتر و شدیدتر تمرین دهد. و همه اینها فقط با اخلاق خوش، جدیت و دلسوزی و شوخ طبعی ظریفش امکان پذیر شده. و البته سواد و دانش و وجدان کاری را هم اضافه کنید. مرد جوانی که همه بیماران عاشقش هستند و هر کاری بگوید میکنند. در طول پاییز من که همه جلسات با مامان میرفتم کلی تکنیک ازش یاد گرفتم و جدا از رسیدگی به مادر خودم، به بقیه بیماران هم کمک میکردم. الان دیگر طوری شده که به شوخی میگوید که میتوانم به جایش کلینیک را مدیریت کنم و ایشان زیر نظر من کار کنند. تقریباً دیگر با مادر من کاری ندارد و با اجازه من میرود به بقیه بیماران برسد و با خیال راحت میگذارد ما خودمان بخشی از تمرین ها را انجام دهیم.
- بعد از چند سال بالاخره یک سفر دو روزه تفریحی هم به کاشان رفتیم که عاااالی بود. اول به این دلیل که اولین سفر به مقصدی غیر از بوشهر و شیراز و رشت و به هدفی به جز دیدار خانواده و فامیل بود. دوم به دلیل اینکه عمه و عموی نازنینم همراهمان بودند (در واقع ما همراه آنها بودیم) و خوش سفرترین و با تجربه ترین آدم هایی هستند که میشناسم. سوم اینکه بهار بود و زمین و آسمان مست بودند و بالطبع ما هم. و چهارم اینکه کاشان و خانه های تاریخی اش افسونگرند. در یکی از حیاط های خانه طباطبایی ها تحمل آن همه زیبایی از توانم خارج شد و نشستم گوشه ای به گریه کردن. احسان و عمه در حیرت و من در حال گریه و تحسین با شوق. اوضاع خنده داری بود خلاصه. حتما باز هم به کاشان خواهم رفت. دوست دارم در هر خانه ای و همینطور در باغ فین چند ساعتی بنشینم و چشمم آن همه زیبایی را بنوشد. در باغ فین هم حالم دگرگون شد. شاید برایم یادآور شیراز و باغ دلگشا و باغ ارم بود. هرچه بود احساس کردم سالهاست میشناسمش. شاد و سرزنده از کاشان برگشتیم اما گوشه ای از قلبم را آنجا گذاشتم تا دوباره به سویش برگردم.
- و حسن ختام سال، دیشب، تولد 35 سالگی ام بود که تا 2 ساعت قبلش مطمئن بودم افتضاح ترین تولد همه زندگی ام خواهد بود ولی تبدیل به بهترین شد. تولد کوچک و ساده 7 نفری با کلی شادی و شوخی و خنده و هدایای دوست داشتنی. امروز هم که همه همکاران دپارتمان مشغول کشیدن ناز بنده هستند :))))
36امین سال شروع شد. بی صبرانه منتظرم ببینم چه اتفاقات هیجان انگیزی در توبره دارد.
.
ضمناً نمیدانم بلاگر چرا اجازه اصلاح جهت و چیدمان و متن را نمیدهد و پاراگراف ها اینطور بی نظمند. نمیداند امروز تولدم است؟
 

۱۳۹۶ شهریور ۱۵, چهارشنبه

1- بر این گمان بودیم که با خرید خانه، همه متوجه هستند که ما خیلی درگیر قسط هستیم و فشار مالی و کاری زیاد است و قطعا دست از سرمان برای بچه دار شدن برمیدارند. و خب، گمانمان اشتباه بود و الان همه میپرسند که خانه هم که خریدید دیگر منتظر چه هستید؟ یک بار نزدیک بود به یکی جواب بدهم منتظر امر شما :))) خوشبختانه به موقع جلوی زبانم را گرفتم.
 
2- بچه دار شدن، درست مثل ازدواج، اتفاق خوبیست. اتفاق بسیار بسیار فوق العاده ایست. بهترین است حتی. و عقیده دارم که دقیقا مثل ازدواج، هیچ لزومی در انجامش وجود ندارد. مثل ازدواج، عشق عمیق برای افتادن در راهش لازم است و باز مثل ازدواج، عشق به تنهایی کافی نیست و مقدار خوبی منطق و فکر و برنامه ریزی هم باید چاشنی اش شود. اما... یک تفاوت اساسی با ازدواج دارد: برگشت پذیر نیست. ازدواج حداقل روی کاغذ برگشت پذیر است. اگر پشیمانی داشت، اگر سختی داشت، اگر مشکل داشت، راهی هست. درست است حداقل عوارض روحی اش آدم را مدت ها گرفتار نگه میدارد، اما به هر حال راهی هست که دیگر یک همسر نباشی، دیگر متاهل نباشی. اما بچه دار شدن، برگشت پذیر نیست. مادر که بشوی، پدر که بشوی، دیگر هستی. چیزی درونت تغییر میکند که هرگز نمیتوانی از تنت و روحت جدایش کنی. ماهیت شخص تغییر میکند. درست مثل متولد شدن است. آدم یا میاید، یا نمیاید. اگر نمیاید که خب نیامده و آب از آب هم تکان نخورده. اگر آمده اما، حتی اگر بلافاصله برود، نمیشود همان یک لحظه بودنش را نادیده گرفت. یک شخص، یک موجود، یک انسان آمده. رفتنش باعث فراموش کردن آمدنش نمیشود. پدر/مادر شدن هم همین است. بازگشت/انکار پذیر نیست. یک تفاوت دیگر هم با ازدواج دارد. ازدواج، همراهی دارد. دلتنگی دارد. هماهنگی دارد. دلبستگی دارد. وابستگی اما نه. مادر/پدر شدن اما، بالاترین درجه ی وابستگی است. وابستگی دوجانبه و غیرقابل حذف. حتی میل به حذف هم درش نیست. نمیتوانم بپذیرم که اینقدر وابسته باشم یا وابسته ام باشند. از وابستگی گریزانم. از وابستگی مادرم به خودم گریزانم. و میبینم که عدم وابستگی ام به او گاهی میرنجاندش. دلتنگش میکند. نمیخواهم این اتفاق دوباره تکرار شود.

3- هرگز جذب بچه ها نشده ام. یک بچه گربه قلبم را می لرزاند. بچه ی جوجه تیغی قند در دلم آب میکند. اما یک بچه، بچه انسان؟ از سایز خاصی کوچکتر که هستند بله، حرکات ناخودآگاهشان جذبم میکند. بزرگتر که میشوند، افسونشان ناپدید میشود. یک چیز دیگر هم هست. گربه ها جذبم میکنند. گربه سانان، خرس ها، سنجاب... سگ نه! از این همه وفاداری و فهم و شعورش حالم بد میشود. ناراحت میشوم میبینم خودش را برای محبت کردن و محبت دیدن میکشد. گربه ها به آدم ها شبیه ترند. تکلیفشان با خودشان معلوم است. وابسته ات نمیشوند باهات خوبند و اگر چپ بهشان نگاه کنی میروند. خیلی باهاشان همذات پنداری میکنم. با سگ ها اما نه. خیلی والد/فرزند طوری است رابطه شان با آدم. هستند، همیشه و تحت هر شرایطی هستند. من؟ آدم بودن تحت هر شرایطی نیستم! هرگز نبوده ام! یک بار این مثال ها را برای دوستم گفتم، ناراحت شد. خیلی جدی گفت حرف زدنت درباره بچه آدم و مقایسه اش با سگ و گربه را هرگز جلوی دیگران نگو. توهین آمیز است! من چرا اهانتی درش نمیبینم؟ دارم خودم را توصیف میکنم. همین!

4- راستش مادر خوبی میشوم. اما از آنها خواهم بود که حل میشوم. ذوب میشوم. چیزی از خودم نخواهد ماند. و نمیخواهم این اتفاق بیفتد. میدانم، میشناسم خودم را. از عشقش میمیرم. بیچاره میکنم خودم را.

5- قرار شد سال آینده یک بار برای همیشه درباره اش فکر کنیم. احسان متاسفانه اهل حرف زدن از احساساتش – به جز احساسش نسبت به من-  نیست. من با کشف و شهود باید از محتویات قلب و روحش سردربیاورم. میگوید مطلقا دلش بچه نمیخواهد. اما واکنشش نسبت به بچه های اطرافیان... شگفت انگیز است. همه مبهوتش میشوند. میداند با بچه در هر سنی چه کند. دیگران با ایما و اشاره به هم نشانش میدهند و با تعجب به من میگویند: مطمئنی بچه نمیخواهد؟ و او با خنده میگوید بچه عالیه تا وقتی مال خودمون نباشه.

6- بارها این جمله را از دیگران شنیده ام که وجود فرزند لازمه ی ازدواج است/هیچ زندگی کامل نیست تا بچه توش نباشه/تا بچه نباشه خانواده مفهوم نداره... این آخری دلم را خیلی میشکند. در جواب کسی که پرسید پس کی خانواده میشید گفتم ما خانواده هستیم. خانواده دو نفری. اگر بچه دار بشویم، فرقش این است که میشویم خانواده سه نفری یا بیشتر. چرا دلم میشکند؟ چون زندگی ام را دوست دارم. مطلقا کمبودی درش نداریم. کلی ایده و کار نکرده و راه نرفته داریم. نه اینکه بچه دار شدن را سدی برای انجامشان ببینیم، مسئله این است که دوست داریم دوتایی ازش لذت ببریم. احساس نمیکنیم باید سه تا باشیم تا خوش بگذرد. دارد خوش میگذرد. حتی چرت زدن ها و تنبلی ها هم دارد خوش میگذرد. قرار است در 40 سالگی حوصله مان سر برود؟ اگر اینطور شود برای ما معنایش ان است که از ابتدا یک جای کار میلنگیده و ما ندیده ایم. دلیلش بچه نداشتن نیست.

7- فرزند قرار نیست چسبی برای ترک ها یا مرهمی برای زخم ها یا دلیلی برای گذران زندگی باشد. دلیل من برای گذران زندگی منم. خود من. اگر خودم برایم کافی نیستم، روزی فرزندم هم کافی نخواهد بود.
 
پی نوشتش در کنایه به خودم میشود اینکه ممکن است 3 ماه دیگر بروم باردار شوم و عکس سونوگرافی آپلود کنم. آدم است دیگر، نظرش تغییر میکند. هان؟


۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۳, شنبه

سردرگمی این روزهایم را نمیفهمم. در موجی از شادی و غم غوطه ورم. خبر ام اس و سرطان و فوت ناگهانی از یک سمت هجوم می آورد و خبر تولد و ازدواج و گرین کارت و خانه خریدن از سوی دیگر. اصلا هم با هم قابل مقایسه نیستند و اصلا هم نمیشود یکی را جای آن یکی به در کرد. یکی از فوبیاهایم شده این که تلفنم زنگ بخورد و بگوید فلانی رفت و چه خوش خیالم که فکر میکنم خونسرد خواهم ماند و شرایط را مدیریت خواهم کرد. به نظرم همه چیز خیلی بی معناست وقتی قرار است یک روز با یک نتیجه آزمایش یا یک آن نتپیدن قلب دنیا بر سرت آوار شود. در مقابلش، به شدت میخواهم زندگی کنم. به شدت به همه امید میدهم و دنبال شادی پراکنی ام. خودم هم نمیدانم منبع امیدم کجاست. راستش حتی در وجودش هم شک دارم. از یک طرف به شادی و عشق مان در خانه مان فکر میکنم و از طرف دیگر به اینکه اگر فردا صبح بیدار نشدم، احسان فراموش نکند قسط همین خانه را آخر هفته پرداخت کند و وسط عزاداری یک وقت بانک خانه را از چنگش درنیاورد.
پشت میزم در آفیس نشسته ام و کار نمیکنم و دلم خیلی زیاد میخواهدش و دارم اینها را مینویسم و گر میگیرم و اشک دیدم را تار میکند.
 دیوانه ام؟ قطعاً، کاملاً، شدیداً!

۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه

نوشتن از پروسه خرید خانه کار سختی بود. نمی دانم چرا ولی احساس میکردم اگر درباره اش بنویسم یا با کسی صحبت کنم هیچ چیز درست پیش نخواهد رفت. فقط چند نفر از دوستان  نزدیک در جریان بودند. به علاوه برادر من و خواهر احسان. به پدر و مادرها چیزی نگفتیم. دور بودند و بیخود نگران میشدند و کاری ازشان برنمی امد و با تلفن های پر سوال و جواب کلافه میشدیم و نگرانیشان به ما منتقل میشد. در نتیجه چند ساعت بعد از نوشتن قول نامه و پرداخت مبالغ هنگفتی پول و دادن چند چک به مبالغ هنگفت تری برای روزهای بعدش، وقتی خیالمان راحت شد که گویا شب اول ژانویه جدی جدی خانه خریده ایم، زنگ زدیم به خانواده ها و شوکه شدن ها و بغض و شادیشان را پذیرا شدیم. شب جالبی بود خلاصه.
در توصیف 3 ماه قبل از پیدا کردن خانه این را بگویم که مایلم معماران، بانک ها، مشاورین املاک و سازندگان را بشورم و بسابم! 3 ماه در منطقه محدودی (بهار و سهروردی) دنبال خانه گشتیم. گزینه های بسیار زیاد و غیر قابل تحمل. آنهایی که روی کاغذ توی ذوق نمیزند را از بیرون میدیدم. اگر حال را بد نمیکرد داخلش را هم میدیدیم. با این اوصاف بیش از 30 خانه دیدیم. کوچکترین مشکلاتشان سایز بد فضاها بود. مثلا اتاق خواب 5 در 2 متر. با اعلام طرح بانک مسکن برای کاهش سود وام، قیمت ها بالا رفت. طوری که ما رسما 80میلیون ظرف 3 ماه به بودجه مان افزودیم (این یعنی مقروض شدن نه پولدار شدن!). واحدهای کوچک (یعنی زیر 90 متر) همه در سمت شمال ساختمان قرار دارند. یعنی شما فقط اگر 600 میلیون به بالا دارید میتوانید نور مستقیم هم داشته باشید. سازندگان محترم لطف میکنند و واحدی را میخواهند به شما بفروشند که بعدش کشف میکنید از مالک زمین اصلی کش رفته و سرش دعواست. بنگاه های املاک هم زحمت امدن با شما را به خودشان نمی دهند و بسیار هم کم هوش هستند. در تمام گرینه هایی که دیدیم، فقط همین تا حدی رضایتمان را جلب کرد. منهای نور جنوب البته که فدایش کردیم. بگذریم. برویم سراغ قسمتهای خوب ماجرا.
یک هفته بعد از بستن قرارداد اسباب کشی کردیم و خدا را شکر هنوز داریم تاوان 5 سال خوش نشینی زیر نظر صاحب خانه مهربان و خوش قلب را میدهیم. کلا اولین تجربه اسباب کشی ما دوتا بود. 5 سال پیش همین موقع ها از خانه مجردی و خوابگاه هر کداممان فقط دوتا چمدان و دوتا جعبه و چند وسیله خرده ریز برای زندگی جدید با خودمان به خانه اورده بودیم و وسایل را هم که ظرف 2 ماه زمان تا عروسی کم کم خریده بودیم و در خانه جا داده بودیم و تازه تا 2 ماه بعد از عروسی هم خوشدلانه ادامه داشت. در کودکی من یک بار و احسان دو بار اسباب کشی (شما بخوانید بازی) کرده بودیم و در نتیجه کلا نمی دانستیم اسباب کشی یعنی چه و فکر می¬کردیم با کم نگهداشتن وسایل خانه و برنامه ریزی روی کاغذ و از یک ماه زودتر 10 تا جعبه پیچیدن تبدیل به هلو میشود. که البته کاکتوس بود! این10 روز اخیر انقدر از اسباب کشی حرف زده ایم که اطرافیان را کلافه کرده ایم. همه بهمان میگویند که اگر مثل ما صاحبخانه جلاد داشتید و هر سال جا به جا شده بودید الان برایتان راحت تر بود. کدامش را بیشتر دوست داشتید؟ مسلما همین شرایط کنونی را.
از خوش قلبی و مهربانی خانم و آقای صاحب خانه مان همین را بگویم که وقتی زنگ زدم بهشان بگویم که اگر برایشان مقدور است 1 هفته زودتر از پایان قرارداد ودیعه را پس بدهند چون برای پرداخت پول خرید خانه لازمش داریم، خانم از خوشحالی تقریبا جیغ کشید و کلی تبریک گفت و گفت که 4 سال پیش موقع اولین تمدید قرارداد، همسرش بهش گفته که بگذاریم این زوج انقدر اینجا بمانند که خانه بخرند و حالا خوشحال بودند که این اتفاق افتاده بود. با کلی آرزوی خوشبختی و خیر و برکت بدرقه مان کردند. به خودشان هم این را گفتم که واقعا آرزو میکنم اگر روزی بیش از یک خانه داشتم و خواستم اجاره اش بدهم، صاحب خانه ای مثل آنها باشم و مستاجرم همین احساس من را نسبت بهشان داشته باشد.
قسمت قشنگ دیگر ماجرا خداحافظی با اهالی ساختمان بود. به صورت کلی ما اهالی ساختمانمان را خیلی دوست داشتیم. همه بسیار منظم و با دیسیپلین و محترم و مهربان و خوش رو بودند. هزینه ها به موقع پرداخت میشد. قوانین رعایت میشد. بچه ها بسیار مودب بودند. پسر 11 ساله یکیشان در آسانسور را برای من نگه میداشت. دختر کوچولوی دیگری تعارف میکرد که اول ما برویم داخل. آقای مسن کمکان ماشین هل میداد. خانم جوان سوغات جنوب میاورد. کلا از همسایگی با همه 21 واحد راضی بودیم. با هیچ کدام رفت و آمد نداشتیم. اما سلام و احوالپرسی های دلپذیری همیشه در جریان بود و از احوال هم با خبر بودیم و اتفاقا با 2-3 تایشان خیلی مایل به معاشرت هم بودیم اما به دلیل تفاوت ساعات کاری و غیر کاری و ماموریت و ... هیچ وقت امکانش مهیا نشد. فکر میکردیم برای آنها ما دوتا جوان آرام و خاموشیم که ازمان راضی هستند و بودن یا نبودنمان هم خیلی مهم نیست. تا اینکه از چند روز قبل از اسباب کشی اصلی چندتایشان متوجه رفت و آمد ما با جعبه و جارو شدند و پرسیدند و ... واکنششان با ناراحتی شدید این بودکه واییی.. نههه... چرا دارید میرید؟ بعد یهو میپرسیدند خونه خریدید؟ و در جواب بله ی ما از خوشحالی دست میزدند و کلی تبریک و آرزوهای خوب و ... روز اسباب کشی بعضی امدند پیشنهاد کمک دادند و اخر شب که رفتیم با چندتایشان خداحافظی کنیم با برخوردهای بسیاااار گرم مواجه شدیم طوری که من اشکم درآمد. همه گفتند شما خیلی زوج دوست داشتنی ای بودید و از رفتنتان خیلی ناراحتیم و وقتی میفهمیدند که دوتا کوچه بالاتریم با ذوق میگفتند که پس میبینیم همو. یکیشان حتی تشکر کرد از اینکه برای خداحافظی رفته ایم و گفت در تمام این سالها هیچ کس چنین کاری نکرده بود! تازه شماره تلفن رد و بدل کردیم و بوس و بغل بود که رد و بدل میشد. با کسانی که حتی در این 5 سال دست هم باهاشان نداده بودیم. تجربه جالبی بود. شادی رفتن به خانه خودمان با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. اما دل کندن از این خانه و ساکنانش واقعا سخت بود و بابتش خوشحال و شکرگزارم. اهالی ساختمان جدید هم تا این لحظه بسیار خوب بوده اند. بدون اینکه بخواهند پرس و جویی کنند در همه زمینه ها پیشنهاد کمک دادند و خوش آمد گفتند و راهنمایی کردند و... تا این لحظه دوستشان دارم و احساسم بهم میگوید که قرار است سالهای دلپذیری را در کنارشان سپری کنیم.
پی نوشت:
1- استثنائا (همینطوری مینویسنش؟) سازنده و مشاور املاکی که باهاشان معامله کردیم، بسیار انسان و معقول و با اخلاق و حرفه ای از کار درآمدند. جا داره بگم مرسی!
2- در حال نوشتن این متن ناخودآگاه دارم به پرده ها که هنوز نصبشان نکرده ایم و کمد دیواری ای که هنوز طبقه بندی نشده و جعبه هایی که هنوز باز نشده اند فکر میکنم و وامی که هنوز نگرفته ایم و استرسش دارد مرا میکشد. برای این آخری دعا کنید لطفا.


۱۳۹۵ آبان ۲۶, چهارشنبه

این روزهایم پر شده از نگرانی.
نگرانی وام و قیمت مسکن و زانوی بابا و کلیه مامان و چشم برادر و ... کم بود، این وسط آتش سوزی را فقط کم داشتیم!

فن سرویس بهداشتی درحالی که همه خانواده شیراز بوده اند آتش گرفته و درآمده و افتاده روی سیفون و آن هم سوخته و دود سیاهی از خانه برآمده و اهالی محل آتش نشان خبر کرده اند و کلید را از همسایه و دوست پدرم گرفته اند و رفته اند داخل و خاموشش کرده اند و فردایش برادر از شیراز برگشته و با خانه ای غرق دوده رو به رو شده. فرش ها را داده قالی شویی و شروع کرده به تمیز کردن خانه و کم آورده و نمی داند چه کند. نتیجه اش این است که آخر هفته می روم بوشهر که قبل از برگشتنشان تمیزش کنیم و سر و سامان بگیرد. وحید به مامان و بابا نگفته عمق فاجعه در چه حد است و گفته تمیزتر از آن است که فکرش را بکنید. قرار هم نیست بدانند چه وضعیست. و قرار هم نیست بدانند من هم دارم از تهران میروم خانه. کلا قرار است بگذاریم خوش و خرم به دکتربازی هایشان در شیراز برسند. اتفاق ترسناک دیگرش این است که شبی که وحید راه می افتد از شیراز، اول لازم میشود با دوستش که همسفرش بود بروند شام بخورند. هر دو کارتش کار نمی کند و میسوزد. بعد که دوستش بعد از دو بار خطای سیستم پول را پرداخت میکند حرکت میکنند. در راه وسط جاده کازرون ماشین نو و اتوماتیک ناگهان قاطی میکند و خاموش می شود و شرایط طوری میشود که یدک کش خبر میکنند و 2 ساعت در سرمای جان سوز نیمه شب جاده کازرون سر میکنند تا بالاخره یدک کش برشان می گرداند شیراز. در شیراز هر دو کارت دوستش هم مشکل پیدا میکند و خلاصه نیمه شبی با دوست دیگری تماس میگیرد و او برایشان پول جا به جا میکند و آخرش ساعت 3 و نیم صبح بالاخره با تاکسی دربست از ترمینال شیراز حرکت میکنند به سمت بوشهر. به قول خودش مشخصاً همه  شیاطین کائنات رویشان متمرکز شده بودند. اصلا انگار آن دو روز هستی کمر همت به نابودی خانه و خانواده من بسته بود!

خلاصه که دیدم طفلک برادر عزیزتر از جان تنهایی از عهده اش برنمی اید. خصوصا که چشمش هم مشکل دارد. ماجرای چشمش هم آخر احمقانه و حرص درآور است. 1 سال کامل راجع به همه انواع عمل های رفع عیوب انکساری تحقیق کرد. هزارتا مقاله خواند. هزارتا فیلم از عمل ها دید (برادر من خیلی فیزیک دان و مهندس و دانشمند است. حال آدم را خراب میکند) و آخرش به این نتیجه رسید که فمتولیزیک کند که جدای از همه ی مزایایش دوره نقاهتش هم فقط یک روز است. پارسال که اطلاعاتش را به من منتقل کرد، دو ماه بعدش در اسفند رفتم انجامش دادم و خوش و خرم از عینک و لنز خلاص شدم. در واقع بلافاصله بعد از عمل داشتم از دیدن دنیا لذت میبردم و فردایش هم رفتم شر کار. بنده خدا قبل از من میخواست در همین کلینیک نور خودمان انجامش دهد، من بهش گفتم نمی توانی که به فاصله 1 هفته بعد و 1 ماه بعدش بیایی تهران برای معاینه. یا اگر مشکلی داشته باشی و نیاز به معاینه بیشتر باشد مشکل مرخصی و هزینه رفت و آمد را چه میکنی؟ دید منطقی است. پس تصمیم گرفت شیراز عمل کند. زمستان که گذشت و به خاطر تابستان عمل را انداخت به پاییز. رفت شیراز، پیش بهترین دکتر و یکی از بهترین کلینیک های شیراز و کارها را انجام داد و رفت عمل کرد. در همان حین عمل متوجه شد که کاری که برایش انجام دادند فمتو نبوده! از تیغ استفاده شده. فردایش در مطب به دکتر گفت که ماجرا چیست؟ دکتر شوکه شده بود و گفت من نمی دانم! تکنسین ها بر اساس درخواست و پرونده دستگاه را تنظیم میکنند و برای شما لیزیک را تنظیم کردند و من فقط پرونده ات را بابت وضعیت چشمت مطالعه کردم. خلاصه مشخص شد که برادر من 1 و نیم میلیون پول بیشتر داده ولی ناشی از اشتباه دستیار دکتر، به جای فمتو لیزیک، برایش لیزیک را انجام داده اند که حداقل 3 هفته تا حداکثر 3 ماه طول میکشد تا چشمش کامل خوب شود! دکتر با تواضع عذرخواهی کرد و کلینیک هم پول اضافه را برگرداند اما اینها مشکل برادرم را که نیاز داشت 1 روز بعد از عمل سر کار برود را حل نکرد و الان 2 هفته است که در خانه است. شغلش چیست؟ جایی کار میکند که امور شبکه و آی تی هفتاد شرکت ریز و درشت زیر دستش است. به قول خودش برای کار فقط به چشمانش و نوک انگشتانش نیاز دارد که الان یکیش را ندارد. حالا با این چشمان تار، وسط خانه دود گرفته گیر کرده و نمی تواند از پسش بربیاید که حق هم دارد.

پریشب داشتم به وحید میگفتم خوش به حال اینهایی که به خون ریختن جهت دفع بلا عقیده دارند. میروند راحت یک خروس میکشند و یک 5هزار تومانی میگذارند لب تاقچه و ایمان دارند که دیگر اتفاق بدی نمی افتد. اما من مجبورم هوشیار و نگران باقی بمانم و فقط دعا کنم که خدایا لطفا کمی بیشتر هوایمان را داشته باش.


۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

  • نمیخواهم و نمیتوانم مثل هزاران مقاله و بحثی که در رسانه های مختلف وجود دارد، درباره علل طلاق و از هم پاشیدگی خانواده و فساد و خیانت در روابط زن و شوهری و خانوادگی و غیر خانوادگی و غیره داد سخن بدم. که کلش از نظر منِ بی تجربه ی پیراهن پاره نکرده در دو چیز خلاصه میشود: اول: آدم ها خودشان را ، تاکید میکنم که خود خود خودشان را نمیشناسند و در نتیجه نمیدانند از زندگی چه میخواهند و خودشان هم با ارزش هایشان مشکل دارند. دوم: درست فکر کردن و ارزش گذاری را یاد نگرفته ایم. به همین سادگی.
  • چیزی که دارد دیوانه ام میکند موضوعی است که در گوشه ای از حلقه نزدیکان اتفاق افتاده و من نه خودش را میفهمم و نه فیدبک اطرافیان را. برای طرح موضوع لازم است هیستوری 15 ساله یک زندگی را تعریف کنم:
  1.  یک خانم بسیار عزیزی از نزدیکانم (اسمش را بگذاریم گلی خانم)، زنی است بسیار مستقل، خودساخته، رنج کشیده به این معنا که در جوانی (حدود 35 سال پیش) پدر و دو برادر بزرگش را از دست داد و خودش ماند و دو خواهر کوچک و مادرش و خانه ای در ناکجا آباد آن زمان تهران که خوشبختانه مال خودشان بود. خلاصه دیپلم نگرفته درس را رها کرد و سر کار ساده ای رفت و بعدش استخدام رسمی شد و خرج زندگی را در کنار مستمری بسیار ناچیز پدر درآورد و گلیم 4 نفره شان را به سختی از آب بیرون کشید و خواهرها را بزرگ کرد و به خانه بخت فرستاد و خودش هم کنار مادر ماند و کار کرد و بعدها گمان میکنم در حدود 50 سالگی دوباره درس خواند و دیپلمش را هم گرفت و خوش و خرم و ساده و راضی زندگی میگذراندند. حدود 15 سال پیش یکی از همکاران سابقش (اسمش را بگذاریم علی آقا) که حالا جای دیگری کار میکرد خواستگارش شد. ظاهراً سال ها دل در گرو عشقش داشته و انقدر گلی خانم جدی و مستقل و بی تفاوت نسبت به مردجماعت بوده که این بنده خدا جرات مطرح کردن نداشته و اما دیگر طاقت نیاورد و مطرح کرد و  چندین بار جواب خیر شنید و خلاصه آخرش وقتی که گلی خانم که از درستی علی آقای محترم  اطمینان داشت، از میزان عشقش و  و نیک سرشتی خانواده اش هم مطمئن شد و دید که انگار دل خودش هم با ایشان است، بله را گفت و رفتند زیر یک سقف. خوب یادم است که مراسم ازدواجشان ساده ترین و در عین حال شادترین عقدکنانی بود که کل بستگان در عمرشان به یاد دارند. عروس قشنگ ما شرطی گذاشت آن هم اینکه باید در خانه خودش و با مادرش زندگی کنند. آقای داماد هم که البته جای دیگری خانه داشتند، به خاطر مادر قبول کردند و کل این سال ها هم حقیقتاً خوش و خرم زندگی کردند. حدود 10 سال پیش، گلی خانم همت کرد و با پس انداز خودش و یاری دو خواهر شاغلش و مستمری و پس انداز مادر و وام هایی که میدانید، خانه کلنگی کوچکشان را زدند زمین و 4 واحد اپارتمان به نام 4تایشان ساختند که مادر در یک واحد و گلی خانم و علی آقا در واحد دیگری ساکن شدند و دو واحد خواهرها هم که اجاره داده شد و همه به همین منوال زیبا به زندگی ادامه دادند و در تمام این مدت زندگی این زوج، عالی و عاشقانه و مثال زدنی پیش رفت...
  2. عید امسال مثل هر سال به حکم ادب و محبت رفتیم دیدنشان. در راه برگشت، احسان گفت که مطمئن است علی آقا "یک چیزی میزند" و "حرف زدنش و حالت هایش بوهای مشکوکی میداد!" من: "ای بابا عزیز من این بنده خدا همیشه همینطوری بوده از وقتی من یادم میاد! یه کم فرسوده است که اونم به خاطر شغل سختیه که داشته، طبیعیه! هم محاله و هم فکر میکنی اگر روزی چنین چیزی بشه اصلا گلی یک لحظه تحمل میکنه؟ (با خنده) درجا میندازش بیرون!" احسان: "از من گفتن!"
  3. یک ماه پیش از کانال اتفاقی و بی ربطی که فکرش را هم نمیکردم، فهمیدم که بله، علی آقا معتاد، بیکار و آس و پاس است. مدت هاست سر کار نمیرود. دعوا و قهر میکند. گلی خرج زندگی را میدهد و دارد به گلی فشار می آورد که دنگی از آپارتمانی را هیچ سهمی در ساختش نداشته به نام او کند... گویا دایی های گلی خانم خیلی دارند تلاش میکنند که زندگی سامان بگیرد. صحبت، مشاوره... چندبار علی آقا را برده اند سر کارهای مختلف، سفارش های ویژه کرده اند برایش، زیر پر و بالش را گرفته اند که به اوج برگردد دوباره، ولی...
  • جایش نیست و چیز دیگری هم از ماجرا نمیدانم که بخواهم به این بپردازم که چه شده، چه روندی طی شده که زندگی 15 ساله پر شور و عشق و امیدی که در حدود 45 سالگی گلی شکل گرفت، در یک سال گذشته و در آستانه 60 سالگی اش به اینجا رسیده. اما بین همه حواشی و اظهار فضل های اطرافیان، جمله ای از شخصی شنیدم که خیلی ذهنم را مشغول کرده: "کی فکرشو میکرد این مرتیکه اینجوری از آب دربیاد؟"
  • از آب در بیاد؟ چرا تمام هویت و گذشته یک فرد را زیر سوال میبریم؟ به نظرم با هر تئوری ای میشود این ماجرا را تحلیل کرد اما نه با ربط دادنش به ذات شخص! درواقع داریم  ماهیت قبل از ازدواجش را، حتی کودکی اش را هم به چالش میکشیم. نه یک شبه میتوان پست فطرت شد، نه میتوان فطرت پلید را سال ها بدون کمترین نشانه ای پنهان کرد. همه آدم ها زوایای تاریکی در وجودشان دارند، به خدا من هم دارم! اما شرایط... وای از شرایط، وای از درست فکر نکردن، وای از ساده اندیشی... از طرف دیگر، چرا کسی متوجه نیست که وقتی ماجرا را به "اینجوری از آب درآمدن" ربط میدهند، دارند درواقع گلی را متهم میکنند به عدم تشخیص صحیح در 15 سال پیش؟ زن 60 ساله طفلک مثل یک دختر 18 ساله عذاب وجدان پیدا میکند بابت آنکه در 45 سالگی در اوج کمال و بلوغ و سرد و گرم چشیدگی با مردی ازدواج کرده که از اولش آدم اشتباهی بوده. قطعاً نبوده. این آدم اشتباه شده، ولی اشتباهی نبوده. فرضیه ی اشتباه بودنش از ابتدا همه چیز را آوار میکند بر سر گلی خانم. بفهمید این را.
  • چند روز پیش دوباره از موضع بالا و خودخوشبخت بینی شدید و خودپرفکت پنداری مفرط، داشتم فکر میکردم این آمار طلاق زیاد اغلب مربوط است به ازدواج هایی که از اولش اشتباه بوده اند. احتمالاً در ناپختگی افراد سر گرفته اند. با تفاوت های فاحش فرهنگی و مالی شروع شده اند و حتماً با  مشکلات اجتماعی و اقتصادی پیش رفته اند. بعد یاد این ماجرا افتادم و لرزیدم. علی و گلی ناپخته نبودند. دوخانواده بیشتر از این نمیشد از نظر فرهنگ و مال با هم برابر باشند. ارزش های اجتماعی یکسان، بی حاشیگی کامل، وضعیت اقتصادی متناسب با خواسته ها و آرزوها،... همه چیز بی نقص بود. همین الان هم هست حتی!
  • یاد چند جدایی دیگر هم افتادم. از گذشته های 30 ساله تا همین اواخر را مرور کردم. خانم آموزگار و ورزشکاری از خانواده ی محترمی که همسرش بعد از ماه عسل درخواست طلاق داد و معقول جدا شدند چون فهمیدند که مشکلات جنسی اساسی دارد و دوشیزه خانم اصولاً با مرد نمیتواند بخوابد! 30 سال پیش که این اتفاق افتاد احتمالاً حتی کلمه مناسب توصیف تمایلاتش به ایران وارد نشده بود! 20 سال پیش آقای آرشیتکت محترم و بی نظیری بعد از دو سال زندگی معتاد و الکلی شد و ترک نکرد و همسر پزشکش هزاران دلار خرج کرد برای جدایی. 6 سال پیش مرد جوان و تحصیل کرده ای که از 19 سالگی با همسرش دوست بود و بعد از 4 سال دوستی و عاشقی و 2 سال عقد و 5 سال زندگی، به همسرش علناً گفت که دلش میخواهد زنان دیگری را تجربه کند و او هم میتواند همین کار را بکند و همسر عاشق و حقیقتاً باهوشش که دو سال بود با کمک مشاور تلاش میکرد زندگی (به قول خودش 11 ساله) را که حس کرده بود دارد از هم میپاشد سر جا نگه دارد، وقتی مطمئن شد دیگر مردش احساس تعلقی ندارد و فاتحه زندگی خوانده است، با کمک حق طلاقی که داشت، 1 هفته ای جدا شد و رفت خانه پدرش و گفت "سلام. جدا شدم. کمی طول میکشه خانه جدید بخرم. 2 ماهی مهمونتونم"! 5 سال پیش زندگی 20 ساله دیگری که مشکلاتشان فقط بی ثباتی مالی چند سال اخیر بود و پدر خانواده را عصبی کرده بود و مادر خانواده با کمک دخترش دعوا راه میانداخت و بهانه می آورد که مرد عصبی است و آخرش هم با همدستی شریک مرد که پیرزنی میلیونر بود کل زندگی اش را از دستش درآوردند و سکته مغزی کرد در جوانی و سطح زندگی اش از مهمانی های گرنددوکهای اروپایی به انباری 20 متری گالری اجاره ای اش در مونت کارلو نزول پیدا کرد. 1 سال پیش دختر جوانی از خانواده ای محترم با پسر جوانی از خانواده ی محترم دیگری عقد کردند و به 6 ماه نرسیده جدا شدند چون بیشتر به نظر میرسید با مادر پسر ازدواج کرده تا با خود پسر! و ماجراهای دیگری از این قبیل... به جز مورد اول و مورد آخر که سرعت وقوع ماجراها شوکه کننده است و نشانه هایی از خطر پیش از ازدواج بوده و دقت کافی بهشان نشده، 3 ماجرای دیگر از ابتدا اشتباه نبودند. هیچ کدام از آدم ها اشتباهی نبودند. همه عاشق بودند. همه محترم بودند. اما چه شد؟ چه تضمینی وجود دارد که برای هر زندگی ای این اتفاقات رخ ندهد؟
  • طبق معمول نمیتوانم بحث را جمع کنم. ذهنم ناراحت ماجرای گلی و علی است و آشفته ام. اما لازم است به پاراگراف اول خودم برگردم و بگویم که به نظر منِ بی تجربه ی پیراهن پاره نکرده، هیچ قاعده و مدلسازی و فرمولی برای توصیف آنچه که در زندگی مشترک آدم ها میگذرد وجود ندارد. بخت و شانس و توکل و تحقیق و مشاوره و مطالعه و روانشناسی و ... همه شان تا حدی دلیل و دخیل میشوند. اما بقیه اش نمی دانم چیست. روابط آدم ها و شرایط اجتماع، کمپلکس پیچیده را تشکیل میدهد و فقط باعث نگرانی من میشود. امیدوارم با ذهن و احساسی که تلاش میکنیم پویا و روشن نگهشان داریم، بتوان بی خطر و شیرین پیش رفت.

۱۳۹۵ تیر ۸, سه‌شنبه

خانم/آقای پروردگار
ممکنه ازت خواهش کنم که لطفا دست از ناگهانی بردن آدم ها برداری؟
چرا اینقدر صفر و یکی آخر؟
یکی را از 80 تا 95 سالگی توی تخت به شکل جسد زنده نگه میداری و خودش و اطرافیان 60 سال به بالایش را عذاب میدهی دور همی.
یکی دیگر را با تصادف/ سکته قلبی/ سکته مغزی ظرف 30 ثانیه نیست و نابود میکنی و مجمعی از آشفتگان و همیشه در شوک باقی ماندگان را باقی میگذاری.
خدای من، آدم ها تحملش را ندارند.
لطفا کمی ملایم تر باش.