۱۳۹۳ دی ۱۰, چهارشنبه

1. نمی دانم دوباره کی و چرا کنترل زندگی از دستم رفت. متاسفانه کمی تنش بر همه ابعاد خودم و روحیاتم و امورات زندگی اثر می گذارد. در واقع کی و چرای دو جمله قبل را میدانم. فقط ناراحتم و دارم تلاش میکنم که برگردم. احسان هم وضعش بهتر از من که نیست هیچ، بدتر هم هست. هردو عصبی هستیم. اتفاقات ریز و درشتی که افتاده و تعلیقی که باعثش دیگران هستند و ما هر چه تلاش میکنیم کسی پاسخگو نیست. این وضع را دوست ندارم.
2. بگذریم. درباره چیزهای خوب بنویسیم. دوستان روی وایبر لینک یکی از این سایت هایی که آزمون های مسخره دارند را فرستاده بودند و این یکی اتفاقا بسی سرگرممان کرد. چندتا از تست هایش را محض خنده انجام دادم و نتایج جالب بود. یکیش عیان کرد که بنده ذاتا آلمانی هستم! دیگری گفت که موقعیت مناسب برای زندگی کردن برای من مغولستان است. سومی شاهکار بود و تعیین کرد که بنده در تناسخ های قبلیم احتمالا با هنری هشتم خوابیدم!!!
3. موضوعی همین الان پیش آمد که مایلم درباره اش بنویسم. من مد را به صورت کلی می پسندم و کمابیش حواسم به جریانش هست و گاهی هم ازش پیروی میکنم. اما یک چیز را نمی فهمم: چطور مردم میتوانند همه اینقدر مثل هم باشند؟؟ گیس ظاهرا دوباره مد شده و من از همه فقط عکس با موی بافته شده میبینم. همه موهایشان را می بافند! ناگفته نماند که خودم عاشق گیس هستم و سال هاست که موهایم را نمیبافم چون اصلا آنقدر بلند نشده که بشود گیسش کرد. اما اگر بلند باشد، مثل حدود 15 سالگی ام یکی از اولین گزینه ها برایم گیس خواهد بود. اما این هیچ ربطی به مد ندارد. ولی درک نمی کنم که چرا در یک مهمانی باید 8 نفر از 10 خانم جوان جمع موهایشان گیس باشد! من آدم تنوع طلبی در ظاهرم نیستم. الان در 31 سالگی با 15 سالگی ام فقط در حد ابروهای برداشته شده، لنز به جای عینک و 2 سایز لاغرتر تفاوت دارم. تا به حال حتی موهایم را رنگ نکرده ام چون رنگش را دوست دارم! ولی نمی توانم تحمل کنم که همان رنگی را بپوشم که الان مد است و همه می پوشند و همان مدلی موهایم یا چشم هایم را آرایش کنم که الان مد است و همه می پسندند. در نظر داشته باشید که اصلا حساس نیستم که کسی همان لباس مرا، یا کیف مرا، یا گردنبند جواهر مرا داشته باشد. این مهم نیست. نگران "خاص" و "تک" نبودن نیستم. اما سوال اینجاست: سلیقه شخصی افراد به کجا رفته؟ تا همین پارسال اگر کسی موهایش را می بافت بی کلاس محسوب میشد و حالا منی که موهایم را با حالت طبیعی خودش باز می گذارم!
همرنگ جماعت بودن به خودی خود بد نیست. مد خوب است. خیلی از چیزهایی که مد میشوند قشنگ اند. اما گیس باعث میشود صورت لاغر و کشیده دوست من مثل یک خط کش دراز به نظر بیاید در حالیکه موهای حلقه حلقه جذابیت فوق العاده ای به چهره اش می دادند. کفش های پاشنه بلند زیبا و جذابند (اینکه کجا باید چه پاشنه ای پوشید خودش مقوله مفصلی است که بماند) اما نه وقتی که نتوانی استوار و موقر باهشان راه بروی. پوست برنزه وسوسه برانگیز و زیباست، اما نه برای هر فرم چهره ای، نه برای هر رنگ چشم و مویی، اصلا نه با هر درجه تیرگی ای.
به نظرم باید خودمان را خوب بشناسیم. درون و بیرونمان را. اگر با خودمان در صلح باشیم، نه الزامن در نظر همه، اما قطعا آرام و زیبا خواهیم بود.

۱۳۹۳ آذر ۱۸, سه‌شنبه

1. هاه... به یک متخصص مغز و اعصاب نیازمندیم. اعضا و جوارح بدنم کلا از دستوراتم پیروی نمی کنند.
2. دیشب خواب دیدم در دی.وی.لاتاری برنده شده ایم و موقع خداحافظی با عزیزان بسی زار می زدم و چمدان های قرمزمان را پر میکردم با لباس زمستانی و داشتیم میرفتیم شیکاگو. سرما و شیکاگویش از آنجا میاید که پریشب با سحر صحبت می کردم و داشت تعریف میکرد که پارسال در بدو ورودش به آمریکا در فرودگاه شیکاگو چطور یخ بسته و ... اما خوابم آنقدر واقعی و طبیعی بود که وقتی بیدار شدم چند ثانیه فکر کردم که واقعا چه اتفاقی افتاده و داریم میرویم یا نه و توی تخت چه می کنم. تنها نکته غیر طبیعی خوابم این بود که از تهران میرفتیم بندر عباس و از بندر عباس به دبی. همان توی خواب هم داشتم فکر می کردم که یک پرواز را چرا دوتکه کرده ایم و حرص پولش را می خوردم به گمانم. بندر هم از آنجا میاید که مقصد دائمی ماموریت های داخلی یار مهربان است.
3. بزنم به تخته، گوش شیطان کر، این روزها کمی کارم در شرکت کمتر است. در حال حاضر هیچ کار مهندسی ندارم و فقط باید مکاتبات فنی و اداری مربوط به لودینگ اینسترومنت چند کشتی باری اقیانوس پیما را که مسئول مستقیمش هستم جدا از بقیه و جدا از مسئول دبیرخانه واحدمان برای خودم آرشیو کنم.
4. بالاخره بلیط گرفتم برای "مردی برای تمام فصول". این چه وضع بلیط فروختن است واقعاً؟ هر روز باید بشینم سایت را چک کنم که کی فروش برای روز جدید شروع می شود و هول هولکی بخرم. اصلاً انتظارش را نداشتم!
5. رژیِم ملایمی گرفته ام به طوری که همه چیز می خورم اما کمتر از قبل. کمی هم پیاده روی کوتاه و هفته ای 2-3 بار ایروبیک در خانه به مدت 15 دقیقه. نتیجه اش این شده که به صورت نا محسوس حدود 3 کبلو وزن کم کرده ام و حالا به خودم استراحت داده ام تا وزنم همینجا تثبیت شود و بعدش بروم سراغ 3 کیلوی بعدی و بعدش برای همه عمر قرار است 60 کیلو باقی بمانم. کمتر نمی شوم؛ تجربه اسکینی را دارم و هیچ خوب نبود!
6. ...
7. خلاصه پاییزمان همینطوری می گذرد!

۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه

پست قبلی را دو هفته پیش نوشته بودم و امروز پابلیش کردم.
امروز اگر حالم را بپرسید می گویم افتضاحم. همسر دوباره کنارم نیست و در دل هرچه نفرین موجود در دنیاست را نثار کشتیرانی ج.ا.ا می کنم که شعور ندارند و نمی فهمند که ساعت 12 ظهر نباید خبر بدهند که برای همان شب ساعت 8 بلیط گرفته اند. بلیط ساعت 8 شب فرودگاه امام یعنی که مسافر باید ساعت 4 و نیم عصر از خانه برود. یعنی حتی وقت کافی برای اتو کردن لباس هم ندارد. اتوی لباس بخورد توی سرتان. یک قلب کوچولوی بیچاره ای حتماً کنارش می شکند. نمی شکند؟ شما انصاف ندارید؟ روح چطور؟ یا قلب؟
دقیقاً آن روز خوشحال بودم که آخ جان خبر نداده اند و این چند روز تعطیلی با همیم و زندگی می کنیم. از آن یکشنبه کذایی تا امروز می شود دقیقاً 1 هفته که بغض دارم. امروز ساعت 11 و نیم آمدم سر کار. از صبح که بیدار شدم در حال تماشای تلویزیون به ترتیب شیر و گاتا و خیار و کدوی سرخ شده و کاهو و گوجه و لوبیا پلو خورده ام و بالا نیاورده ام و تمام تلاشم را کرده ام که با فیلم تین ایجری مزخرف ام بی سی  گریه نکنم و بابت کشفیات مهم دکتر آز زار نزنم. انقدر حالم بد است که نمی توانم بی بی سی و سی ان ان را تحمل کنم. همه جای دنیا همه دارند می میرند. همه اش استرس و اضطراب و اندوه. کل دنیا را بوی تعفن برداشته و خبرگزاری ها هم که با این وضعیت حال می کنند. روانی ها!
آخرش هم بدترین آرایش عمرم را کرده ام در حالی که صورتم از بند انداختن متورم و تیره است و آمده ام سر کار و همه خیال کرده اند که سرما خورده ام مثل سارا. و البته برایشان تعریف کردم که دیشب موتورخانه مرکزی ساختمان ترکیده بود و توی رادیاتورهای خانه صدای خرده آهن میامد و آب سرد بود و من لرزیدم تا صبح ولی سرما نخوردم. اما نمی توانم بهشان بگویم که لرزیدنم ربطی به شوفاژ ندارد و گرما از زندگی ام رخت بربسته چون یارم نیست که آغوشش گرم و آرامم کند.
 آخر هفته برمی گردد. زمان سنجم از کار افتاده، تا آخر هفته چند قرن دیگر باقیست؟
روزهای پاییز و زمستان، بودن در شرکتمان را دوست دارم. تا کافه ویونای سر خردمند جنوبی 5 دقیقه فاصله داریم و هروقت هوس قهوه جات(!) و ملحقاتش را داشته باشم، با یار مهربان می رویم و نیم ساعتی خوش می گذرانیم و برمیگردیم. حالا جای شرکت قرار است در دی ماه تغییر کند و می رویم قائم مقام نزدیک مطهری. از آنجا هم با جم و کافه هایش 5 دقیقه فاصله داریم. من آدم متعهد به کافه نیستم. به رستوران چرا. استیک؟ فقط دارچین و نه هیچ جای دیگر. حتی امتحان هم نمی کنم. ولی چون قهوه نوش حرفه ای نیستم، کیفیت متوسط به بالا راضی ام می کند چون از هم تشخیصشان نمی دهم! خلاصه داریم می رویم به ساختمانی که بالکن دارد و هرچند بالکنش رو به کوچه تنگ و ساختمان های بلند است، اما به هر حال بالکن است و به کافه ها و کتاب فروشی کانون زبان جم و با 15 دقیقه پیاده روی به شهر کتاب بخارست و با 10 دقیقه ماشین سواری به هایلند نزدیک است. به تهران کلینیک هم که نزدیک است و این برای منی که بیمارستان باید جلوی خانه ام باشد (که الان هست) تا آرام باشم ایده آل است. بیمارستان خودمان طوری جلوی خانه است که می توانیم یک طناب بکشیم از تراسمان به جلوی در اورژانس و احسان تارزان وارانه مرا بغل کند و بلغزد از روی طناب تا مرا بگذارد روی تخت جلوی دکتر. کلاً من این منطقه وسط شهر را بی نهایت دوست دارم. شلوغی اش اصالت دارد. دیسیپلین دارد. خاطره های شیرینی هم از خانه سابق عمه ام در وزرا دارم. (و از ویول البته) و شهر کتاب نقلی ساعی. آخرِ آرزوهای مادی/ملکی من این است که آپارتمانی مشرف به پارک ساعی یا پارک یوسف آباد داشته باشم. پنت هاوس یا ویلایی در الهیه هم خوب است البته مسلماً مطمئناً قطعاً. اما فانتزی نیست اصلاً!

۱۳۹۳ مهر ۱۹, شنبه

مادربزرگم

اول باید توضیح بدهم که اگر بخواهم با حس واقعی ام بنویسم، اشک امانم نمی دهد. سر کارم و امکان تخلیه احساسی  نیست و ضمناً می توانید تصور کنید رد اشک روی ضد آفتاب چقدر گند است!
 
راستش باید درباره اش بنویسم. درباره مادربزرگم. 23 روز از رفتنش می گذرد. اولین مواجهه من با فوت عزیزان است. دفعه قبل هنگام فوت مامان بزرگم* 12 ساله بودم. به مناسبت امتحانات خرداد، دور بودم از ماجرا و کلاً هم زیادی سیندرلایی بزرگ شده بودم و در دنیای پرنسس ها سیر می کردم و آنجا هم بدیهی است که کسی نمی مرد! بنابراین حس خاصی نسبت به ماجرا نداشتم. ربع ساعتی توی تختم گریه کردم و بعدش فقط یادم است که مامانم غصه دار بود و یادم نیست کی خوب شد. که البته هنوز هم گاهی آه دردناکی می کشد.
داشتم می گفتم اولین مواجهه من با فوت نزدیکان و عزیزان است. 3 هفته قبلش رفته بودم شیراز و در بیمارستان دیده بودمش و روز اول فقط تلاش می کردم که متوجه نشود هر نیم ساعت یک بار بغضم می شکند و زار می زنم. از حالت چشم هایش فهمیده بودم که مرا شناخته و خوشحال شده که آمده ام. مادربزرگم که همیشه یک شاهزاده خانم تمام عیار بود از هر لحاظ، حالا بی جان و زخمی و نابسامان روی تخت بیمارستان بود. سنجاق های مشکی کوچک را عمه زری به موهایش زده بود و به لب هایش کرم می زد و از زیبایی اش می گفت و... می دانستیم که بهتر است خودش را در آینه نبیند. دیدنش در آن وضع برایم غیر قابل هضم بود. و البته که همان لحظه فهمیدم که دیگر ماندنی نیست. و الان می دانم که گریه ام برای همین بود. چون داشتم شرایط را می دیدم و مجبور بودم باور کنم که به زودی دیگر نخواهیم داشتش. اجبار چیز مزخرفی است و این اولین لمس واقعی من از اجبار هم بود. بین همه افراد خانواده کوچک ما، شایان آن کسی بود که به طرز خطرناکی جانش به جان مادربزرگ بند بود. پسر عموی 18ساله ام که خرداد آینده کنکور دارد.همه نگرانش بودیم. خوشحالم که یکی از مردها در این فامیل دوست داشنتی و ابله اینقدر شجاع است که گریه کند. عاشقش هستم بس که خوب به زمین و زمان ف... می فرستد و خوب گریه می کند. شایان تمام آن مدتی که مادربزرگ بیمارستان بود به دیدنش نیامده بود. رسماً اعلام کرده بود نمی توانم ببینمش پس مجبورم نکنید. تا روزی که من رفتم شیراز و عجبا که او هم آمد. چند ساعتی توی اتاق بودیم و بعدش گفتم می خواهم قدم بزنم، باهام میایی؟ و رفتیم به دورترین نقطه محوطه بیرون بیمارستان و نیمکتی پیدا کردیم و نشستیم و حرف زدم و حرف زد و گریه کردم و فحش دادم و کشاندمش به آنجا که خودش بگوید ترجیح می دهد مادربزرگ زودتر تمام شود چون به هر حال هرگز مثل اولش یا حتی مثل قبل از بیمارستان آمدنش نمی شود و همیشه از اینکه سالم و سرپا و خانم زندگی اش نباشد وحشت داشت پس بهتر است این همه اذیت نشود و تا همین جا هم خیلی مقاومت کرده و بعد از این همه آی سی یو و جابه جایی بین بیمارستان های احمق شیراز فقط یک مرده متحرک است که دارد زجر می کشد و از توانش متاسفانه فقط این برایش مانده که می فهمد که چه بلایی دارد سرش می آید و... همین. این ها را که گفت خیالم راحت شد. لازم بود خودش صدای خودش را بشنود که می گوید آرامش مادربزرگ به اندوه و تلاش ما ارجحیت دارد. لازم بود بگوید و با خودش به صلح برسد و بداند که هیچ اشکالی ندارد. هیچ چیز اشکالی ندارد. فقط زندگی است که جریان دارد و باید قدر لحظه هایش را بدانیم. قدر همین را که ما عموزاده ها چه دوستیم با هم و چه حرف می زنیم و با هم به دنیا لعنت میفرستیم.
با شهاب لازم نبود حرف بزنم. همدیگر را می شناسیم و می دانستم هرچند بغضش را می خورد و آقای جذاب خونسرد است، اما حرفش را با صدای بلند می زند و جای نگرانی ندارد. فقط بعد از رفتن مادربزرگ و شب قبل از برگشتن از شیراز، درباره عمه معصوم با هم صحبت کردیم.
چه شد که اینها را گفتم؟ هیچ، دو روز شیراز بودم و برگشتم تهران و احسان از چین آمد و در این فکر بودیم که برویم دوباره دیدن مادربزرگ که عمه جان زنگ زد و گفت که داریم آماده مراسم می شویم و هر لحظه رفتنی است...
آها... می خواستم بگویم این بار هم تقدیر نگذاشت من خاکسپاری را ببینم. اولین بار در زندگی ام بود که روانه مراسم خاکسپاری می شدم. آن هم خاکسپاری مادربزرگم. که نرسیدم! ماشینمان در جاده خراب شد و یک شب در کاشان ماندیم! به همه گفتیم ما پس فردا می رسیم که نگران نشوند و تقریباً 20 ساعت طول کشید تا دوباره حرکت کردیم. این هم تجربه جالبی بود. نتیجه آن شد که فردای خاکسپاری ساعت 7 صبح با دو ظرف بزرگ آش سبزی شیرازی جلوی در خانه بودیم و کلیدهای من در را باز نمی کرد. صبر کردیم تا 1 ساعت بعدش چون مطمئن بودیم که بعد از یک روز غم انگیز و خسته کننده همه خوابند. ساعت 8 زنگ زدم به مامانم. معلوم شد که هیچ کس خانه نیست و صبح زود رفته بوده اند دارالرحمه و حالا نزدیک خانه اند و آش می خرند و می رسند. بهشان گفتیم که ما خریده ایم و منتظریم پشت در! خلاصه دو تا ماشین پر از آدم هایی که اتفاقاً همه شان جداگانه ته دلشان آش خواسته بودند و می خواسته اند بخرند رسیدند و جمع عزاداران غمگین خجسته احوال صبحانه را جشن گرفتیم.
عصرش رفتم سر مزار مادربزرگ. اینجای ماجرا اشک دارد. پس با مسخره باری تعریف می کنم. گل ها را با رعایت اصول هندسی و سنجش موقعیت مرکز سطح شان چیدم، هی نگاه کردم به خاک نرم و خیس و هی مادربزرگ را در حالت خوابیده تصور کردم و اخرش نتیجه گرفتم که باید در حالت جنینی بگذارندش وگرنه جا نمی شود... راستش از آنجا به بعد دیگر حالم خوب نبود. پذیرش اینکه آن زیر است سخت بود. فهمیدم که باور نمی کنم. که باید بودم در خاکسپاری. هنوز به مبل و پتوی رنگارنگ جلوی تلویزیونش فکر می کنم و نمی فهمم که چطور ممکن است دیگر آنجا ننشسته باشد. عینکش را چکار می کنند؟ اصلا نبودنش یعنی چه؟ مثل این است که به زبان چینی با من حرف بزنید. من نمی فهمم.
فردایش بعد از ختم، با احسان و وحید و پسرعموها رفتیم بیرون. رفتیم چندتا قاب از عکس های مادربزرگ را سفارش دادیم برای اعضا خانواده. موسیقی با صدای بلند و شام و صحبت درباره مادربزرگ و فامیل و همزمانی کل این ماجراها با تغییر ساعت تابستانی-زمستانی و بساط خنده ای که همیشه با مادربزرگ داشتیم. هر از گاهی آهی و قطره اشکی و دوباره خنده. فقط نوشیدنی مان کم بود.
من عقیده دارم که آدم های نیک، بودن و نبودنشان باعث نیکی است. رفتن مادربزرگ کسانی را دور هم جمع کرد و محبت هایی را زنده کرد. مراسم خاکسپاری و ختمش با آرامش و متانت و زیبایی برگزار شد. همه دلسوخته اما آرامند. مادربزرگ و احسان خیلی فرصت شناختن هم را نداشتند. در کل 3 سال گذشته روی هم به اندازه 1 هفته همدیگر را ندیدند. اما باعث شد که من قدر بودن احسان را، قدر داشتنش را بیشتر بدانم. به جا بودن همه چیزش، همدردی اش، آرامشش، آغوشش، نوازشش برای خودم و همراهی و همدلی و از جان مایه گذاشتنش برای خانواده ام. پدرم، عموهایم و عمه هایم حالا بیش از پیش دوستش دارند و تحسینش می کنند. دیگر داماد خانواده نیست، پسر خانواده است و این لذت بزرگی را برایم به ارمغان آورده.
این روزها وقتی زنگ می زنم شیراز و با عمه و عموها صحبت می کنم، ناگهان مچ خودم را می گیرم که نزدیک بوده ناخودآگاه حال مادربزرگ را بپرسم یا بگویم که بهش سلام برسانند. به آشپزخانه اش فکر می کنم. به لباس هایش. به بلوز و دامن های هماهنگ و قشنگش. به گردن بندی که برای عروسی بهم هدیه داد.
مادربزرگم زن فهمیده و با کمالاتی بود. متولد 1304. دلش می خواسته معلم بشود. اما  با پسر عمه اش ازدواج می کند. عمه بزرگم تعریف می کند که (در حدود سال های 1343 تا 1345) وقتی دانشجو بوده و عمه زری 14-15 ساله، به مادرش می گوید که زری چند باری رژ لب زده و من نمی خواهم باهاش برخورد کنم. خودتان باهاش صحبت کنید. مادربزرگ به جای اینکه عمه زری را دعوا کند که دختر در این سن و سال رژ نمی زند، برایش یک رژ لب صورتی ملایم می خرد و می گوید دخترم از وسایل خواهرت استفاده نکن. این ها وسایل بهداشتی و شخصی است و ضمناً رنگش زیبایی طبیعی تو را نشان نمی دهد...
مادربزرگم محجبه بود. بسیار متدین و آزاد. هرگز کسی را قضاوت نکرد. به دخترهایش دین را و اعتقاد را آموزش داد. اما هرگز کوتاهی دامنشان را اندازه نگرفت.
قبل از رفتنش، روز آخر که شیراز بودم، کمی بیشتر جان داشت و گاهی کلماتی را زمزمه می کرد. وقتی بوسیدمش و باهاش خداحافظی کردم، همه توانش را جمع کرد و به سختی و تقریباً نامفهوم اما آرام و با محبت گفت: "سپردمت دست خدا".
 
* کوچک که بودم، از بس دوتا مادرها را با هم قاطی می کردیم و هی باید می گفتیم مامان بزرگ شیرازی (مامان ِ بابا) و مامان بزرگ تهرانی (مامان ِ مامان)، بنده با عقل سلیم کمتر از 6 ساله ام قانون گذاشتم که از این پس به مامان بزرگ تهرانی می گوییم مامان بزرگ و به مامان بزرگ شیرازی می گوییم مادربزرگ. نتیجه آن شده که پسر عموهایم هم همین قاعده را اجرا کردند و این رسمی است که بنده بنا گذاشته ام!

۱۳۹۳ شهریور ۲۶, چهارشنبه

دارم یاد میگیرم مسایل کاری را با خودم به خونه نیارم. چه خوب و چه بد. چه خوشحالی و چه ناراحتی. فقط گاهی بعضی از شوخی ها یا موقعیت های فان و بامزه ای رو که می دونم احسان هم با شنیدنشون به اندازه خودم که در صحنه حضور داشته ام خواهد خندید براش تعریف می کنم. طول کشید تا یاد بگیرم. خصوصاً پاییز گذشته خیلی سخت گذشت. و البته با رگ و ریشه ام حس کردم که همسر گرانقدر اگر ببینه من دارم در شغلم آزار می بینم و روحم خراشیده می شه، همه فرهنگ و دموکراسی و روشن فکری اش رو با هم می بوسه می گذاره کنار و به راحتی می گه اجازه نمی دم بری سر این کار.
پذیرش این موضوع برایم سخت بود. روز یکشنبه کذایی ای در پاییز پارسال که این حرف رو زد هیچی بهش نگفتم و با کلی سیاست و درایت و زبان بازی رفع و رجوعش کردم. اما بعدش دیدم چه بهم برخورده. اجازه نمی ده؟!! اصولاً من برای سر کار رفتن که سهله، برای هیچ کاری از پدر و مادرم هم به صورت کاملاً مجاز و رسمی اجازه نگرفتم و کلاً خودمختار بودم از بچگی و مبنا بر این بود که مریم خودش عاقله و می دونه چه می کنه. حالا ایشون اجازه نمی ده؟ خلاصه می تونید تصور کنید که برای چند صباحی ور بدبین ذهنم بهم می گفت: "تو هم با این عاشق شدن و ازدواج کردنت. اینم که آقا بالاسر از آب درومد!" :دی
خب بیایید فلاش بک بزنیم به چند روز قبل از آن یکشنبه کذایی. ساعت 8 چهارشنبه شب است و پنج شنبه تعطیلیم و خلاصه دو روز رویایی باید داشته باشیم قاعدتاً. معاونت محترم زنگ می زنه و ازم می خواد کاری مربوط به موضوعی رو که چند روزی بود کمی درگیرش بودیم، به صورت فوری انجام بدم و براش ایمیل کنم که مدیرعامل میخواد روز شنبه توی یک جلسه مهم روش بحث کنه و از موضوع دفاع کنه. مسئله اینجا بود که من با کل موضوع مشکل داشتم. یعنی اصلا موافق اون پروژه نبودم. کلا به نظرم اشتباه بود و هنوزم که یک سال از اون زمان می گذره به نظرم کاری که داریم انجام میدیم اشتباهه . در نتیجه یک هفته پر از حرص و جوش رو سپری کرده بودم. معاون که زنگ زد، کفری شدم. 5 دقیقه باهاش بحث کردم و بعدش پرسیدم دقیقاً باید چکار کنم و گفتم که تا ظهر جمعه براش ایمیل می کنم. گوشی رو که قطع کردم، احسان قیافه برافروخته منو که دید ملایم پرسید :"چی شده؟" و من..... بوووووم... دقیقاً منفجر شدم. 50 دقیقه تمام با صدای بلند گریه می کردم و ناسزا می گفتم و دور تخت راه میرفتم. دقیقاً 50 دقیقه تمام مسیر U شکل دور تخت رو رفتم و برگشتم و زار زدم و فحش دادم و لگد زدم و یار مهربان طفلی واسه اولین بار در زندگی داشت اون روی منو می دید. راستش خودم هم تا اون زمان این یکی روی خودم رو ندیده بودم هرگز! خلاصه کار انجام شد و جمعه ظهر ایمیل کردم و شنبه رفت تو کمیته فنی فلان سازمان و نتیجه اش رو هم بهم گفتن و قرار شد که کار پیش بره. از عصر شنبه من تنگی نفس گرفتم. از شب تپش قلب هم اضافه شد. صبح که بیدار شدم شقیقه هام تیر می کشید و تپش قلب داشتم و نفسم بالا نمیومد. آماده شدیم رفتیم سر کار. توی راه با احسان بحثم شد. رسیدیم شرکت و من داشتم از حال می رفتم بس که نفس نداشتم و قلبم داشت از حلقم می پرید بیرون. کارت حضور غیاب رو زدیم و وسط پله ها دقیقاً جایی که جدا میشیم و احسان میره توی واحد خودشون و من میرم یک طبقه دیگه، دستمو کشید و با صدای بلند گفت بریم خونه. گفتم نه، بلندتر گفت میریم خونه. و برگشتیم. بعدش دیگه میشه کلی حرف و بحث و گفتمان و همون سیاست و درایت و زبان بازی های بالا. بعد از یک ساعت مذاکره به شیوه مذکور، با شادی و لبخند و بوسه روانه شرکتش کردم و خودم مستقیم رفتم پیش متخصص قلب بیمارستان جلوی خونه. فرداش هم توی خونه موندم و به معاونمون هم کاملاً تفهیم کردم که اگه به من بیش از حد فشار بیاره خونم به گردنشه و کلاً بهتره نگذاره من با مدیرعامل زیاد برخورد داشته باشم.
اون ماجرا گذشت و من کم کم یاد گرفتم اعصاب کاریم رو کلا از شرکت نیارم بیرون. بخشی از مغزم رو میگذارم توی شرکت روی میزم و سیم هاش رو هم می کشم و کلا ارتباطی باهاش ندارم تا فردا صبح. با احسان هم راجع به کار حرف نمی زنیم. خیلی کم. ولی اینکه یاد بگیرم مثل بیرونم، درونم هم آروم باشه هنوز سخته. الان، دقیقاً الان که ساعت 2 ظهره، میشه 8 ساعت که گردنم درد می کنه و دستام ورم دارن بابت اعصاب آشفته ای که پشت لبخند و شوخی و وراجی پنهانه. فشار خونم بالاست و سرم گیج میره. منتظرم ساعت 4 و نیم بشه و سیم های این بخش مغزم رو بکشم و بریم خونه. خیلی جالبه که هر سال در همین حدود زمانی یعنی اواخر شهریور من مدتی رو با این اعصاب خوردی ها می گذرونم و در نتیجه نیمه دوم سال رو با احساس نارضایتی شغلی شدید آغاز می کنم و شش ماه تمام همه جا غر می زنم که باید شغلم رو عوض کنم و آخر زمستون دوباره قرارداد رو امضا می کنم و ... می ترسم اخرش توی این چاه بازنشسته بشم واقعاً.
این همه نوشتم واسه اینکه بگم کلاً یاد گرفته ام کمی کنترل کنم خودم را. احساسات رو نه. ولی نمود بیرونی احساساتم رو کمی دارم تغییر می دم. و راضی ام. واسه آدم دراماتیک جیغ جیغوی برون ریزی مثل من خیلی سخته. ولی دارم یاد می گیرم و خوشحالم.
 

۱۳۹۳ شهریور ۲, یکشنبه

خوب نیستم.
هیچ خوب نیستم.
آخرین باری که چنین وضعیت روحی رقت باری داشتم شاید 4 سال پیش بود.
احسان نیست. رفته چین برای بازرسی. می دانستیم که قرار است برود و فقط 3 هفته است و برای من که 3 ماه دوری کشیدم در بهار، 3 هفته دیگر نقل و نبات است. اما قرار نبود شنبه ظهر بگویند که بلیط برای یکشنبه شب است. 4 ساعت زمان برای رفتن به فرودگاه و قبل از پرواز در فرودگاه بودن را که کم کنیم، می شود اینطوری که امروز ظهر گفتند فردا بعد از ظهر باید برود.
کارهایمان را خوب انجام دادیم. مهمانهایمان را بدون خودمان روانه عروسی کردیم به بهانه هزار کار روی زمین که قبل از رفتنش باید انجام می شدند و به جایش خودمان رفتیم پارک و رستوران و شب آرامی را خوش گذراندیم باهم. درست مناسب قبل از رفتن بود. رفت و من ماندم و 5 مهمان در خانه ام تا امروز. تا اینجا خوب است. می رسیم به مادربزرگ که لحظه به لحظه حالش بدتر شد. از اورژانس به بخش. از بخش به آی سی یو. از پریروز دیالیز هم اضافه شده. خون مسموم و عفونت بالا و کلیه بی جان و.. خودش بیهوش... همیشه بزرگترین وحشتش این بود که از کار افتاده شود. خانم خانه خودش نباشد. تا همین 10 روز پیش قبل از اینکه از اورژانس برود به بخش داشت سفارش میداد که عمه بزرگه برای عمه کوچیکه که خودش را از امریکا رسانده آلبالوپلو بپزد. که خانم الف که 4شنبه برای نظافت میاید فلان کار را بکند. که به پرستار دایمی اش که آخر مرداد دیگر قراردادش را تمدید نمی کند خوب برسیم و دست خالی نرود. که عمو برای نمایشگاه بیاید تهران و برنامه اش را به خاطر او کنسل نکند.که...که... نبودنش برایم قابل تصور نیست. نمی دانم چه به سر بابا و عمه ها و عموها میاید اگر نباشد. نمی دانم مامانم چه حالی می شود. مامان نمیداند که مادربزرگ آی سی یو است. بهش نگفته اند چون تحملش را ندارد. بعد مسافت هم کمک کرده که ازش پنهان بماند. مامانم یک بار مادر خودش را از دست داده. این بار هم مادرش را از دست می دهد. نبودن مادربزرگ بی معنی است. اما وقتی به زجری که می کشد فکر میکنم، و به وحشتی که داشت و به آرزوی همیشگی اش که مرگ بدون افتادن در بستر بیماری بود؛ فکر می کنم کاش اذیت نشود. یا مثل قبل از وضعیت 1 ماه اخیر برگردد خانه، یا اصلاً برنگردد...تحمل دوباره این زجر را ندارد...  برای این دعایی که دارم و برای شرایط واقعی که دارم می بینم، ناخودآگاه دارم سوگواری میکنم... به محض اینکه مهمانهایم پایشان را از خانه بیرون میگذارند، لبخند و شلوغ بازی ام ناپدید می شود و های های گریه ام تا آسمان بلند می شود. احسان را لازم دارم. فضای خالی شخصی بدون مهمان می خواهم. پریروز مهمان هایم گفتند که اگر می خواهم بروم شیراز تعارف نکنم و به فکر آنها نباشم. من هم دیروز بلیط گرفتم. زودتر از اینها می خواستم بروم. علت نرفتنم این بود که فقط جمعه ها میشود رفت آی سی یو و رفتنم بی فایده بود. از طرفی می خواستم مهمان هایم عذاب وجدان بگیرند. احساس کنند که قصدش را خیلی وقت است داشته ام و به خاطر حضور آنها نرفته ام و حالا به محض اینکه گفتند فکر آنها را نکنم، بلیطم را گرفته ام. که بدانند باید بیشتر به فکر باشند. که من کارمندی هستم که همسرم پیشم نیست و خانه ام 70 متر است و دارم از حجم وسایلی که از آن یکی اتاق آورده ام به اتاق خواب خودمان تا جا برایشان باز شود بالا می آورم. دارم روانی می شوم از  دانسیته بالای محیط اطرافم. احسان را لازم دارم. آرام جانم را لازم دارم. چقدر این بار همه چیز بدون او سخت است. چقدر دستانش آرامم می کرد. چقدر حضورش همه چیز را تغییر می دهد. فکر می کردم دیگر آب دیده شده ام. نه. در واقع اینطور نیست. تازه فهمیده ام که چقدر بودن و نبودنش با هم فرق دارد و برای همین نبودنش غیر قابل تحمل شده...
کاش این هفته زودتر تمام شود...
 
فقط یک چیز این میان باعث خوشحالی ام است. همه هستند. هر هفت فرزند مادربزگ کنارش هستند. از تهران و اروپا و امریکا و بوشهر و شیراز.  به جز 3 نوه (که دوتایمان اخر هفته میرویم و دیگری ایران نیست) همه کنارش هستند. به نظرم خوشبخت است. و به نظرم فرزندانش خیلی خوشبختند که می توانند باشند. که شرایط زندگی و مالیشان بهشان اجازه می دهد که در هر لحظه اراده کنند از آن سر دنیا خودشان را می رسانند. عمه کوچکم خیلی خوشبخت است که می تواند در روند درمان مادرش موثر باشد. که با دکترها تبادل نظر می کند و راه حل میدهد و توصیه میکند حتی. که همکارهای 30 سال پیشش در ایران هنوز برایش اعتبار قائلند و از جان مایه می گذارند. برای عمویم خوشحالم که بعد از چند سال دور بودن از دنیای تجارتش و در اول راه بازگشت، هنوز  به اعتبارش و احترامش قرارهای مهم را جابه جا می کنند که کنار مادرش بماند. برای پدرم و عمه ام و 3 عموی دیگر خوشحالم که شرایط خانوادگی و کاری برایشان مهیاست تا بی دغدغه کنار مادرشان باشند. به خانواده پدرم افتخار می کنم. به پیوند محکمشان. به عشقی که به هم دارند. که مفهوم خانواده را به درستی تجلی می بخشند. که هر نوع مشکلی که فکرش را بکنید سر راهشان آمد اما خودشان را و خانواده را حفظ کردند و حفظ شدند. دوستشان دارم. بهشان افتخار میکنم.


۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

مدت هاست چیزی ننوشته ام. یار مهربان از سفر برگشته و زندگی هم به روال معمول میگذره.
مهمان دارم به تعداد 5 نفر مقیم در خانه و هزار و یک مسئله ی سالی یک بار، که همه شون دارن با هم پیش میان.
مادربزرگ حالش هیچ خوب نیست و خیلی ناراحتم.
عموی سوم آمده ایران و خوشحالم که حال جسم و روحش از پارسال خیلی خیلی بهتره. بعد از ورشکستگی و سکته مغزی، ریکاوری دو ساله نجاتش داده و دوباره سالم و خندان و با تلاش زیاد داره سعی می کنه به دنیای تجارتش برگرده.
احسان تازه 6 هفته است که برگشته و دوباره دارن برای یک ماه می فرستنش چین برای یک ماه. دیشب که فهمیدم، یک گوشه قلبم کبود شد.
دوستم داره از کانادا میاد هفته آینده و انقددددررر خوشحالم که فقط خدا میدونه.
این مدت مسایل زیادی پیش آمد که می خواستم بنویسم و نشد. کلا زندگی خوبه. داریم سال سوم زندگی مشترک رو می گذرونم و برام خیلی جذابیت داره. خودمون رو با سال های قبل مقایسه می کنم و چیزای جالبی کشف می کنم. و خوشحالم از اینکه معتقدم کار درستی کردم.
امروز هم خواستم از مسئله ی مهمی که ذهنم رو مشغول کرده بنویسم. ولی نمی تونم موضوع رو جمع بندی کنم.
خوبیم. خیلی خیلی خوبم و تا حدودی گیج.

راستی، سی و یک ساله هم شدم. از این هم خوشحالم.
 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

نوشتم نمیاد. به همبن سادگی، به همین پیچیدگی!
یک پاراگراف کامل درباره بلاهایی که سر ناتالی آوردم تو این مدت نوشتم، بعدش خواندمش و گفتم خب که چی! و پاکش کردم. ناتالی کیه؟ ماشینمان، دخترمان. اصولاً ما از یک زمانی به بعد روی هر چیزی که خریدیم اسم گذاشتیم و ازآنجا که به طرز جالبی همه شان مونث هستند، اسم این یکی شد ناتالی. اسم ماشین ظرفشویی کوزت است. طفلی دختر بزرگمان است و بارهمه را به دوش می کشد. اسم لحاف جدیدمان را هم گذاشتیم فلورا. چون پر از گل های آب رنگی بزرگ  است. ولی بیشتر همان گلی صدایش می کنیم. یک جارو شارژی هم خریدیم که هنوز اسم ندارد. مامانم گفت بگذارید جمیله. بهش میاد خیلی ولی با اسم بقیه هماهنگ نیست. بچه عقده میگیرد - میکند (فعلش را بلد نیستم!) که چرا خواهرهایم همه خارجکی و سوسولند و من نیستم.
از بحث اسم گذاشتن روی اشیا که بگذریم، دقت کردید همه شان دخترند؟ اصلا من حتی به بچه نداشته ام هم که فکر کنم، باز دختر است. خیلی وقت ها هم پسر دارم. خیلی هم انسان و باهوش و عاشق پیشه است و من از دوست دخترش خوشم میاید. بروند با هم خوش باشند و زندگی کنند. اما بیشتر اوقات ذهنم برایم دختر می تراشد. من نه روانشناسم و نه مطالعه خاصی در این زمینه داشته ام. اما این چیزی را که می خواهم بگویم از مشاهداتم نتیجه گرفته ام. خانم هایی که از جنسیتشان خوشحالند، معمولا دختر می خواهند و برعکس. بین دوستان من، 2-3تایشان مشخصا با جنسیتشان مشکل دارند. از همان دوران دبیرستان داشتند. و جالب است که در روابط و ازدواج هایشان آدم های مفعولی هستند. یعنی دیگری حکم می کند و آنها اجرا. به ظاهر خیلی هم مدرن هستند و زندگیشان روال خوبی دارد. اما حقیقت این است که وقتی وظایفی برایت تعریف شده یا لازم است آراسته باشی تا بخواهدت، این یعنی مفعولی. این چند نفر شدیداً پسر می خواهند. بیشتر انگار که می خواهند یک حامی داشته باشند. اما باز هم از جنسی دیگر. از هر کدام حداقل یک بار شنیده ام که "هیچ وقت دلم نخواست دختر باشم". 
هرکسی حتماً در وجود خودش با برخی مسایل روانی دست و پنجه نرم می کند. یکیش خود من. خیلی هم خوب است که می دانم و ازشان راضیم و تحت کنترل اند و گاهی اگر لازم باشد می روم سراغ تراپیست. اما یک چیز را می دانم، هرگز با جنسیتم مشکلی نداشتم. هرگز دلم نخواست پسر باشم. (به جز در اولین پریود دردناک پر دردسرم. که آن را هم مادر بی نظیرم مدیریت کرد) هرگز از چیزی یا کاری یا جایی منع نشدم به خاطر مرد نبودن. الان که خوب نگاه می کنم می بینم در خانواده ام دختر-زن بودن معنای منحصر به فرد بودن داشته. و چه خوشحالم از این بابت. همیشه درباره زنان موفق اطرافم با من صحبت شده. درباره اینکه فلانی  یا فلانی چه باهوش/مقتصد/زیبا/فعال/باسواد/خوش صحبت/شجاع/کدبانو/قوی/کاردان/صبور/با اعتماد به نفس بوده اند. هر بانویی هر صفت خوبی که داشته برای من هایلایت شده. نمی دانم به پای هیچ کدامشان رسیده ام یا نه، اما می دانم از روندی که طی کرده ام و از خودم بودنم خوشحالم و اگر روزی بخواهم بچه ای داشته باشم، اگر جنسیتی را ارجح بدانم، آن دختر است. احتمالا دخترم زیباترین نخواهد بود. باهوش ترین هم. اسمش "خاص" و لباسش "خاص" و مدرسه اش "خاص" نخواهد بود. نمی خواهم باشد. می خواهم دختر ساده و معمولی باشد که منحصر به فرد بودنش در اعتمادش به خودش و قلبش است و از وجود داشتن در این دنیا راضی است. درست مثل مادرش :)

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

بهار شد و یارمان تشریف ندارند. سعی می کنم بهم بد نگذرد. سال پیش را خیلی خوب تمام و سال جدید را خیلی خیلی خوب آغاز کرده ایم و دلم نمی خواهد چیزی ناراحتم کند. دقت کرده اید واحد شمارش زمان چقدر می تواند حالتان را خوب یا بد کند؟ مثلا اینکه بگوییم "ماموریت همسرم 3 ماه طول می کشد"، خیلی با این فرق دارد که بگوییم "ماموریت همسرم 13 هفته طول می کشد". درباره "روز" که اصلا صحبت نکنیم! مگر بخواهم خودکشی کنم که روزها را بشمارم! همین "هفته" واحد بسیار مناسبی است. کوتاه است و چون احسان شنبه رفته، حساب کتابش هم راحت است.
این روزهایم را با رسیدگی به جزییات بی اهمیت زندگی می گذرانم. کمدی که بهتر است کمی جابه جا شود. گوشواره ای که پینش را باید بالاتر جوش بدهند. لباسی که کمربند براق مشکی می خواهد. یک کتابخانه بزرگ ولی ظریف می خواهم برای اتاق خواب. کتابهایم 2 سال است نور به خودشان ندیده اند. باید بروم کاغذ دیواری ببینم. درب ورودی خانه روغن جلا می خواهد گویا. عدس پلو بپزم بعد از شاید یکسال. قالب بخرم برای نان تارت که دیگر کاملا خودکفا بشویم...
پروژه های مهم هم دارم که ترجیح می دهم تا حداقل شروعشان نکرده ام درباره شان ننویسم. ولی خیلی امیدوارم بهشان. در راستای تعهد با آرمان های انقلاب، ما هم اسمی برای سالمان انتخاب کرده ایم: "سال بودن یا نبودن"! قرار است ایران بمانیم یا نه؟ (اگر بله) قرار است همین شغل را داشته باشیم یا نه؟ قرار است خانه بخریم یا نه؟ (اگر نه) در همین اپارتمان بمانیم یا نه؟ تجارت را آغاز کنیم یا نه؟ ماشین را عوض کنیم یا نه؟ (اگر نه) ماشین دیگری بخریم یا نه؟ و... مسایلی از این قبیل. نکته احمقانه اش آن است که همه این اهداف - به جز اولی- مشخصا فقط درباره پول است! حالم به هم می خورد از این وضع.... ترجیح میدهم سوال این باشد که: دوباره برویم دانشگاه یا نه؟ یا : عضو فعال فلان موسسه خیریه بشویم یا نه؟ یا: کلاس رقص برویم یا نه؟...
خب، قرار شد بداخلاق نباشم. فعلا زندگی همین است و ناراضی هم نیستم. از روندی که داریم طی می کنیم خوشحالم. داریم بزرگ می شویم و رشد می کنیم. گاهی کند و گاهی تند. قاعدتاً از اول آفرینش قرار همین بوده!
یادم باشد این پست را در روز زیبایی نوشتم که آسمان تهران مست از بهار بود و بازیگوشی آفتاب و ابر و باران غوغا کرده بود.