۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

چند وقتیه که جلوی ساختمان ما یک سوپر مارکت (که شکر خدا اسمش واقعاً برازنده اش هست!) باز شده و ما خوشحالیم که همه چیز رو با همون مارکی که می خواهیم از یک جا می تونیم بخریم و دیگه برای هر قلم لازم نیست تا سر بهار شیراز بریم و برگردیم. اما دیشب اتفاقی افتاد که این سوپر مارکت رو برای من عزیزتر کرد. احسان حدود ساعت 10 شب رفت که باگت و شیر بخره. نیم ساعتی طول کشید. وقتی برگشت گفت: امید رو دیدم. آمده بود خرید و مشغول صحبت راجع به فلان مسئله شدیم و...
امید؟ پسر دایی عزیزتر از جان من است. در کل فامیل شخصیت محبوب ماست و هم خودش، هم همسر نازنینش دوستان بسیار بسیارعزیز و همیشه اولین گزینه ما برای معاشرت هستند  و همیشه هم در موقع نیاز در دسترس همیم. خونه شون 2 تا کوچه و یک خیابان در راستای شمالی-جنوبی با ما فاصله داره. یعنی پیاده در حد 10 دقیقه. اما به جهت گرفتاری و مشغله زیاد خیلی کم همدیگه رو می بینیم. قبلا بهم گفته بودن که اونها هم از این مغازه خوششون اومده و دیگه میان از این سوپر مارکت خرید می کنن. دیشب یهو از تصور اینکه هنوز هم میشه آدم فامیلشو توی خیابون توی مغازه محله ببینه و وایسه به صحبت و خوش و بش کلی ذوق کردم. یه جوری احساس کردم چه تنها نیستیم. چه نزدیکیم. هوای همو داریم. مثل قدیماست. مثل همین 10 سال پیش حتی که همه به اندازه الان خسته و کوفته نبودن و با یک اشاره پیش هم بودن.
دیشب خیلی ارزش این قضیه برام روشن شد. این که آدم های مهم و عزیزی رو داشته باشی که 10 دقیقه باهات فاصله داشته باشن. انقدر احساسم خوب بود که صبح حتی با حال خوبی بیدار شدم که می دونم دلیلش همینه. دیدم لازمه بنویسم اینجا که یادم بمونه.
پی نوشت: دلدارم امروز صبح رفت بندر. حدود 4 ماه بود که ماموریت نرفته بود. دیگه دلش تنگ شده بود. دیشب کلی خوشحال بود. منم همینطور. لذت می برم از اینکه کارش رو دوست داره و حرفه ایه. دیشب سر به سرش می ذاشتم که: آره دیگه زیادی ور دل هم بودیم. برو یه مدت دور باشیم بنیان خانواده مون سفت بشه!
فکر کنم اینو قبلا نوشته ام. ولی باز هم می خوام بگم. نبودنش هم غم انگیزه و هم لذت بخش. از دلتنگی هم می میرم و هم لذت می برم. نبودنش نابودم می کنه اما از اینکه انقدر می خوامش که که از نبودنش به هم می پیچم خوشحالم.

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

خال کف پای مادرم یا چطور از کاه، کوه ساخته می شود

خب من هنوز دارم خودم را کند وکاو می کنم ببینم چرا آن طور که در پست قبلی گفتم شده ام. هم زمان او را هم خوب زیر نظر دارم و همه 3 سال گذشته را هم دارم بازنگری می کنم. تا این لحظه می توانم بگویم بهتر است از خودم بپرسم: چه مرگت شده؟! و خب این خیلی امیدوار کننده است. بعد از نوشتن پست قبلی، انگار همه بغضم رو آمده بود. عصر که رفتیم خانه یهو رفتم روی پایش نشستم و گفتم من از چیزی ناراحتم. گفت چی عزیزم؟ بهش درباره احساسم راجع به جمعه هفته قبلش که در پست قبلی تعریف کرده بودم گفتم و باز اشک هایم آمدند و آمدند و هر دو حیران بودیم که خب آخه چرا این همه غصه؟؟ عذر خواهی کرد بابت اهمیت ندادنش و ... خلاصه به همین راحتی حال من بهتر شد! طی دو روز گذشته هم چند اتفاق خوب افتاد که مقداری از نگرانی های اقتصادی مان برطرف شد و من باز حالم بهتر شد! فکر کنم بروم آزمایش هم بدهم و احتمالاً مقداری قرص جهت گوشمالی هورمون ها بخورم و گوشم را هم که شبانه روزی می خارد به دکتر نشان بدهم کلاً خوب خوب بشوم. همه اش دارم به این فکر می کنم که نسل پدر و مادرهای ما که انقلاب و جنگ و هزار نگرانی اقتصادی داشتند و تازه خیلی هاشان رحم و تخمدان هم نداشتند چطور عشقشان این طور جاودانه و پابرجاست؟!من بابت سه ماه بی دغدغه به  رستوران 5 ستاره فلان و بهمان نرفتن کاملاً قاطی می کنم. آنها چطور دوام آوردند؟ هنوز به این نتیجه نرسیده ام که آدم مادی ای هستم. شاید علت این همه فشار این باشد که مدیریت مالی تمام و کمال با من است. در واقع او از من پول تو جیبی می گیرد! من این را نمی خواستم، ولی او اینطور بود. تازه الان 2-3 ماه است که قانعش کرده ام که کارت بانکی اش در جیب خودش باشد و نه در کیف من و من 4 تا کارت برایم کافی است و 5 تا نمی خواهم واقعاً!
با زهره درباره این قضیه کمی صحبت کردم. او هم همین مشکل را داشت. همسر او شغل تحقیق-پژوهشی دارد و درآمدش خوب است اما بی برنامه. یعنی 6 ماه یک ریال بهشان نمی دهند، بعدش ناگهان 20 میلیون واریز می شود. و از انجا که خیلی از موسسات هم بدقول هستند، کلاً در عین پولداری، همیشه تحت فشار اقتصادی فرسایشی هستند. زهره می گفت هم زمانی نقطه اوج فشار با شروع شیطنت های دختر یک ساله اش و بد قلقی های استاد راهنمایش و رساله اش که پیش نمی رود و طول کشیدن همه اینها به مدت حدود 3 ماه، کاملاً او را به این نتیجه رسانده بود که باید طلاق بگیرد.
خوب که به اطرافم نگاه می کنم می بینم چه بی سوپاپ شده ایم. چه آستانه تحملمان پایین است. خودم را با مادرم مقایسه می کنم و می بینم من خیلی مدیرتر از او هستم و به لطف صحبتهای اموزنده خودش واقعاً در زندگی ام موفقم، اما صبر و حوصله و استقامتی دارد که 1 درصدش هم در من نیست. من هرچیزی کم باشد قاطی می کنم. از کمبود نان تست سبوس یا فیبردار و نداشتن روسری آن رنگی که به این مانتو بیاید بگیرید تا کمبود سکس یا چرا این بار چتری های جلوی موهایم را آنطور که همیشه ناز می کردی، ناز نکردی!
چند وقت پیش بی بی سی مقاله جالبی داشت در این باب که روال زندگی مشترک در سال های مختلف چگونه است و اشاره کرده بود به اینکه سال دوم بسیار مهم است از این نظر که طرفین به درک عمیقی از هم می رسند و سال های پنجم تا هفتم معمولاً بدترین ها هستند و بیشتر طلاق ها در این فاصله رخ می دهند به چندین دلیل. این چند روز داشتم با خودم فکر می کردم که الان ما در میانه سال دوم هستیم و من واقعاً به چه درک عمیقی! از خودم و او و زندگیمان رسیده ام؟ چقدر اشتباهات قبلم را کمتر تکرار می کنم؟ کدام اشتباه ها را نگذاشته ام اصلاً به تکرار برسند؟ موقعیت های مشابه را چطور مدیریت می کنم و چطور سنگ های زندگی را روی هم می چینم؟ معمار خوبی هستم؟ خانه مان همانطور که آرزو داریم واقعاً تا 120 امین سالگردمان دوام می آورد؟ (بله من از نوادگان نوح می باشم!) اصلاً خودم شعارهای خودم را به یاد دارم؟ من که می گفتم خوشبختی یک نقطه و یک هدف نیست و یک مبارزه دائمی است؟ که  ته ندارد و پروسه است؟ واقعاً دارم می جنگم؟ یا شیک نشسته ام که او خوشبختم کند؟ حواسم هست که فعل هایم همیشه جمع باشند؟ که من نباشم و ما باشیم؟
و متاسف شدم برای خودم که در روزمرگی و قواعد احمقانه این جامعه چنان مشغولم که گاه یادم می رود که مسئولم. خودم مسئولم و حتی اگر اوجایی سهواً  کم می گذارد و اگاه نیست،من مسئولم که اگاهش نمی کنم. به هفته پیشم فکر می کنم که5 روز با بغض گذشت چون از چیز ساده ای غمگین بودم و اگر درباره اش حرف زده بودم به سادگی با یک عذرخواهی و یک بوس کوچولو حل می شد. اما نگفتم و گذاشتم ذهنم تا قهقرا برود و افکار پست قبلی تسخیرم کنند و بگویم 1 سال دیگر جدا می شویم!
پست قبلی را می گذارم باشد تا یادم بماند غصه های کوچک خطرناکند چون جدی شان نمی گیریم. مثل خال کف پای مامانم که بعد از 60 سال هوس کرد رشد کند و ناگهان سرطانی از اب درامد و داشت دودمانمان را به باد می داد که به خیر گذشت. غصه ها و دلگیری های کوچک مثل علف هرزند. تک و توک که هستند حسابشان نمی کنیم. بعد وقتی تار و پودمان را گرفت متوجه می شویم و ان وقت دیگر نمی شوند ار باغچه ذهن پاکشان کرد.
قول دادم مواظب خودمان باشم.
 

۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

این روزها هی دارم از خودم می ترسم. از افکارم و از احساساتم. این فکر مثل خوره به جانم افتاده که فقط عاشقش هستم و از علاقه و دوستی هیچ خبری نیست. یعنی ازش خوشم نمی آید. که خب این قطعاً شرط  ماندگاری عشق است. به حدی ایرادگیر و باریک بین شده ام که خودم وحشت می کنم. هر حرکتش، هر حرفش، هر رفتارش زبانم را به انتقاد باز می کند و مستقیم و بی پرده می کوبمش. دارم می ترسم. چیزی به اسم سندرم سی سالگی هم داریم آیا؟ الان یک هفته است که مشخصاً و بدون کوچکترین ملاحظه ای دارم به خودم می گویم: "اگر پیش از عاشق شدن این خصوصیات را دیده بودم حتی عاشقش هم نمی شدم. در واقع اگر به عنوان خواستگار پا پیش گذاشته بود و شناخت کنونی را درباره اش داشتم هرگز باهاش ازدواج نمی کردم" و به طرز وحشت آوری دارم خودم را قانع می کنم که بله همین طور است. درواقع کنترل ذهنم از دستم در رفته. نمی دانم کسی این نوشته را می خواند یا نه. اگر می خوانید لطفاً بروید پست های قدیمی را هم بخوانید که بدانید چقدر دیوانه وار میخواهمش و چقدر تحسین برانگیز است (بوده است؟) برایم. اما الان ایرادهایش شده اند خوار چشم. پر رنگ و کور کننده. در این حد که اگر ادامه پیدا کند یک سال دیگر کار به طلاق می کشد. حساس شده ام به اینکه چرا با هم حرف نمی زنیم. به جز رجزخوانی موقع تخته نرد و برنامه ریزی در مورد هرچیز و تعریف کردن اتفاقات گاه و بیگاه و دوستت دارم های فراوان که نثار هم می کنیم دیگر حرفی نمی زنیم. حرف جدی نداریم. خواب آدم های دیگر را می بینم. چه بلایی سر من آمده؟ الان خودم باور نمی کنم که دارم این خطوط را می نویسم. دارم جایی ثبتشان می کنم. دارم به رسمیت می شناسم این ها را. من که همیشه بهش افتخار می کردم چرا حالا رفتارش توی ذوقم می زند؟ او تغییر نکرده، من کرده ام؟ چه شده ام؟ باید بروم با کسی، دکتری، تراپیستی، مشاورخانواده ای صحبت کنم؟ ممکن است مشکل از هورمون ها باشد؟ می دانم که به هم ریخته اند. نسخه آزمایش دارم و هنوز نرفته ام ازمایشگاه. یا ممکن است حاصل آن قهر 3 روزه باشد؟ قهر نبودیم. اما زیاد حرف نمی زدم و نمی خندیدم و دستش را نمی گرفتم. اولین بار بود که دست هم را نمی گرفتیم. سه روز کامل. وحشتناک بود. از همان موقع بود؟ انگار که بندی پاره شد؟ نمی دانم. حتی غریزه ام هم با خودش درگیر است. هم می بوسم هم نمی بوسم. از یک طرف بغلش نمی کنم و از طرف دیگر می چسبم بهش. آخرین لیوان آب خنک ته پارچ را تعارفش نمی کنم و خودم می خورم، از طرف دیگر سینی صبحانه به دست بیدارش می کنم. دیوانگی مگر شاخ و دم دارد؟ یک چیز دیگر هم دلم می خواست که ناراحتم کرد. هفته پیش، جمعه، امتحان زبان داشتم. ظهر امد دنبالم. هوا و زمین و اسمان مثل بهشت بود. آفتاب گرم و نسیم خنک. طبیعت لازم بودم. سه بار گفتم بیا برویم پارک و ناهار را بیرون بخوریم. هر سه بار گفت ام م م م، نه، الان دوست ندارم، شب می ریم. من ان موقع می خواستم. نمی دانم چرا این همه بهم فشار آمد. الان که می نویسم هم اشکم درآمده، چیزی به این لوسی و سادگی. من می خواستم برویم بگردیم. می خواستم. سه بار گفتم. می خواستم. در طول راه برگشت به خانه هم باز درباره اش حرف زدم. که چه هوای خوبی است و چه باید قدر دانست و فرصت بین گرما و سرما کوتاه است و هر روز همین ساعت سرکار بوده ایم و هر روز چه دلم می خواسته بزنم بیرون  از شرکت و... همانطور مهربان و بی دغدغه به روی خودش نیاورد، اصلاً نفهمید فکر کنم. به دلم ماند. بدجور به دلم ماند. خیلی ساده بود قضیه. خیلی معمولی بود. ولی نفهمید که چقدر دلم می خواست. که خیلی وقت بود اینطور نخواسته بودم چیزی را.
بی انگیزه شده ام. آزرده ام. از چه؟ نمی دانم. از او؟ بله. چرا؟ باز هم نمی دانم. شبانه روزی عصبانیم انگار.
 
یک چیز بی ربط هم بگویم این میان که تنها چیزی است که خوشحالم کرده در این چند روز:
امتحان فاینال زبان را دادم. اسپیکینگ فقط در حد 6-7 دقیقه طول کشید. جناب ممتحن یهو درآمد گفت: من حرفی برای گفتن ندارم. نیازی نیست چیز بیشتری بپرسم. زیبا صحبت می کنید. اصلاً فارسی حرف نمی زنید. لهجه و لحن گویش شما درست مثل کسی هست که در یک محیط نیتیو انگلیسی زبان بزرگ شده. تبریک میگم!
خب من همین الان درحال اشک ریزی نمی توانم لبخند عریضم را از این گوش تا آن گوش جمع کنم. البته قطعاً به آن خوبی که گفته نیستم. چون خودش چندان خوب نبود برای همین من به نظرش فوق العاده آمدم! ولی خب به هر حال خوشمان آمد :دی

۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

هفته پیش 3 روز مهمان داشتیم. دوستان عزیزی از راه دور امدند و 3 روز پیشمان ماندند و نتیجه اش این شد که از عزیز بودن افتادند. چطور؟ تعریف می کنم برایتان:
ف و الف زوجی هستند از دوستان ما که یک نوزاد کوچک دارند و این قدر صمیمی هستیم (بودیم!) که طبق دعوت خودشان و هماهنگی قبلی، شب عروسی مان به جای هتل با دو تا دوست دیگر همه رفتیم منزل آنها و تا صبح دور هم بودیم. حدود 3 یا 4 هفته پیش  ف زنگ زد و گفت که برنامه سفر تابستانی دارند از جنوب به شمال. چند روزی اصفهان هستند و بعدش میایند تهران و می خواهند بروند شمال و آیا ما هم می رویم باهاشان یا نه؟ من برایش توضیح دادم که خیلی دوست داریم اما به شرایط کاری من و احسان بستگی دارد و همچنین برادرم دارد میاید تهران و به برنامه های او هم بستگی دارد و خلاصه شما برنامه سفرتان را با فرض نبودن ما بچینید و اگر شد ما هم بهتان ملحق شویم که چه بهتر. و ضمناً ابراز خوشحالی کردم که اخ جان میاید و با هم هستیم چند روزی. ف گفت که نه اگر شما شمال نمی آیید دیگر مزاحمتان نمی شویم و می رویم پیش دختر عمه ام و فقط چند ساعتی میاییم پیشتان. من هم کلی اصرار که یک شب پیش ما باشید. ف هم گفت اگر شد حتماً و خبر می دهیم.
دو هفته گذشت و اتفاقاً یک روز احسان گفت از الف اینها خبری نشد! اصلاً حرکت کردند؟ گفتم قاعدتاً اگر رسیده باشند تهران باید خبر بدهند. ولی زنگ بزن ببین کجا هستند. یادم نیست که احسان زنگ نزد و یا زنگ زد و آنها در دسترس نبودند. خلاصه. دقیقاً فردای ان روز، حدود 7:30 عصر احسان امد دنبالم که از کلاس زبان برگردیم و گفت که الف اینها زنگ زده اند و 250 کیلومتری تهران هستند و دارند میایند پیش ما! من هاج و واج پرسیدم: قرار بود بیایند پیش ما؟ احسان گفت آره! گفتم اما ف چیز دیگری به من گفت! احسان گفت واقعاً؟؟ اما الف به من گفت میایند پیش ما! و چون تو با ف صحبت کرده بودی فکر کردم همه چیز هماهنگ است! خلاصه من سعی کردم خم به ابرو نیاورم. فقط سریع رفتیم خرید و برگشتیم خانه و همه جا را مرتب کردیم و... مشکل دیگر این بود که وحید از صبح همان روز با عفونت گوارشی بدی دست به گریبان شده بود طوری که وسط روز مرخصی گرفته بودیم و برگشته بودیم خانه و برده بودیمش بیمارستان و خلاصه برادر عزیزم حسابی حالش خراب بود و با مسکن قوی خوابیده بود و این یعنی ما یکی از اتاق ها را نداشتیم.
بالاخره ساعت 11 شب مهمان ها رسیدند و سورپرایز دوم من این بود که: خواهر ف هم همراهشان بود! خواهرش یک دختر بچه دبیرستانی و عزیز و بی زحمت است ولی قاعدتاً نباید حداقل برای رعایت ادب قبلش به ما اطلاع می دادند؟ حداقل یک لحظه فکر کردند که آیا من تعداد کافی بالش و پتو برای همه دارم؟؟؟ بدترش آنجا بود که ف ناگهان یادش آمد که : "اِ، من اصلا یادم نبود که گفته بودی برادرت هم هست!"
در واقع من بودم و احسان و 4 تا مهمان که یکیشان مریض است و من لحظه ای شک نکردم  که اولویت داشتن راحتی وحید را گوشزد کنم. همان اول به همه گفتم که "حالش طوری است که ممکن است ناگهانی از اتاق بپرد بیرون برود دستشویی. میدانید که، عفونت گوارشی است!"
خلاصه دو روز اول گذشت و پنج شنبه شب دور هم مشغول صحبت بودیم که با کلی خنده ماجرای جریمه شدنشان در همان ابتدای سفر را تعریف کردند که علتش چه بود؟ یک سال از پایان اعتبار گواهینامه جفتشان گذشته بود! یعنی این خانواده 10 روز  عملاً بدون گواهینامه در جاده بودند! من؟ کاملاً شوکه بودم! از نظر من این کار خطرناک است و آگاهانه به پیشواز این خطر رفتن، از نظر من کاملاً نشانه کم شعوری است. خانم دبیر و اقای مهندس تا قبل از جریمه شدنشان حتی نمی دانستند که گواهینامه شان اکسپایر شده! یک سال! تا حدی برایم غیر قابل قبول بود که علیرغم اینکه کم از دستشان حرص نخورده بودم (به بی ملاحظه کاری های بالا، بچه داری افتضاحشان را هم اضافه کنید) شدیداً اصرار کردم که شمال نروند و بمانند تهران و شنبه بروند گواهینامه ها را تجدید کنند. از احتمال تصادف گفتم. از اینکه در جاده شمال ماشین را می خوابانند و وسط جاده می مانید و خلاصه همه چیز را به طرز اغراق امیزی خطرناک جلوه دادم. نتیجه اش چه شد؟ به جای شنبه، تصمیم گرفتند جمعه صبح حرکت کنند! احمق های بی فکر!
فردایش رفتند و فقط یک شب انزلی ماندند و صحیح و سلامت مستقیم برگشتند جنوب! (این قسمتش را هم نفهمیدم که این همه راه را به قصد شمال امده بودند و فقط یک شب ماندند آن هم در انزلی!)
چند روزی گذشت. هفته پیش یک شب با احسان صحبتشان به میان آمد و به طرز ملایمی (ملایم برای اینکه علت دوستی ماها، دوستی احسان و الف از دوره لیسانس است) بهش گفتم که الف و ف برای من از اعتبار افتادند. هم به خاطر رفتار اجتماعی شان و هم به خاطر بی عقلی شان. اصلا نمی توانم بپذیرم که کسی، خصوصاً از نوع تحصیلکرده و مدیرش، تا این حد بی فکر و هردمبیل و بی برنامه و بی ملاحظه باشد. تا پیش از این دوستان عزیزی بودند. اما دیگر نیستند و از این به بعد معاشرت من با ف به صورت غیر محسوس کاهش پیدا خواهد کرد. جالب اینجا بود که خود احسان هم چندان احساس جالبی نداشت بهشان و پایه غیبت شده بود با من!

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

وحید فردا شب می آید تهران.
خوشحالم. هرچند که بهار و تابستان کم مهمان داری نکردم. اما خب وحید فرق دارد. از الان منوی غذا برایش تدارک دیده ام. خوب که فکر می کنم می بینم کلا من عشق و علاقه ام را با غذا به ملت حالی می کنم. طیبه مهر ماه از کانادا می آید، از الان می دانم آن چند روزی که با هم هستیم می خواهم چه بپزم! خنده دار نیست؟ درست مثل مامان بزرگ ها!
توضیحی هم در مورد پست قبلی بدهم که دارم از عذاب وجدان می میرم. حقیقت این است که احسان دقیقاً همانطور است که نوشتم. اما خب وقتی موتورش به راه می افتد درست مثل سوپرمن همه کارها را در کمترین زمان ممکن و با بالاترین کیفیت ممکن انجام می دهد. طوری که بعدش کاری به جز اینکه 1 ساعت ببوسمش از دستم برنمی آید. کاملاً خرابش می شوم بس که حرفه ای عمل می کند. فقط هنوز نمی فهمم چرا برای شروعش اینقدر لفتش می دهد که من جوش بیاورم.
 
 

۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

خب این روزها به سرعت و بی نمک می گذرد.
دچار روزمرگی شده ام. نمی دانم دقیقاً چه مرگم است. اما تقریباً از هیچ چیز لذت نمی برم.
داریم چیدمان اتاق ها را تغییر می دهیم. باید بگویم "دارم چیدمان اتاق ها را تغییر میدهم" چون در واقع احسان را به زور دنبال خودم می کشم برای انجام کارها. دیوانه ام می کند. من عادت ندارم چیزی در خانه خراب یا به هر دلیلی در وضعیت تعلیق باشد. بابا هرگز به هیچ وسیله ای - از تیر و تخته بگیر تا تلویزیون و چرخ گوشت (خدا را شکر جلوی کامپیوتر کم آورد!) - اجازه نداد نافرمانی یا کم کاری کند. همه چیز درست و به موقع و سر جای خودش کار میکرد و می کند. در خانه من و احسان اما شرایط به گونه دیگری است. سطل های رنگ بعد از 10 ماه هنوز گوشه تراس است و به انبار نرفته. دو ماه است که درب های سرویس بهداشتی و حمام را عوض کرده ایم اما هنوز همان دستگیره های قبلی رویشان است. پیچ بالای لوستر مدت هاست که افتاده و باید دوباره ببندیمش که سیم ها معلوم نباشند.  بارها گفته ام باید تجهیزات بخریم برای خانه، یک جعبه ابزار، یک دریل و چیزهای دیگر. چندتا آچار و پیچ گوشتی و خروار خروار پیچ و میخ و چسب و سیم داریم. اما خب نصفشان به درد نمی خورند. نه دور میریزدشان، نه جدید می خرد. می گوید همه شان چینی هستند و به درد نمی خورند. خب چینی باشد، بهتر از این پیچ گوشتی کوفتی کنونی که پیچ را می بندد، نمی بندد؟  این مسائل عصبانی ام می کنند. در طول این 1 سال و نیم حتی یک لحظه خانه مان پرفکت نبوده. به طرز عجیب و غیر منطقی ای بر مواضع خودش پا فشاری می کند و من نمی فهممش.
راست است که می گویند دخترها در همسرشان همیشه دنبال نشانه هایی از پدر می گردند. بله همینطور است. چون وقتی بابا در خانه است آب در دل کسی تکان نمی خورد و هرگز یادم نمی آید برای چیزی، مساله ای، وسیله ای...هر چیزی، مستاصل مانده باشیم. بابا دقیقاً یک سوپرمن است. جعبه ابزارش مثل چراغ جادو است. به سایز هر مهره ای یک آچار دارد. تجهیزات دریل کامل کامل است. باکس فلزی مته های الماسه انقدر شیک است که نگو. مته ها عین گروه کر پشت سر هم ایستاده اند. سیم لحیم و هویه که بازیچه های بچگی من بودند. آنقدر خازن و مقاومت روی صفحه مدار لحیم کرده ام که نگو (نمی دانم لحیم و هویه را چطور می نویسند. وسط غرولند من گیر ندهید لطفا) پدر من در ارتش متخصص رادار و چند سیستم ناوبری دیگر بوده. برق و مکانیک خوراکش است. می خواست سقف پارکینگ بزند توی حیاط، اگر بدانید چقدر عزیز و شیرین سازه پایه ها و سقف را تحلیل می کرد. همه مهندس های عمران بروند دق کنند.
هوم.. این پست قرار بود غرغر از دست احسان باشد. ولی باعث شد دلم برای بابا تنگ شود.
خودم همه این کارها را می توانم بکنم. حتی می توانم میز ناهارخوری را بکشم زیر لوستر و بروم رویش تا دستم به جای پیچش برسد. جنس خوب و بد آچار و پیچ گوشتی را می شناسم. مارک های دریل را می دانم. بابای من Bosch اصل دارد. مال 20-30 سال پیش است. اما عین عروسک می ماند لامصب بس که خوب ازش نگهداری میکند. تنها علت این که همه این کارها را خودم انجام نمی دهم این است که قرار نیست و نباید همه چیز به عهده من باشد. مدیریت مالی به طور کامل و قسط ها مسئولیت من است (یک ماه گذاشتم به عهده احسان، برای همه ضامن ها اخطار ارسال شد. شارژ ساختمان را هم من می دهم. اگر من حواسم نباشد، اصلاً یادش می رود که باید برود و حساب کند.)
زمانی که می خواستیم خانه بگیریم رسماً مرا کشت! 1 ماه و نیم مرخصی گرفتم برای اینکه بشینم آن تز کوفتی را تمام کنم، اما از صبح تا شب در نیازمندی های همشهری دنبال خانه اجاره ای می گشتم.
اصلاً همین الان که می خواهیم ماشین بخریم. بیشتر از 1 ماه است که مثلاً دارد دنبال ماشین می گردد. روزی 1-2 مورد در اینترنت نظرش را جلب می کند، تا حالا روی هم به 10 تایشان زنگ نزده و هنوز حتی یک ماشین هم ندیده! این هم شد گشتن؟؟
آخ که من چه عصبانی ام از دستت عزیزترینم. همسر نازنین و دوست داشتنی که جانم برایت در می رود، دلم می خواهد از دستت سرم را بکوبم به دیوار. قلبم تالاپ تالاپ می کند برایت. هر روز رومانتیک تر و عاشق تر از دیروزی، اما خب روی اعصابم هم هستی عزیز دلم!

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

خب راستش را بخواهید فعلا در این مرحله ابتدایی برای من همین کافی است که جناب رییس جمهور وقتی شروع به صحبت می کند لازم نیست از شرم و یا ترس  آب شوم و به قعر زمین بروم. بلکه می توانم صاف بشینم جلوی تلویزیون و تا اخر حرف هایش را گوش کنم و حتی لذت ببرم
باور کنید (که می دانم می کنید) کم نعمتی نیست!
 

۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه

خب تکلیف استخدام نیروی جدید تعیین شد.
کسی رو استخدام نمی کنند.
رسماً  نگفتند، ولی وقتی حقوقی برابر با نصف حقوق کنونی کارشناسانی مثل من رو بهشون پیشنهاد می کنند،  مسلم است که آنها نمی پذیرند!
عصبانی ام.
به همه گفتم "باشه، مشکلی نیست. فقط کسی انتظار نداشته باشه که من پروژه هام رو به موقع تحویل بدم. تا وقتی چنین انتظاری نباشه، من مشکلی ندارم."
من و همکارام امسال رو سال آرامش نام گذاری کردیم. قرار شد برای تمام کردن کار خودکشی نکنیم. بیش از حد اضافه کاری نکنیم و خودمون رو با هیچ کس (یعنی قبله عالم به طور خاص-مراجعه به پست قبلی) درگیر نکنیم. وقتی نمی خواهند بفهمند، چرا باید پدر خودمون رو دربیاریم؟
عصبانی ام.
 

۱۳۹۲ تیر ۲۶, چهارشنبه

قرار است کارشناس جدید استخدام کنیم. 3 نفر آمدند هرکدام 1 هفته ازمایشی. یکیشان ماندانا بود که خودم معرفی اش کرده بودم. یکی دیگر سارا بود که به واسطه دوستی با ماندانا در دوره ارشد با هم آشنا شده بودیم. سومی از پسرهای دانشکده بود که با هم کلاس هیدرو و سکو داشتیم به گمانم و همه جا تاپ مارک کلاس بود. به رییس گفتم پسره خیلی خفن است. اگر  با محیط هم هماهنگ شود و آموزش پذیری اش خوب باشد؛ دخترها را حتماً رد خواهیم کرد.
مسئول ارزیابی کیست؟ قطعاً این بنده ناچیز خاکسار. چرا؟ چون قرار است عضو تیم من باشند جای ویدا و حامد که رفته اند. نظرم چقدر مهم است؟ یعنی گزارش ارزیابی من قرار است چند درصد در تصمیم نهایی موثر باشد؟ حداقل 80 درصد. اوکی. بگویید بیایند.
سارا سابقه کار 3-4 ساله دارد. کم حرف و ملایم و عزیز است. تقریباً لازم نبود چیزی بهش یاد بدهم. بنابراین وقت بیشتری داشتیم برای اینکه زیر و رویش کنیم ببینیم چه می داند. زبان انگلیسی عالی و عملکردش از نظر فنی خوب بود. اشتباهات کوچکی داشت که قابل چشمپوشی بودند. نسبتاً خوب گزارش می نوشت. فقط مشکلش این بود که خیلی ملایم بود. در واقع نمی توانست خودش را خوب پرزنت کند. نمی توانست قانع کند. و خب در شغل ما زبانمان به اندازه مغز و دانشمان باید کار کند. یعنی مالک یا نماینده مالک زنگ می زند و پشت تلفن ما را می جود. و ما باید با لبخند و احترام بزنیم فک طرف مقابل را بیاوریم پایین و تفاله مان را پس بگیریم و بفرماییم که مشتری محترم و عزیز که جان می دهیم برایت، خیلی بیجا می کنی. من آتوریتی دارم و همینه که هست. یا طراح می آید اینجا حرف کاملاً بی اساس غیر علمی-غیر فنی میزند و کلاً اصول پایداری یا استحکام را می برد زیر سوال یا عملاً خر فرضمان می کند و جلوی چشم خودمان می پیچاندمان و ما باید دور میز درحالی که بهش می گوییم چایی تان سرد نشود، حالیش کنیم که عزیز دلم، خودت را جر نده، گوش های دراز روی سر تو هستند و بحث کنیم و دعوا کنیم و فرمول و دیاگرام پهن کنیم و گاهی حتی آموزش بدهیم بهشان و کلاً چرچیل وارانه ، هم از موضع بالا و در عین حال متواضعانه و بدون اینکه دلشان بشکند شرشان را کم کنیم از سر خودمان.
خب حقیقت این است که سارا از پس این کار بر نمی آید. و تمرین زیاد نیاز دارد.
نفر دوم ماندانا بود. وقتی معرفی اش کردم به مدیرم گفتم که هیچ چیز نمی داند. کار نکرده و در دانشگاه هم بازیگوش تر از آن بود که انتظار داشته باشیم از درس ها چیزی یادش مانده باشد. اما زرنگ است. اعتماد به نفس بالا، مشتاق، باهوش، زبل و خلاصه گلیم خودش را از آب می کشد. و جالب اینجا بود که در مصاحبه اولیه با مدیر و معاونمان هم هر دو خیلی ازش خوششان آمد و نظرشان بیشتر با ماندانا بود تا با سارا. تنها مشکل این است که ماندانا پنج شنبه ها نمی تواند بیاید. ضمناً از آنجا که دخترک نازش را زودتر از 7 نمی تواند تحویل مهدکودک بدهد و خانه شان کرج است، به هیچ عنوان قبل از 8:30 به دفتر نمی رسد. و اینها خیلی برای رییس و رییس بزرگ مهم است و البته قبله عالم هم زیر بار نمی رود اصلاً.(رییس یعنی مدیرمان، رییس بزرگ یعنی معاونمان و مدیر عامل هم می شود قبله عالم یا حضرت والا!)
خلاصه ماندانا آمد و شاهکار بود. با همه دوست شد. در همه بحث ها، شوخی ها و صحبت های جاری واحد شرکت می کرد. دانش اولیه ناچیز، زبان انگلیسی ضعیف. اما آموزش پذیری فوق العاده و سرعت خوب مطالعه و یادگیری. اشتباهات اولیه کم و قدرت تحلیل بالا. خلاصه در زمینه های مختلف خودش رو آدم توانایی نشان داد. در امتیازبندی که برای موارد مختلف در نظر گرفته بودم (10 امتیاز برای هر مورد)، سارا از نظر فنی امتیازات بالاتری داشت. در حد ماگزیمم 0.5 نمره. اما در بعضی از رفتارهای حرفه ای، ماندانا خیلی بهتر بود. بماند که کلاً من پدر ماندانا رو دراوردم. چون خودم معرفی اش کرده بودم انقدر بهش سخت گرفتم که نگو. ولی واقعاً روسفیدم کرد.
و اما نفر سوم. آقا پسری که اسمش رو می گذاریم آقای الف. شنبه و یکشنبه 1 ساعت و نیم دیر آمد. دوشنبه بدون خبر نیامد! سر ظهر ایمیل زد که ببخشید توی دانشگاه کارم طول کشید و چون تلفن های شرکت قطع بود(برق رفته بود و سیستم سانترال به هم ریخته بود.) نتونستم زنگ بزنم. (با همین نگارش گفتاری و بدون حتی امضا) در جواب ایمیلش به انگلیسی نوشتم که این بار مشکلی نیست ولی دو تا موضوع را در نظر داشته باشید: 1- شما فقط یک هفته فرصت دارید یاد بگیرید و توانایی خودتان را نشان بدهید و تا همین الان به راحتی 1 روز را از دست داده اید. 2- حضور به موقع در شرکت فاکتور بسیار مهمی در تصمیم نهایی برای انتخاب شما برای این پوزیشن است. پس تلاش کنید که از این فرصت بیشترین استفاده را ببرید.
سه شنبه باز 1 ساعت و نیم دیر امد. کارها را مرور کردیم با هم و ضمن صحبت پرسیدم: جواب ایمیل من را خواندید؟ فرمودند: بله!! توی دلم گفتم: بله و درد!
چهارشنبه هم باز دیر امد. و می خواست زود هم بردو که اجازه ندادم و بهش کار دادم. و گفتم فردا روز اخر است و چون فقط 4 ساعت سر کار هستیم حتماً باید فلان کار را تمام کنید که بتوانیم ارزیابی مناسبی از اموخته های شما داشته باشیم. گفت اوکی. ولی پنج شنبه نیامد!!! رییس گفت یک گزارش خیلی منفی درباره اش بنویس. گفتم با کلی اغماض و ملایمت و مهربانی ارزیابی اش کرده ام و تازه امتیازاتش افتضاح است! خلاصه، دیگر خبری ازش نشد تا دیروز. یعنی سه شنبه هفته بعد!یعنی 5 روز بعد از آخرین روزی که باید می امد! حدود 11 دیدیم تشریف آوردند! من هم بعد از سلام و احوالپرسی مختصر پرسیدم: بفرمایید؟ چیزی در مایه های آمدم و اینها گفت. بهش گفتم بفرمایید تشریف داشته باشید تا رییس باهاتان صحبت کند. ایشان هم توجیهش کردند که عملکردت خوب نبوده و خلاصه ردش کردیم رفت. در طول همان 4 روزی هم که داشت کار می کرد باید بگویم که بسیار بی علاقه و سرسری بود و محض رضای خدا حتی حرف زدن بلد نبود. دیگر ببینید چه بود که وقتی صحبت می کرد، من که کاملاً واقف به موضوع بودم نمی فهمیدم چه می گوید. یعنی برای اینکه کشف کنم چیزی را واقعاً یادگرفته یا نه انقدر باید سوالات ریز می پرسیدم که خودم خسته می شدم.
حالا منتظرم تا شنبه اعلام کنند که ماندانا بیاید یا سارا. و انصافاً انتخاب یکی از این دو نفر کار سختی است.
این جریان برای من از چندین جهت اهمیت داشت. یکی اینکه در جایگاه یک ارزیاب  باید چک لیست برای خودم تهیه می کردم و شیوه امتیازبندی را خیلی بالا و پایین کردم تا چیزی بدست بیاید که بتوان بر اساسش تصمیم گیری کرد. دوم اینکه باید دقت می کردم هر کسی را با چه معیاری بسنجم. به عنوان مثال سارا را باید با الان خودم مقایسه می کردم که سابقه کار دارم. اما ماندانا را باید با 2 سال پیش خودم مقایسه می کردم و می سنجیدم که آیا می تواند حداقل به پای من برسد؟ سوم اینکه هر دو دوستان من بودند و معرف یکیشان خودم بودم و در عین حال باید کاملاً بی طرفانه قضاوت می کردم. چهارم، در واقع داشتم برای خودم همکار انتخاب می کردم. باید دقت می کردم که کسی که استخدام می کنم بعداً بیچاره ام نکند و واقعاً بتوانم رویش حساب کنم. چون حداقل تا 4-5 ماه هر اشتباهی از این شخص به پای من نوشته می شود و هر خراب کاری را من باید درست کنم. و پنجم، مدیر و معاونت بالادست، این وظیفه را به عهده من گذاشته بودند. یعنی حساب زیادی روی من باز کردند و این اصلاً چیز کمی نیست. در واقع، من که زمان استخدام خودم 3 ساعت و نیم باهام مصاحبه کردند و سه هفته آموزش دیدم، حالا 3 نفر آدم را بعد از 20 دقیقه مصاحبه فرستادند زیر دستم که ظرف یک هفته بسنجمشان. سیستم بدی است. اما مسئولیت کمی نیست.
خلاصه در کل تجربه سخت و البته خوب و مفیدی بود.

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

نیست که من خیلی باسواد و مهندسم! واسه همین توی پست قبلیم نوشتم وارد دهه سوم زندگی شدم. منظورم دهه چهارم بوده. شما بگذارید به حساب ذوق زدگی بیش از حد.
ملت سنشون میره بالا غمباد میکنن، من با دمم گردو می شکنم:دی