۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

خب این روزها به سرعت و بی نمک می گذرد.
دچار روزمرگی شده ام. نمی دانم دقیقاً چه مرگم است. اما تقریباً از هیچ چیز لذت نمی برم.
داریم چیدمان اتاق ها را تغییر می دهیم. باید بگویم "دارم چیدمان اتاق ها را تغییر میدهم" چون در واقع احسان را به زور دنبال خودم می کشم برای انجام کارها. دیوانه ام می کند. من عادت ندارم چیزی در خانه خراب یا به هر دلیلی در وضعیت تعلیق باشد. بابا هرگز به هیچ وسیله ای - از تیر و تخته بگیر تا تلویزیون و چرخ گوشت (خدا را شکر جلوی کامپیوتر کم آورد!) - اجازه نداد نافرمانی یا کم کاری کند. همه چیز درست و به موقع و سر جای خودش کار میکرد و می کند. در خانه من و احسان اما شرایط به گونه دیگری است. سطل های رنگ بعد از 10 ماه هنوز گوشه تراس است و به انبار نرفته. دو ماه است که درب های سرویس بهداشتی و حمام را عوض کرده ایم اما هنوز همان دستگیره های قبلی رویشان است. پیچ بالای لوستر مدت هاست که افتاده و باید دوباره ببندیمش که سیم ها معلوم نباشند.  بارها گفته ام باید تجهیزات بخریم برای خانه، یک جعبه ابزار، یک دریل و چیزهای دیگر. چندتا آچار و پیچ گوشتی و خروار خروار پیچ و میخ و چسب و سیم داریم. اما خب نصفشان به درد نمی خورند. نه دور میریزدشان، نه جدید می خرد. می گوید همه شان چینی هستند و به درد نمی خورند. خب چینی باشد، بهتر از این پیچ گوشتی کوفتی کنونی که پیچ را می بندد، نمی بندد؟  این مسائل عصبانی ام می کنند. در طول این 1 سال و نیم حتی یک لحظه خانه مان پرفکت نبوده. به طرز عجیب و غیر منطقی ای بر مواضع خودش پا فشاری می کند و من نمی فهممش.
راست است که می گویند دخترها در همسرشان همیشه دنبال نشانه هایی از پدر می گردند. بله همینطور است. چون وقتی بابا در خانه است آب در دل کسی تکان نمی خورد و هرگز یادم نمی آید برای چیزی، مساله ای، وسیله ای...هر چیزی، مستاصل مانده باشیم. بابا دقیقاً یک سوپرمن است. جعبه ابزارش مثل چراغ جادو است. به سایز هر مهره ای یک آچار دارد. تجهیزات دریل کامل کامل است. باکس فلزی مته های الماسه انقدر شیک است که نگو. مته ها عین گروه کر پشت سر هم ایستاده اند. سیم لحیم و هویه که بازیچه های بچگی من بودند. آنقدر خازن و مقاومت روی صفحه مدار لحیم کرده ام که نگو (نمی دانم لحیم و هویه را چطور می نویسند. وسط غرولند من گیر ندهید لطفا) پدر من در ارتش متخصص رادار و چند سیستم ناوبری دیگر بوده. برق و مکانیک خوراکش است. می خواست سقف پارکینگ بزند توی حیاط، اگر بدانید چقدر عزیز و شیرین سازه پایه ها و سقف را تحلیل می کرد. همه مهندس های عمران بروند دق کنند.
هوم.. این پست قرار بود غرغر از دست احسان باشد. ولی باعث شد دلم برای بابا تنگ شود.
خودم همه این کارها را می توانم بکنم. حتی می توانم میز ناهارخوری را بکشم زیر لوستر و بروم رویش تا دستم به جای پیچش برسد. جنس خوب و بد آچار و پیچ گوشتی را می شناسم. مارک های دریل را می دانم. بابای من Bosch اصل دارد. مال 20-30 سال پیش است. اما عین عروسک می ماند لامصب بس که خوب ازش نگهداری میکند. تنها علت این که همه این کارها را خودم انجام نمی دهم این است که قرار نیست و نباید همه چیز به عهده من باشد. مدیریت مالی به طور کامل و قسط ها مسئولیت من است (یک ماه گذاشتم به عهده احسان، برای همه ضامن ها اخطار ارسال شد. شارژ ساختمان را هم من می دهم. اگر من حواسم نباشد، اصلاً یادش می رود که باید برود و حساب کند.)
زمانی که می خواستیم خانه بگیریم رسماً مرا کشت! 1 ماه و نیم مرخصی گرفتم برای اینکه بشینم آن تز کوفتی را تمام کنم، اما از صبح تا شب در نیازمندی های همشهری دنبال خانه اجاره ای می گشتم.
اصلاً همین الان که می خواهیم ماشین بخریم. بیشتر از 1 ماه است که مثلاً دارد دنبال ماشین می گردد. روزی 1-2 مورد در اینترنت نظرش را جلب می کند، تا حالا روی هم به 10 تایشان زنگ نزده و هنوز حتی یک ماشین هم ندیده! این هم شد گشتن؟؟
آخ که من چه عصبانی ام از دستت عزیزترینم. همسر نازنین و دوست داشتنی که جانم برایت در می رود، دلم می خواهد از دستت سرم را بکوبم به دیوار. قلبم تالاپ تالاپ می کند برایت. هر روز رومانتیک تر و عاشق تر از دیروزی، اما خب روی اعصابم هم هستی عزیز دلم!

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

خب راستش را بخواهید فعلا در این مرحله ابتدایی برای من همین کافی است که جناب رییس جمهور وقتی شروع به صحبت می کند لازم نیست از شرم و یا ترس  آب شوم و به قعر زمین بروم. بلکه می توانم صاف بشینم جلوی تلویزیون و تا اخر حرف هایش را گوش کنم و حتی لذت ببرم
باور کنید (که می دانم می کنید) کم نعمتی نیست!
 

۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه

خب تکلیف استخدام نیروی جدید تعیین شد.
کسی رو استخدام نمی کنند.
رسماً  نگفتند، ولی وقتی حقوقی برابر با نصف حقوق کنونی کارشناسانی مثل من رو بهشون پیشنهاد می کنند،  مسلم است که آنها نمی پذیرند!
عصبانی ام.
به همه گفتم "باشه، مشکلی نیست. فقط کسی انتظار نداشته باشه که من پروژه هام رو به موقع تحویل بدم. تا وقتی چنین انتظاری نباشه، من مشکلی ندارم."
من و همکارام امسال رو سال آرامش نام گذاری کردیم. قرار شد برای تمام کردن کار خودکشی نکنیم. بیش از حد اضافه کاری نکنیم و خودمون رو با هیچ کس (یعنی قبله عالم به طور خاص-مراجعه به پست قبلی) درگیر نکنیم. وقتی نمی خواهند بفهمند، چرا باید پدر خودمون رو دربیاریم؟
عصبانی ام.
 

۱۳۹۲ تیر ۲۶, چهارشنبه

قرار است کارشناس جدید استخدام کنیم. 3 نفر آمدند هرکدام 1 هفته ازمایشی. یکیشان ماندانا بود که خودم معرفی اش کرده بودم. یکی دیگر سارا بود که به واسطه دوستی با ماندانا در دوره ارشد با هم آشنا شده بودیم. سومی از پسرهای دانشکده بود که با هم کلاس هیدرو و سکو داشتیم به گمانم و همه جا تاپ مارک کلاس بود. به رییس گفتم پسره خیلی خفن است. اگر  با محیط هم هماهنگ شود و آموزش پذیری اش خوب باشد؛ دخترها را حتماً رد خواهیم کرد.
مسئول ارزیابی کیست؟ قطعاً این بنده ناچیز خاکسار. چرا؟ چون قرار است عضو تیم من باشند جای ویدا و حامد که رفته اند. نظرم چقدر مهم است؟ یعنی گزارش ارزیابی من قرار است چند درصد در تصمیم نهایی موثر باشد؟ حداقل 80 درصد. اوکی. بگویید بیایند.
سارا سابقه کار 3-4 ساله دارد. کم حرف و ملایم و عزیز است. تقریباً لازم نبود چیزی بهش یاد بدهم. بنابراین وقت بیشتری داشتیم برای اینکه زیر و رویش کنیم ببینیم چه می داند. زبان انگلیسی عالی و عملکردش از نظر فنی خوب بود. اشتباهات کوچکی داشت که قابل چشمپوشی بودند. نسبتاً خوب گزارش می نوشت. فقط مشکلش این بود که خیلی ملایم بود. در واقع نمی توانست خودش را خوب پرزنت کند. نمی توانست قانع کند. و خب در شغل ما زبانمان به اندازه مغز و دانشمان باید کار کند. یعنی مالک یا نماینده مالک زنگ می زند و پشت تلفن ما را می جود. و ما باید با لبخند و احترام بزنیم فک طرف مقابل را بیاوریم پایین و تفاله مان را پس بگیریم و بفرماییم که مشتری محترم و عزیز که جان می دهیم برایت، خیلی بیجا می کنی. من آتوریتی دارم و همینه که هست. یا طراح می آید اینجا حرف کاملاً بی اساس غیر علمی-غیر فنی میزند و کلاً اصول پایداری یا استحکام را می برد زیر سوال یا عملاً خر فرضمان می کند و جلوی چشم خودمان می پیچاندمان و ما باید دور میز درحالی که بهش می گوییم چایی تان سرد نشود، حالیش کنیم که عزیز دلم، خودت را جر نده، گوش های دراز روی سر تو هستند و بحث کنیم و دعوا کنیم و فرمول و دیاگرام پهن کنیم و گاهی حتی آموزش بدهیم بهشان و کلاً چرچیل وارانه ، هم از موضع بالا و در عین حال متواضعانه و بدون اینکه دلشان بشکند شرشان را کم کنیم از سر خودمان.
خب حقیقت این است که سارا از پس این کار بر نمی آید. و تمرین زیاد نیاز دارد.
نفر دوم ماندانا بود. وقتی معرفی اش کردم به مدیرم گفتم که هیچ چیز نمی داند. کار نکرده و در دانشگاه هم بازیگوش تر از آن بود که انتظار داشته باشیم از درس ها چیزی یادش مانده باشد. اما زرنگ است. اعتماد به نفس بالا، مشتاق، باهوش، زبل و خلاصه گلیم خودش را از آب می کشد. و جالب اینجا بود که در مصاحبه اولیه با مدیر و معاونمان هم هر دو خیلی ازش خوششان آمد و نظرشان بیشتر با ماندانا بود تا با سارا. تنها مشکل این است که ماندانا پنج شنبه ها نمی تواند بیاید. ضمناً از آنجا که دخترک نازش را زودتر از 7 نمی تواند تحویل مهدکودک بدهد و خانه شان کرج است، به هیچ عنوان قبل از 8:30 به دفتر نمی رسد. و اینها خیلی برای رییس و رییس بزرگ مهم است و البته قبله عالم هم زیر بار نمی رود اصلاً.(رییس یعنی مدیرمان، رییس بزرگ یعنی معاونمان و مدیر عامل هم می شود قبله عالم یا حضرت والا!)
خلاصه ماندانا آمد و شاهکار بود. با همه دوست شد. در همه بحث ها، شوخی ها و صحبت های جاری واحد شرکت می کرد. دانش اولیه ناچیز، زبان انگلیسی ضعیف. اما آموزش پذیری فوق العاده و سرعت خوب مطالعه و یادگیری. اشتباهات اولیه کم و قدرت تحلیل بالا. خلاصه در زمینه های مختلف خودش رو آدم توانایی نشان داد. در امتیازبندی که برای موارد مختلف در نظر گرفته بودم (10 امتیاز برای هر مورد)، سارا از نظر فنی امتیازات بالاتری داشت. در حد ماگزیمم 0.5 نمره. اما در بعضی از رفتارهای حرفه ای، ماندانا خیلی بهتر بود. بماند که کلاً من پدر ماندانا رو دراوردم. چون خودم معرفی اش کرده بودم انقدر بهش سخت گرفتم که نگو. ولی واقعاً روسفیدم کرد.
و اما نفر سوم. آقا پسری که اسمش رو می گذاریم آقای الف. شنبه و یکشنبه 1 ساعت و نیم دیر آمد. دوشنبه بدون خبر نیامد! سر ظهر ایمیل زد که ببخشید توی دانشگاه کارم طول کشید و چون تلفن های شرکت قطع بود(برق رفته بود و سیستم سانترال به هم ریخته بود.) نتونستم زنگ بزنم. (با همین نگارش گفتاری و بدون حتی امضا) در جواب ایمیلش به انگلیسی نوشتم که این بار مشکلی نیست ولی دو تا موضوع را در نظر داشته باشید: 1- شما فقط یک هفته فرصت دارید یاد بگیرید و توانایی خودتان را نشان بدهید و تا همین الان به راحتی 1 روز را از دست داده اید. 2- حضور به موقع در شرکت فاکتور بسیار مهمی در تصمیم نهایی برای انتخاب شما برای این پوزیشن است. پس تلاش کنید که از این فرصت بیشترین استفاده را ببرید.
سه شنبه باز 1 ساعت و نیم دیر امد. کارها را مرور کردیم با هم و ضمن صحبت پرسیدم: جواب ایمیل من را خواندید؟ فرمودند: بله!! توی دلم گفتم: بله و درد!
چهارشنبه هم باز دیر امد. و می خواست زود هم بردو که اجازه ندادم و بهش کار دادم. و گفتم فردا روز اخر است و چون فقط 4 ساعت سر کار هستیم حتماً باید فلان کار را تمام کنید که بتوانیم ارزیابی مناسبی از اموخته های شما داشته باشیم. گفت اوکی. ولی پنج شنبه نیامد!!! رییس گفت یک گزارش خیلی منفی درباره اش بنویس. گفتم با کلی اغماض و ملایمت و مهربانی ارزیابی اش کرده ام و تازه امتیازاتش افتضاح است! خلاصه، دیگر خبری ازش نشد تا دیروز. یعنی سه شنبه هفته بعد!یعنی 5 روز بعد از آخرین روزی که باید می امد! حدود 11 دیدیم تشریف آوردند! من هم بعد از سلام و احوالپرسی مختصر پرسیدم: بفرمایید؟ چیزی در مایه های آمدم و اینها گفت. بهش گفتم بفرمایید تشریف داشته باشید تا رییس باهاتان صحبت کند. ایشان هم توجیهش کردند که عملکردت خوب نبوده و خلاصه ردش کردیم رفت. در طول همان 4 روزی هم که داشت کار می کرد باید بگویم که بسیار بی علاقه و سرسری بود و محض رضای خدا حتی حرف زدن بلد نبود. دیگر ببینید چه بود که وقتی صحبت می کرد، من که کاملاً واقف به موضوع بودم نمی فهمیدم چه می گوید. یعنی برای اینکه کشف کنم چیزی را واقعاً یادگرفته یا نه انقدر باید سوالات ریز می پرسیدم که خودم خسته می شدم.
حالا منتظرم تا شنبه اعلام کنند که ماندانا بیاید یا سارا. و انصافاً انتخاب یکی از این دو نفر کار سختی است.
این جریان برای من از چندین جهت اهمیت داشت. یکی اینکه در جایگاه یک ارزیاب  باید چک لیست برای خودم تهیه می کردم و شیوه امتیازبندی را خیلی بالا و پایین کردم تا چیزی بدست بیاید که بتوان بر اساسش تصمیم گیری کرد. دوم اینکه باید دقت می کردم هر کسی را با چه معیاری بسنجم. به عنوان مثال سارا را باید با الان خودم مقایسه می کردم که سابقه کار دارم. اما ماندانا را باید با 2 سال پیش خودم مقایسه می کردم و می سنجیدم که آیا می تواند حداقل به پای من برسد؟ سوم اینکه هر دو دوستان من بودند و معرف یکیشان خودم بودم و در عین حال باید کاملاً بی طرفانه قضاوت می کردم. چهارم، در واقع داشتم برای خودم همکار انتخاب می کردم. باید دقت می کردم که کسی که استخدام می کنم بعداً بیچاره ام نکند و واقعاً بتوانم رویش حساب کنم. چون حداقل تا 4-5 ماه هر اشتباهی از این شخص به پای من نوشته می شود و هر خراب کاری را من باید درست کنم. و پنجم، مدیر و معاونت بالادست، این وظیفه را به عهده من گذاشته بودند. یعنی حساب زیادی روی من باز کردند و این اصلاً چیز کمی نیست. در واقع، من که زمان استخدام خودم 3 ساعت و نیم باهام مصاحبه کردند و سه هفته آموزش دیدم، حالا 3 نفر آدم را بعد از 20 دقیقه مصاحبه فرستادند زیر دستم که ظرف یک هفته بسنجمشان. سیستم بدی است. اما مسئولیت کمی نیست.
خلاصه در کل تجربه سخت و البته خوب و مفیدی بود.

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

نیست که من خیلی باسواد و مهندسم! واسه همین توی پست قبلیم نوشتم وارد دهه سوم زندگی شدم. منظورم دهه چهارم بوده. شما بگذارید به حساب ذوق زدگی بیش از حد.
ملت سنشون میره بالا غمباد میکنن، من با دمم گردو می شکنم:دی

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

امروز، 23 فروردین 1392، من به دهه سوم زندگی پا گذاشتم.
30 ساله شدم.
همون حسی رو دارم که وقتی 18 ساله شدم داشتم.
خوشحالم :)

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

1. مدتی است که به کلاس زبان می روم. اولین بارم است در زندگانی. هرچه می دانستم تا پیش از این از مطالعات شخصی بود و خب البته در سطح نسبتاً خوبی بودم. اما تازگی ها احساس افول پیدا کرده بودم و خلاصه در شعبه هفت تیر موسسه ایرانمهر که تا خانه 20 دقیقه و تا محل کارم 10 دقیقه فاصله دارد ثبت نام کردم. جدا از بی نظمی و سیستم فاجعه مدیریت این موسسه (حداقل این شعبه!) دارم از درس خواندن لذت می برم. زمان مدرسه و دانشگاه اگر این همه می خواندم انیشتین شده بودم تا حالا. استادمان مسن و دنیادیده است و لهجه بسیار خوبی دارد. جلسات اول فقط من می فهمیدم چه می گوید (پز در زمینه لیسنینگ!) حالا کم کم بقیه هم دارند می فهمند.
2. تمام 1 ماه و نیم گذشته مهمان داشتم. مامان به عنوان مهمان دائمی و 5 نفر خانواده همسر گرامی به مدت 2 هفته در طول همین مدت. راستش را بخواهید به این نتیجه رسیده ام که هیچ کس هرگز نباید بیشتر از مدت معقولی خانه هیچ کس (حتی نزدیک ترین هایش) بماند. مامان عذرش موجه است چون برای درمان آمده بود. خانواده احسان هم همینطور، برای درمان آمده بودند. اما خب ما دوتا اذیت شدیم. همه شان خیلی عزیزند. ولی خسته شدیم و عملاً زندگی نکردیم با هم. دلمان تنهاییمان را می خواهد خیلی. و جدای از این، متوجه شدم که چقدر سبک زندگیمان با هم متفاوت است. چقدر فرق داریم. خانواده همسر مهربان خیلی خوب و عزیزند، اما انقدر متفاوتند که راستش را بخواهید بدون اینکه رنجشی ازشان داشه باشم به راحتی به این نتیجه رسیدم که اگر نزدیک بودیم، قطعاً مشکل پیدا می کردیم. یا بهتر است بگویم اگر خانواده همسرم نبودند و فقط آشنای خانوادگی یا فامیل درجه 2 بودند اصلاً باهاشان معاشرت نمی کردم! خیلی خوبند. مهربانند. دلسوزند. کوچکترین دخالتی نمی کنند. خیلی مراعات می کنند. از گل نازک تر نمی گویند.همیشه در حال تعریف و تمجید هستند. اما زندگی کردن باهاشان محال است!!
و حتی چقدر با مادرم تفاوت دارم. سبک زندگی مان. انتظاراتمان. نگاهمان. حتی طرز آشپزیمان (که از خودش یاد گرفته ام) حالا کار به جایی رسیده که بر سر روش پختن مرغ هم با هم بحث می کنیم!
الهام می گوید من خیلی سختگیرم. تا حدودی درست می گوید. نه در خانه دیگران، ولی در خانه خودم خیلی اصولگرا هستم. خیلی ایده آلیستم. همه چیز باید مهیا باشد. میز صبحانه باید کامل باشد. باید به شیوه خودم چیده شود. شانس آورده اند که موقع ناهار خانه نیستم و برای شام مجبورشان نمی کنم دستمال سفره های کتان ژوردوزی شده را روی پایشان بیندازند. تشریفاتی نیستم ها، اتفاقاً آدم سهل و ساده ای هستم. اما حساسم که بچه ها روی رختخواب ها راه بروند. یا ملحفه نو را بردارند ببرند بیمارستان! ضمناً بادمجان ها را به شیوه خودم سرخ می کنم که کمتر روغن بکشد، حتی اگر به اندازه مال آنها خوشمزه نباشد. و قطعاً اگر طبقه سبزیجات فریزر کوچکم جای خالی دارد اما بادمجان ندارد حتماً برای این است که بادمجان را می شود هر روز خرید، اما آلبالو را باید اول تابستان هسته گرفت و فریز کرد!
چه غرغرو شده ام.
علتش فقط این است که 1 ماه و نیم است آنقدر که می خواهم یار را نبوسیده ام. آن لباس هایی را که دوست داشته ام نپوشیده ام. صبحانه را در تختمان نخورده ام. عصرها دست در دست هم هرجا که خواسته ایم نرفته ایم.
همین و بس

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

همین چند دقیقه پیش داشت دعوام می شد. نماینده یکی از شرکت های طراحی که از 2 ماه پیش بر سر یک نقشه Visibility Plan بسیار بسیار ساده باهاش درگیرم و هیچ نمی فهمد، پیرو دعوت خودمان آمده بود که دیگر قضیه را نهایی کنیم و عملاً براش رسم کردم روی نقشه که چه باید بکشد و پایش را امضا کردم و صورت جلسه کردیم تمام شد رفت. این میان من به طرز وحشتناکی عصبانی شده بودم و داشتم پسره را قورت می دادم که همکارم خودش را قاطی قضیه کرد و با ادبیات فوق العاده اش جو را آرام کرد و آخرش با منت روانه شان کردیم رفتند.
چیزی که این میان آزارم می دهد این است که این روزها شدیداً عصبی هستم. به چشم زدنی دعوا راه می اندازم و حتی با همکارهای خودم که شدیداً دوستشان دارم و رفیقیم هم با پرخاش نسبی جواب می دهم. نمی دانم چه شده ام. به طور دائمی اشک و بغض دارم. بعد از رفتن جناب طراح از شدت ناراحتی بابت رفتار نسبتاً غیر حرفه ای خودم آنقدر ناراحت بودم که رفتم پایین کمی گریه کردم.
حالم هیچ خوب نیست. ربطی هم به نبودن یار ندارد. حتی احسان هم از تیر خشم من در امان نماند. در طول 10 روز گذشته آنقدر باهاش بدرفتاری کردم که نپرس. آخرش از شدت عذاب و ناراحتی و شرمندگی خودم را به در و دیوار می کوبیدم. طفلک تمام مدت نازم را خرید و منتم را کشید و هیچ کم نگذاشت و من باز هم از خودم می راندمش.
رم کرده ام.
 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

من به چیزهای کوچک و موقت عادت می کنم و به چیزهای بزرگ نه. یعنی صبح که می آیم موسسه چون به لپتاپ شب قبل عادت دارم اولش کار با کیبرد کامپیوتر سر کار برایم سخت است. تا عصر عادت می کنم و به به چه کیبرد خوبی و اینها... بعدش شب اولش که با لپتاپ شروع می کنم هی غر میزنم که "آخه این هم شد کیبرد؟" و از 20 دقیقه بعدش حال می کنم که "چه خوبه جای del و Endِ این لپتاپم!" ولی به چیزهای بزرگ عادت نمی کنم. یعنی عادت ندارم که... عادت ندارم که... خب وقتی عادت ندارم، از چه بگویم؟ اصلا عقلم قد نمی دهد به هیچ عادتی. البته اعتراف می کنم که یکی از علت های اصلی اش ذات ضد تعهد و ضد پشتکار من است. تا الان به تنها چیزی که در زندگی ام پایبند بوده و هستم، عشق و احساس و احسان هست و دیگر هیچ. پایبند به درس خواندن؟ به استخری که پول 12 جلسه اش  را جلو جلو داده ام؟ به آن تایم سر کار رفتن؟ راستش را بخواهید اگر تاخیرهایمان را 2 برابر نکرده و از حقوقمان کم نمی کردند (این خیلی مهم نیست چون 2 سال اینطوری رفتم سر کار) و همچنین اخطار شفاهی و کتبی بهم نمی دادند (این یکی خیلی برایم سنگین است. از گل نازک تر گفتن به من؟؟ نچ نچ نچ) محال بود 8 صبح کارت بزنم. 8 صبح باید کره بادام زمینی و عسل روی نان تست مالیده باشی و بشقابش را بین خودت و خودش روی تخت گذاشته باشی و درحالی که نسیم خنک پرده شیری توری را بالای سرت می رقصاند باهاش درباره دیوانگی های شب قبل حرف بزنی.
برگردیم سر همان بحث عادت. دوستی دارم که در تمام عمر 31 ساله اش، تاکید می کنم که در تمام روزهای زندگی اش، صبحانه فقط نان و پنیر سفید و چای شیرین خورده. یعنی اگر بیاید خانه ما که اصلا پنیر سفید نداریم (در تمام عمرم لب نزده ام. از اینکه توی یخچال باشد حتی وحشت دارم) و به جایش همیشه 2 جور مربا و 2 جور کره و عسل و پنیر پراسسد و نیمرو و شیر و نسکافه و کورن فلکس با نان بربری داغ و نان تست سر میز صبحانه هست، رسماً هیچ چیز نمی خورد و می گوید نمی توانم! از آن گاوهای خندان هم نمی خورد حتی. کاری ندارم به اینکه من از پنیرهای سنتی وحشت دارم، کلاً نمی فهمم که چطور یک نفر می تواند به چنین چیزی عادت کند! حتی حاضر نیست مربای سیب دستپخت خودم را امتحان کند. نه اینکه دوست نداشته باشدها! نه، عادت ندارد! این مسئله ای موقت و اتفاقی نیست. درست است که هیچ کس از صبحانه نخوردن نمرده اما خب آمدیم و یکجایی وجود داشت که از این پنیرها در آن یک جا وجود نداشت. آنوقت این دوست من چه می کرد؟ یا مثلا حالا که عادت کرده شام نخورد، حتی اگر برود مهمانی هم نمی خورد. از مسئله ادب اجتماعی و لزومِ مهمانِ فهمیده بودن بگذریم و اصلاً حرفش را نزنیم. واقعا اگر بخورد می میرد! نه به خاطر وزن یا سنگینی معده یا مشکل گوارش. می میرد فقط به خاطر اینکه خلاف عادتش عمل کرده. به همین سادگی!
این موردی که مثال زدم خیلی ساده و معمولی و بی اهمیت است. اما به سادگی می توانید تعمیمش بدهید به مسائل بزرگ تر.می دانید، وقتی کسانی مثل دوستم را می بینم، به این نتیجه می رسم که عادت ها عمرمان را کوتاه می کنند. عادت ها دشمن انعطاف اند. دشمن الکی خوش بودن(الکی خوش بودن یک ویژگی منحصر به فرد و ستودنی ایست). دشمن خلاقیت برای خلق موقعیت ها و برنامه های جایگزین. دشمن راه فرار. دشمن آزمون و خطا، ریسک، دیوانگی... و قطعاً عاشقی.


۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه

سال نو شد و دوباره روز از نو روزی از نو...
سال تحویل توی فرودگاه بودیم. تجربه جالبی بود. سفره هفت سین بزرگی به راه انداخته بودند و در لحظه شلیک توپ (راستی امسال توپ شلیک کردند؟؟ یا شاید باید بپرسم اصلا هنوز توپ شلیک می کنند؟) عده ای دورش جمع شدند و همه شاد بودند و ... خلاصه هرچی به احسان گفتم بیا بریم پای سفره نیامد که نیامد. یک حس جمع و مراسم گریز خاصی دارد این یار ما. من؟ کلا آدم جمع و مراسم و هیپ هیپ هورا و مرا ببوس و آواز بخوان در خیابان... خلاصه یک طور عجیبی اشک داشتم و ناخودآگاه با احساس خوشبختی و شادی عمیقی گریه می کردم اول سالی. بعدش هم با وجود همه سنگین رنگین بازی های همسر گرامی یک ماچ گنده چسباندم روی لپش (شانس آورد که نیم رخش به من بود!). طبق قرارمان عیدی هم به هم نمی دهیم. ما کلا فقط تولد و سالگرد ازدواج را مناسبت واقعی و هدیه لازم می دانیم. عید و روز زن و مرد و بچه و مهندس و بقال همه کشک است. ولنتاین هم فقط  می رویم کافی شاپ خودمان و احسان اسپرسو می خورد و من کوپ شکلات تلخ. و البته یک چیز فانی هم می خریم برای هم. مثلا پارسال یک مجسمه فیل استیل بامزه برایش خریدم. سال قبلش هم رفتیم خانه شکلات هر آنچه که از 70درصد به بالا خواستم برایم خرید. خانه شکلات یک عروسک خارپشت خیلی خیلی ناز داشت که جفتمان داشتیم می مردیم برایش ولی دیگر پول خریدنش را نداشتیم. یادم هست که خیلی کوچولو و گناه دار بودیم و دلمان خارپشت می خواست. ولی بعدش با یک پک سیب زمینی که از آن رستوران کوچک پایین ساعی خریدیم دوباره حالمان خوب شد. اما از پارسال که خانه شکلات تعطیل شد دوباره ناراحت می شویم چون الان پولداریم و می توانیم علاوه بر آن شکلات ها حتی 2 تا خارپشت بخریم ولی خانه شکلات دیگر نیست و ما هیچ جایی خارپشت آنطوری ناز و عزیز ندیدیم. ولی هنوز از ونک که میاییم پایین می رویم از همان رستوران کوچک پایین ساعی سیب زمینی های برشته خوشمزه میخریم و تا سر تخت طاووس تمامش می کنیم که بعدش سوار تاکسی بشویم. خلاصه این یک هفته که برگشته ایم تهران دارد بهمان خوش میگذرد و هی پیاده روی می کنیم و هر هله هوله فروشی که میبینیم یک چیزی ازش میخریم و بعد از سالها سیزده به در راستکی رفتیم یه جای دنج و کمپینگ راستکی راه انداختیم و بساط  4 نوع کباب و بدمینتون و توپ و تخته نردمان به راه بود حسابی.
این بود گزارش عیدانه من.
سال به خوبی شروع شد. امیدوارم برای همه به خوبی ادامه پیدا کنه.