۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

1. حس نوشتن دارم و حرفی برای گفتن ندارم.
2. تپش قلب شدید کارم را به دکتر کشاند. نوار قلب گرفت و سوالات جالبی پرسید و گفت باید بهتر و بیشتر بخوابم و کمتر عصبی بشوم. پرانول داد و ازمایش تیرویید و بعداً اکو هم می کند.
3. یار مهربان خروپف می کند. همیشه می کرد اما حالا بیشتر شده. در واقع همیشه همین قدر بود اما حالا من بیدار می شوم. دو شب است که بیدار می شوم و بعدش بدخواب و... بهش گفتم باید  فکری برای درمانش کنیم. مظلوم نگاهم کرد.
4. می خواهم شغلم را عوض کنم. درستش این است که بگویم دلم می خواهد شغلم را عوض کنم. هم خسته ام از این همه استرس و فشار و حرص و جوش و هم دلم برای روحم می سوزد که کارم را دوست ندارم و این طفلی اذیت می شود. ضمن اینکه پول بیشتر هم می خواهم.
5. دنبال کسی می گشتم که گاهی بیاید و بعضی از کارهای خانه را برایم انجام دهد. صنم گفت مستخدم مادرش روزی 70 هزار تومان می گیرد. درآمد من روزی 68 هزار تومان است. من حرفی برای گفتن ندارم. شما چطور؟
6. آرزو دارم که هفته آینده برویم شمال پیش دایی جانم اینها. ضمناً آخر دی برای عروسی دوستان عزیزمان باید برویم بوشهر و البته برای این یکی آرزوی رفتن ندارم. به عروس گفتم آینه و شمعدان نخرد و من مال خودم را برایش می برم.
7. این پست را بعداً تکمیل می کنم.
 

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

خوب نیستم. همین...

نمی دونم دقیقاً چه اتفاقی برام افتاده یا داره میفته. احساس می کنم دارم منزوی میشم. حقیقت اینه که دورهم بودن ها دیگه چندان برام سرگرم کننده نیستند. حرفی هم برای گفتن ندارم. چندتا مثال میزنم که متوجه بشید منظورم چیه:
 
1- یک گروپ درست کردیم توی "وی چت" با دوستان دوره لیسانسم. روز اول خوب بود. با همه صحبت کردم و خوش گذشت و ... اما حالا، ترجیح میدم از گروپ بیام بیرون بس که حوصله اش رو ندارم. نه حرفی برای گفتن دارم و نه حرفای دیگران برام جذابیت داره.
 
2- در مهمانی ها حرفی برای گفتن ندارم. شنیدن حرف دیگران هم جذابیتی برام نداره. اگر هم داشته باشه واسه اینه که اون طرف کلا برام آدم جذابی هست یا در واقع بهتره بگم اعتماد به نفس چندانی در مقابلش ندارم و برای همینه که به نظرم جذاب میاد. یعنی خودم از ناخودآگاه خودم آگاه هستم و می دونم که الان حس عدم امنیت دارم و اعتماد به نفس ندارم جلوی اون آدم یا توی اون جمع.
 
3- دوستانم رو کم میبینم. آخرین باری که زهره رو دیدم بهار بود. آخرین باری که سمانه رو رو هم دیدم بهار بود. صنم رو هم بعد از عروسیش توی تیر دیگه ندیدم تا حالا. خودم به یکی از دوستان دبیرستانم پیشنهاد کردم قرار بذاریم با بقیه یک روز جمع بشیم و وقتی گفت عالیه و کی و کجا، دیگه جواب ندادم و پیچوندم.
 
4- عید که شیراز بودم 4 روز، حتی یک زنگ به دوستام نزدم که ببینیم همدیگرو. مطمئن بودم که 2 تا سحرها و بهناز شیراز هستند و راحله هم دختر کوچولوش تازه دنیا اومده بود و دوست داشتم ببینمش. مریم و نجمه شیراز نبودن اما خب اگه زنگ می زدم میومدن. ولی به هیچ کس زنگ نزدم. تمام روز موندم توی خونه و بی حوصله شدم و احسان رو کلافه کردم. ولی هیچ جا نرفتم. حتی احسان رو نبردم جاهایی رو که دوست داشتم و خاطره داشتم ببینه.
 
5- الان دیگه ماهی 1 بار میریم خونه عمه ام. راستش دلم تنگ نمی شه. به عموم حتی سر نزدیم. و تنها چیزی که ناراحتم می کنه اینه که خب واقعا بی معرفت و بی محبتم.
 
6- سارا از کانادا اومده بود و میدونستم ایرانه. ولی اینقدر امروز و فردا کردم و زنگ نزدم حتی بهش خوش آمد بگم که ... پریشب که با عمه ام صحبت می کردم پرسیدم: راستی سارا قرار بود بیاد، آمد؟؟ خوشبختانه عمه ام یادش نبود که بهم گفته بوده که آمده و برام تعریف کرد که به خاطر ویزای همسرش چقدر مسافرتش کوتاه شده بوده و ... و من نفس راحتی کشیدم که لازم نیست زنگ بزنم و قرار بذارم و...
 
7- بیشتر از 2 هفته هست که به مادربزرگ زنگ نزدم. حوصله زنگ زدن به پدر و مادر احسان رو هم ندارم. قبلا همش من می گفتم که زنگ بزنیم. الان احسان باید دو روز بگه تا بالاخره من حرکتی کنم. به خانواده خودم هم زنگ نمی زنم. اونها هر روز زنگ می زنن.
 
بدتر از همه اینها:
شام نمی پزم. هیچ کدوم از کارهای خونه رو انجام نمی دم و احسان به همه چیز می رسه. مانتو و مجله و کاموا و لیوان چای و شال و دفترچه قسط و فاکتور داروخانه و کیسه پلاستیکی فروشگاه و... همه روی مبل هست. فقط از روی این بر میدارم میذارم روی اون یکی. زبان نمی خونم. موسیقی گوش نمی دم. فیلم نمی بینم. پیاده روی نمیرم. استخر نمیرم. آرایشگاه نمیرم. اپیلاسیون نمیکنم. مانیکور نمیکنم. آرایش نمی کنم. درست لباس نمی پوشم...
 
هیچ کاری نمی کنم.
 
فقط میرم سرکار و عین یک خر بارکش واقعی کار میکنم و برمیگردم خونه.
 
حالم خوب نیست.
 

۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

International Day for the Elimination of Violence Against Women

امروز 25 نوامبر، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان است.
 
در این زمینه خیلی ها می نویسند و از آنجا که من نویسنده خوبی نیستم و خیلی هم بلد نیستم به عمق ماجرا وارد شوم و به شیوه خودم توضیح بدهم و البته کاملاً مطمئنم که دیگران زیادی هستند که از پسش بر می آیند و خوب می نویسند طوری که تا اعماق وجودمان خوب خوب گاز گرفته شود، پس فقط به نقل یک خاطره بسنده می کنم. انتخاب همین خاطره هم کار راحتی برای من نبود. اول خواستم به نوازش ماتحتمان توسط آقای موتور سوار که 4 ماه پیش باعث شد دوباره بعد از 5 سال از صدای موتور وحشت کنم بنویسم. بعدش یاد دست سرد آقای راننده تاکسی افتادم که به طرز رقت باری سعی داشت از پشت صندلی اش ساق پای مرا بگیرد (که با فشار ملایم و ممتد کفش چنان لهش کردم که صورتش سیاه شد!). بعدش یاد لاس زدن های هزاران فروشنده مانتو افتادم که اصرار دارند "تن خور" مانتویت را ببینند که مطمئن شوند خوب "خورده" می شوی یا نه. دیدم این موارد دیگر نقل و نبات محسوب می شوند. بعدش یاد مامور میان سال حراست ساختمان رسانه فخیمه ملی افتادم که داشت با عکس کارت شناسایی من خود ارضایی می کرد و بلافاصله بعد از آن یاد خانم های نگهبان پارس کننده درب ورودی پلی تکنیک گور به گور شده مان افتادم. دیدم نه. اینها هیچ کدام آن چیزی که می خواهم بگویم نیستند. می خواهم بگویم خیلی وقت ها خیلی از مهربانی ها در واقع خشونت هستند. خیلی از نشانه های جنتلمن بودن و خیلی از متانت ها و لطافت های زنانه در واقع منجر به ماندن زن در پستو می شوند. چطور بگویم؟ خیلی از مراقبت کردن ها و اهمیت دادن ها خشونت هستند. خیلی باید مراقب باشیم. مراقب خودمان و مردانمان. که گاهی بخواهیم و بگذارند که ما مسئول باشیم و باور کنیم که چیزی از زنانگی مان کم نمی شود. لازم نیست کبود شد. لازم نیست زندانی شد. لازم نیست حتی مورد آزار کلامی قرار گرفت. اینها همه خیلی ملموسند. دیگر همه درباره احترام و تکریم شخصیت و عدم تحقیر و حفظ عزت نفس می دانیم. ترس من از خودمان و مردهایمان است که می خواهند "لیدیز فرست" باشد همه جا. که کار سخت انجام ندهیم مبادا که خشونت زده شویم. بازهم خوب نگفتم. گفتم؟
 
2 هفته پیش با احسان رفته بودیم جنوب. ماموریت. برای اولین بار. ماموریت من بود. باید اموزش عملی و تئوری می دادم و ضمناً اطلاعات پروژه ای را که دستم بود هم برمی داشتم. با لباس کار و کفش ایمنی و خلاصه هیبت کارگاهی. از کشتی رفتیم بالا و رفتیم توی مخازن و همه را خودم به راحتی انجام دادم. از manhole های کوچک و نردبان های بلند و اینها به راحتی رفتم داخل و آمدم بیرون. بدیهی است که کاملاً خاکی و گلی و گریسی شده بودم. این میان بحثی درباره برخی مشکلات سازه پیش آمد و لازم شد که مدیر بخش تعمیرات کارخانه بیاید. آمد و تعارفات و معرفی ها انجام شد و با لحن بسیار دوستانه و متشخص و نایس و خندان رو به من وهمکارهام گفت:" آقا من اول بگم که از دوستان موسسه خیلی خیلی شاکی هستم...چرا؟ .. برای چی گذاشتین خانم مهندس برن توی مخازن؟" و خیلی با محبت و لبخند به من نگاه کرد. من با لبخند ولی خیلی جدی نگاهش کردم و خونسرد و محکم گفتم: "حریفم نشدن"، و خودش رو جمع کرد.
برام جالب بود که موضوع برای آقای  مدیرِ تحصیل کرده ی باکلاس  به وضوح جذابیت داشت (قطعاً این جذابیت، ماهیت مثبتی نیست اینجا). اما چند کارگر روی عرشه که همه بی سواد بودند و مدرنیته جایی در زندگیشان نداشت؛ حقیقتاَ خنثی بودند نسبت به موضوع. یعنی من و احسان برایشان فرقی نداشتیم. نگاهشان خالی از جنسیت بود .
 
همه می دانیم که خشونت ربطی به سواد و تحصیلات و سطح زندگی و نصف سال در مونت کارلو بودن ندارد. خشونت به نهاد هر شخص برمی گردد که توسط والدینش و معلمانش و اطرافیانش و جامعه ای که در آن زندگی می کند ساخته و پرداخته می شود. خشونت گاهی شلاق است، گاهی ناسزا، گاهی تحقیر و تحکم و گاهی، متاسفانه بیشتر از گاهی، حمایت و احترام.
 
بیایید مراقب احترام گذاشتن هایمان باشیم.
 

۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

رفته بودیم شهروند. در راهروی بین قفسه ها همیشه حواسمان هست که خودمان و سبدمان راه کسی را سد نکنیم. در یکی از راهروها خانم جوانی (شاید همسن خودم) با مادرش و سبدشان طوری ایستاده بودند که عملاً امکان رد شدن نبود. چند دقیقه پشتشان ایستادیم تا کنار بروند اما علیرغم اینکه متوجه شدند هیچ حرکتی از خودشان نشان ندادند. احسان ناراحت شد و از بین چرخ آنها و یک خریدار دیگر که جای صحیحی ایستاده بود رد شد و راه باز کرد و چرخ ما را کشید جلو. من هم مودبانه گفتم: "لطفا، اجازه میدین ما رد بشیم؟" و رد شدیم. نمی دانم دختر خانم از چی بدش آمد که رو به ما با لحن بدی و با صدای بلند گفت" آقا نمی تونی صبر کنی؟ عجله داری نیا خرید" احسان یک لحظه نگاهش کرد و آرام گفت" شما بلد نیستین چطوری بایستید و خرید کنید وگرنه من مشکلی ندارم" و حالا بیا و خانم را جمع کن. با همان لحن طلبکار و زننده و هارش و با صدای بلند پشت سر ما با فاصله حدود 2 مترادامه داد که: " ...خودت بلد نیستی نمی دونی چطور رفتار کنی...تو جامعه نگشتی بلد نیستی..... از لباست معلومه... (و بعد رو به من) خانم عصبیه نیارش بیرون..." (وسط جیغ جیغاش احسان بدون اینکه برگرده و نگاهش کنه رو به من گفت: برو بابا، چی میگی ؟ *) من فقط برگشتم یک لحظه نگاهش کردم. و دست احسان رو سفت گرفتم و راهمون رو ادامه دادیم. تا نیم ساعت بعدش پاهام می لرزید. متاسفانه خاصیت بدی دارم ان هم این است که واکنش اعصابم نسبت به هر احساسی، بغض است. خوشحال می شوم بغض می کنم، ناراحت، بغض می کنم. عصبانی، بغض می کنم**. این بار هم بغض شدیدی داشتم. حقیقت این است که عادت به چنین رفتارهایی ندارم. نمی فهممش. حتی حتی حتی اگر کار ما اشتباه بود و مثلا کوبیده بودیم به آنها و رد شده بودیم هم حق نداشت آنطور با صدای بلند و لحن بد با ما حرف بزند و چنین چیزهایی بگوید. اصلا نمی فهمیدم داشت چه چیزی را به چه چیزی ربط می داد. لباس آدم چه ربطی دارد به رفتار؟ مرتب بودن و پاکیزگی به رفتار و منش ربط دارد اما نوع لباس نه. (جالب اینجاست که اتفاقاً احسان پیراهن شیک و گران قیمتی هم پوشیده بود!). یا مگر داشت راجع به حیوان حرف میزد که گفت نیارش بیرون...؟ حالم بد بود. نمی توانستم بپذیرم که آدم ها اینطور بد صحبت کنند. نمی فهمیدم چرا آنقدر بلند صحبت می کرد. انگار که می خواست بگوید:" وای ببینید من چه آدم فهمیده ای هستم که به اشتباه دیگران اعتراض می کنم" اما انگار اصلا حواسش نبود که فهمیدگی اول به مدارا است. به ادب است. به ملایمت است. به صدای بلند و جلب نظر نیست. به لحن زمخت و طلبکار نیست. هم برای خودمان ناراحت بودم و هم برای او. هم شب ما خراب شده بود و هم شب او. شب او حتی بیشتر. چون کاملاً آماده بود که ما جوابی بدهیم که باز صدایش را بلندتر کنند و آسمان و ریسمان را به هم ببافد. و ما محل نگذاشتیم وهیچ نگفتیم و می دانم که صدایش در گلویش ماند. خودم هم نیم ساعتی حالم بد بود. مغزم به طرز وحشتناکی داشت کار می کرد و جوابهای زیادی در ذهنم مرور می شد. نه اینکه آن لحظه جواب نیامده باشد. به آدم بی منطق نباید جواب داد. به آدم بی ادب نباید جواب داد. اما بعدش ذهنم مگر آرام می گرفت؟ بگذریم. آرام شدم و بغضم فروکش کرد و لرزش پاهایم تمام شد و بقیه شب بسیار بهمان خوش گذشت. اما هنوز شوکه هستم. من زیادی ظریف و لطیفم. تمام عمرم از گل نازک نگفته ام و نشنیده ام. و این نقطه ضعف بزرگی است. هرگز دعوا نکرده ام. هرگز فحش نداده ام. تا پیش از 26 سالگی توی دلم به بعضی ها می گفتم خر. یا بی شعور. فقط توی دلم. بعدش خودم تصمیم گرفتم کمی یاد بگیرم زمخت صحبت کنم. جاهایی لازم است. این بود که یاد گرفتم با صدای بلند بگویم... نه راستش با صدای بلند نمی توانم بگویم بی شعور. می گویم کم شعور. کم فهم. نمی گویم حرف بد نزده ام و توهین نکرده ام. قطعاً کسانی را ناراحت کرده ام. اما نه اینطوری. نه با حرف بد نه به عمد. نه با آگاهی.
 
*  احسان متاسفانه عادت دارد حداقل یک چیزی بگوید. عقیده دارد باید مثل خودشان و با لحن خودشان جوابشان را داد. من اصلا این را نمی پسندم. شدیداً عقیده دارم که اول باید ارزش و شان خودم را بسنجم و ببینم در این موقعیت آیا این شخص در این حد هست که باهاش وارد مکالمه (بحث آرام، خشن، دعوا، گیس و گیس کشی) بشوم؟ ناگفته نماند که کلا از جدال وحشت دارم. 

** بدتر از اینها، وقتی شدیداً خجالت زده و شرمسار می شوم، شدیداً خنده ام می گیرد! طوری که نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. خدا را شکر تعدادش در طول زندگی ام به انگشتان یک دست نمی رسد! :دی


۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

چند وقتیه که جلوی ساختمان ما یک سوپر مارکت (که شکر خدا اسمش واقعاً برازنده اش هست!) باز شده و ما خوشحالیم که همه چیز رو با همون مارکی که می خواهیم از یک جا می تونیم بخریم و دیگه برای هر قلم لازم نیست تا سر بهار شیراز بریم و برگردیم. اما دیشب اتفاقی افتاد که این سوپر مارکت رو برای من عزیزتر کرد. احسان حدود ساعت 10 شب رفت که باگت و شیر بخره. نیم ساعتی طول کشید. وقتی برگشت گفت: امید رو دیدم. آمده بود خرید و مشغول صحبت راجع به فلان مسئله شدیم و...
امید؟ پسر دایی عزیزتر از جان من است. در کل فامیل شخصیت محبوب ماست و هم خودش، هم همسر نازنینش دوستان بسیار بسیارعزیز و همیشه اولین گزینه ما برای معاشرت هستند  و همیشه هم در موقع نیاز در دسترس همیم. خونه شون 2 تا کوچه و یک خیابان در راستای شمالی-جنوبی با ما فاصله داره. یعنی پیاده در حد 10 دقیقه. اما به جهت گرفتاری و مشغله زیاد خیلی کم همدیگه رو می بینیم. قبلا بهم گفته بودن که اونها هم از این مغازه خوششون اومده و دیگه میان از این سوپر مارکت خرید می کنن. دیشب یهو از تصور اینکه هنوز هم میشه آدم فامیلشو توی خیابون توی مغازه محله ببینه و وایسه به صحبت و خوش و بش کلی ذوق کردم. یه جوری احساس کردم چه تنها نیستیم. چه نزدیکیم. هوای همو داریم. مثل قدیماست. مثل همین 10 سال پیش حتی که همه به اندازه الان خسته و کوفته نبودن و با یک اشاره پیش هم بودن.
دیشب خیلی ارزش این قضیه برام روشن شد. این که آدم های مهم و عزیزی رو داشته باشی که 10 دقیقه باهات فاصله داشته باشن. انقدر احساسم خوب بود که صبح حتی با حال خوبی بیدار شدم که می دونم دلیلش همینه. دیدم لازمه بنویسم اینجا که یادم بمونه.
پی نوشت: دلدارم امروز صبح رفت بندر. حدود 4 ماه بود که ماموریت نرفته بود. دیگه دلش تنگ شده بود. دیشب کلی خوشحال بود. منم همینطور. لذت می برم از اینکه کارش رو دوست داره و حرفه ایه. دیشب سر به سرش می ذاشتم که: آره دیگه زیادی ور دل هم بودیم. برو یه مدت دور باشیم بنیان خانواده مون سفت بشه!
فکر کنم اینو قبلا نوشته ام. ولی باز هم می خوام بگم. نبودنش هم غم انگیزه و هم لذت بخش. از دلتنگی هم می میرم و هم لذت می برم. نبودنش نابودم می کنه اما از اینکه انقدر می خوامش که که از نبودنش به هم می پیچم خوشحالم.

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

خال کف پای مادرم یا چطور از کاه، کوه ساخته می شود

خب من هنوز دارم خودم را کند وکاو می کنم ببینم چرا آن طور که در پست قبلی گفتم شده ام. هم زمان او را هم خوب زیر نظر دارم و همه 3 سال گذشته را هم دارم بازنگری می کنم. تا این لحظه می توانم بگویم بهتر است از خودم بپرسم: چه مرگت شده؟! و خب این خیلی امیدوار کننده است. بعد از نوشتن پست قبلی، انگار همه بغضم رو آمده بود. عصر که رفتیم خانه یهو رفتم روی پایش نشستم و گفتم من از چیزی ناراحتم. گفت چی عزیزم؟ بهش درباره احساسم راجع به جمعه هفته قبلش که در پست قبلی تعریف کرده بودم گفتم و باز اشک هایم آمدند و آمدند و هر دو حیران بودیم که خب آخه چرا این همه غصه؟؟ عذر خواهی کرد بابت اهمیت ندادنش و ... خلاصه به همین راحتی حال من بهتر شد! طی دو روز گذشته هم چند اتفاق خوب افتاد که مقداری از نگرانی های اقتصادی مان برطرف شد و من باز حالم بهتر شد! فکر کنم بروم آزمایش هم بدهم و احتمالاً مقداری قرص جهت گوشمالی هورمون ها بخورم و گوشم را هم که شبانه روزی می خارد به دکتر نشان بدهم کلاً خوب خوب بشوم. همه اش دارم به این فکر می کنم که نسل پدر و مادرهای ما که انقلاب و جنگ و هزار نگرانی اقتصادی داشتند و تازه خیلی هاشان رحم و تخمدان هم نداشتند چطور عشقشان این طور جاودانه و پابرجاست؟!من بابت سه ماه بی دغدغه به  رستوران 5 ستاره فلان و بهمان نرفتن کاملاً قاطی می کنم. آنها چطور دوام آوردند؟ هنوز به این نتیجه نرسیده ام که آدم مادی ای هستم. شاید علت این همه فشار این باشد که مدیریت مالی تمام و کمال با من است. در واقع او از من پول تو جیبی می گیرد! من این را نمی خواستم، ولی او اینطور بود. تازه الان 2-3 ماه است که قانعش کرده ام که کارت بانکی اش در جیب خودش باشد و نه در کیف من و من 4 تا کارت برایم کافی است و 5 تا نمی خواهم واقعاً!
با زهره درباره این قضیه کمی صحبت کردم. او هم همین مشکل را داشت. همسر او شغل تحقیق-پژوهشی دارد و درآمدش خوب است اما بی برنامه. یعنی 6 ماه یک ریال بهشان نمی دهند، بعدش ناگهان 20 میلیون واریز می شود. و از انجا که خیلی از موسسات هم بدقول هستند، کلاً در عین پولداری، همیشه تحت فشار اقتصادی فرسایشی هستند. زهره می گفت هم زمانی نقطه اوج فشار با شروع شیطنت های دختر یک ساله اش و بد قلقی های استاد راهنمایش و رساله اش که پیش نمی رود و طول کشیدن همه اینها به مدت حدود 3 ماه، کاملاً او را به این نتیجه رسانده بود که باید طلاق بگیرد.
خوب که به اطرافم نگاه می کنم می بینم چه بی سوپاپ شده ایم. چه آستانه تحملمان پایین است. خودم را با مادرم مقایسه می کنم و می بینم من خیلی مدیرتر از او هستم و به لطف صحبتهای اموزنده خودش واقعاً در زندگی ام موفقم، اما صبر و حوصله و استقامتی دارد که 1 درصدش هم در من نیست. من هرچیزی کم باشد قاطی می کنم. از کمبود نان تست سبوس یا فیبردار و نداشتن روسری آن رنگی که به این مانتو بیاید بگیرید تا کمبود سکس یا چرا این بار چتری های جلوی موهایم را آنطور که همیشه ناز می کردی، ناز نکردی!
چند وقت پیش بی بی سی مقاله جالبی داشت در این باب که روال زندگی مشترک در سال های مختلف چگونه است و اشاره کرده بود به اینکه سال دوم بسیار مهم است از این نظر که طرفین به درک عمیقی از هم می رسند و سال های پنجم تا هفتم معمولاً بدترین ها هستند و بیشتر طلاق ها در این فاصله رخ می دهند به چندین دلیل. این چند روز داشتم با خودم فکر می کردم که الان ما در میانه سال دوم هستیم و من واقعاً به چه درک عمیقی! از خودم و او و زندگیمان رسیده ام؟ چقدر اشتباهات قبلم را کمتر تکرار می کنم؟ کدام اشتباه ها را نگذاشته ام اصلاً به تکرار برسند؟ موقعیت های مشابه را چطور مدیریت می کنم و چطور سنگ های زندگی را روی هم می چینم؟ معمار خوبی هستم؟ خانه مان همانطور که آرزو داریم واقعاً تا 120 امین سالگردمان دوام می آورد؟ (بله من از نوادگان نوح می باشم!) اصلاً خودم شعارهای خودم را به یاد دارم؟ من که می گفتم خوشبختی یک نقطه و یک هدف نیست و یک مبارزه دائمی است؟ که  ته ندارد و پروسه است؟ واقعاً دارم می جنگم؟ یا شیک نشسته ام که او خوشبختم کند؟ حواسم هست که فعل هایم همیشه جمع باشند؟ که من نباشم و ما باشیم؟
و متاسف شدم برای خودم که در روزمرگی و قواعد احمقانه این جامعه چنان مشغولم که گاه یادم می رود که مسئولم. خودم مسئولم و حتی اگر اوجایی سهواً  کم می گذارد و اگاه نیست،من مسئولم که اگاهش نمی کنم. به هفته پیشم فکر می کنم که5 روز با بغض گذشت چون از چیز ساده ای غمگین بودم و اگر درباره اش حرف زده بودم به سادگی با یک عذرخواهی و یک بوس کوچولو حل می شد. اما نگفتم و گذاشتم ذهنم تا قهقرا برود و افکار پست قبلی تسخیرم کنند و بگویم 1 سال دیگر جدا می شویم!
پست قبلی را می گذارم باشد تا یادم بماند غصه های کوچک خطرناکند چون جدی شان نمی گیریم. مثل خال کف پای مامانم که بعد از 60 سال هوس کرد رشد کند و ناگهان سرطانی از اب درامد و داشت دودمانمان را به باد می داد که به خیر گذشت. غصه ها و دلگیری های کوچک مثل علف هرزند. تک و توک که هستند حسابشان نمی کنیم. بعد وقتی تار و پودمان را گرفت متوجه می شویم و ان وقت دیگر نمی شوند ار باغچه ذهن پاکشان کرد.
قول دادم مواظب خودمان باشم.
 

۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

این روزها هی دارم از خودم می ترسم. از افکارم و از احساساتم. این فکر مثل خوره به جانم افتاده که فقط عاشقش هستم و از علاقه و دوستی هیچ خبری نیست. یعنی ازش خوشم نمی آید. که خب این قطعاً شرط  ماندگاری عشق است. به حدی ایرادگیر و باریک بین شده ام که خودم وحشت می کنم. هر حرکتش، هر حرفش، هر رفتارش زبانم را به انتقاد باز می کند و مستقیم و بی پرده می کوبمش. دارم می ترسم. چیزی به اسم سندرم سی سالگی هم داریم آیا؟ الان یک هفته است که مشخصاً و بدون کوچکترین ملاحظه ای دارم به خودم می گویم: "اگر پیش از عاشق شدن این خصوصیات را دیده بودم حتی عاشقش هم نمی شدم. در واقع اگر به عنوان خواستگار پا پیش گذاشته بود و شناخت کنونی را درباره اش داشتم هرگز باهاش ازدواج نمی کردم" و به طرز وحشت آوری دارم خودم را قانع می کنم که بله همین طور است. درواقع کنترل ذهنم از دستم در رفته. نمی دانم کسی این نوشته را می خواند یا نه. اگر می خوانید لطفاً بروید پست های قدیمی را هم بخوانید که بدانید چقدر دیوانه وار میخواهمش و چقدر تحسین برانگیز است (بوده است؟) برایم. اما الان ایرادهایش شده اند خوار چشم. پر رنگ و کور کننده. در این حد که اگر ادامه پیدا کند یک سال دیگر کار به طلاق می کشد. حساس شده ام به اینکه چرا با هم حرف نمی زنیم. به جز رجزخوانی موقع تخته نرد و برنامه ریزی در مورد هرچیز و تعریف کردن اتفاقات گاه و بیگاه و دوستت دارم های فراوان که نثار هم می کنیم دیگر حرفی نمی زنیم. حرف جدی نداریم. خواب آدم های دیگر را می بینم. چه بلایی سر من آمده؟ الان خودم باور نمی کنم که دارم این خطوط را می نویسم. دارم جایی ثبتشان می کنم. دارم به رسمیت می شناسم این ها را. من که همیشه بهش افتخار می کردم چرا حالا رفتارش توی ذوقم می زند؟ او تغییر نکرده، من کرده ام؟ چه شده ام؟ باید بروم با کسی، دکتری، تراپیستی، مشاورخانواده ای صحبت کنم؟ ممکن است مشکل از هورمون ها باشد؟ می دانم که به هم ریخته اند. نسخه آزمایش دارم و هنوز نرفته ام ازمایشگاه. یا ممکن است حاصل آن قهر 3 روزه باشد؟ قهر نبودیم. اما زیاد حرف نمی زدم و نمی خندیدم و دستش را نمی گرفتم. اولین بار بود که دست هم را نمی گرفتیم. سه روز کامل. وحشتناک بود. از همان موقع بود؟ انگار که بندی پاره شد؟ نمی دانم. حتی غریزه ام هم با خودش درگیر است. هم می بوسم هم نمی بوسم. از یک طرف بغلش نمی کنم و از طرف دیگر می چسبم بهش. آخرین لیوان آب خنک ته پارچ را تعارفش نمی کنم و خودم می خورم، از طرف دیگر سینی صبحانه به دست بیدارش می کنم. دیوانگی مگر شاخ و دم دارد؟ یک چیز دیگر هم دلم می خواست که ناراحتم کرد. هفته پیش، جمعه، امتحان زبان داشتم. ظهر امد دنبالم. هوا و زمین و اسمان مثل بهشت بود. آفتاب گرم و نسیم خنک. طبیعت لازم بودم. سه بار گفتم بیا برویم پارک و ناهار را بیرون بخوریم. هر سه بار گفت ام م م م، نه، الان دوست ندارم، شب می ریم. من ان موقع می خواستم. نمی دانم چرا این همه بهم فشار آمد. الان که می نویسم هم اشکم درآمده، چیزی به این لوسی و سادگی. من می خواستم برویم بگردیم. می خواستم. سه بار گفتم. می خواستم. در طول راه برگشت به خانه هم باز درباره اش حرف زدم. که چه هوای خوبی است و چه باید قدر دانست و فرصت بین گرما و سرما کوتاه است و هر روز همین ساعت سرکار بوده ایم و هر روز چه دلم می خواسته بزنم بیرون  از شرکت و... همانطور مهربان و بی دغدغه به روی خودش نیاورد، اصلاً نفهمید فکر کنم. به دلم ماند. بدجور به دلم ماند. خیلی ساده بود قضیه. خیلی معمولی بود. ولی نفهمید که چقدر دلم می خواست. که خیلی وقت بود اینطور نخواسته بودم چیزی را.
بی انگیزه شده ام. آزرده ام. از چه؟ نمی دانم. از او؟ بله. چرا؟ باز هم نمی دانم. شبانه روزی عصبانیم انگار.
 
یک چیز بی ربط هم بگویم این میان که تنها چیزی است که خوشحالم کرده در این چند روز:
امتحان فاینال زبان را دادم. اسپیکینگ فقط در حد 6-7 دقیقه طول کشید. جناب ممتحن یهو درآمد گفت: من حرفی برای گفتن ندارم. نیازی نیست چیز بیشتری بپرسم. زیبا صحبت می کنید. اصلاً فارسی حرف نمی زنید. لهجه و لحن گویش شما درست مثل کسی هست که در یک محیط نیتیو انگلیسی زبان بزرگ شده. تبریک میگم!
خب من همین الان درحال اشک ریزی نمی توانم لبخند عریضم را از این گوش تا آن گوش جمع کنم. البته قطعاً به آن خوبی که گفته نیستم. چون خودش چندان خوب نبود برای همین من به نظرش فوق العاده آمدم! ولی خب به هر حال خوشمان آمد :دی

۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

هفته پیش 3 روز مهمان داشتیم. دوستان عزیزی از راه دور امدند و 3 روز پیشمان ماندند و نتیجه اش این شد که از عزیز بودن افتادند. چطور؟ تعریف می کنم برایتان:
ف و الف زوجی هستند از دوستان ما که یک نوزاد کوچک دارند و این قدر صمیمی هستیم (بودیم!) که طبق دعوت خودشان و هماهنگی قبلی، شب عروسی مان به جای هتل با دو تا دوست دیگر همه رفتیم منزل آنها و تا صبح دور هم بودیم. حدود 3 یا 4 هفته پیش  ف زنگ زد و گفت که برنامه سفر تابستانی دارند از جنوب به شمال. چند روزی اصفهان هستند و بعدش میایند تهران و می خواهند بروند شمال و آیا ما هم می رویم باهاشان یا نه؟ من برایش توضیح دادم که خیلی دوست داریم اما به شرایط کاری من و احسان بستگی دارد و همچنین برادرم دارد میاید تهران و به برنامه های او هم بستگی دارد و خلاصه شما برنامه سفرتان را با فرض نبودن ما بچینید و اگر شد ما هم بهتان ملحق شویم که چه بهتر. و ضمناً ابراز خوشحالی کردم که اخ جان میاید و با هم هستیم چند روزی. ف گفت که نه اگر شما شمال نمی آیید دیگر مزاحمتان نمی شویم و می رویم پیش دختر عمه ام و فقط چند ساعتی میاییم پیشتان. من هم کلی اصرار که یک شب پیش ما باشید. ف هم گفت اگر شد حتماً و خبر می دهیم.
دو هفته گذشت و اتفاقاً یک روز احسان گفت از الف اینها خبری نشد! اصلاً حرکت کردند؟ گفتم قاعدتاً اگر رسیده باشند تهران باید خبر بدهند. ولی زنگ بزن ببین کجا هستند. یادم نیست که احسان زنگ نزد و یا زنگ زد و آنها در دسترس نبودند. خلاصه. دقیقاً فردای ان روز، حدود 7:30 عصر احسان امد دنبالم که از کلاس زبان برگردیم و گفت که الف اینها زنگ زده اند و 250 کیلومتری تهران هستند و دارند میایند پیش ما! من هاج و واج پرسیدم: قرار بود بیایند پیش ما؟ احسان گفت آره! گفتم اما ف چیز دیگری به من گفت! احسان گفت واقعاً؟؟ اما الف به من گفت میایند پیش ما! و چون تو با ف صحبت کرده بودی فکر کردم همه چیز هماهنگ است! خلاصه من سعی کردم خم به ابرو نیاورم. فقط سریع رفتیم خرید و برگشتیم خانه و همه جا را مرتب کردیم و... مشکل دیگر این بود که وحید از صبح همان روز با عفونت گوارشی بدی دست به گریبان شده بود طوری که وسط روز مرخصی گرفته بودیم و برگشته بودیم خانه و برده بودیمش بیمارستان و خلاصه برادر عزیزم حسابی حالش خراب بود و با مسکن قوی خوابیده بود و این یعنی ما یکی از اتاق ها را نداشتیم.
بالاخره ساعت 11 شب مهمان ها رسیدند و سورپرایز دوم من این بود که: خواهر ف هم همراهشان بود! خواهرش یک دختر بچه دبیرستانی و عزیز و بی زحمت است ولی قاعدتاً نباید حداقل برای رعایت ادب قبلش به ما اطلاع می دادند؟ حداقل یک لحظه فکر کردند که آیا من تعداد کافی بالش و پتو برای همه دارم؟؟؟ بدترش آنجا بود که ف ناگهان یادش آمد که : "اِ، من اصلا یادم نبود که گفته بودی برادرت هم هست!"
در واقع من بودم و احسان و 4 تا مهمان که یکیشان مریض است و من لحظه ای شک نکردم  که اولویت داشتن راحتی وحید را گوشزد کنم. همان اول به همه گفتم که "حالش طوری است که ممکن است ناگهانی از اتاق بپرد بیرون برود دستشویی. میدانید که، عفونت گوارشی است!"
خلاصه دو روز اول گذشت و پنج شنبه شب دور هم مشغول صحبت بودیم که با کلی خنده ماجرای جریمه شدنشان در همان ابتدای سفر را تعریف کردند که علتش چه بود؟ یک سال از پایان اعتبار گواهینامه جفتشان گذشته بود! یعنی این خانواده 10 روز  عملاً بدون گواهینامه در جاده بودند! من؟ کاملاً شوکه بودم! از نظر من این کار خطرناک است و آگاهانه به پیشواز این خطر رفتن، از نظر من کاملاً نشانه کم شعوری است. خانم دبیر و اقای مهندس تا قبل از جریمه شدنشان حتی نمی دانستند که گواهینامه شان اکسپایر شده! یک سال! تا حدی برایم غیر قابل قبول بود که علیرغم اینکه کم از دستشان حرص نخورده بودم (به بی ملاحظه کاری های بالا، بچه داری افتضاحشان را هم اضافه کنید) شدیداً اصرار کردم که شمال نروند و بمانند تهران و شنبه بروند گواهینامه ها را تجدید کنند. از احتمال تصادف گفتم. از اینکه در جاده شمال ماشین را می خوابانند و وسط جاده می مانید و خلاصه همه چیز را به طرز اغراق امیزی خطرناک جلوه دادم. نتیجه اش چه شد؟ به جای شنبه، تصمیم گرفتند جمعه صبح حرکت کنند! احمق های بی فکر!
فردایش رفتند و فقط یک شب انزلی ماندند و صحیح و سلامت مستقیم برگشتند جنوب! (این قسمتش را هم نفهمیدم که این همه راه را به قصد شمال امده بودند و فقط یک شب ماندند آن هم در انزلی!)
چند روزی گذشت. هفته پیش یک شب با احسان صحبتشان به میان آمد و به طرز ملایمی (ملایم برای اینکه علت دوستی ماها، دوستی احسان و الف از دوره لیسانس است) بهش گفتم که الف و ف برای من از اعتبار افتادند. هم به خاطر رفتار اجتماعی شان و هم به خاطر بی عقلی شان. اصلا نمی توانم بپذیرم که کسی، خصوصاً از نوع تحصیلکرده و مدیرش، تا این حد بی فکر و هردمبیل و بی برنامه و بی ملاحظه باشد. تا پیش از این دوستان عزیزی بودند. اما دیگر نیستند و از این به بعد معاشرت من با ف به صورت غیر محسوس کاهش پیدا خواهد کرد. جالب اینجا بود که خود احسان هم چندان احساس جالبی نداشت بهشان و پایه غیبت شده بود با من!

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

وحید فردا شب می آید تهران.
خوشحالم. هرچند که بهار و تابستان کم مهمان داری نکردم. اما خب وحید فرق دارد. از الان منوی غذا برایش تدارک دیده ام. خوب که فکر می کنم می بینم کلا من عشق و علاقه ام را با غذا به ملت حالی می کنم. طیبه مهر ماه از کانادا می آید، از الان می دانم آن چند روزی که با هم هستیم می خواهم چه بپزم! خنده دار نیست؟ درست مثل مامان بزرگ ها!
توضیحی هم در مورد پست قبلی بدهم که دارم از عذاب وجدان می میرم. حقیقت این است که احسان دقیقاً همانطور است که نوشتم. اما خب وقتی موتورش به راه می افتد درست مثل سوپرمن همه کارها را در کمترین زمان ممکن و با بالاترین کیفیت ممکن انجام می دهد. طوری که بعدش کاری به جز اینکه 1 ساعت ببوسمش از دستم برنمی آید. کاملاً خرابش می شوم بس که حرفه ای عمل می کند. فقط هنوز نمی فهمم چرا برای شروعش اینقدر لفتش می دهد که من جوش بیاورم.
 
 

۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

خب این روزها به سرعت و بی نمک می گذرد.
دچار روزمرگی شده ام. نمی دانم دقیقاً چه مرگم است. اما تقریباً از هیچ چیز لذت نمی برم.
داریم چیدمان اتاق ها را تغییر می دهیم. باید بگویم "دارم چیدمان اتاق ها را تغییر میدهم" چون در واقع احسان را به زور دنبال خودم می کشم برای انجام کارها. دیوانه ام می کند. من عادت ندارم چیزی در خانه خراب یا به هر دلیلی در وضعیت تعلیق باشد. بابا هرگز به هیچ وسیله ای - از تیر و تخته بگیر تا تلویزیون و چرخ گوشت (خدا را شکر جلوی کامپیوتر کم آورد!) - اجازه نداد نافرمانی یا کم کاری کند. همه چیز درست و به موقع و سر جای خودش کار میکرد و می کند. در خانه من و احسان اما شرایط به گونه دیگری است. سطل های رنگ بعد از 10 ماه هنوز گوشه تراس است و به انبار نرفته. دو ماه است که درب های سرویس بهداشتی و حمام را عوض کرده ایم اما هنوز همان دستگیره های قبلی رویشان است. پیچ بالای لوستر مدت هاست که افتاده و باید دوباره ببندیمش که سیم ها معلوم نباشند.  بارها گفته ام باید تجهیزات بخریم برای خانه، یک جعبه ابزار، یک دریل و چیزهای دیگر. چندتا آچار و پیچ گوشتی و خروار خروار پیچ و میخ و چسب و سیم داریم. اما خب نصفشان به درد نمی خورند. نه دور میریزدشان، نه جدید می خرد. می گوید همه شان چینی هستند و به درد نمی خورند. خب چینی باشد، بهتر از این پیچ گوشتی کوفتی کنونی که پیچ را می بندد، نمی بندد؟  این مسائل عصبانی ام می کنند. در طول این 1 سال و نیم حتی یک لحظه خانه مان پرفکت نبوده. به طرز عجیب و غیر منطقی ای بر مواضع خودش پا فشاری می کند و من نمی فهممش.
راست است که می گویند دخترها در همسرشان همیشه دنبال نشانه هایی از پدر می گردند. بله همینطور است. چون وقتی بابا در خانه است آب در دل کسی تکان نمی خورد و هرگز یادم نمی آید برای چیزی، مساله ای، وسیله ای...هر چیزی، مستاصل مانده باشیم. بابا دقیقاً یک سوپرمن است. جعبه ابزارش مثل چراغ جادو است. به سایز هر مهره ای یک آچار دارد. تجهیزات دریل کامل کامل است. باکس فلزی مته های الماسه انقدر شیک است که نگو. مته ها عین گروه کر پشت سر هم ایستاده اند. سیم لحیم و هویه که بازیچه های بچگی من بودند. آنقدر خازن و مقاومت روی صفحه مدار لحیم کرده ام که نگو (نمی دانم لحیم و هویه را چطور می نویسند. وسط غرولند من گیر ندهید لطفا) پدر من در ارتش متخصص رادار و چند سیستم ناوبری دیگر بوده. برق و مکانیک خوراکش است. می خواست سقف پارکینگ بزند توی حیاط، اگر بدانید چقدر عزیز و شیرین سازه پایه ها و سقف را تحلیل می کرد. همه مهندس های عمران بروند دق کنند.
هوم.. این پست قرار بود غرغر از دست احسان باشد. ولی باعث شد دلم برای بابا تنگ شود.
خودم همه این کارها را می توانم بکنم. حتی می توانم میز ناهارخوری را بکشم زیر لوستر و بروم رویش تا دستم به جای پیچش برسد. جنس خوب و بد آچار و پیچ گوشتی را می شناسم. مارک های دریل را می دانم. بابای من Bosch اصل دارد. مال 20-30 سال پیش است. اما عین عروسک می ماند لامصب بس که خوب ازش نگهداری میکند. تنها علت این که همه این کارها را خودم انجام نمی دهم این است که قرار نیست و نباید همه چیز به عهده من باشد. مدیریت مالی به طور کامل و قسط ها مسئولیت من است (یک ماه گذاشتم به عهده احسان، برای همه ضامن ها اخطار ارسال شد. شارژ ساختمان را هم من می دهم. اگر من حواسم نباشد، اصلاً یادش می رود که باید برود و حساب کند.)
زمانی که می خواستیم خانه بگیریم رسماً مرا کشت! 1 ماه و نیم مرخصی گرفتم برای اینکه بشینم آن تز کوفتی را تمام کنم، اما از صبح تا شب در نیازمندی های همشهری دنبال خانه اجاره ای می گشتم.
اصلاً همین الان که می خواهیم ماشین بخریم. بیشتر از 1 ماه است که مثلاً دارد دنبال ماشین می گردد. روزی 1-2 مورد در اینترنت نظرش را جلب می کند، تا حالا روی هم به 10 تایشان زنگ نزده و هنوز حتی یک ماشین هم ندیده! این هم شد گشتن؟؟
آخ که من چه عصبانی ام از دستت عزیزترینم. همسر نازنین و دوست داشتنی که جانم برایت در می رود، دلم می خواهد از دستت سرم را بکوبم به دیوار. قلبم تالاپ تالاپ می کند برایت. هر روز رومانتیک تر و عاشق تر از دیروزی، اما خب روی اعصابم هم هستی عزیز دلم!