۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

به لطف اینترنت دیزلی شرکت، از نوشتن و خواندن به کلی افتاده ام. از خرداد که جای شرکت تغییر کرده، نمیدانم چه مشکلی برای پهنای باند یا ترافیک یا ... دارند که گاهی برای دیدن ام اس ان و یاهو هم مشکل داریم. چه برسد به ران کردن فیلت.ر.ش.کن. دریافت یا ارسال یک فایل 5 مگی ممکن است گاهی نصف روز طول بکشد.  فقط از دایال آپ بهتر است به گمانم! هر چه هست که باعث شده ماهی یک بار وبلاگ ها را میخوانم. سایت های خبری را فقط در حد هدلاین چک میکنم و از عالم و آدم بریده ام.
نزدیک به 3 ماه در مجموع مهمان داشته ام. مادر احسان برای مشکل چشمش می آید تهران و عضو دائمی خانه مان شده. چاره ای هم نیست. زندگی در شهر بی امکاناتی مثل بوشهر نتیجه اش میشود همین. گاهی که شاکی میشوم و به قول مادرم رگ عروس بازی ام ورم میکند، به این فکر میکنم که ممکن است همین شرایط برای پدر و مادر خودم برقرار شود و بدیهی است که می آورمشان پیش خودم که بهشان رسیدگی کنم. پس کاملا قابل درک است. در خانواده های کم جمعیت و مسن مثل ما و آنها اوضاع همینطور است.
راستی از خرید خانه منصرف شدیم. هم پولمان جور نشد و هم فهمیدیم این خانه ارزش ندارد و اگر بخریمش صاحب ابدی اش خودمان هستیم. علیرغم کاهش اساسی قیمت، هنوز هم فروخته نشده. ولی بوی اسباب کشی می آید و من می ترسم! تازه فهمیده ام که وسایلمان خیلی زیاد است. وحشتناک و قابل انفجار!
آه فهمیدم درباره چه میخواستم بنویسم. دوتا از همکارهایم عاشق هم شده اند. آقا سمت راست من مینشیند و خانم سمت چپم. عاشق جفتشان هستم. هردو دوستان خیلی خوبم هستند. افتخار هم دادند و همان اول که از عشق منفجر شدند و رابطه شان شروع شد به من گفتند و مشورت خواستند راجع به چند موضوع. من هم که 1000 تا پیراهن پاره کرده ام هزارماشالا :))) خلاصه از دیدن این دوتا دائم قند توی دلم آب میشود. روزهای اول از شوق اشکم درمی آمد. بهشان که فکر میکردم به خلسه میرفتم... بله در این حد بنده رمانتیک و رسوا و عاشق پیشه هستم.. نکته جالب اینجاست که از 1 ماه قبل تر از شروع ماجرا بین خودشان، من عجیب پیش خودم به این نتیجه رسیده بودم که این دوتا چه خوبند برای هم. چه دوستی و هامونی بی نظیری بینشان هست و فکر کرده بودم که ممکن است اتفاقی بینشان بیفتد؟ 1 ماه تمام به این موضوع فکر میکردم تا روزی که بهم گفتند... خلاصه که حال وهوای عاشقانه ی دل انگیزی اطرافم در جریان است و سرمستم حسابی. از روزی که همه این اتفاقات افتاده، حتی حال من و احسان هم بهتر است. عاشق تریم، شاد تریم، دیوانگی مان بیشتر شده انگار..
خلاصه به همین منوال زندگی میگذرد.

۱۳۹۴ مرداد ۷, چهارشنبه

راستش را بخواهید یکی از تفریحاتم این است که از چند هفته قبل از برگزار کردن مهمانی به میز غذا فکر کنم. حالا تصور نکنید که مهمانی 50 نفری می دهم و میز غذای عروسی می چینم. نه! بیشترین تعداد مهمانی که دعوت کرده ام 7 نفر بوده و حداکثر 3 نوع غذا پخته ام. ولی خب به هارمونی غذاها در کنار هم خیلی فکر می کنم. اگر 3 تاست حتما یکیشان باید گیاهی باشد. اگر دوتاست، یکیش ایرانی و یکی فرنگی. اگر مهمانی عصرانه است کلا سبک پذیرایی فرق دارد، اگر شام است باز یک جور متفاوتی است نسبت به ناهار. ذوق می کنم از اینکه مهمانم هیجان زده شود با دیدن میز. در عین حال دوست ندارم گیج بشود از تنوع بیش از حد. یکبار به یک مهمانی دخترانه رفتم که کلا 6 نفر بودیم و میزبان برای 5 نفر مهمان 4 نوع غذای سنگین پخته بود. خب آخر کی قورمه سبزی را همزمان با ته چین می پزد؟! یا بیف استروگانف و حلیم بادمجان را کنار هم روی میز می گذارد؟ اصلا خوب نیست! دوتا غذای راحت الحلقوم را نباید با هم سرو کرد. همانطور که 2 نوع غذای برنجی را. من اگر بودم منو تبدیل میشد به قورمه سبزی و خوراک مرغ با سبزیجات (به جای ته چین) و حلیم بادمجان. اگر بیف استروگانف می پختم، به جای قرمه سبزی، مرصع پلو با مرغ سرو می کردم. نباید مواد اصلی غذاها با هم یکسان باشد. بد می گویم؟
بعضی غذاها را برای بعضی مهمان ها نمی پزم. مثلا دایی بزرگ خودم اصلا به ارزش و هویت ته چین واقف نیست! نمی داند ته چین خوب پختن هنر و ظرافت خاص می خواهد! در نتیجه برای ایشان همان قیمه می پزم. حتی قورمه سبزی هم نمی پزم. چون از نظر آنها قورمه سبزی خوب باید سیاه (بخوانید سوخته) باشد، ولی از نظر من باید سبز تیره باشد و عطر جعفری اش را حس کنم. یا عزیز دیگری اصلا واقف به ارزش هنری خوراک زبان نیست. نمی فهمد که اینکه زبان چطور و با چه ادویه هایی پخته شود چقدر در طعم و رنگ نهایی موثر است و چقدر بریدن و شکل سرو کردنش اهمیت دارد. چرا درباره غذاهای سنگین این چنینی بگویم؟ بیایید درباره سالاد الیویه صحبت کنیم. سالاد الیویه را باید برای کسی درست کرد که فرق بودن یا نبودن آب پرتقال را در آن تشخیص بدهد. حداقل بفهمد که این یک فرقی با مال خودش دارد. در نتیجه هرگز جلوی کسی که وقتی گرسنه است به جای خوردن نیمرو، سالاد الیویه ی بسته بندی شده ی آماده می خرد، سالاد الیویه روی میز نگذارید.غذای ساده و بی دردسری است. اما شخص باید ارزشش را داشته باشد. اصلا بیایید صورت مسئله را تبدیل کنیم به اینکه دوستمان از جایی آمده و قرار است دو شب مجردی دخترانه با هم خوش بگذرانیم. از نظر من برای بعضی ها نباید املت پخت. یعنی نه هر املتی. برای بعضی ها باید گوجه را با پوست بیندازید توی روغن زیاد و بگذارید همه جا چرب شود و دوتا تخم مرغ هم بشکنید رویش و وقتی سفت شد با تابه بگذارید روی میز. اوه! این را دوست ندارم. بیایید آن طرفی بهش فکر کنیم. برای بعضی ها باید پیاز را خلال کنید و با روغن اکسترا ویرجین تفت دهید که فقط از خامی دربیاید اما نرم نشود. زردچوبه نزنید، فقط کمی پودر موسیر. حیف رنگ سفید یا بنفش به آن قشنگی نیست که زرد بشود؟ بعدش باید به ذائقه ی خودتان و مهمانتان فلفل های رنگی و گوجه پوست گرفته را زیبا خرد کنید و بهش اضافه کنید. بعداز اضافه کردن تخم مرغ حواستان به نوع هم زدن باشد، مهم است به خدا. فلفل سیاه مهم است. ولله که نعمت خداست! تخم مرغ که ریختید توی تابه، همانطور که دارد سفت می شود، دوتا ورق پنیر گودا را نواری برش بزنید و مثل پای بچینید رویش و بگذارید بچسبد روی تخم مرغ. می توانید اخرش کمی آویشن تازه یا جعفری ساطوری شده بپاشید رویش. آخ گرسنه شدم.
خلاصه اینکه برای بعضی مهمان ها باید کباب از البرز بخرید چون ارزشش را ندارند. اصلا کم کم از دایره معاشرت حذفشان کنید. والا به خدا!! اما برای بعضی ها باید سوپ سبزیجات محبوبتان را درست کنید چون می فهمند توی سوپ به جای شیر، پنیر ریخته اید. برای هر کسی که دوست دارید میز هفت رنگ بچینید، اما دقت کنید بعضی ها فقط قرمز و آبی را رنگ می دانند و بنفش را درک نمی کنند.


۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

مدت هاست فرصت نمی کنم چیزی بنویسم. از زمانی که شرکت جا به جا شده کارهایمان هزار برابر شده. ربطی به جا به جایی ندارد، ولی خب همزمان رخ داده. گاهی چند روز حتی ایمیل شخصی ام را چک نمی کنم. صرفا وقتی گوشی ام نوتیفیکیشن میدهد نگاهی به اینباکسم می اندازم و خیالم راحت می شود که کسی کار فوری باهام ندارد. ولی نمی خوانمشان. تلویزیون هم تماشا نمی کنم. تنها کاری را که در این مدت خوب و به جا انجام داده ام آشپزی بوده. 1 ماه 1 نفر مهمان داشتم و نمی توانم بگذارم مهمانم کار اساسی انجام بدهد.
صاحبخانه مان می خواهد خانه را بفروشد و ما به فکر افتاده ایم خودمان بخریمش. برای تامین بخشی از پول خرید دنبال وام می گردیم. حدود 150 تا 200 میلیون. سند ملکی با ارزش بالا هم داریم. اما هر کدامشان یک جور ناز می کنند. یکی نیست بهشان بگوید آخر باید از خدایتان هم باشد که کسی حاضر باشد ظرف 5 سال به جای 200 میلیون، بیش از 300 میلیون بهتان پس بدهد. زندگی را هم که به گرو میگیرید. پس دقیقاً چه مشکلی دارید؟ منتظریم ببینیم که جور می شود یا نه. جالب اینجاست که بابت رکو-د با-زارمس-کن کسی هم برای دیدن خانه نمی آید. آنها هم که آمده اند نمی پسندند. خانه خوش نقشه و دلباز است و بزرگتر و راحت تر از متراژ واقعی اش به  نظر میرسد. اما همه دنبال کمد دیواری و آشپزخانه بزرگ هستند و البته حق هم دارند. ما چون زندگی مان را در این خانه شروع کردیم، اسباب و وسایل را متناسب با فضای موجود خریدیم. اما یک خانم 50 ساله قطعاً نمی تواند به سادگی زندگی 20 ساله اش را در این خانه جا بدهد. حالا منتظریم ببینیم آخرش چه می شود.
ماموریت های یار مهربان دوباره شروع شده. فعلا بندر و به زودی دبی و چین و شاید حتی سریلانکا! دلم برایش تنگ می شود. از مهر پارسال تا پایان همین خرداد ماموریت نرفته بود و برای اولین بار به همیشه بودنش عادت کردم و حالا دارم اذیت می شوم. اما راستش را بخواهید ماموریت رفتن هایش برای زندگیمان خوب است. آدم مغرور و خودپسندی که منم، همان باید دوری بکشم که قدر بودنش را بدانم. همیشه حاضر بودنش زیر دلم می زند و نامهربان می شوم. بی ظرفیتی که شاخ و دم ندارد، این هم یک مدلش است! خدا را شکر!
حرف زیاد دارم برای نوشتن. از برنامه های احمقانه شرکت. از لذت بهار. از سفری که دلم می خواهد برویم. از دیدار چند دوست عزیز و ...
از گرمای تابستان اگر جان سالم به در بردم مینویسم.
 


۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

ماندانا را بعضی از اعضا خانواده اش مانا صدا می کردند. ماندنی، جاودان...
ماندانا رفت. روز جمعه در دفتر کارخانه حالش بد می شود و سکته و ...
همه در شوک هستیم. تصور 5 دقیقه پشت میز بی حرکت و بی صدا بودنش را هم نمیتوانم بکنم، چه برسد به خفتن همیشگی اش..
با ماندانا سر کلاس ریاضی مهندسی پیشرفته ارشد دوست شدم. هرگز کسی را آنقدر پر انرژی ندیده بودم. وجودش در هر جایی باعث هیجان و شادی فضا بود. پر جنب و جوش و سرزنده، بی پروا و ریسک پذیر، بی نهایت مهربان و شاد، باهوش، باهوش و کاردان،... مطمئنم هرگز هم کسی را نخواهم دید که همه این صفات را با آن شدت و کیفیت یک جا داشته باشد. شاید هم دختر کوچکش مثل او بشود. نمی دانم...
 
در قلبم همیشه مانا خواهی بود...
بدرود دوست من...

۱۳۹۴ فروردین ۱۵, شنبه

سال نو مبارک.
سال 94 برای بعضی ها سالی خواهد بود مثل سال های قبل و برای بعضی ها قرار است خیلی جدید و مهم و هیجان انگیز باشد. برای ما نمیدانم چه در چنته دارد. امیدوارم پر از اتفاقات خوب باشد. تصمیم داریم اگر از نظر شغلی پیشرفت پیش بینی شده را داشته باشیم، چند پروژه پر ریسک را کلید بزنیم. بعضی هاشان با هم در تناقض اند اما در واقع آلترناتیو هم محسوب میشوند.
9 روز از تعطیلات را در سفر گذراندیم. 1 روز در شیراز و 4 روز در بوشهر و بقیه اش را خوشدلانه در راه گذراندیم. شیرازش خوب بود و بوشهر هم بد نبود و در راهش فوق العاده بود. طبیعت زیبا و خوراکی های خوشمزه و موسیقی با صدای بلند و باد در موها...
امروز اصلا نمی توانم کار کنم. همکارهایم خیلی جدی دارند کار میکنند و من از صبح تا الان وقتم را به عید دیدنی در موسسه و وبلاگ خواندن گذرانده ام. طبق عادت همیشه اولین روز بعد از تعطیلات ناهار نمی آورم و با یار مهربان میرویم رستوران.
بروم صدایش کنم ببینیم قرار است کجا چه بخوریم. گرسنه ام!

۱۳۹۳ دی ۲۳, سه‌شنبه

1. به صورت ناگهانی شدیدا تئاتر رونده شده ایم. در طول 3 ماه گذشته 3 نمایش خوب دیده ایم و چهارمی را همین 5شنبه میرویم ببینیم. هم هوایی...هم هوایی... هم هوایی بی نظیر بود. مردی برای تمام فصول فوق العاده بود و حیف که نشد آنطور که هر دو دوست داشتیم دوبار ببینیمش. اولین تئاتری که رفتیم هم نسبتا خوب بود ولی اسمش را فراموش کرده ام! هرچه فکر می کنم یادم نمی آید. خانواده پسیانی بودند و لیلی رشیدی و برزو ارجمند و ... تکه های زندگی ساکنان ساختمان و محله ای بود که در آتش سوخته بود. آنجا بود که من صدای برزو ارجمند را کشف کردم!!! و این هفته هم مرگ فروشنده را خواهیم دید. برای دو نفر آدم تازه کار گزینه های فوق العاده ای برای شروع محسوب می شوند. کلا یک لایحه بودجه جدید با یک بند خاص فرهنگی در خانه تصویب کرده ایم و بسیار راضی هستیم.
2. فهمیدم چرا حالم خوب نیست. همان که در پست قبلی گفته بودم ناگهان کنترل زندگی از دستم خارج می شود. حالم بد میشود. عصرها که برمیگردیم خانه حالم بد میشود. بعد از 1 ساعت بی جان و خشمگین و غمگین و فشار بالا و پایین و چندتا حال بد دیگر با هم می شوم. شب ها بد میخوابم و صبح ها به سختی و با خستگی شدید بیدار میشوم و بعد از اینکه میاییم بیرون بلافاصله خوب میشوم. حالم در این حد بد می شود که شروع کرده بودم به گیر دادن به زندگی مان. حالا فهمیدم مشکل چیست: هوای خانه مان. هوای روحش نه ها! دقیقا هوایش. اتمسفرش... تازه فهمیده ایم که چون به خاطر سرمای هوا همه پنجره ها بسته است و جریان هوا در خانه وجود ندارد، من دچار بی هوایی میشوم. برای همین وسط دودهای هفت تیر هم حالم از توی خانه بهتر است. ضمنا مودم وایرلس بالای سرم روشن است و ما دوتا مهندس به عقلمان نرسیده که خاموشش کنیم. این اصلا تلقین نیست و واقعا واقعا واقعا از وقتی خاموشش میکنیم بهتر میخوابیم. حالا هم تصمیم گرفته ایم برویم دستگاه ایر پیوریفایر خانگی بخریم تا من حالم خوب شود و از این به بعد بیخودی به زندگیمان گیر ندهم!
3. بند 3 نداریم...

۱۳۹۳ دی ۱۰, چهارشنبه

1. نمی دانم دوباره کی و چرا کنترل زندگی از دستم رفت. متاسفانه کمی تنش بر همه ابعاد خودم و روحیاتم و امورات زندگی اثر می گذارد. در واقع کی و چرای دو جمله قبل را میدانم. فقط ناراحتم و دارم تلاش میکنم که برگردم. احسان هم وضعش بهتر از من که نیست هیچ، بدتر هم هست. هردو عصبی هستیم. اتفاقات ریز و درشتی که افتاده و تعلیقی که باعثش دیگران هستند و ما هر چه تلاش میکنیم کسی پاسخگو نیست. این وضع را دوست ندارم.
2. بگذریم. درباره چیزهای خوب بنویسیم. دوستان روی وایبر لینک یکی از این سایت هایی که آزمون های مسخره دارند را فرستاده بودند و این یکی اتفاقا بسی سرگرممان کرد. چندتا از تست هایش را محض خنده انجام دادم و نتایج جالب بود. یکیش عیان کرد که بنده ذاتا آلمانی هستم! دیگری گفت که موقعیت مناسب برای زندگی کردن برای من مغولستان است. سومی شاهکار بود و تعیین کرد که بنده در تناسخ های قبلیم احتمالا با هنری هشتم خوابیدم!!!
3. موضوعی همین الان پیش آمد که مایلم درباره اش بنویسم. من مد را به صورت کلی می پسندم و کمابیش حواسم به جریانش هست و گاهی هم ازش پیروی میکنم. اما یک چیز را نمی فهمم: چطور مردم میتوانند همه اینقدر مثل هم باشند؟؟ گیس ظاهرا دوباره مد شده و من از همه فقط عکس با موی بافته شده میبینم. همه موهایشان را می بافند! ناگفته نماند که خودم عاشق گیس هستم و سال هاست که موهایم را نمیبافم چون اصلا آنقدر بلند نشده که بشود گیسش کرد. اما اگر بلند باشد، مثل حدود 15 سالگی ام یکی از اولین گزینه ها برایم گیس خواهد بود. اما این هیچ ربطی به مد ندارد. ولی درک نمی کنم که چرا در یک مهمانی باید 8 نفر از 10 خانم جوان جمع موهایشان گیس باشد! من آدم تنوع طلبی در ظاهرم نیستم. الان در 31 سالگی با 15 سالگی ام فقط در حد ابروهای برداشته شده، لنز به جای عینک و 2 سایز لاغرتر تفاوت دارم. تا به حال حتی موهایم را رنگ نکرده ام چون رنگش را دوست دارم! ولی نمی توانم تحمل کنم که همان رنگی را بپوشم که الان مد است و همه می پوشند و همان مدلی موهایم یا چشم هایم را آرایش کنم که الان مد است و همه می پسندند. در نظر داشته باشید که اصلا حساس نیستم که کسی همان لباس مرا، یا کیف مرا، یا گردنبند جواهر مرا داشته باشد. این مهم نیست. نگران "خاص" و "تک" نبودن نیستم. اما سوال اینجاست: سلیقه شخصی افراد به کجا رفته؟ تا همین پارسال اگر کسی موهایش را می بافت بی کلاس محسوب میشد و حالا منی که موهایم را با حالت طبیعی خودش باز می گذارم!
همرنگ جماعت بودن به خودی خود بد نیست. مد خوب است. خیلی از چیزهایی که مد میشوند قشنگ اند. اما گیس باعث میشود صورت لاغر و کشیده دوست من مثل یک خط کش دراز به نظر بیاید در حالیکه موهای حلقه حلقه جذابیت فوق العاده ای به چهره اش می دادند. کفش های پاشنه بلند زیبا و جذابند (اینکه کجا باید چه پاشنه ای پوشید خودش مقوله مفصلی است که بماند) اما نه وقتی که نتوانی استوار و موقر باهشان راه بروی. پوست برنزه وسوسه برانگیز و زیباست، اما نه برای هر فرم چهره ای، نه برای هر رنگ چشم و مویی، اصلا نه با هر درجه تیرگی ای.
به نظرم باید خودمان را خوب بشناسیم. درون و بیرونمان را. اگر با خودمان در صلح باشیم، نه الزامن در نظر همه، اما قطعا آرام و زیبا خواهیم بود.

۱۳۹۳ آذر ۱۸, سه‌شنبه

1. هاه... به یک متخصص مغز و اعصاب نیازمندیم. اعضا و جوارح بدنم کلا از دستوراتم پیروی نمی کنند.
2. دیشب خواب دیدم در دی.وی.لاتاری برنده شده ایم و موقع خداحافظی با عزیزان بسی زار می زدم و چمدان های قرمزمان را پر میکردم با لباس زمستانی و داشتیم میرفتیم شیکاگو. سرما و شیکاگویش از آنجا میاید که پریشب با سحر صحبت می کردم و داشت تعریف میکرد که پارسال در بدو ورودش به آمریکا در فرودگاه شیکاگو چطور یخ بسته و ... اما خوابم آنقدر واقعی و طبیعی بود که وقتی بیدار شدم چند ثانیه فکر کردم که واقعا چه اتفاقی افتاده و داریم میرویم یا نه و توی تخت چه می کنم. تنها نکته غیر طبیعی خوابم این بود که از تهران میرفتیم بندر عباس و از بندر عباس به دبی. همان توی خواب هم داشتم فکر می کردم که یک پرواز را چرا دوتکه کرده ایم و حرص پولش را می خوردم به گمانم. بندر هم از آنجا میاید که مقصد دائمی ماموریت های داخلی یار مهربان است.
3. بزنم به تخته، گوش شیطان کر، این روزها کمی کارم در شرکت کمتر است. در حال حاضر هیچ کار مهندسی ندارم و فقط باید مکاتبات فنی و اداری مربوط به لودینگ اینسترومنت چند کشتی باری اقیانوس پیما را که مسئول مستقیمش هستم جدا از بقیه و جدا از مسئول دبیرخانه واحدمان برای خودم آرشیو کنم.
4. بالاخره بلیط گرفتم برای "مردی برای تمام فصول". این چه وضع بلیط فروختن است واقعاً؟ هر روز باید بشینم سایت را چک کنم که کی فروش برای روز جدید شروع می شود و هول هولکی بخرم. اصلاً انتظارش را نداشتم!
5. رژیِم ملایمی گرفته ام به طوری که همه چیز می خورم اما کمتر از قبل. کمی هم پیاده روی کوتاه و هفته ای 2-3 بار ایروبیک در خانه به مدت 15 دقیقه. نتیجه اش این شده که به صورت نا محسوس حدود 3 کبلو وزن کم کرده ام و حالا به خودم استراحت داده ام تا وزنم همینجا تثبیت شود و بعدش بروم سراغ 3 کیلوی بعدی و بعدش برای همه عمر قرار است 60 کیلو باقی بمانم. کمتر نمی شوم؛ تجربه اسکینی را دارم و هیچ خوب نبود!
6. ...
7. خلاصه پاییزمان همینطوری می گذرد!

۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه

پست قبلی را دو هفته پیش نوشته بودم و امروز پابلیش کردم.
امروز اگر حالم را بپرسید می گویم افتضاحم. همسر دوباره کنارم نیست و در دل هرچه نفرین موجود در دنیاست را نثار کشتیرانی ج.ا.ا می کنم که شعور ندارند و نمی فهمند که ساعت 12 ظهر نباید خبر بدهند که برای همان شب ساعت 8 بلیط گرفته اند. بلیط ساعت 8 شب فرودگاه امام یعنی که مسافر باید ساعت 4 و نیم عصر از خانه برود. یعنی حتی وقت کافی برای اتو کردن لباس هم ندارد. اتوی لباس بخورد توی سرتان. یک قلب کوچولوی بیچاره ای حتماً کنارش می شکند. نمی شکند؟ شما انصاف ندارید؟ روح چطور؟ یا قلب؟
دقیقاً آن روز خوشحال بودم که آخ جان خبر نداده اند و این چند روز تعطیلی با همیم و زندگی می کنیم. از آن یکشنبه کذایی تا امروز می شود دقیقاً 1 هفته که بغض دارم. امروز ساعت 11 و نیم آمدم سر کار. از صبح که بیدار شدم در حال تماشای تلویزیون به ترتیب شیر و گاتا و خیار و کدوی سرخ شده و کاهو و گوجه و لوبیا پلو خورده ام و بالا نیاورده ام و تمام تلاشم را کرده ام که با فیلم تین ایجری مزخرف ام بی سی  گریه نکنم و بابت کشفیات مهم دکتر آز زار نزنم. انقدر حالم بد است که نمی توانم بی بی سی و سی ان ان را تحمل کنم. همه جای دنیا همه دارند می میرند. همه اش استرس و اضطراب و اندوه. کل دنیا را بوی تعفن برداشته و خبرگزاری ها هم که با این وضعیت حال می کنند. روانی ها!
آخرش هم بدترین آرایش عمرم را کرده ام در حالی که صورتم از بند انداختن متورم و تیره است و آمده ام سر کار و همه خیال کرده اند که سرما خورده ام مثل سارا. و البته برایشان تعریف کردم که دیشب موتورخانه مرکزی ساختمان ترکیده بود و توی رادیاتورهای خانه صدای خرده آهن میامد و آب سرد بود و من لرزیدم تا صبح ولی سرما نخوردم. اما نمی توانم بهشان بگویم که لرزیدنم ربطی به شوفاژ ندارد و گرما از زندگی ام رخت بربسته چون یارم نیست که آغوشش گرم و آرامم کند.
 آخر هفته برمی گردد. زمان سنجم از کار افتاده، تا آخر هفته چند قرن دیگر باقیست؟
روزهای پاییز و زمستان، بودن در شرکتمان را دوست دارم. تا کافه ویونای سر خردمند جنوبی 5 دقیقه فاصله داریم و هروقت هوس قهوه جات(!) و ملحقاتش را داشته باشم، با یار مهربان می رویم و نیم ساعتی خوش می گذرانیم و برمیگردیم. حالا جای شرکت قرار است در دی ماه تغییر کند و می رویم قائم مقام نزدیک مطهری. از آنجا هم با جم و کافه هایش 5 دقیقه فاصله داریم. من آدم متعهد به کافه نیستم. به رستوران چرا. استیک؟ فقط دارچین و نه هیچ جای دیگر. حتی امتحان هم نمی کنم. ولی چون قهوه نوش حرفه ای نیستم، کیفیت متوسط به بالا راضی ام می کند چون از هم تشخیصشان نمی دهم! خلاصه داریم می رویم به ساختمانی که بالکن دارد و هرچند بالکنش رو به کوچه تنگ و ساختمان های بلند است، اما به هر حال بالکن است و به کافه ها و کتاب فروشی کانون زبان جم و با 15 دقیقه پیاده روی به شهر کتاب بخارست و با 10 دقیقه ماشین سواری به هایلند نزدیک است. به تهران کلینیک هم که نزدیک است و این برای منی که بیمارستان باید جلوی خانه ام باشد (که الان هست) تا آرام باشم ایده آل است. بیمارستان خودمان طوری جلوی خانه است که می توانیم یک طناب بکشیم از تراسمان به جلوی در اورژانس و احسان تارزان وارانه مرا بغل کند و بلغزد از روی طناب تا مرا بگذارد روی تخت جلوی دکتر. کلاً من این منطقه وسط شهر را بی نهایت دوست دارم. شلوغی اش اصالت دارد. دیسیپلین دارد. خاطره های شیرینی هم از خانه سابق عمه ام در وزرا دارم. (و از ویول البته) و شهر کتاب نقلی ساعی. آخرِ آرزوهای مادی/ملکی من این است که آپارتمانی مشرف به پارک ساعی یا پارک یوسف آباد داشته باشم. پنت هاوس یا ویلایی در الهیه هم خوب است البته مسلماً مطمئناً قطعاً. اما فانتزی نیست اصلاً!