۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

  • نمیخواهم و نمیتوانم مثل هزاران مقاله و بحثی که در رسانه های مختلف وجود دارد، درباره علل طلاق و از هم پاشیدگی خانواده و فساد و خیانت در روابط زن و شوهری و خانوادگی و غیر خانوادگی و غیره داد سخن بدم. که کلش از نظر منِ بی تجربه ی پیراهن پاره نکرده در دو چیز خلاصه میشود: اول: آدم ها خودشان را ، تاکید میکنم که خود خود خودشان را نمیشناسند و در نتیجه نمیدانند از زندگی چه میخواهند و خودشان هم با ارزش هایشان مشکل دارند. دوم: درست فکر کردن و ارزش گذاری را یاد نگرفته ایم. به همین سادگی.
  • چیزی که دارد دیوانه ام میکند موضوعی است که در گوشه ای از حلقه نزدیکان اتفاق افتاده و من نه خودش را میفهمم و نه فیدبک اطرافیان را. برای طرح موضوع لازم است هیستوری 15 ساله یک زندگی را تعریف کنم:
  1.  یک خانم بسیار عزیزی از نزدیکانم (اسمش را بگذاریم گلی خانم)، زنی است بسیار مستقل، خودساخته، رنج کشیده به این معنا که در جوانی (حدود 35 سال پیش) پدر و دو برادر بزرگش را از دست داد و خودش ماند و دو خواهر کوچک و مادرش و خانه ای در ناکجا آباد آن زمان تهران که خوشبختانه مال خودشان بود. خلاصه دیپلم نگرفته درس را رها کرد و سر کار ساده ای رفت و بعدش استخدام رسمی شد و خرج زندگی را در کنار مستمری بسیار ناچیز پدر درآورد و گلیم 4 نفره شان را به سختی از آب بیرون کشید و خواهرها را بزرگ کرد و به خانه بخت فرستاد و خودش هم کنار مادر ماند و کار کرد و بعدها گمان میکنم در حدود 50 سالگی دوباره درس خواند و دیپلمش را هم گرفت و خوش و خرم و ساده و راضی زندگی میگذراندند. حدود 15 سال پیش یکی از همکاران سابقش (اسمش را بگذاریم علی آقا) که حالا جای دیگری کار میکرد خواستگارش شد. ظاهراً سال ها دل در گرو عشقش داشته و انقدر گلی خانم جدی و مستقل و بی تفاوت نسبت به مردجماعت بوده که این بنده خدا جرات مطرح کردن نداشته و اما دیگر طاقت نیاورد و مطرح کرد و  چندین بار جواب خیر شنید و خلاصه آخرش وقتی که گلی خانم که از درستی علی آقای محترم  اطمینان داشت، از میزان عشقش و  و نیک سرشتی خانواده اش هم مطمئن شد و دید که انگار دل خودش هم با ایشان است، بله را گفت و رفتند زیر یک سقف. خوب یادم است که مراسم ازدواجشان ساده ترین و در عین حال شادترین عقدکنانی بود که کل بستگان در عمرشان به یاد دارند. عروس قشنگ ما شرطی گذاشت آن هم اینکه باید در خانه خودش و با مادرش زندگی کنند. آقای داماد هم که البته جای دیگری خانه داشتند، به خاطر مادر قبول کردند و کل این سال ها هم حقیقتاً خوش و خرم زندگی کردند. حدود 10 سال پیش، گلی خانم همت کرد و با پس انداز خودش و یاری دو خواهر شاغلش و مستمری و پس انداز مادر و وام هایی که میدانید، خانه کلنگی کوچکشان را زدند زمین و 4 واحد اپارتمان به نام 4تایشان ساختند که مادر در یک واحد و گلی خانم و علی آقا در واحد دیگری ساکن شدند و دو واحد خواهرها هم که اجاره داده شد و همه به همین منوال زیبا به زندگی ادامه دادند و در تمام این مدت زندگی این زوج، عالی و عاشقانه و مثال زدنی پیش رفت...
  2. عید امسال مثل هر سال به حکم ادب و محبت رفتیم دیدنشان. در راه برگشت، احسان گفت که مطمئن است علی آقا "یک چیزی میزند" و "حرف زدنش و حالت هایش بوهای مشکوکی میداد!" من: "ای بابا عزیز من این بنده خدا همیشه همینطوری بوده از وقتی من یادم میاد! یه کم فرسوده است که اونم به خاطر شغل سختیه که داشته، طبیعیه! هم محاله و هم فکر میکنی اگر روزی چنین چیزی بشه اصلا گلی یک لحظه تحمل میکنه؟ (با خنده) درجا میندازش بیرون!" احسان: "از من گفتن!"
  3. یک ماه پیش از کانال اتفاقی و بی ربطی که فکرش را هم نمیکردم، فهمیدم که بله، علی آقا معتاد، بیکار و آس و پاس است. مدت هاست سر کار نمیرود. دعوا و قهر میکند. گلی خرج زندگی را میدهد و دارد به گلی فشار می آورد که دنگی از آپارتمانی را هیچ سهمی در ساختش نداشته به نام او کند... گویا دایی های گلی خانم خیلی دارند تلاش میکنند که زندگی سامان بگیرد. صحبت، مشاوره... چندبار علی آقا را برده اند سر کارهای مختلف، سفارش های ویژه کرده اند برایش، زیر پر و بالش را گرفته اند که به اوج برگردد دوباره، ولی...
  • جایش نیست و چیز دیگری هم از ماجرا نمیدانم که بخواهم به این بپردازم که چه شده، چه روندی طی شده که زندگی 15 ساله پر شور و عشق و امیدی که در حدود 45 سالگی گلی شکل گرفت، در یک سال گذشته و در آستانه 60 سالگی اش به اینجا رسیده. اما بین همه حواشی و اظهار فضل های اطرافیان، جمله ای از شخصی شنیدم که خیلی ذهنم را مشغول کرده: "کی فکرشو میکرد این مرتیکه اینجوری از آب دربیاد؟"
  • از آب در بیاد؟ چرا تمام هویت و گذشته یک فرد را زیر سوال میبریم؟ به نظرم با هر تئوری ای میشود این ماجرا را تحلیل کرد اما نه با ربط دادنش به ذات شخص! درواقع داریم  ماهیت قبل از ازدواجش را، حتی کودکی اش را هم به چالش میکشیم. نه یک شبه میتوان پست فطرت شد، نه میتوان فطرت پلید را سال ها بدون کمترین نشانه ای پنهان کرد. همه آدم ها زوایای تاریکی در وجودشان دارند، به خدا من هم دارم! اما شرایط... وای از شرایط، وای از درست فکر نکردن، وای از ساده اندیشی... از طرف دیگر، چرا کسی متوجه نیست که وقتی ماجرا را به "اینجوری از آب درآمدن" ربط میدهند، دارند درواقع گلی را متهم میکنند به عدم تشخیص صحیح در 15 سال پیش؟ زن 60 ساله طفلک مثل یک دختر 18 ساله عذاب وجدان پیدا میکند بابت آنکه در 45 سالگی در اوج کمال و بلوغ و سرد و گرم چشیدگی با مردی ازدواج کرده که از اولش آدم اشتباهی بوده. قطعاً نبوده. این آدم اشتباه شده، ولی اشتباهی نبوده. فرضیه ی اشتباه بودنش از ابتدا همه چیز را آوار میکند بر سر گلی خانم. بفهمید این را.
  • چند روز پیش دوباره از موضع بالا و خودخوشبخت بینی شدید و خودپرفکت پنداری مفرط، داشتم فکر میکردم این آمار طلاق زیاد اغلب مربوط است به ازدواج هایی که از اولش اشتباه بوده اند. احتمالاً در ناپختگی افراد سر گرفته اند. با تفاوت های فاحش فرهنگی و مالی شروع شده اند و حتماً با  مشکلات اجتماعی و اقتصادی پیش رفته اند. بعد یاد این ماجرا افتادم و لرزیدم. علی و گلی ناپخته نبودند. دوخانواده بیشتر از این نمیشد از نظر فرهنگ و مال با هم برابر باشند. ارزش های اجتماعی یکسان، بی حاشیگی کامل، وضعیت اقتصادی متناسب با خواسته ها و آرزوها،... همه چیز بی نقص بود. همین الان هم هست حتی!
  • یاد چند جدایی دیگر هم افتادم. از گذشته های 30 ساله تا همین اواخر را مرور کردم. خانم آموزگار و ورزشکاری از خانواده ی محترمی که همسرش بعد از ماه عسل درخواست طلاق داد و معقول جدا شدند چون فهمیدند که مشکلات جنسی اساسی دارد و دوشیزه خانم اصولاً با مرد نمیتواند بخوابد! 30 سال پیش که این اتفاق افتاد احتمالاً حتی کلمه مناسب توصیف تمایلاتش به ایران وارد نشده بود! 20 سال پیش آقای آرشیتکت محترم و بی نظیری بعد از دو سال زندگی معتاد و الکلی شد و ترک نکرد و همسر پزشکش هزاران دلار خرج کرد برای جدایی. 6 سال پیش مرد جوان و تحصیل کرده ای که از 19 سالگی با همسرش دوست بود و بعد از 4 سال دوستی و عاشقی و 2 سال عقد و 5 سال زندگی، به همسرش علناً گفت که دلش میخواهد زنان دیگری را تجربه کند و او هم میتواند همین کار را بکند و همسر عاشق و حقیقتاً باهوشش که دو سال بود با کمک مشاور تلاش میکرد زندگی (به قول خودش 11 ساله) را که حس کرده بود دارد از هم میپاشد سر جا نگه دارد، وقتی مطمئن شد دیگر مردش احساس تعلقی ندارد و فاتحه زندگی خوانده است، با کمک حق طلاقی که داشت، 1 هفته ای جدا شد و رفت خانه پدرش و گفت "سلام. جدا شدم. کمی طول میکشه خانه جدید بخرم. 2 ماهی مهمونتونم"! 5 سال پیش زندگی 20 ساله دیگری که مشکلاتشان فقط بی ثباتی مالی چند سال اخیر بود و پدر خانواده را عصبی کرده بود و مادر خانواده با کمک دخترش دعوا راه میانداخت و بهانه می آورد که مرد عصبی است و آخرش هم با همدستی شریک مرد که پیرزنی میلیونر بود کل زندگی اش را از دستش درآوردند و سکته مغزی کرد در جوانی و سطح زندگی اش از مهمانی های گرنددوکهای اروپایی به انباری 20 متری گالری اجاره ای اش در مونت کارلو نزول پیدا کرد. 1 سال پیش دختر جوانی از خانواده ای محترم با پسر جوانی از خانواده ی محترم دیگری عقد کردند و به 6 ماه نرسیده جدا شدند چون بیشتر به نظر میرسید با مادر پسر ازدواج کرده تا با خود پسر! و ماجراهای دیگری از این قبیل... به جز مورد اول و مورد آخر که سرعت وقوع ماجراها شوکه کننده است و نشانه هایی از خطر پیش از ازدواج بوده و دقت کافی بهشان نشده، 3 ماجرای دیگر از ابتدا اشتباه نبودند. هیچ کدام از آدم ها اشتباهی نبودند. همه عاشق بودند. همه محترم بودند. اما چه شد؟ چه تضمینی وجود دارد که برای هر زندگی ای این اتفاقات رخ ندهد؟
  • طبق معمول نمیتوانم بحث را جمع کنم. ذهنم ناراحت ماجرای گلی و علی است و آشفته ام. اما لازم است به پاراگراف اول خودم برگردم و بگویم که به نظر منِ بی تجربه ی پیراهن پاره نکرده، هیچ قاعده و مدلسازی و فرمولی برای توصیف آنچه که در زندگی مشترک آدم ها میگذرد وجود ندارد. بخت و شانس و توکل و تحقیق و مشاوره و مطالعه و روانشناسی و ... همه شان تا حدی دلیل و دخیل میشوند. اما بقیه اش نمی دانم چیست. روابط آدم ها و شرایط اجتماع، کمپلکس پیچیده را تشکیل میدهد و فقط باعث نگرانی من میشود. امیدوارم با ذهن و احساسی که تلاش میکنیم پویا و روشن نگهشان داریم، بتوان بی خطر و شیرین پیش رفت.

۱۳۹۵ تیر ۸, سه‌شنبه

خانم/آقای پروردگار
ممکنه ازت خواهش کنم که لطفا دست از ناگهانی بردن آدم ها برداری؟
چرا اینقدر صفر و یکی آخر؟
یکی را از 80 تا 95 سالگی توی تخت به شکل جسد زنده نگه میداری و خودش و اطرافیان 60 سال به بالایش را عذاب میدهی دور همی.
یکی دیگر را با تصادف/ سکته قلبی/ سکته مغزی ظرف 30 ثانیه نیست و نابود میکنی و مجمعی از آشفتگان و همیشه در شوک باقی ماندگان را باقی میگذاری.
خدای من، آدم ها تحملش را ندارند.
لطفا کمی ملایم تر باش.
 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

از دیروز نشسته ام و یک بند دارم وبلاگ میخوانم. همه آنهایی را بیش از 4 ماه است نخوانده ام. و باز غرق شدم و بعدش با چشمان خشک و درد گرفته از جا پریدم. از وقتی چشمانم را عمل کردم باید کمی رعایت کنم. همان 8 ساعت کار با کامپیوتر در شرکت واقعا کافی است. موبایل و وبلاگ خوانی را اما نمیشود حذف کرد.
سال پرهیجانی در پیش دارم. معلوم نیست هیجان ها عملی هم بشوند اما تعداد آیتم هایی که باید بهشان فکر کنم انقدر زیاد است که اگر فقط از پس کنترل مغز و احساسم برآیم خودش کلی هنر است.
تصمیم جدی گرفته ام که یک کار هنری به برنامه زندگی ام اضافه کنم. طراحی و ساخت زیورآلات نقره. تا این حد به برنامه نزدیکم که منتظرم دوشنبه بشود و بروم ثبت نام کنم. البته این میان یک فاصله خوب حدوداً 3 میلیونی هم با هدف دارم آن هم بابت لپتاپ است. وایوی قشنگم به فنا رفته و دیگر پرچم سفید را داده بالا و التماس میکند که راحتش کنم. حس یک سوارکار نسبت به اسب زخمی اش را دارم! ولی به نکته ای دست یافتم که کلی باعث خنده خودم شده: پول دادن بابت لپتاپ خیلی سخت است! زمانی که من این زیبا را یک و نیم میلیون خریدم، از نظر تکنولوژی یکی از بهترین ها بود و گران ترین لپتاپ بازار 2 میلیون و 200 بود و از نظرم هیچ مسئله ای نبود و گران نبود و خلاصه راحت بودم با چنین هزینه ای. الان  دارم برای 2 و نیم تا 3 میلیون خودم را رنده میکنم، که تازه نتیجه اش میشود یک سیستم رو به راه معمولی. اما در حالی که به راحتی پولش را بدون برنامه ریزی قبلی میتوانم بپردازم، چیزی بیخ گلویم را گرفته که گران است! سختم است! چرا؟ جواب: پول این را خودم باید بدهم اما پول آن را بابای نازم داده بود :))))  از جوابم غافلگیر شدم! تصورم از خودم این بود که آن زمان خیلی حواسم به شرایط مالی خانواده بوده و همیشه رعایت کرده ام و همیشه مدیریت مالی خوبی داشته ام و همیشه عطش استقلال داشته ام... اما مرور که میکنم میبینم دانشجوی ارشد بودم و سوت زنان و دست در جیب میچرخیدم و جیب اتو-شارژ بود! بی دلیل نبود که مزه آن لپ تاپ آنقدر بهم چسبیده بود! خلاصه که خیلی با خودم مذاکره کردم تا راضی شدم خرج کنم. برای اولین بار در عمرم احساس کردم خسیسم!
ناگفته نماند که داشتن کامپیوتر سرحال هم در یک سال اخیر ضرورت نداشته. خدا پدر موبایل هایمان را بیامرزد که کارمان را برای ارتباط و خرید و بازی راحت کرده اند. از طرفی به هیچ عنوان در خانه کار مهندسی انجام نمیدهم. قبلاً هم گفته ام که یک بخشی از مغزم و سیمهایش را ساعت 5 عصر میگذارم روی میز آفیس و برمیگردم خانه. در این حد این قضیه جدی است که پروژه یک ماهه ای را که خود مدیرعامل با پرداخت خیلی خوب بهم پیشنهاد کرد که در خانه انجام بدهم، رد کردم و گفتم بعد از 5 عصر برای شرکت کار نمیکنم حتی اگر 10 برابر بهم پول بدهید. برای پروژه های شخصی هم که سالی دوبار پیش میآید با لپتاپ نمیتوانم کار کنم. بعد از ساعت کار در شرکت انجام میدهم چون دوتا مانیتور دارم. پس عملاً کامپیوتر لازم ندارم. اگر هم به هر دلیل ناممکنی لازم شود، لپ تاپ احسان هست. البته اگر در شرکت جا نگذاشته باشد!
یک کار دیگر هم کرده ام. ورزش میکنم. کلی با خودم کلنجار رفتم که بروم باشگاه. آخرش دیدم نمیشود. زمانش با ساعت کارم جور نیست. اگر هم هست، باید یک ساعت بعد از کار وقت بگذارم تا برسم به باشگاه! لباس عوض کردن در اینجور جاها هم برایم عذاب اور است. برای همه چیز باید توی صف بمانی. علت استخر نرفتنم هم همین است. کلا همه چیز را خیلی انحصاری میخواهم. آخرش دیدم بهتر است باشگاه را به خانه بیاورم. بی خیال به هم خوردن قبافه خانه شدم و یک عدد الپتیکال خریدیم و گذاشتیم گوشه پذیرایی و حالا یک روز در میان باهاش کار میکنم. تازه خیلی هم لذت بخش است. برای خودم برنامه طراحی میکنم و کالری میسنجم و خلاصه بازی میکنم حسابی.
بقیه زندگی هم خوب است. راستش انقدر آرام میگذرد که نمیدانم از چه بنویسم. آرام و خوب. داریم پنجمین سال مشترک را میگذرانیم و خوشحالم. قدیم ها میگفتم اگر ازدواج کنم در سال پنجم خودم را میسنجم ببینم کجای کارم. الان که میسنجم میبینم از اینجایی که هستم راضی ام. فکر میکنم از نشانه های خوشبختی همین باشد که بتوانم با اطمینان صددرصد بگویم اگر برگردم به عقب، به پاییز 88، باز هم همان مسیر را طی میکنم.
از خیلی چیزها میخواستم بنویسم. از فوت ناگهانی پدر دوستم و مشکلی که با خودم و مسئله مرگ پیدا کرده ام. از خیالپردازی هایم برای شروع کسب و کار خودم. ولی اولی شما را ناراحت میکند و دومی باعث میشود حس دختر شیرفروش را داشته باشم. میترسم اگر درباره اش حرف بزنم، پایم بلغزد و شیرها بریزد و جوجه ها و مرغ ها ناپدید بشوند.
 

۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

به لطف اینترنت دیزلی شرکت، از نوشتن و خواندن به کلی افتاده ام. از خرداد که جای شرکت تغییر کرده، نمیدانم چه مشکلی برای پهنای باند یا ترافیک یا ... دارند که گاهی برای دیدن ام اس ان و یاهو هم مشکل داریم. چه برسد به ران کردن فیلت.ر.ش.کن. دریافت یا ارسال یک فایل 5 مگی ممکن است گاهی نصف روز طول بکشد.  فقط از دایال آپ بهتر است به گمانم! هر چه هست که باعث شده ماهی یک بار وبلاگ ها را میخوانم. سایت های خبری را فقط در حد هدلاین چک میکنم و از عالم و آدم بریده ام.
نزدیک به 3 ماه در مجموع مهمان داشته ام. مادر احسان برای مشکل چشمش می آید تهران و عضو دائمی خانه مان شده. چاره ای هم نیست. زندگی در شهر بی امکاناتی مثل بوشهر نتیجه اش میشود همین. گاهی که شاکی میشوم و به قول مادرم رگ عروس بازی ام ورم میکند، به این فکر میکنم که ممکن است همین شرایط برای پدر و مادر خودم برقرار شود و بدیهی است که می آورمشان پیش خودم که بهشان رسیدگی کنم. پس کاملا قابل درک است. در خانواده های کم جمعیت و مسن مثل ما و آنها اوضاع همینطور است.
راستی از خرید خانه منصرف شدیم. هم پولمان جور نشد و هم فهمیدیم این خانه ارزش ندارد و اگر بخریمش صاحب ابدی اش خودمان هستیم. علیرغم کاهش اساسی قیمت، هنوز هم فروخته نشده. ولی بوی اسباب کشی می آید و من می ترسم! تازه فهمیده ام که وسایلمان خیلی زیاد است. وحشتناک و قابل انفجار!
آه فهمیدم درباره چه میخواستم بنویسم. دوتا از همکارهایم عاشق هم شده اند. آقا سمت راست من مینشیند و خانم سمت چپم. عاشق جفتشان هستم. هردو دوستان خیلی خوبم هستند. افتخار هم دادند و همان اول که از عشق منفجر شدند و رابطه شان شروع شد به من گفتند و مشورت خواستند راجع به چند موضوع. من هم که 1000 تا پیراهن پاره کرده ام هزارماشالا :))) خلاصه از دیدن این دوتا دائم قند توی دلم آب میشود. روزهای اول از شوق اشکم درمی آمد. بهشان که فکر میکردم به خلسه میرفتم... بله در این حد بنده رمانتیک و رسوا و عاشق پیشه هستم.. نکته جالب اینجاست که از 1 ماه قبل تر از شروع ماجرا بین خودشان، من عجیب پیش خودم به این نتیجه رسیده بودم که این دوتا چه خوبند برای هم. چه دوستی و هامونی بی نظیری بینشان هست و فکر کرده بودم که ممکن است اتفاقی بینشان بیفتد؟ 1 ماه تمام به این موضوع فکر میکردم تا روزی که بهم گفتند... خلاصه که حال وهوای عاشقانه ی دل انگیزی اطرافم در جریان است و سرمستم حسابی. از روزی که همه این اتفاقات افتاده، حتی حال من و احسان هم بهتر است. عاشق تریم، شاد تریم، دیوانگی مان بیشتر شده انگار..
خلاصه به همین منوال زندگی میگذرد.

۱۳۹۴ مرداد ۷, چهارشنبه

راستش را بخواهید یکی از تفریحاتم این است که از چند هفته قبل از برگزار کردن مهمانی به میز غذا فکر کنم. حالا تصور نکنید که مهمانی 50 نفری می دهم و میز غذای عروسی می چینم. نه! بیشترین تعداد مهمانی که دعوت کرده ام 7 نفر بوده و حداکثر 3 نوع غذا پخته ام. ولی خب به هارمونی غذاها در کنار هم خیلی فکر می کنم. اگر 3 تاست حتما یکیشان باید گیاهی باشد. اگر دوتاست، یکیش ایرانی و یکی فرنگی. اگر مهمانی عصرانه است کلا سبک پذیرایی فرق دارد، اگر شام است باز یک جور متفاوتی است نسبت به ناهار. ذوق می کنم از اینکه مهمانم هیجان زده شود با دیدن میز. در عین حال دوست ندارم گیج بشود از تنوع بیش از حد. یکبار به یک مهمانی دخترانه رفتم که کلا 6 نفر بودیم و میزبان برای 5 نفر مهمان 4 نوع غذای سنگین پخته بود. خب آخر کی قورمه سبزی را همزمان با ته چین می پزد؟! یا بیف استروگانف و حلیم بادمجان را کنار هم روی میز می گذارد؟ اصلا خوب نیست! دوتا غذای راحت الحلقوم را نباید با هم سرو کرد. همانطور که 2 نوع غذای برنجی را. من اگر بودم منو تبدیل میشد به قورمه سبزی و خوراک مرغ با سبزیجات (به جای ته چین) و حلیم بادمجان. اگر بیف استروگانف می پختم، به جای قرمه سبزی، مرصع پلو با مرغ سرو می کردم. نباید مواد اصلی غذاها با هم یکسان باشد. بد می گویم؟
بعضی غذاها را برای بعضی مهمان ها نمی پزم. مثلا دایی بزرگ خودم اصلا به ارزش و هویت ته چین واقف نیست! نمی داند ته چین خوب پختن هنر و ظرافت خاص می خواهد! در نتیجه برای ایشان همان قیمه می پزم. حتی قورمه سبزی هم نمی پزم. چون از نظر آنها قورمه سبزی خوب باید سیاه (بخوانید سوخته) باشد، ولی از نظر من باید سبز تیره باشد و عطر جعفری اش را حس کنم. یا عزیز دیگری اصلا واقف به ارزش هنری خوراک زبان نیست. نمی فهمد که اینکه زبان چطور و با چه ادویه هایی پخته شود چقدر در طعم و رنگ نهایی موثر است و چقدر بریدن و شکل سرو کردنش اهمیت دارد. چرا درباره غذاهای سنگین این چنینی بگویم؟ بیایید درباره سالاد الیویه صحبت کنیم. سالاد الیویه را باید برای کسی درست کرد که فرق بودن یا نبودن آب پرتقال را در آن تشخیص بدهد. حداقل بفهمد که این یک فرقی با مال خودش دارد. در نتیجه هرگز جلوی کسی که وقتی گرسنه است به جای خوردن نیمرو، سالاد الیویه ی بسته بندی شده ی آماده می خرد، سالاد الیویه روی میز نگذارید.غذای ساده و بی دردسری است. اما شخص باید ارزشش را داشته باشد. اصلا بیایید صورت مسئله را تبدیل کنیم به اینکه دوستمان از جایی آمده و قرار است دو شب مجردی دخترانه با هم خوش بگذرانیم. از نظر من برای بعضی ها نباید املت پخت. یعنی نه هر املتی. برای بعضی ها باید گوجه را با پوست بیندازید توی روغن زیاد و بگذارید همه جا چرب شود و دوتا تخم مرغ هم بشکنید رویش و وقتی سفت شد با تابه بگذارید روی میز. اوه! این را دوست ندارم. بیایید آن طرفی بهش فکر کنیم. برای بعضی ها باید پیاز را خلال کنید و با روغن اکسترا ویرجین تفت دهید که فقط از خامی دربیاید اما نرم نشود. زردچوبه نزنید، فقط کمی پودر موسیر. حیف رنگ سفید یا بنفش به آن قشنگی نیست که زرد بشود؟ بعدش باید به ذائقه ی خودتان و مهمانتان فلفل های رنگی و گوجه پوست گرفته را زیبا خرد کنید و بهش اضافه کنید. بعداز اضافه کردن تخم مرغ حواستان به نوع هم زدن باشد، مهم است به خدا. فلفل سیاه مهم است. ولله که نعمت خداست! تخم مرغ که ریختید توی تابه، همانطور که دارد سفت می شود، دوتا ورق پنیر گودا را نواری برش بزنید و مثل پای بچینید رویش و بگذارید بچسبد روی تخم مرغ. می توانید اخرش کمی آویشن تازه یا جعفری ساطوری شده بپاشید رویش. آخ گرسنه شدم.
خلاصه اینکه برای بعضی مهمان ها باید کباب از البرز بخرید چون ارزشش را ندارند. اصلا کم کم از دایره معاشرت حذفشان کنید. والا به خدا!! اما برای بعضی ها باید سوپ سبزیجات محبوبتان را درست کنید چون می فهمند توی سوپ به جای شیر، پنیر ریخته اید. برای هر کسی که دوست دارید میز هفت رنگ بچینید، اما دقت کنید بعضی ها فقط قرمز و آبی را رنگ می دانند و بنفش را درک نمی کنند.


۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

مدت هاست فرصت نمی کنم چیزی بنویسم. از زمانی که شرکت جا به جا شده کارهایمان هزار برابر شده. ربطی به جا به جایی ندارد، ولی خب همزمان رخ داده. گاهی چند روز حتی ایمیل شخصی ام را چک نمی کنم. صرفا وقتی گوشی ام نوتیفیکیشن میدهد نگاهی به اینباکسم می اندازم و خیالم راحت می شود که کسی کار فوری باهام ندارد. ولی نمی خوانمشان. تلویزیون هم تماشا نمی کنم. تنها کاری را که در این مدت خوب و به جا انجام داده ام آشپزی بوده. 1 ماه 1 نفر مهمان داشتم و نمی توانم بگذارم مهمانم کار اساسی انجام بدهد.
صاحبخانه مان می خواهد خانه را بفروشد و ما به فکر افتاده ایم خودمان بخریمش. برای تامین بخشی از پول خرید دنبال وام می گردیم. حدود 150 تا 200 میلیون. سند ملکی با ارزش بالا هم داریم. اما هر کدامشان یک جور ناز می کنند. یکی نیست بهشان بگوید آخر باید از خدایتان هم باشد که کسی حاضر باشد ظرف 5 سال به جای 200 میلیون، بیش از 300 میلیون بهتان پس بدهد. زندگی را هم که به گرو میگیرید. پس دقیقاً چه مشکلی دارید؟ منتظریم ببینیم که جور می شود یا نه. جالب اینجاست که بابت رکو-د با-زارمس-کن کسی هم برای دیدن خانه نمی آید. آنها هم که آمده اند نمی پسندند. خانه خوش نقشه و دلباز است و بزرگتر و راحت تر از متراژ واقعی اش به  نظر میرسد. اما همه دنبال کمد دیواری و آشپزخانه بزرگ هستند و البته حق هم دارند. ما چون زندگی مان را در این خانه شروع کردیم، اسباب و وسایل را متناسب با فضای موجود خریدیم. اما یک خانم 50 ساله قطعاً نمی تواند به سادگی زندگی 20 ساله اش را در این خانه جا بدهد. حالا منتظریم ببینیم آخرش چه می شود.
ماموریت های یار مهربان دوباره شروع شده. فعلا بندر و به زودی دبی و چین و شاید حتی سریلانکا! دلم برایش تنگ می شود. از مهر پارسال تا پایان همین خرداد ماموریت نرفته بود و برای اولین بار به همیشه بودنش عادت کردم و حالا دارم اذیت می شوم. اما راستش را بخواهید ماموریت رفتن هایش برای زندگیمان خوب است. آدم مغرور و خودپسندی که منم، همان باید دوری بکشم که قدر بودنش را بدانم. همیشه حاضر بودنش زیر دلم می زند و نامهربان می شوم. بی ظرفیتی که شاخ و دم ندارد، این هم یک مدلش است! خدا را شکر!
حرف زیاد دارم برای نوشتن. از برنامه های احمقانه شرکت. از لذت بهار. از سفری که دلم می خواهد برویم. از دیدار چند دوست عزیز و ...
از گرمای تابستان اگر جان سالم به در بردم مینویسم.
 


۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

ماندانا را بعضی از اعضا خانواده اش مانا صدا می کردند. ماندنی، جاودان...
ماندانا رفت. روز جمعه در دفتر کارخانه حالش بد می شود و سکته و ...
همه در شوک هستیم. تصور 5 دقیقه پشت میز بی حرکت و بی صدا بودنش را هم نمیتوانم بکنم، چه برسد به خفتن همیشگی اش..
با ماندانا سر کلاس ریاضی مهندسی پیشرفته ارشد دوست شدم. هرگز کسی را آنقدر پر انرژی ندیده بودم. وجودش در هر جایی باعث هیجان و شادی فضا بود. پر جنب و جوش و سرزنده، بی پروا و ریسک پذیر، بی نهایت مهربان و شاد، باهوش، باهوش و کاردان،... مطمئنم هرگز هم کسی را نخواهم دید که همه این صفات را با آن شدت و کیفیت یک جا داشته باشد. شاید هم دختر کوچکش مثل او بشود. نمی دانم...
 
در قلبم همیشه مانا خواهی بود...
بدرود دوست من...

۱۳۹۴ فروردین ۱۵, شنبه

سال نو مبارک.
سال 94 برای بعضی ها سالی خواهد بود مثل سال های قبل و برای بعضی ها قرار است خیلی جدید و مهم و هیجان انگیز باشد. برای ما نمیدانم چه در چنته دارد. امیدوارم پر از اتفاقات خوب باشد. تصمیم داریم اگر از نظر شغلی پیشرفت پیش بینی شده را داشته باشیم، چند پروژه پر ریسک را کلید بزنیم. بعضی هاشان با هم در تناقض اند اما در واقع آلترناتیو هم محسوب میشوند.
9 روز از تعطیلات را در سفر گذراندیم. 1 روز در شیراز و 4 روز در بوشهر و بقیه اش را خوشدلانه در راه گذراندیم. شیرازش خوب بود و بوشهر هم بد نبود و در راهش فوق العاده بود. طبیعت زیبا و خوراکی های خوشمزه و موسیقی با صدای بلند و باد در موها...
امروز اصلا نمی توانم کار کنم. همکارهایم خیلی جدی دارند کار میکنند و من از صبح تا الان وقتم را به عید دیدنی در موسسه و وبلاگ خواندن گذرانده ام. طبق عادت همیشه اولین روز بعد از تعطیلات ناهار نمی آورم و با یار مهربان میرویم رستوران.
بروم صدایش کنم ببینیم قرار است کجا چه بخوریم. گرسنه ام!

۱۳۹۳ دی ۲۳, سه‌شنبه

1. به صورت ناگهانی شدیدا تئاتر رونده شده ایم. در طول 3 ماه گذشته 3 نمایش خوب دیده ایم و چهارمی را همین 5شنبه میرویم ببینیم. هم هوایی...هم هوایی... هم هوایی بی نظیر بود. مردی برای تمام فصول فوق العاده بود و حیف که نشد آنطور که هر دو دوست داشتیم دوبار ببینیمش. اولین تئاتری که رفتیم هم نسبتا خوب بود ولی اسمش را فراموش کرده ام! هرچه فکر می کنم یادم نمی آید. خانواده پسیانی بودند و لیلی رشیدی و برزو ارجمند و ... تکه های زندگی ساکنان ساختمان و محله ای بود که در آتش سوخته بود. آنجا بود که من صدای برزو ارجمند را کشف کردم!!! و این هفته هم مرگ فروشنده را خواهیم دید. برای دو نفر آدم تازه کار گزینه های فوق العاده ای برای شروع محسوب می شوند. کلا یک لایحه بودجه جدید با یک بند خاص فرهنگی در خانه تصویب کرده ایم و بسیار راضی هستیم.
2. فهمیدم چرا حالم خوب نیست. همان که در پست قبلی گفته بودم ناگهان کنترل زندگی از دستم خارج می شود. حالم بد میشود. عصرها که برمیگردیم خانه حالم بد میشود. بعد از 1 ساعت بی جان و خشمگین و غمگین و فشار بالا و پایین و چندتا حال بد دیگر با هم می شوم. شب ها بد میخوابم و صبح ها به سختی و با خستگی شدید بیدار میشوم و بعد از اینکه میاییم بیرون بلافاصله خوب میشوم. حالم در این حد بد می شود که شروع کرده بودم به گیر دادن به زندگی مان. حالا فهمیدم مشکل چیست: هوای خانه مان. هوای روحش نه ها! دقیقا هوایش. اتمسفرش... تازه فهمیده ایم که چون به خاطر سرمای هوا همه پنجره ها بسته است و جریان هوا در خانه وجود ندارد، من دچار بی هوایی میشوم. برای همین وسط دودهای هفت تیر هم حالم از توی خانه بهتر است. ضمنا مودم وایرلس بالای سرم روشن است و ما دوتا مهندس به عقلمان نرسیده که خاموشش کنیم. این اصلا تلقین نیست و واقعا واقعا واقعا از وقتی خاموشش میکنیم بهتر میخوابیم. حالا هم تصمیم گرفته ایم برویم دستگاه ایر پیوریفایر خانگی بخریم تا من حالم خوب شود و از این به بعد بیخودی به زندگیمان گیر ندهم!
3. بند 3 نداریم...

۱۳۹۳ دی ۱۰, چهارشنبه

1. نمی دانم دوباره کی و چرا کنترل زندگی از دستم رفت. متاسفانه کمی تنش بر همه ابعاد خودم و روحیاتم و امورات زندگی اثر می گذارد. در واقع کی و چرای دو جمله قبل را میدانم. فقط ناراحتم و دارم تلاش میکنم که برگردم. احسان هم وضعش بهتر از من که نیست هیچ، بدتر هم هست. هردو عصبی هستیم. اتفاقات ریز و درشتی که افتاده و تعلیقی که باعثش دیگران هستند و ما هر چه تلاش میکنیم کسی پاسخگو نیست. این وضع را دوست ندارم.
2. بگذریم. درباره چیزهای خوب بنویسیم. دوستان روی وایبر لینک یکی از این سایت هایی که آزمون های مسخره دارند را فرستاده بودند و این یکی اتفاقا بسی سرگرممان کرد. چندتا از تست هایش را محض خنده انجام دادم و نتایج جالب بود. یکیش عیان کرد که بنده ذاتا آلمانی هستم! دیگری گفت که موقعیت مناسب برای زندگی کردن برای من مغولستان است. سومی شاهکار بود و تعیین کرد که بنده در تناسخ های قبلیم احتمالا با هنری هشتم خوابیدم!!!
3. موضوعی همین الان پیش آمد که مایلم درباره اش بنویسم. من مد را به صورت کلی می پسندم و کمابیش حواسم به جریانش هست و گاهی هم ازش پیروی میکنم. اما یک چیز را نمی فهمم: چطور مردم میتوانند همه اینقدر مثل هم باشند؟؟ گیس ظاهرا دوباره مد شده و من از همه فقط عکس با موی بافته شده میبینم. همه موهایشان را می بافند! ناگفته نماند که خودم عاشق گیس هستم و سال هاست که موهایم را نمیبافم چون اصلا آنقدر بلند نشده که بشود گیسش کرد. اما اگر بلند باشد، مثل حدود 15 سالگی ام یکی از اولین گزینه ها برایم گیس خواهد بود. اما این هیچ ربطی به مد ندارد. ولی درک نمی کنم که چرا در یک مهمانی باید 8 نفر از 10 خانم جوان جمع موهایشان گیس باشد! من آدم تنوع طلبی در ظاهرم نیستم. الان در 31 سالگی با 15 سالگی ام فقط در حد ابروهای برداشته شده، لنز به جای عینک و 2 سایز لاغرتر تفاوت دارم. تا به حال حتی موهایم را رنگ نکرده ام چون رنگش را دوست دارم! ولی نمی توانم تحمل کنم که همان رنگی را بپوشم که الان مد است و همه می پوشند و همان مدلی موهایم یا چشم هایم را آرایش کنم که الان مد است و همه می پسندند. در نظر داشته باشید که اصلا حساس نیستم که کسی همان لباس مرا، یا کیف مرا، یا گردنبند جواهر مرا داشته باشد. این مهم نیست. نگران "خاص" و "تک" نبودن نیستم. اما سوال اینجاست: سلیقه شخصی افراد به کجا رفته؟ تا همین پارسال اگر کسی موهایش را می بافت بی کلاس محسوب میشد و حالا منی که موهایم را با حالت طبیعی خودش باز می گذارم!
همرنگ جماعت بودن به خودی خود بد نیست. مد خوب است. خیلی از چیزهایی که مد میشوند قشنگ اند. اما گیس باعث میشود صورت لاغر و کشیده دوست من مثل یک خط کش دراز به نظر بیاید در حالیکه موهای حلقه حلقه جذابیت فوق العاده ای به چهره اش می دادند. کفش های پاشنه بلند زیبا و جذابند (اینکه کجا باید چه پاشنه ای پوشید خودش مقوله مفصلی است که بماند) اما نه وقتی که نتوانی استوار و موقر باهشان راه بروی. پوست برنزه وسوسه برانگیز و زیباست، اما نه برای هر فرم چهره ای، نه برای هر رنگ چشم و مویی، اصلا نه با هر درجه تیرگی ای.
به نظرم باید خودمان را خوب بشناسیم. درون و بیرونمان را. اگر با خودمان در صلح باشیم، نه الزامن در نظر همه، اما قطعا آرام و زیبا خواهیم بود.