۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

نوشتم نمیاد. به همبن سادگی، به همین پیچیدگی!
یک پاراگراف کامل درباره بلاهایی که سر ناتالی آوردم تو این مدت نوشتم، بعدش خواندمش و گفتم خب که چی! و پاکش کردم. ناتالی کیه؟ ماشینمان، دخترمان. اصولاً ما از یک زمانی به بعد روی هر چیزی که خریدیم اسم گذاشتیم و ازآنجا که به طرز جالبی همه شان مونث هستند، اسم این یکی شد ناتالی. اسم ماشین ظرفشویی کوزت است. طفلی دختر بزرگمان است و بارهمه را به دوش می کشد. اسم لحاف جدیدمان را هم گذاشتیم فلورا. چون پر از گل های آب رنگی بزرگ  است. ولی بیشتر همان گلی صدایش می کنیم. یک جارو شارژی هم خریدیم که هنوز اسم ندارد. مامانم گفت بگذارید جمیله. بهش میاد خیلی ولی با اسم بقیه هماهنگ نیست. بچه عقده میگیرد - میکند (فعلش را بلد نیستم!) که چرا خواهرهایم همه خارجکی و سوسولند و من نیستم.
از بحث اسم گذاشتن روی اشیا که بگذریم، دقت کردید همه شان دخترند؟ اصلا من حتی به بچه نداشته ام هم که فکر کنم، باز دختر است. خیلی وقت ها هم پسر دارم. خیلی هم انسان و باهوش و عاشق پیشه است و من از دوست دخترش خوشم میاید. بروند با هم خوش باشند و زندگی کنند. اما بیشتر اوقات ذهنم برایم دختر می تراشد. من نه روانشناسم و نه مطالعه خاصی در این زمینه داشته ام. اما این چیزی را که می خواهم بگویم از مشاهداتم نتیجه گرفته ام. خانم هایی که از جنسیتشان خوشحالند، معمولا دختر می خواهند و برعکس. بین دوستان من، 2-3تایشان مشخصا با جنسیتشان مشکل دارند. از همان دوران دبیرستان داشتند. و جالب است که در روابط و ازدواج هایشان آدم های مفعولی هستند. یعنی دیگری حکم می کند و آنها اجرا. به ظاهر خیلی هم مدرن هستند و زندگیشان روال خوبی دارد. اما حقیقت این است که وقتی وظایفی برایت تعریف شده یا لازم است آراسته باشی تا بخواهدت، این یعنی مفعولی. این چند نفر شدیداً پسر می خواهند. بیشتر انگار که می خواهند یک حامی داشته باشند. اما باز هم از جنسی دیگر. از هر کدام حداقل یک بار شنیده ام که "هیچ وقت دلم نخواست دختر باشم". 
هرکسی حتماً در وجود خودش با برخی مسایل روانی دست و پنجه نرم می کند. یکیش خود من. خیلی هم خوب است که می دانم و ازشان راضیم و تحت کنترل اند و گاهی اگر لازم باشد می روم سراغ تراپیست. اما یک چیز را می دانم، هرگز با جنسیتم مشکلی نداشتم. هرگز دلم نخواست پسر باشم. (به جز در اولین پریود دردناک پر دردسرم. که آن را هم مادر بی نظیرم مدیریت کرد) هرگز از چیزی یا کاری یا جایی منع نشدم به خاطر مرد نبودن. الان که خوب نگاه می کنم می بینم در خانواده ام دختر-زن بودن معنای منحصر به فرد بودن داشته. و چه خوشحالم از این بابت. همیشه درباره زنان موفق اطرافم با من صحبت شده. درباره اینکه فلانی  یا فلانی چه باهوش/مقتصد/زیبا/فعال/باسواد/خوش صحبت/شجاع/کدبانو/قوی/کاردان/صبور/با اعتماد به نفس بوده اند. هر بانویی هر صفت خوبی که داشته برای من هایلایت شده. نمی دانم به پای هیچ کدامشان رسیده ام یا نه، اما می دانم از روندی که طی کرده ام و از خودم بودنم خوشحالم و اگر روزی بخواهم بچه ای داشته باشم، اگر جنسیتی را ارجح بدانم، آن دختر است. احتمالا دخترم زیباترین نخواهد بود. باهوش ترین هم. اسمش "خاص" و لباسش "خاص" و مدرسه اش "خاص" نخواهد بود. نمی خواهم باشد. می خواهم دختر ساده و معمولی باشد که منحصر به فرد بودنش در اعتمادش به خودش و قلبش است و از وجود داشتن در این دنیا راضی است. درست مثل مادرش :)

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

بهار شد و یارمان تشریف ندارند. سعی می کنم بهم بد نگذرد. سال پیش را خیلی خوب تمام و سال جدید را خیلی خیلی خوب آغاز کرده ایم و دلم نمی خواهد چیزی ناراحتم کند. دقت کرده اید واحد شمارش زمان چقدر می تواند حالتان را خوب یا بد کند؟ مثلا اینکه بگوییم "ماموریت همسرم 3 ماه طول می کشد"، خیلی با این فرق دارد که بگوییم "ماموریت همسرم 13 هفته طول می کشد". درباره "روز" که اصلا صحبت نکنیم! مگر بخواهم خودکشی کنم که روزها را بشمارم! همین "هفته" واحد بسیار مناسبی است. کوتاه است و چون احسان شنبه رفته، حساب کتابش هم راحت است.
این روزهایم را با رسیدگی به جزییات بی اهمیت زندگی می گذرانم. کمدی که بهتر است کمی جابه جا شود. گوشواره ای که پینش را باید بالاتر جوش بدهند. لباسی که کمربند براق مشکی می خواهد. یک کتابخانه بزرگ ولی ظریف می خواهم برای اتاق خواب. کتابهایم 2 سال است نور به خودشان ندیده اند. باید بروم کاغذ دیواری ببینم. درب ورودی خانه روغن جلا می خواهد گویا. عدس پلو بپزم بعد از شاید یکسال. قالب بخرم برای نان تارت که دیگر کاملا خودکفا بشویم...
پروژه های مهم هم دارم که ترجیح می دهم تا حداقل شروعشان نکرده ام درباره شان ننویسم. ولی خیلی امیدوارم بهشان. در راستای تعهد با آرمان های انقلاب، ما هم اسمی برای سالمان انتخاب کرده ایم: "سال بودن یا نبودن"! قرار است ایران بمانیم یا نه؟ (اگر بله) قرار است همین شغل را داشته باشیم یا نه؟ قرار است خانه بخریم یا نه؟ (اگر نه) در همین اپارتمان بمانیم یا نه؟ تجارت را آغاز کنیم یا نه؟ ماشین را عوض کنیم یا نه؟ (اگر نه) ماشین دیگری بخریم یا نه؟ و... مسایلی از این قبیل. نکته احمقانه اش آن است که همه این اهداف - به جز اولی- مشخصا فقط درباره پول است! حالم به هم می خورد از این وضع.... ترجیح میدهم سوال این باشد که: دوباره برویم دانشگاه یا نه؟ یا : عضو فعال فلان موسسه خیریه بشویم یا نه؟ یا: کلاس رقص برویم یا نه؟...
خب، قرار شد بداخلاق نباشم. فعلا زندگی همین است و ناراضی هم نیستم. از روندی که داریم طی می کنیم خوشحالم. داریم بزرگ می شویم و رشد می کنیم. گاهی کند و گاهی تند. قاعدتاً از اول آفرینش قرار همین بوده!
یادم باشد این پست را در روز زیبایی نوشتم که آسمان تهران مست از بهار بود و بازیگوشی آفتاب و ابر و باران غوغا کرده بود.

۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

نمی دانم چرا حتی کسی مثل من که کلاً اهل خانه داری نیستم هم آخر اسفند به تقلای تمیز کردن خانه می افتم. کاش فقط همین بود؛ انگار پشت سرم گذاشته اند. چند چک لیست مختلف دارم برای کارهایی در کتگوری های مختلف. صبح تا شب دارم انجام می دهم و تیک می زنم. یک جایی باید متوقف شود این پروسه و این طور که ما پیش می رویم مطمئنم که آخرش با ته کشیدن محتوای جیبمان آرام خواهیم گرفت. ولی در کل حال خوبیست. کاملاً بیدار شدن دنیا را احساس می کنم. امروز درخت توی حیاط شرکت هم جوانه و شکوفه زده. تا 5 شنبه قبلی خشک بود.
از هیجان هم حرف نزنیم که دیگر جانش را ندارم. تقریباً هر روز دارم با لاله تلفنی صحبت می کنم. جفتمان داریم دیوانه می شویم از هیجان آمدنشان. فکر کنم آخرش وقتی برسند ایران هر دو مان غش کنیم. قرار گذاشته ایم از این فشار و هیجان نمیریم. چون ان وقت در ان دنیا هم باید به خاطر دیدن هم دوباره خل بازی دربیاوریم و می ترسیم بهشت و جهنم قاطی شوند با هم و حساب و کتاب دین و دنیای ملت خراب شود :دی
در کنار خوشحالی برای آمدنش، از این هم خوشحالم که این همه انرژی دارم. و این همه وقت صرف می کنم برای رسیدگی به اموری که واقعاً الزامی هم در انجام دادنشان نیست. خوشحالم چون هم دارم تغییراتی را در خودم می بینم (که درباره اش حتماً یک بار مفصل می نویسم)؛ و هم اینکه می دانم در این مقطع زمانی خاص همه اش به خاطر دوستی مان است. خوشحالم که دوستی دارم که برایش از همه چیز مایه می گذارم. خوشحالم که خستگی این روزهای پی در پی را به خاطر او اصلاً احساس نمی کنم. حتی احسان هم که تا به حال لاله و بهزاد را ندیده دارد پا به پای من می آید. انگار او هم هیجان دارد. انقدر درباره شان در تمام این 3 سال برای احسان گفته ام که دیگر برایش غریبه نیستند. لاله و بهزاد اولین دوستان من هستند که هیچ نگران این نیستم که که آنها و احسان با هم جور بشوند یا نه، بجوشند یا نه، دوست بشوند یا نه. لاله برایم نوشته بود که : omidvaram betunam jeloye khodamo begiramo ehsano tu foroodgah baghal nakonam, you know it's kind of weird! کلی سر این حرف خندیدیم با هم. در آن دوران بحران 4 سال پیش و بعدش، لاله با افتخار می گفت :"احسان شوالیه ی منه" و من هم همیشه به احسان می گفتم و می گویم که راه ایمان آوردن به تو را لاله نشانم داد. برای همین الان حس هر دویشان را میفهمم که میخواهند از نزدیک آشنا شوند.
گفتم 4 سال پیش، بله 4 سال شد. 4 سال است که عاشقش هستم. 4 سال است که اولین و اخرین چیزی که در هر شرایطی به ذهنم می آید اوست. خودش، حالش، هرچیزی مربوط به او. مربوط به او؟ اصلاً دیگر مرزی نداریم که مشخص کند چه چیزی مربوط به چه کسی است. خوشحالم از این حس. از اینکه حساب و کتاب نداریم بینمان. تعداد بوسه ها و نازها و کلمات و کی اول و کی آخر را نمی شماریم. از اینکه همه چیز سر جای خودش است. حس نمی کنم دنیا به من بدهکار یا من ازش طلبکارم. حس نمی کنم دنیا برایم کم گذاشته و قدرم بیشتر از اینهاست. به طور خلاصه، خوشحالم که حس باخت ندارم. از احساس برنده دائمی بودنمان هرگز سیر نمی شوم. انگار المپیکی است که همیشه برای همه طلا دارد. کسی دست خالی نمی رود.
 
الان که این نوشته را دوباره خواندم، دیدم بیخود نیست که دقیقاً همین امروز از طرف همکارهایم به عنوان مدیرِ کارگروه رومنسِ دفترمان انتخاب شدم!
 

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

دو ساله می شویم

امروز، دومین سالگرد ازدواجمان است.
آنقدر خوبیم و دنیا خوب است و زندگی خوب است و هوا خوب است و همه چیز بیخود و بی جهت بهمان لبخند می زند که نوشتنم نمی آید.
خوبیم و خوشحال.
حس مستی دارم.
کاش همه دنیا با آدم هایش، همیشه همینقدر مست شادی باشد. بیشترش را توصیه نمی کنم، از طاقت آدمی برون است.
 

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

1. عمل جراحی مامانم کنسل شد. لازمه بگم که چقدر خوشحالیم همه با هم؟ واقعاً لازمه بگم؟
2. یار مهربان (بی حرف پیش- گوش شیطون کر- و عباراتی از این قبیل) بهار دوباره به خارجه تشریف خواهند برد. این بار به کره جنوبی. شاید آخرهای سفرش من هم بروم و از آخر بهار آن سر قاره کهن با هم لذت ببریم. فعلاً به این فکر نمی کنم. به سختی جلوی خودم را گرفته ام که نروم هر انچه نکته توریستی در خصوص مملکت و ملت و فرهنگ و هنر و غذا و چه وچه وجود دارد را قورت ندهم. شاید حتی کمی زبانشان را هم یاد بگیرم. سفرش حداقل 2 ماه طول خواهد کشید. من تنها می مانم و دلتنگ می شوم و مشکلی هم نیست. زندگی است دیگر. از الان برنامه دوره های دوستانه و ورزش و هنر را هی دارم در لیست کارهایم بالا و پایین می کنم. 
3. اما این میان مسئله ای وجود دارد که مو بر تنم سیخ می کند. اینکه خانواده های بزرگوارمان بخواهند بیایند مرا از تنهایی دربیاورند! این برایم قابل تحمل نیست. چون یکیشان یا جفتشان می آیند اینجا، در خانه می مانند، حوصله شان سر می رود. سبک زندگی من هم باهاشان بسیار متفاوت است و اخلاق مزخرفی هم دارم که وقتی عشقم می کشد تنها باشم، اگر تنها نباشم، آن کسی را که باعث تنها نشدن من است تکه تکه خواهم کرد. و خب بدیهی است این عاشق رسوای عالمی که منم، وقتی یارم نباشد، انگار هیچ کس نیست. ولی وقتی کسی هست، چون از نظرم نیست، بودن فیزیکی اش نویز محسوب می شود. بعد وقتی این نویزها، عزیزترین موجودات زندگی ات باشند؛ مجبور میشوی روی خودت صدا خفه کن نصب کنی. البته بخشی از مشکل هم مربوط به روحیه ی گوشه عزلت گزین ِ من است که فعلاً موضوعیت ندارد.
4. راه حل کوچکی دارم برای این موضوع که امیدوارم به کار بیاید. یکی از همکارهایم، که 2 سال است دوستیم با هم و داریم خیلی دوست می شویم و فعلاً در این حد پیش رفته ایم که یک شب بیاید خانه ما بماند چون همسران گرامی هر دویمان ماموریت تشریف داشتند؛ به تازگی نقل مکان فرموده اند از آن سر تهران به وسط تهران که ما هستیم. در واقع به فاصله 5 دقیقه پیاده بین خانه هایمان فاصله هست. و قرار گذاشته ایم هر وقت دو یار نبودند، ما پیش هم باشیم. حالا من قصد دارم از این قضیه استفاده کنم و به همه خانواده ها بگویم:" ببینییییییید، من که تنها نیستم که، دوستم اینجاست، بغل گوشم"
5. خلاصه خدا به خیر کند بهار در پیش رویمان را.
6. عزیزترین گل لاله دنیا داره بعد از 3 سال میاد ایران و از بدو ورود به مدت 30 ساعت قراره پیش ما باشن و بعدش برن بوشهر پیش خانواده هاشون. از الان می دونم که چه رسوا بازی ای توی فرودگاه قراره دربیارم :دی روزی که بهم خبر داد، دقیقاً همون روزی بود که من صبحش از شدت تپش قلب و تنگی نفس کارم به دکتر و بیمارستان کشیده بود و مونده بودم خونه. فکر کنین پشت تلفن وقتی بهم گفت، رسماً نفسم بند اومد و به سختی بهش گفتم لاله من ممکنه از خوشحالی واقعاً بمیرم چون ضربان قلبم هر لحظه داره شدیدتر میشه. طفلی انقدر وحشت کرده بود که نگو. حالا داره میاد و من کلاً خوشحالم دیگه. همین.

۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

این روزهایم در معجونی از نگرانی، اندوه و شادی سپری می شود.
 
نگرانی به خاطر مادرم است. تنگی کانال نخاعی دارد و درد بسیار و نمی تواند راست بایستد و با واکر راه می رود و باید جراحی شود و بهترین دکترهای شیراز و تهران را دیده ایم و در حال انتخابیم. ناراحتم که درد می کشد. 3 شب پیش که پرونده اش را برده بودم به پزشک حاذقی نشان بدهم، با دیدن خانم بسیار پیری که با درد می نشست و بلند می شد و نمی توانست از درد ناله نکند به گریه افتادم. وضعیت مامان خودم از او هم بدتر است. ولی دیدن آن خانم خیلی خیلی غصه ام را زیاد کرد. سخت است پذیرش پیر شدن مادرم. پیر شدن پدرم. می ترسم از ناتوان شدنشان. چون اذیت می شوند. چون خودشان از نظر روحی توانش را ندارند. ادم هایی نیستند که بگذارند ازشان نگهداری کنیم. تحمل پرستار و خدمتکار و نشستن و دستور دادن را ندارند. نمی توانند بپذیرند که بس است. که در هفتاد سالگی 50 سال کار و زندگی را چرخاندن بس است. حالا بنشینید بگذارید پذیرایی کنیم ازتان.
 
اندوهم هم به خاطر همین مسائل بالاست و هم به خاطر اینکه احتمالاً شیراز جراحی می کنند و من چند هفته ای باید بروم آنجا و بدیهی است که یارم کنارم نخواهد بود. احسان فردا می رود بندر و ممکن است قبل از برگشتنش من رفته باشم. مسئله فقط دوری نیست. به خاطر ماموریت هایش زیاد تنها مانده ام. اما همیشه در خانه مان بوده ام. همیشه تمام محیط اطرافم نشان از او داشته. سرم را جای سرش گذاشته ام. همه چیز بویش را می داده. جسمش نبوده اما روح و گرمایش بوده. این اولین بار است که قرار است تنها باشم و در خانه مان نباشم. مرخصی زیاد دارد و گفته که وسطش می آید شیراز هم برای احوالپرسی مادرم و هم برای دیدن من. از الان از هر چه می پزم، یک وعده اش را می گذارم در فریزر. می گوید نکن عزیزم. خودم می پزم و سرم هم گرم می شود. اما مگر می توانم؟ مسئله شکمش نیست (البت هست، می ترسم مزخرف بخوره و بیشتر چاق بشه! ولی فعلاً بحث چیز دیگه ایه!) مسئله این است که از فکر دلتنگ شدن او بیشتر از دلتنگی خودم دیوانه می شوم. از فکر اینکه دلش بگیرد، تنها چای بخورد، تنها سر کار بیاید، تنها غذا بخورد، تنها بخوابد می میرم. نگویید خیلی لوسیم! می شناسمش. می دانم چه غمگین می شود. از همین الان چشمانش می لرزند. غذای آماده می گذارم برایش بلکه موقع غذا کمی دلش گرم شود. که حس کند کنارش هستم. آخ که خودم هنوز نرفته دارم جان می دهم. دلم برای تک تک اجزای خانه مان تنگ می شود.
 
و در نهایت شادم چون کلاً خیلی خوب است. زندگی را می گویم. دیوانه ای که منم، حتی پاراگراف های بالا هم باعث شادیم می شود. اینکه آدم های زندگی ام را دوست دارم لذت بخش نیست؟ اینکه از نگرانی برای مادرم دارم دیوانه می شوم، اینکه از الان دلتنگ نبودن در آشیانه ام هستم، اینکه دوری از احسانم پرپرم می کند، اینها همه زیبا نیست؟
با تمام وجودم دارم عشق می ورزم به همه چیز و همه کس. به همه اجزای کائنات. حالم بی نهایت خوب است.
 
پی نوشت:
دو هفته پیش بوشهر بودیم. جعبه های کتاب هایم را ریخته بودم بیرون و داشتم دسته بندی می کردمشان بلکه کتاب های درسی را ببرم برای کتابخانه دانشگاه. چشمم به کتاب های آنی شرلی افتاد. 15 سال پیش خریده بودمشان. دبیرستان که بودم لقبم بود. هنوز هم یکی از دوستانم آنی صدایم می کند. خلاصه نشستم به خواندن بعضی جاهایش. الان که نوشته بالا را مرور کردم، دیدم چه دوباره آنی شرلی شده ام!

۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

بنده اعلام می کنم که در سلسله برنامه های خرسند سازی خودم، کمی هم  کدبانو گری که نمی شه گفت (چون بین اطرافیانم فقط من این کارها رو نمی کنم. نیلی جون سلام !)، ولی ماجراجویی به خرج داده وبعد از مدت ها پیتزا و برای اولین بار تارت میوه درست کردم. از همین تریبون از پودر خمیر پیتزای آماده رشد و از نان تارت آماده نانالی (بله این یک پست تبلیغاتی محسوب میشود) تشکر می کنم که قسمت کدبانو گری قضیه را برایم راحت نمودند. در پی این موفقیت عظیم، همسر گرامی فرمودند که دیگر لب به پیتزاهای بیرون نخواهند زد زیرا که عمراً به پای پیتزاهای مرمر جونشون نمی رسه. نتیجه تارت هم امشب که با دستی پر از تارت خانگی به مهمانی عمه جانم بروم مشخص می شود. یاه یاااه.
قسمت ماجراجویانه هم این بود که کرم پاتیسیر پختم. من کلاً رابطه خوبی با خمیرها و کرم ها ندارم و به نظرم این از بدو تولد در تقدیر آدم نوشته شده که خمیرها و کرم هایش خوب در بیایند یا نه. خلاصه که من آدم خمیر باز و کرم بازی نیستم کلن. ولی این کرم پاتیسیر چه راحت بود و عجب خوب از آب درآمد! بروید و این سایت  www.allrecipes.com را دریابید و دستوراتش را به کار بندید و از رنج و عذاب به در آیید که همانا شما و خودمان از رستگارانیم!

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

در دو هفته گذشته بابت تعطیلات فراوان استراحت خیلی خوبی داشتم و به ذهنم اجازه دادم کمی آرام بگیرد. اصلاً به کار فکر نکردم. چند تغییر جزیی هم در روند کار و زندگی دادم که کلاً باعث شده حالم خیلی خیلی خیلی خوب باشد. فرصت کردم هم به ذهنم و هم به محیط اطرافم کمی نظم بدهم و الان دیگر اصلاً احساس عقب ماندگی از دور تند دنیا را ندارم. خوب خوب خوبم.

قبلاً گفته بودم که دلم می خواهد شغلم را عوض کنم. حقیقت این است که علیرغم همه شکایت هایی که از فشار کار و اعصاب خوردی مداوم دارم، باید اعتراف کنم که محیط کارم را بسیار دوست دارم. در موسسه مان ایرادهای مالی- اداری- مدیریتی(در سطوح بالا) خیلی زیاد است. اما مشکلات احمقانه جاهای دیگر مثل حجاب و مسائلی مثل این را نداریم. اینجا لاک و رنگ مو و مانتوی قرمز و سیگار و مشروب تابو نیست. شوخی و صحبت و پچ پچ، نگاه سنگین و حرف و حدیث به دنبال ندارد. از مدیرعامل تا آبدارچی، همه یک جور با هم سلام و احوالپرسی می کنند. روابط مجرد و متاهل همه یک جور است. جنسیت موضوعیت ندارد. جدای از اینها، دپارتمان فنی که من درش کار می کنم کلاً تافته جدا بافته ایست. دقیقاً بهترین های موسسه در یکجا جمع شده اند (منظور تعریف از خودم نیست. همکارهای جواهرم را می گویم). در دپارتمان مان کلاً 9 نفر هستیم. همه با هم دوستیم. همه هوای هم را داریم. شوخی هایمان، ادبیاتمان، طرز کارمان، سلایقمان در همه چیز، خیلی به هم نزدیک است. می فهمیم همدیگر را. سوتفاهم نداریم. دلخوری نداریم. به هم اعتماد داریم. چه از نظر اجتماعی و چه از نظر فنی. کاملاً از حضور در این جمع لذت می برم و کاملاً آگاهم که اگر شغلم را عوض کنم شاید هرگز دیگر در چنین موقعیتی قرار نگیرم. کاملاً آگاهم که به دست آوردن فشار کاری کمتر و پول بیشتر، می تواند به قیمت از دست دادن محیط کار آرام و سالم و دوستانه تمام شود. و من حاضر نیستم این را از دست بدهم. حداقل 8 ساعت و نیم در روز سر کار هستم و برایم مهم است که یک سوم زندگی ام را در آرامش و سلامت روانی بگذرانم.
با توجه به انچه که گفتم، الان دارم به این فکر می کنم که دوست دارم یک کار جانبی در کنار شغل کنونی ام داشته باشم. نمی دانم چه کاری. من و همسر گرامی شرکت دیگری هم داریم با یکی دوتا پروژه معلق که به لطف وضعیت همیشه نامتعادل مملکت، معلوم نیست دوباره به راه بیفتند یا نه. اگر هم به راه بیفتند دیگر سود نهایی ارزشی را که زمان عقد قرارداد داشت ندارد. پس ترجیحاً به کار فنی- مهندسی نباید فکر کنم. دوست دارم یک کسب و کار کوچک داشته باشم. درست مثل دختر شیرفروشم. خیال پردازی هایی می کنم که بیا و ببین. از کار کوچکی که نمی دانم چیست، می رسم به شرکت مالتی نشنال. شدیداً هم این احساس را دارم که آدم بسیار بسیار بسیار باهوشی در زمینه اقتصادی- مدیریتی هستم و کلاً خیییلی خفنم!
ببینیم تا اخر سال کار جانبی برای خودمان دست و پا می کنیم یا خیر.


۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

1. حس نوشتن دارم و حرفی برای گفتن ندارم.
2. تپش قلب شدید کارم را به دکتر کشاند. نوار قلب گرفت و سوالات جالبی پرسید و گفت باید بهتر و بیشتر بخوابم و کمتر عصبی بشوم. پرانول داد و ازمایش تیرویید و بعداً اکو هم می کند.
3. یار مهربان خروپف می کند. همیشه می کرد اما حالا بیشتر شده. در واقع همیشه همین قدر بود اما حالا من بیدار می شوم. دو شب است که بیدار می شوم و بعدش بدخواب و... بهش گفتم باید  فکری برای درمانش کنیم. مظلوم نگاهم کرد.
4. می خواهم شغلم را عوض کنم. درستش این است که بگویم دلم می خواهد شغلم را عوض کنم. هم خسته ام از این همه استرس و فشار و حرص و جوش و هم دلم برای روحم می سوزد که کارم را دوست ندارم و این طفلی اذیت می شود. ضمن اینکه پول بیشتر هم می خواهم.
5. دنبال کسی می گشتم که گاهی بیاید و بعضی از کارهای خانه را برایم انجام دهد. صنم گفت مستخدم مادرش روزی 70 هزار تومان می گیرد. درآمد من روزی 68 هزار تومان است. من حرفی برای گفتن ندارم. شما چطور؟
6. آرزو دارم که هفته آینده برویم شمال پیش دایی جانم اینها. ضمناً آخر دی برای عروسی دوستان عزیزمان باید برویم بوشهر و البته برای این یکی آرزوی رفتن ندارم. به عروس گفتم آینه و شمعدان نخرد و من مال خودم را برایش می برم.
7. این پست را بعداً تکمیل می کنم.
 

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

خوب نیستم. همین...

نمی دونم دقیقاً چه اتفاقی برام افتاده یا داره میفته. احساس می کنم دارم منزوی میشم. حقیقت اینه که دورهم بودن ها دیگه چندان برام سرگرم کننده نیستند. حرفی هم برای گفتن ندارم. چندتا مثال میزنم که متوجه بشید منظورم چیه:
 
1- یک گروپ درست کردیم توی "وی چت" با دوستان دوره لیسانسم. روز اول خوب بود. با همه صحبت کردم و خوش گذشت و ... اما حالا، ترجیح میدم از گروپ بیام بیرون بس که حوصله اش رو ندارم. نه حرفی برای گفتن دارم و نه حرفای دیگران برام جذابیت داره.
 
2- در مهمانی ها حرفی برای گفتن ندارم. شنیدن حرف دیگران هم جذابیتی برام نداره. اگر هم داشته باشه واسه اینه که اون طرف کلا برام آدم جذابی هست یا در واقع بهتره بگم اعتماد به نفس چندانی در مقابلش ندارم و برای همینه که به نظرم جذاب میاد. یعنی خودم از ناخودآگاه خودم آگاه هستم و می دونم که الان حس عدم امنیت دارم و اعتماد به نفس ندارم جلوی اون آدم یا توی اون جمع.
 
3- دوستانم رو کم میبینم. آخرین باری که زهره رو دیدم بهار بود. آخرین باری که سمانه رو رو هم دیدم بهار بود. صنم رو هم بعد از عروسیش توی تیر دیگه ندیدم تا حالا. خودم به یکی از دوستان دبیرستانم پیشنهاد کردم قرار بذاریم با بقیه یک روز جمع بشیم و وقتی گفت عالیه و کی و کجا، دیگه جواب ندادم و پیچوندم.
 
4- عید که شیراز بودم 4 روز، حتی یک زنگ به دوستام نزدم که ببینیم همدیگرو. مطمئن بودم که 2 تا سحرها و بهناز شیراز هستند و راحله هم دختر کوچولوش تازه دنیا اومده بود و دوست داشتم ببینمش. مریم و نجمه شیراز نبودن اما خب اگه زنگ می زدم میومدن. ولی به هیچ کس زنگ نزدم. تمام روز موندم توی خونه و بی حوصله شدم و احسان رو کلافه کردم. ولی هیچ جا نرفتم. حتی احسان رو نبردم جاهایی رو که دوست داشتم و خاطره داشتم ببینه.
 
5- الان دیگه ماهی 1 بار میریم خونه عمه ام. راستش دلم تنگ نمی شه. به عموم حتی سر نزدیم. و تنها چیزی که ناراحتم می کنه اینه که خب واقعا بی معرفت و بی محبتم.
 
6- سارا از کانادا اومده بود و میدونستم ایرانه. ولی اینقدر امروز و فردا کردم و زنگ نزدم حتی بهش خوش آمد بگم که ... پریشب که با عمه ام صحبت می کردم پرسیدم: راستی سارا قرار بود بیاد، آمد؟؟ خوشبختانه عمه ام یادش نبود که بهم گفته بوده که آمده و برام تعریف کرد که به خاطر ویزای همسرش چقدر مسافرتش کوتاه شده بوده و ... و من نفس راحتی کشیدم که لازم نیست زنگ بزنم و قرار بذارم و...
 
7- بیشتر از 2 هفته هست که به مادربزرگ زنگ نزدم. حوصله زنگ زدن به پدر و مادر احسان رو هم ندارم. قبلا همش من می گفتم که زنگ بزنیم. الان احسان باید دو روز بگه تا بالاخره من حرکتی کنم. به خانواده خودم هم زنگ نمی زنم. اونها هر روز زنگ می زنن.
 
بدتر از همه اینها:
شام نمی پزم. هیچ کدوم از کارهای خونه رو انجام نمی دم و احسان به همه چیز می رسه. مانتو و مجله و کاموا و لیوان چای و شال و دفترچه قسط و فاکتور داروخانه و کیسه پلاستیکی فروشگاه و... همه روی مبل هست. فقط از روی این بر میدارم میذارم روی اون یکی. زبان نمی خونم. موسیقی گوش نمی دم. فیلم نمی بینم. پیاده روی نمیرم. استخر نمیرم. آرایشگاه نمیرم. اپیلاسیون نمیکنم. مانیکور نمیکنم. آرایش نمی کنم. درست لباس نمی پوشم...
 
هیچ کاری نمی کنم.
 
فقط میرم سرکار و عین یک خر بارکش واقعی کار میکنم و برمیگردم خونه.
 
حالم خوب نیست.