۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

نمی دانم چرا حتی کسی مثل من که کلاً اهل خانه داری نیستم هم آخر اسفند به تقلای تمیز کردن خانه می افتم. کاش فقط همین بود؛ انگار پشت سرم گذاشته اند. چند چک لیست مختلف دارم برای کارهایی در کتگوری های مختلف. صبح تا شب دارم انجام می دهم و تیک می زنم. یک جایی باید متوقف شود این پروسه و این طور که ما پیش می رویم مطمئنم که آخرش با ته کشیدن محتوای جیبمان آرام خواهیم گرفت. ولی در کل حال خوبیست. کاملاً بیدار شدن دنیا را احساس می کنم. امروز درخت توی حیاط شرکت هم جوانه و شکوفه زده. تا 5 شنبه قبلی خشک بود.
از هیجان هم حرف نزنیم که دیگر جانش را ندارم. تقریباً هر روز دارم با لاله تلفنی صحبت می کنم. جفتمان داریم دیوانه می شویم از هیجان آمدنشان. فکر کنم آخرش وقتی برسند ایران هر دو مان غش کنیم. قرار گذاشته ایم از این فشار و هیجان نمیریم. چون ان وقت در ان دنیا هم باید به خاطر دیدن هم دوباره خل بازی دربیاوریم و می ترسیم بهشت و جهنم قاطی شوند با هم و حساب و کتاب دین و دنیای ملت خراب شود :دی
در کنار خوشحالی برای آمدنش، از این هم خوشحالم که این همه انرژی دارم. و این همه وقت صرف می کنم برای رسیدگی به اموری که واقعاً الزامی هم در انجام دادنشان نیست. خوشحالم چون هم دارم تغییراتی را در خودم می بینم (که درباره اش حتماً یک بار مفصل می نویسم)؛ و هم اینکه می دانم در این مقطع زمانی خاص همه اش به خاطر دوستی مان است. خوشحالم که دوستی دارم که برایش از همه چیز مایه می گذارم. خوشحالم که خستگی این روزهای پی در پی را به خاطر او اصلاً احساس نمی کنم. حتی احسان هم که تا به حال لاله و بهزاد را ندیده دارد پا به پای من می آید. انگار او هم هیجان دارد. انقدر درباره شان در تمام این 3 سال برای احسان گفته ام که دیگر برایش غریبه نیستند. لاله و بهزاد اولین دوستان من هستند که هیچ نگران این نیستم که که آنها و احسان با هم جور بشوند یا نه، بجوشند یا نه، دوست بشوند یا نه. لاله برایم نوشته بود که : omidvaram betunam jeloye khodamo begiramo ehsano tu foroodgah baghal nakonam, you know it's kind of weird! کلی سر این حرف خندیدیم با هم. در آن دوران بحران 4 سال پیش و بعدش، لاله با افتخار می گفت :"احسان شوالیه ی منه" و من هم همیشه به احسان می گفتم و می گویم که راه ایمان آوردن به تو را لاله نشانم داد. برای همین الان حس هر دویشان را میفهمم که میخواهند از نزدیک آشنا شوند.
گفتم 4 سال پیش، بله 4 سال شد. 4 سال است که عاشقش هستم. 4 سال است که اولین و اخرین چیزی که در هر شرایطی به ذهنم می آید اوست. خودش، حالش، هرچیزی مربوط به او. مربوط به او؟ اصلاً دیگر مرزی نداریم که مشخص کند چه چیزی مربوط به چه کسی است. خوشحالم از این حس. از اینکه حساب و کتاب نداریم بینمان. تعداد بوسه ها و نازها و کلمات و کی اول و کی آخر را نمی شماریم. از اینکه همه چیز سر جای خودش است. حس نمی کنم دنیا به من بدهکار یا من ازش طلبکارم. حس نمی کنم دنیا برایم کم گذاشته و قدرم بیشتر از اینهاست. به طور خلاصه، خوشحالم که حس باخت ندارم. از احساس برنده دائمی بودنمان هرگز سیر نمی شوم. انگار المپیکی است که همیشه برای همه طلا دارد. کسی دست خالی نمی رود.
 
الان که این نوشته را دوباره خواندم، دیدم بیخود نیست که دقیقاً همین امروز از طرف همکارهایم به عنوان مدیرِ کارگروه رومنسِ دفترمان انتخاب شدم!
 

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

دو ساله می شویم

امروز، دومین سالگرد ازدواجمان است.
آنقدر خوبیم و دنیا خوب است و زندگی خوب است و هوا خوب است و همه چیز بیخود و بی جهت بهمان لبخند می زند که نوشتنم نمی آید.
خوبیم و خوشحال.
حس مستی دارم.
کاش همه دنیا با آدم هایش، همیشه همینقدر مست شادی باشد. بیشترش را توصیه نمی کنم، از طاقت آدمی برون است.
 

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

1. عمل جراحی مامانم کنسل شد. لازمه بگم که چقدر خوشحالیم همه با هم؟ واقعاً لازمه بگم؟
2. یار مهربان (بی حرف پیش- گوش شیطون کر- و عباراتی از این قبیل) بهار دوباره به خارجه تشریف خواهند برد. این بار به کره جنوبی. شاید آخرهای سفرش من هم بروم و از آخر بهار آن سر قاره کهن با هم لذت ببریم. فعلاً به این فکر نمی کنم. به سختی جلوی خودم را گرفته ام که نروم هر انچه نکته توریستی در خصوص مملکت و ملت و فرهنگ و هنر و غذا و چه وچه وجود دارد را قورت ندهم. شاید حتی کمی زبانشان را هم یاد بگیرم. سفرش حداقل 2 ماه طول خواهد کشید. من تنها می مانم و دلتنگ می شوم و مشکلی هم نیست. زندگی است دیگر. از الان برنامه دوره های دوستانه و ورزش و هنر را هی دارم در لیست کارهایم بالا و پایین می کنم. 
3. اما این میان مسئله ای وجود دارد که مو بر تنم سیخ می کند. اینکه خانواده های بزرگوارمان بخواهند بیایند مرا از تنهایی دربیاورند! این برایم قابل تحمل نیست. چون یکیشان یا جفتشان می آیند اینجا، در خانه می مانند، حوصله شان سر می رود. سبک زندگی من هم باهاشان بسیار متفاوت است و اخلاق مزخرفی هم دارم که وقتی عشقم می کشد تنها باشم، اگر تنها نباشم، آن کسی را که باعث تنها نشدن من است تکه تکه خواهم کرد. و خب بدیهی است این عاشق رسوای عالمی که منم، وقتی یارم نباشد، انگار هیچ کس نیست. ولی وقتی کسی هست، چون از نظرم نیست، بودن فیزیکی اش نویز محسوب می شود. بعد وقتی این نویزها، عزیزترین موجودات زندگی ات باشند؛ مجبور میشوی روی خودت صدا خفه کن نصب کنی. البته بخشی از مشکل هم مربوط به روحیه ی گوشه عزلت گزین ِ من است که فعلاً موضوعیت ندارد.
4. راه حل کوچکی دارم برای این موضوع که امیدوارم به کار بیاید. یکی از همکارهایم، که 2 سال است دوستیم با هم و داریم خیلی دوست می شویم و فعلاً در این حد پیش رفته ایم که یک شب بیاید خانه ما بماند چون همسران گرامی هر دویمان ماموریت تشریف داشتند؛ به تازگی نقل مکان فرموده اند از آن سر تهران به وسط تهران که ما هستیم. در واقع به فاصله 5 دقیقه پیاده بین خانه هایمان فاصله هست. و قرار گذاشته ایم هر وقت دو یار نبودند، ما پیش هم باشیم. حالا من قصد دارم از این قضیه استفاده کنم و به همه خانواده ها بگویم:" ببینییییییید، من که تنها نیستم که، دوستم اینجاست، بغل گوشم"
5. خلاصه خدا به خیر کند بهار در پیش رویمان را.
6. عزیزترین گل لاله دنیا داره بعد از 3 سال میاد ایران و از بدو ورود به مدت 30 ساعت قراره پیش ما باشن و بعدش برن بوشهر پیش خانواده هاشون. از الان می دونم که چه رسوا بازی ای توی فرودگاه قراره دربیارم :دی روزی که بهم خبر داد، دقیقاً همون روزی بود که من صبحش از شدت تپش قلب و تنگی نفس کارم به دکتر و بیمارستان کشیده بود و مونده بودم خونه. فکر کنین پشت تلفن وقتی بهم گفت، رسماً نفسم بند اومد و به سختی بهش گفتم لاله من ممکنه از خوشحالی واقعاً بمیرم چون ضربان قلبم هر لحظه داره شدیدتر میشه. طفلی انقدر وحشت کرده بود که نگو. حالا داره میاد و من کلاً خوشحالم دیگه. همین.

۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

این روزهایم در معجونی از نگرانی، اندوه و شادی سپری می شود.
 
نگرانی به خاطر مادرم است. تنگی کانال نخاعی دارد و درد بسیار و نمی تواند راست بایستد و با واکر راه می رود و باید جراحی شود و بهترین دکترهای شیراز و تهران را دیده ایم و در حال انتخابیم. ناراحتم که درد می کشد. 3 شب پیش که پرونده اش را برده بودم به پزشک حاذقی نشان بدهم، با دیدن خانم بسیار پیری که با درد می نشست و بلند می شد و نمی توانست از درد ناله نکند به گریه افتادم. وضعیت مامان خودم از او هم بدتر است. ولی دیدن آن خانم خیلی خیلی غصه ام را زیاد کرد. سخت است پذیرش پیر شدن مادرم. پیر شدن پدرم. می ترسم از ناتوان شدنشان. چون اذیت می شوند. چون خودشان از نظر روحی توانش را ندارند. ادم هایی نیستند که بگذارند ازشان نگهداری کنیم. تحمل پرستار و خدمتکار و نشستن و دستور دادن را ندارند. نمی توانند بپذیرند که بس است. که در هفتاد سالگی 50 سال کار و زندگی را چرخاندن بس است. حالا بنشینید بگذارید پذیرایی کنیم ازتان.
 
اندوهم هم به خاطر همین مسائل بالاست و هم به خاطر اینکه احتمالاً شیراز جراحی می کنند و من چند هفته ای باید بروم آنجا و بدیهی است که یارم کنارم نخواهد بود. احسان فردا می رود بندر و ممکن است قبل از برگشتنش من رفته باشم. مسئله فقط دوری نیست. به خاطر ماموریت هایش زیاد تنها مانده ام. اما همیشه در خانه مان بوده ام. همیشه تمام محیط اطرافم نشان از او داشته. سرم را جای سرش گذاشته ام. همه چیز بویش را می داده. جسمش نبوده اما روح و گرمایش بوده. این اولین بار است که قرار است تنها باشم و در خانه مان نباشم. مرخصی زیاد دارد و گفته که وسطش می آید شیراز هم برای احوالپرسی مادرم و هم برای دیدن من. از الان از هر چه می پزم، یک وعده اش را می گذارم در فریزر. می گوید نکن عزیزم. خودم می پزم و سرم هم گرم می شود. اما مگر می توانم؟ مسئله شکمش نیست (البت هست، می ترسم مزخرف بخوره و بیشتر چاق بشه! ولی فعلاً بحث چیز دیگه ایه!) مسئله این است که از فکر دلتنگ شدن او بیشتر از دلتنگی خودم دیوانه می شوم. از فکر اینکه دلش بگیرد، تنها چای بخورد، تنها سر کار بیاید، تنها غذا بخورد، تنها بخوابد می میرم. نگویید خیلی لوسیم! می شناسمش. می دانم چه غمگین می شود. از همین الان چشمانش می لرزند. غذای آماده می گذارم برایش بلکه موقع غذا کمی دلش گرم شود. که حس کند کنارش هستم. آخ که خودم هنوز نرفته دارم جان می دهم. دلم برای تک تک اجزای خانه مان تنگ می شود.
 
و در نهایت شادم چون کلاً خیلی خوب است. زندگی را می گویم. دیوانه ای که منم، حتی پاراگراف های بالا هم باعث شادیم می شود. اینکه آدم های زندگی ام را دوست دارم لذت بخش نیست؟ اینکه از نگرانی برای مادرم دارم دیوانه می شوم، اینکه از الان دلتنگ نبودن در آشیانه ام هستم، اینکه دوری از احسانم پرپرم می کند، اینها همه زیبا نیست؟
با تمام وجودم دارم عشق می ورزم به همه چیز و همه کس. به همه اجزای کائنات. حالم بی نهایت خوب است.
 
پی نوشت:
دو هفته پیش بوشهر بودیم. جعبه های کتاب هایم را ریخته بودم بیرون و داشتم دسته بندی می کردمشان بلکه کتاب های درسی را ببرم برای کتابخانه دانشگاه. چشمم به کتاب های آنی شرلی افتاد. 15 سال پیش خریده بودمشان. دبیرستان که بودم لقبم بود. هنوز هم یکی از دوستانم آنی صدایم می کند. خلاصه نشستم به خواندن بعضی جاهایش. الان که نوشته بالا را مرور کردم، دیدم چه دوباره آنی شرلی شده ام!

۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

بنده اعلام می کنم که در سلسله برنامه های خرسند سازی خودم، کمی هم  کدبانو گری که نمی شه گفت (چون بین اطرافیانم فقط من این کارها رو نمی کنم. نیلی جون سلام !)، ولی ماجراجویی به خرج داده وبعد از مدت ها پیتزا و برای اولین بار تارت میوه درست کردم. از همین تریبون از پودر خمیر پیتزای آماده رشد و از نان تارت آماده نانالی (بله این یک پست تبلیغاتی محسوب میشود) تشکر می کنم که قسمت کدبانو گری قضیه را برایم راحت نمودند. در پی این موفقیت عظیم، همسر گرامی فرمودند که دیگر لب به پیتزاهای بیرون نخواهند زد زیرا که عمراً به پای پیتزاهای مرمر جونشون نمی رسه. نتیجه تارت هم امشب که با دستی پر از تارت خانگی به مهمانی عمه جانم بروم مشخص می شود. یاه یاااه.
قسمت ماجراجویانه هم این بود که کرم پاتیسیر پختم. من کلاً رابطه خوبی با خمیرها و کرم ها ندارم و به نظرم این از بدو تولد در تقدیر آدم نوشته شده که خمیرها و کرم هایش خوب در بیایند یا نه. خلاصه که من آدم خمیر باز و کرم بازی نیستم کلن. ولی این کرم پاتیسیر چه راحت بود و عجب خوب از آب درآمد! بروید و این سایت  www.allrecipes.com را دریابید و دستوراتش را به کار بندید و از رنج و عذاب به در آیید که همانا شما و خودمان از رستگارانیم!

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

در دو هفته گذشته بابت تعطیلات فراوان استراحت خیلی خوبی داشتم و به ذهنم اجازه دادم کمی آرام بگیرد. اصلاً به کار فکر نکردم. چند تغییر جزیی هم در روند کار و زندگی دادم که کلاً باعث شده حالم خیلی خیلی خیلی خوب باشد. فرصت کردم هم به ذهنم و هم به محیط اطرافم کمی نظم بدهم و الان دیگر اصلاً احساس عقب ماندگی از دور تند دنیا را ندارم. خوب خوب خوبم.

قبلاً گفته بودم که دلم می خواهد شغلم را عوض کنم. حقیقت این است که علیرغم همه شکایت هایی که از فشار کار و اعصاب خوردی مداوم دارم، باید اعتراف کنم که محیط کارم را بسیار دوست دارم. در موسسه مان ایرادهای مالی- اداری- مدیریتی(در سطوح بالا) خیلی زیاد است. اما مشکلات احمقانه جاهای دیگر مثل حجاب و مسائلی مثل این را نداریم. اینجا لاک و رنگ مو و مانتوی قرمز و سیگار و مشروب تابو نیست. شوخی و صحبت و پچ پچ، نگاه سنگین و حرف و حدیث به دنبال ندارد. از مدیرعامل تا آبدارچی، همه یک جور با هم سلام و احوالپرسی می کنند. روابط مجرد و متاهل همه یک جور است. جنسیت موضوعیت ندارد. جدای از اینها، دپارتمان فنی که من درش کار می کنم کلاً تافته جدا بافته ایست. دقیقاً بهترین های موسسه در یکجا جمع شده اند (منظور تعریف از خودم نیست. همکارهای جواهرم را می گویم). در دپارتمان مان کلاً 9 نفر هستیم. همه با هم دوستیم. همه هوای هم را داریم. شوخی هایمان، ادبیاتمان، طرز کارمان، سلایقمان در همه چیز، خیلی به هم نزدیک است. می فهمیم همدیگر را. سوتفاهم نداریم. دلخوری نداریم. به هم اعتماد داریم. چه از نظر اجتماعی و چه از نظر فنی. کاملاً از حضور در این جمع لذت می برم و کاملاً آگاهم که اگر شغلم را عوض کنم شاید هرگز دیگر در چنین موقعیتی قرار نگیرم. کاملاً آگاهم که به دست آوردن فشار کاری کمتر و پول بیشتر، می تواند به قیمت از دست دادن محیط کار آرام و سالم و دوستانه تمام شود. و من حاضر نیستم این را از دست بدهم. حداقل 8 ساعت و نیم در روز سر کار هستم و برایم مهم است که یک سوم زندگی ام را در آرامش و سلامت روانی بگذرانم.
با توجه به انچه که گفتم، الان دارم به این فکر می کنم که دوست دارم یک کار جانبی در کنار شغل کنونی ام داشته باشم. نمی دانم چه کاری. من و همسر گرامی شرکت دیگری هم داریم با یکی دوتا پروژه معلق که به لطف وضعیت همیشه نامتعادل مملکت، معلوم نیست دوباره به راه بیفتند یا نه. اگر هم به راه بیفتند دیگر سود نهایی ارزشی را که زمان عقد قرارداد داشت ندارد. پس ترجیحاً به کار فنی- مهندسی نباید فکر کنم. دوست دارم یک کسب و کار کوچک داشته باشم. درست مثل دختر شیرفروشم. خیال پردازی هایی می کنم که بیا و ببین. از کار کوچکی که نمی دانم چیست، می رسم به شرکت مالتی نشنال. شدیداً هم این احساس را دارم که آدم بسیار بسیار بسیار باهوشی در زمینه اقتصادی- مدیریتی هستم و کلاً خیییلی خفنم!
ببینیم تا اخر سال کار جانبی برای خودمان دست و پا می کنیم یا خیر.


۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

1. حس نوشتن دارم و حرفی برای گفتن ندارم.
2. تپش قلب شدید کارم را به دکتر کشاند. نوار قلب گرفت و سوالات جالبی پرسید و گفت باید بهتر و بیشتر بخوابم و کمتر عصبی بشوم. پرانول داد و ازمایش تیرویید و بعداً اکو هم می کند.
3. یار مهربان خروپف می کند. همیشه می کرد اما حالا بیشتر شده. در واقع همیشه همین قدر بود اما حالا من بیدار می شوم. دو شب است که بیدار می شوم و بعدش بدخواب و... بهش گفتم باید  فکری برای درمانش کنیم. مظلوم نگاهم کرد.
4. می خواهم شغلم را عوض کنم. درستش این است که بگویم دلم می خواهد شغلم را عوض کنم. هم خسته ام از این همه استرس و فشار و حرص و جوش و هم دلم برای روحم می سوزد که کارم را دوست ندارم و این طفلی اذیت می شود. ضمن اینکه پول بیشتر هم می خواهم.
5. دنبال کسی می گشتم که گاهی بیاید و بعضی از کارهای خانه را برایم انجام دهد. صنم گفت مستخدم مادرش روزی 70 هزار تومان می گیرد. درآمد من روزی 68 هزار تومان است. من حرفی برای گفتن ندارم. شما چطور؟
6. آرزو دارم که هفته آینده برویم شمال پیش دایی جانم اینها. ضمناً آخر دی برای عروسی دوستان عزیزمان باید برویم بوشهر و البته برای این یکی آرزوی رفتن ندارم. به عروس گفتم آینه و شمعدان نخرد و من مال خودم را برایش می برم.
7. این پست را بعداً تکمیل می کنم.
 

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

خوب نیستم. همین...

نمی دونم دقیقاً چه اتفاقی برام افتاده یا داره میفته. احساس می کنم دارم منزوی میشم. حقیقت اینه که دورهم بودن ها دیگه چندان برام سرگرم کننده نیستند. حرفی هم برای گفتن ندارم. چندتا مثال میزنم که متوجه بشید منظورم چیه:
 
1- یک گروپ درست کردیم توی "وی چت" با دوستان دوره لیسانسم. روز اول خوب بود. با همه صحبت کردم و خوش گذشت و ... اما حالا، ترجیح میدم از گروپ بیام بیرون بس که حوصله اش رو ندارم. نه حرفی برای گفتن دارم و نه حرفای دیگران برام جذابیت داره.
 
2- در مهمانی ها حرفی برای گفتن ندارم. شنیدن حرف دیگران هم جذابیتی برام نداره. اگر هم داشته باشه واسه اینه که اون طرف کلا برام آدم جذابی هست یا در واقع بهتره بگم اعتماد به نفس چندانی در مقابلش ندارم و برای همینه که به نظرم جذاب میاد. یعنی خودم از ناخودآگاه خودم آگاه هستم و می دونم که الان حس عدم امنیت دارم و اعتماد به نفس ندارم جلوی اون آدم یا توی اون جمع.
 
3- دوستانم رو کم میبینم. آخرین باری که زهره رو دیدم بهار بود. آخرین باری که سمانه رو رو هم دیدم بهار بود. صنم رو هم بعد از عروسیش توی تیر دیگه ندیدم تا حالا. خودم به یکی از دوستان دبیرستانم پیشنهاد کردم قرار بذاریم با بقیه یک روز جمع بشیم و وقتی گفت عالیه و کی و کجا، دیگه جواب ندادم و پیچوندم.
 
4- عید که شیراز بودم 4 روز، حتی یک زنگ به دوستام نزدم که ببینیم همدیگرو. مطمئن بودم که 2 تا سحرها و بهناز شیراز هستند و راحله هم دختر کوچولوش تازه دنیا اومده بود و دوست داشتم ببینمش. مریم و نجمه شیراز نبودن اما خب اگه زنگ می زدم میومدن. ولی به هیچ کس زنگ نزدم. تمام روز موندم توی خونه و بی حوصله شدم و احسان رو کلافه کردم. ولی هیچ جا نرفتم. حتی احسان رو نبردم جاهایی رو که دوست داشتم و خاطره داشتم ببینه.
 
5- الان دیگه ماهی 1 بار میریم خونه عمه ام. راستش دلم تنگ نمی شه. به عموم حتی سر نزدیم. و تنها چیزی که ناراحتم می کنه اینه که خب واقعا بی معرفت و بی محبتم.
 
6- سارا از کانادا اومده بود و میدونستم ایرانه. ولی اینقدر امروز و فردا کردم و زنگ نزدم حتی بهش خوش آمد بگم که ... پریشب که با عمه ام صحبت می کردم پرسیدم: راستی سارا قرار بود بیاد، آمد؟؟ خوشبختانه عمه ام یادش نبود که بهم گفته بوده که آمده و برام تعریف کرد که به خاطر ویزای همسرش چقدر مسافرتش کوتاه شده بوده و ... و من نفس راحتی کشیدم که لازم نیست زنگ بزنم و قرار بذارم و...
 
7- بیشتر از 2 هفته هست که به مادربزرگ زنگ نزدم. حوصله زنگ زدن به پدر و مادر احسان رو هم ندارم. قبلا همش من می گفتم که زنگ بزنیم. الان احسان باید دو روز بگه تا بالاخره من حرکتی کنم. به خانواده خودم هم زنگ نمی زنم. اونها هر روز زنگ می زنن.
 
بدتر از همه اینها:
شام نمی پزم. هیچ کدوم از کارهای خونه رو انجام نمی دم و احسان به همه چیز می رسه. مانتو و مجله و کاموا و لیوان چای و شال و دفترچه قسط و فاکتور داروخانه و کیسه پلاستیکی فروشگاه و... همه روی مبل هست. فقط از روی این بر میدارم میذارم روی اون یکی. زبان نمی خونم. موسیقی گوش نمی دم. فیلم نمی بینم. پیاده روی نمیرم. استخر نمیرم. آرایشگاه نمیرم. اپیلاسیون نمیکنم. مانیکور نمیکنم. آرایش نمی کنم. درست لباس نمی پوشم...
 
هیچ کاری نمی کنم.
 
فقط میرم سرکار و عین یک خر بارکش واقعی کار میکنم و برمیگردم خونه.
 
حالم خوب نیست.
 

۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

International Day for the Elimination of Violence Against Women

امروز 25 نوامبر، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان است.
 
در این زمینه خیلی ها می نویسند و از آنجا که من نویسنده خوبی نیستم و خیلی هم بلد نیستم به عمق ماجرا وارد شوم و به شیوه خودم توضیح بدهم و البته کاملاً مطمئنم که دیگران زیادی هستند که از پسش بر می آیند و خوب می نویسند طوری که تا اعماق وجودمان خوب خوب گاز گرفته شود، پس فقط به نقل یک خاطره بسنده می کنم. انتخاب همین خاطره هم کار راحتی برای من نبود. اول خواستم به نوازش ماتحتمان توسط آقای موتور سوار که 4 ماه پیش باعث شد دوباره بعد از 5 سال از صدای موتور وحشت کنم بنویسم. بعدش یاد دست سرد آقای راننده تاکسی افتادم که به طرز رقت باری سعی داشت از پشت صندلی اش ساق پای مرا بگیرد (که با فشار ملایم و ممتد کفش چنان لهش کردم که صورتش سیاه شد!). بعدش یاد لاس زدن های هزاران فروشنده مانتو افتادم که اصرار دارند "تن خور" مانتویت را ببینند که مطمئن شوند خوب "خورده" می شوی یا نه. دیدم این موارد دیگر نقل و نبات محسوب می شوند. بعدش یاد مامور میان سال حراست ساختمان رسانه فخیمه ملی افتادم که داشت با عکس کارت شناسایی من خود ارضایی می کرد و بلافاصله بعد از آن یاد خانم های نگهبان پارس کننده درب ورودی پلی تکنیک گور به گور شده مان افتادم. دیدم نه. اینها هیچ کدام آن چیزی که می خواهم بگویم نیستند. می خواهم بگویم خیلی وقت ها خیلی از مهربانی ها در واقع خشونت هستند. خیلی از نشانه های جنتلمن بودن و خیلی از متانت ها و لطافت های زنانه در واقع منجر به ماندن زن در پستو می شوند. چطور بگویم؟ خیلی از مراقبت کردن ها و اهمیت دادن ها خشونت هستند. خیلی باید مراقب باشیم. مراقب خودمان و مردانمان. که گاهی بخواهیم و بگذارند که ما مسئول باشیم و باور کنیم که چیزی از زنانگی مان کم نمی شود. لازم نیست کبود شد. لازم نیست زندانی شد. لازم نیست حتی مورد آزار کلامی قرار گرفت. اینها همه خیلی ملموسند. دیگر همه درباره احترام و تکریم شخصیت و عدم تحقیر و حفظ عزت نفس می دانیم. ترس من از خودمان و مردهایمان است که می خواهند "لیدیز فرست" باشد همه جا. که کار سخت انجام ندهیم مبادا که خشونت زده شویم. بازهم خوب نگفتم. گفتم؟
 
2 هفته پیش با احسان رفته بودیم جنوب. ماموریت. برای اولین بار. ماموریت من بود. باید اموزش عملی و تئوری می دادم و ضمناً اطلاعات پروژه ای را که دستم بود هم برمی داشتم. با لباس کار و کفش ایمنی و خلاصه هیبت کارگاهی. از کشتی رفتیم بالا و رفتیم توی مخازن و همه را خودم به راحتی انجام دادم. از manhole های کوچک و نردبان های بلند و اینها به راحتی رفتم داخل و آمدم بیرون. بدیهی است که کاملاً خاکی و گلی و گریسی شده بودم. این میان بحثی درباره برخی مشکلات سازه پیش آمد و لازم شد که مدیر بخش تعمیرات کارخانه بیاید. آمد و تعارفات و معرفی ها انجام شد و با لحن بسیار دوستانه و متشخص و نایس و خندان رو به من وهمکارهام گفت:" آقا من اول بگم که از دوستان موسسه خیلی خیلی شاکی هستم...چرا؟ .. برای چی گذاشتین خانم مهندس برن توی مخازن؟" و خیلی با محبت و لبخند به من نگاه کرد. من با لبخند ولی خیلی جدی نگاهش کردم و خونسرد و محکم گفتم: "حریفم نشدن"، و خودش رو جمع کرد.
برام جالب بود که موضوع برای آقای  مدیرِ تحصیل کرده ی باکلاس  به وضوح جذابیت داشت (قطعاً این جذابیت، ماهیت مثبتی نیست اینجا). اما چند کارگر روی عرشه که همه بی سواد بودند و مدرنیته جایی در زندگیشان نداشت؛ حقیقتاَ خنثی بودند نسبت به موضوع. یعنی من و احسان برایشان فرقی نداشتیم. نگاهشان خالی از جنسیت بود .
 
همه می دانیم که خشونت ربطی به سواد و تحصیلات و سطح زندگی و نصف سال در مونت کارلو بودن ندارد. خشونت به نهاد هر شخص برمی گردد که توسط والدینش و معلمانش و اطرافیانش و جامعه ای که در آن زندگی می کند ساخته و پرداخته می شود. خشونت گاهی شلاق است، گاهی ناسزا، گاهی تحقیر و تحکم و گاهی، متاسفانه بیشتر از گاهی، حمایت و احترام.
 
بیایید مراقب احترام گذاشتن هایمان باشیم.
 

۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

رفته بودیم شهروند. در راهروی بین قفسه ها همیشه حواسمان هست که خودمان و سبدمان راه کسی را سد نکنیم. در یکی از راهروها خانم جوانی (شاید همسن خودم) با مادرش و سبدشان طوری ایستاده بودند که عملاً امکان رد شدن نبود. چند دقیقه پشتشان ایستادیم تا کنار بروند اما علیرغم اینکه متوجه شدند هیچ حرکتی از خودشان نشان ندادند. احسان ناراحت شد و از بین چرخ آنها و یک خریدار دیگر که جای صحیحی ایستاده بود رد شد و راه باز کرد و چرخ ما را کشید جلو. من هم مودبانه گفتم: "لطفا، اجازه میدین ما رد بشیم؟" و رد شدیم. نمی دانم دختر خانم از چی بدش آمد که رو به ما با لحن بدی و با صدای بلند گفت" آقا نمی تونی صبر کنی؟ عجله داری نیا خرید" احسان یک لحظه نگاهش کرد و آرام گفت" شما بلد نیستین چطوری بایستید و خرید کنید وگرنه من مشکلی ندارم" و حالا بیا و خانم را جمع کن. با همان لحن طلبکار و زننده و هارش و با صدای بلند پشت سر ما با فاصله حدود 2 مترادامه داد که: " ...خودت بلد نیستی نمی دونی چطور رفتار کنی...تو جامعه نگشتی بلد نیستی..... از لباست معلومه... (و بعد رو به من) خانم عصبیه نیارش بیرون..." (وسط جیغ جیغاش احسان بدون اینکه برگرده و نگاهش کنه رو به من گفت: برو بابا، چی میگی ؟ *) من فقط برگشتم یک لحظه نگاهش کردم. و دست احسان رو سفت گرفتم و راهمون رو ادامه دادیم. تا نیم ساعت بعدش پاهام می لرزید. متاسفانه خاصیت بدی دارم ان هم این است که واکنش اعصابم نسبت به هر احساسی، بغض است. خوشحال می شوم بغض می کنم، ناراحت، بغض می کنم. عصبانی، بغض می کنم**. این بار هم بغض شدیدی داشتم. حقیقت این است که عادت به چنین رفتارهایی ندارم. نمی فهممش. حتی حتی حتی اگر کار ما اشتباه بود و مثلا کوبیده بودیم به آنها و رد شده بودیم هم حق نداشت آنطور با صدای بلند و لحن بد با ما حرف بزند و چنین چیزهایی بگوید. اصلا نمی فهمیدم داشت چه چیزی را به چه چیزی ربط می داد. لباس آدم چه ربطی دارد به رفتار؟ مرتب بودن و پاکیزگی به رفتار و منش ربط دارد اما نوع لباس نه. (جالب اینجاست که اتفاقاً احسان پیراهن شیک و گران قیمتی هم پوشیده بود!). یا مگر داشت راجع به حیوان حرف میزد که گفت نیارش بیرون...؟ حالم بد بود. نمی توانستم بپذیرم که آدم ها اینطور بد صحبت کنند. نمی فهمیدم چرا آنقدر بلند صحبت می کرد. انگار که می خواست بگوید:" وای ببینید من چه آدم فهمیده ای هستم که به اشتباه دیگران اعتراض می کنم" اما انگار اصلا حواسش نبود که فهمیدگی اول به مدارا است. به ادب است. به ملایمت است. به صدای بلند و جلب نظر نیست. به لحن زمخت و طلبکار نیست. هم برای خودمان ناراحت بودم و هم برای او. هم شب ما خراب شده بود و هم شب او. شب او حتی بیشتر. چون کاملاً آماده بود که ما جوابی بدهیم که باز صدایش را بلندتر کنند و آسمان و ریسمان را به هم ببافد. و ما محل نگذاشتیم وهیچ نگفتیم و می دانم که صدایش در گلویش ماند. خودم هم نیم ساعتی حالم بد بود. مغزم به طرز وحشتناکی داشت کار می کرد و جوابهای زیادی در ذهنم مرور می شد. نه اینکه آن لحظه جواب نیامده باشد. به آدم بی منطق نباید جواب داد. به آدم بی ادب نباید جواب داد. اما بعدش ذهنم مگر آرام می گرفت؟ بگذریم. آرام شدم و بغضم فروکش کرد و لرزش پاهایم تمام شد و بقیه شب بسیار بهمان خوش گذشت. اما هنوز شوکه هستم. من زیادی ظریف و لطیفم. تمام عمرم از گل نازک نگفته ام و نشنیده ام. و این نقطه ضعف بزرگی است. هرگز دعوا نکرده ام. هرگز فحش نداده ام. تا پیش از 26 سالگی توی دلم به بعضی ها می گفتم خر. یا بی شعور. فقط توی دلم. بعدش خودم تصمیم گرفتم کمی یاد بگیرم زمخت صحبت کنم. جاهایی لازم است. این بود که یاد گرفتم با صدای بلند بگویم... نه راستش با صدای بلند نمی توانم بگویم بی شعور. می گویم کم شعور. کم فهم. نمی گویم حرف بد نزده ام و توهین نکرده ام. قطعاً کسانی را ناراحت کرده ام. اما نه اینطوری. نه با حرف بد نه به عمد. نه با آگاهی.
 
*  احسان متاسفانه عادت دارد حداقل یک چیزی بگوید. عقیده دارد باید مثل خودشان و با لحن خودشان جوابشان را داد. من اصلا این را نمی پسندم. شدیداً عقیده دارم که اول باید ارزش و شان خودم را بسنجم و ببینم در این موقعیت آیا این شخص در این حد هست که باهاش وارد مکالمه (بحث آرام، خشن، دعوا، گیس و گیس کشی) بشوم؟ ناگفته نماند که کلا از جدال وحشت دارم. 

** بدتر از اینها، وقتی شدیداً خجالت زده و شرمسار می شوم، شدیداً خنده ام می گیرد! طوری که نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. خدا را شکر تعدادش در طول زندگی ام به انگشتان یک دست نمی رسد! :دی