۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

1. مدتی است که به کلاس زبان می روم. اولین بارم است در زندگانی. هرچه می دانستم تا پیش از این از مطالعات شخصی بود و خب البته در سطح نسبتاً خوبی بودم. اما تازگی ها احساس افول پیدا کرده بودم و خلاصه در شعبه هفت تیر موسسه ایرانمهر که تا خانه 20 دقیقه و تا محل کارم 10 دقیقه فاصله دارد ثبت نام کردم. جدا از بی نظمی و سیستم فاجعه مدیریت این موسسه (حداقل این شعبه!) دارم از درس خواندن لذت می برم. زمان مدرسه و دانشگاه اگر این همه می خواندم انیشتین شده بودم تا حالا. استادمان مسن و دنیادیده است و لهجه بسیار خوبی دارد. جلسات اول فقط من می فهمیدم چه می گوید (پز در زمینه لیسنینگ!) حالا کم کم بقیه هم دارند می فهمند.
2. تمام 1 ماه و نیم گذشته مهمان داشتم. مامان به عنوان مهمان دائمی و 5 نفر خانواده همسر گرامی به مدت 2 هفته در طول همین مدت. راستش را بخواهید به این نتیجه رسیده ام که هیچ کس هرگز نباید بیشتر از مدت معقولی خانه هیچ کس (حتی نزدیک ترین هایش) بماند. مامان عذرش موجه است چون برای درمان آمده بود. خانواده احسان هم همینطور، برای درمان آمده بودند. اما خب ما دوتا اذیت شدیم. همه شان خیلی عزیزند. ولی خسته شدیم و عملاً زندگی نکردیم با هم. دلمان تنهاییمان را می خواهد خیلی. و جدای از این، متوجه شدم که چقدر سبک زندگیمان با هم متفاوت است. چقدر فرق داریم. خانواده همسر مهربان خیلی خوب و عزیزند، اما انقدر متفاوتند که راستش را بخواهید بدون اینکه رنجشی ازشان داشه باشم به راحتی به این نتیجه رسیدم که اگر نزدیک بودیم، قطعاً مشکل پیدا می کردیم. یا بهتر است بگویم اگر خانواده همسرم نبودند و فقط آشنای خانوادگی یا فامیل درجه 2 بودند اصلاً باهاشان معاشرت نمی کردم! خیلی خوبند. مهربانند. دلسوزند. کوچکترین دخالتی نمی کنند. خیلی مراعات می کنند. از گل نازک تر نمی گویند.همیشه در حال تعریف و تمجید هستند. اما زندگی کردن باهاشان محال است!!
و حتی چقدر با مادرم تفاوت دارم. سبک زندگی مان. انتظاراتمان. نگاهمان. حتی طرز آشپزیمان (که از خودش یاد گرفته ام) حالا کار به جایی رسیده که بر سر روش پختن مرغ هم با هم بحث می کنیم!
الهام می گوید من خیلی سختگیرم. تا حدودی درست می گوید. نه در خانه دیگران، ولی در خانه خودم خیلی اصولگرا هستم. خیلی ایده آلیستم. همه چیز باید مهیا باشد. میز صبحانه باید کامل باشد. باید به شیوه خودم چیده شود. شانس آورده اند که موقع ناهار خانه نیستم و برای شام مجبورشان نمی کنم دستمال سفره های کتان ژوردوزی شده را روی پایشان بیندازند. تشریفاتی نیستم ها، اتفاقاً آدم سهل و ساده ای هستم. اما حساسم که بچه ها روی رختخواب ها راه بروند. یا ملحفه نو را بردارند ببرند بیمارستان! ضمناً بادمجان ها را به شیوه خودم سرخ می کنم که کمتر روغن بکشد، حتی اگر به اندازه مال آنها خوشمزه نباشد. و قطعاً اگر طبقه سبزیجات فریزر کوچکم جای خالی دارد اما بادمجان ندارد حتماً برای این است که بادمجان را می شود هر روز خرید، اما آلبالو را باید اول تابستان هسته گرفت و فریز کرد!
چه غرغرو شده ام.
علتش فقط این است که 1 ماه و نیم است آنقدر که می خواهم یار را نبوسیده ام. آن لباس هایی را که دوست داشته ام نپوشیده ام. صبحانه را در تختمان نخورده ام. عصرها دست در دست هم هرجا که خواسته ایم نرفته ایم.
همین و بس

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

همین چند دقیقه پیش داشت دعوام می شد. نماینده یکی از شرکت های طراحی که از 2 ماه پیش بر سر یک نقشه Visibility Plan بسیار بسیار ساده باهاش درگیرم و هیچ نمی فهمد، پیرو دعوت خودمان آمده بود که دیگر قضیه را نهایی کنیم و عملاً براش رسم کردم روی نقشه که چه باید بکشد و پایش را امضا کردم و صورت جلسه کردیم تمام شد رفت. این میان من به طرز وحشتناکی عصبانی شده بودم و داشتم پسره را قورت می دادم که همکارم خودش را قاطی قضیه کرد و با ادبیات فوق العاده اش جو را آرام کرد و آخرش با منت روانه شان کردیم رفتند.
چیزی که این میان آزارم می دهد این است که این روزها شدیداً عصبی هستم. به چشم زدنی دعوا راه می اندازم و حتی با همکارهای خودم که شدیداً دوستشان دارم و رفیقیم هم با پرخاش نسبی جواب می دهم. نمی دانم چه شده ام. به طور دائمی اشک و بغض دارم. بعد از رفتن جناب طراح از شدت ناراحتی بابت رفتار نسبتاً غیر حرفه ای خودم آنقدر ناراحت بودم که رفتم پایین کمی گریه کردم.
حالم هیچ خوب نیست. ربطی هم به نبودن یار ندارد. حتی احسان هم از تیر خشم من در امان نماند. در طول 10 روز گذشته آنقدر باهاش بدرفتاری کردم که نپرس. آخرش از شدت عذاب و ناراحتی و شرمندگی خودم را به در و دیوار می کوبیدم. طفلک تمام مدت نازم را خرید و منتم را کشید و هیچ کم نگذاشت و من باز هم از خودم می راندمش.
رم کرده ام.
 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

من به چیزهای کوچک و موقت عادت می کنم و به چیزهای بزرگ نه. یعنی صبح که می آیم موسسه چون به لپتاپ شب قبل عادت دارم اولش کار با کیبرد کامپیوتر سر کار برایم سخت است. تا عصر عادت می کنم و به به چه کیبرد خوبی و اینها... بعدش شب اولش که با لپتاپ شروع می کنم هی غر میزنم که "آخه این هم شد کیبرد؟" و از 20 دقیقه بعدش حال می کنم که "چه خوبه جای del و Endِ این لپتاپم!" ولی به چیزهای بزرگ عادت نمی کنم. یعنی عادت ندارم که... عادت ندارم که... خب وقتی عادت ندارم، از چه بگویم؟ اصلا عقلم قد نمی دهد به هیچ عادتی. البته اعتراف می کنم که یکی از علت های اصلی اش ذات ضد تعهد و ضد پشتکار من است. تا الان به تنها چیزی که در زندگی ام پایبند بوده و هستم، عشق و احساس و احسان هست و دیگر هیچ. پایبند به درس خواندن؟ به استخری که پول 12 جلسه اش  را جلو جلو داده ام؟ به آن تایم سر کار رفتن؟ راستش را بخواهید اگر تاخیرهایمان را 2 برابر نکرده و از حقوقمان کم نمی کردند (این خیلی مهم نیست چون 2 سال اینطوری رفتم سر کار) و همچنین اخطار شفاهی و کتبی بهم نمی دادند (این یکی خیلی برایم سنگین است. از گل نازک تر گفتن به من؟؟ نچ نچ نچ) محال بود 8 صبح کارت بزنم. 8 صبح باید کره بادام زمینی و عسل روی نان تست مالیده باشی و بشقابش را بین خودت و خودش روی تخت گذاشته باشی و درحالی که نسیم خنک پرده شیری توری را بالای سرت می رقصاند باهاش درباره دیوانگی های شب قبل حرف بزنی.
برگردیم سر همان بحث عادت. دوستی دارم که در تمام عمر 31 ساله اش، تاکید می کنم که در تمام روزهای زندگی اش، صبحانه فقط نان و پنیر سفید و چای شیرین خورده. یعنی اگر بیاید خانه ما که اصلا پنیر سفید نداریم (در تمام عمرم لب نزده ام. از اینکه توی یخچال باشد حتی وحشت دارم) و به جایش همیشه 2 جور مربا و 2 جور کره و عسل و پنیر پراسسد و نیمرو و شیر و نسکافه و کورن فلکس با نان بربری داغ و نان تست سر میز صبحانه هست، رسماً هیچ چیز نمی خورد و می گوید نمی توانم! از آن گاوهای خندان هم نمی خورد حتی. کاری ندارم به اینکه من از پنیرهای سنتی وحشت دارم، کلاً نمی فهمم که چطور یک نفر می تواند به چنین چیزی عادت کند! حتی حاضر نیست مربای سیب دستپخت خودم را امتحان کند. نه اینکه دوست نداشته باشدها! نه، عادت ندارد! این مسئله ای موقت و اتفاقی نیست. درست است که هیچ کس از صبحانه نخوردن نمرده اما خب آمدیم و یکجایی وجود داشت که از این پنیرها در آن یک جا وجود نداشت. آنوقت این دوست من چه می کرد؟ یا مثلا حالا که عادت کرده شام نخورد، حتی اگر برود مهمانی هم نمی خورد. از مسئله ادب اجتماعی و لزومِ مهمانِ فهمیده بودن بگذریم و اصلاً حرفش را نزنیم. واقعا اگر بخورد می میرد! نه به خاطر وزن یا سنگینی معده یا مشکل گوارش. می میرد فقط به خاطر اینکه خلاف عادتش عمل کرده. به همین سادگی!
این موردی که مثال زدم خیلی ساده و معمولی و بی اهمیت است. اما به سادگی می توانید تعمیمش بدهید به مسائل بزرگ تر.می دانید، وقتی کسانی مثل دوستم را می بینم، به این نتیجه می رسم که عادت ها عمرمان را کوتاه می کنند. عادت ها دشمن انعطاف اند. دشمن الکی خوش بودن(الکی خوش بودن یک ویژگی منحصر به فرد و ستودنی ایست). دشمن خلاقیت برای خلق موقعیت ها و برنامه های جایگزین. دشمن راه فرار. دشمن آزمون و خطا، ریسک، دیوانگی... و قطعاً عاشقی.


۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه

سال نو شد و دوباره روز از نو روزی از نو...
سال تحویل توی فرودگاه بودیم. تجربه جالبی بود. سفره هفت سین بزرگی به راه انداخته بودند و در لحظه شلیک توپ (راستی امسال توپ شلیک کردند؟؟ یا شاید باید بپرسم اصلا هنوز توپ شلیک می کنند؟) عده ای دورش جمع شدند و همه شاد بودند و ... خلاصه هرچی به احسان گفتم بیا بریم پای سفره نیامد که نیامد. یک حس جمع و مراسم گریز خاصی دارد این یار ما. من؟ کلا آدم جمع و مراسم و هیپ هیپ هورا و مرا ببوس و آواز بخوان در خیابان... خلاصه یک طور عجیبی اشک داشتم و ناخودآگاه با احساس خوشبختی و شادی عمیقی گریه می کردم اول سالی. بعدش هم با وجود همه سنگین رنگین بازی های همسر گرامی یک ماچ گنده چسباندم روی لپش (شانس آورد که نیم رخش به من بود!). طبق قرارمان عیدی هم به هم نمی دهیم. ما کلا فقط تولد و سالگرد ازدواج را مناسبت واقعی و هدیه لازم می دانیم. عید و روز زن و مرد و بچه و مهندس و بقال همه کشک است. ولنتاین هم فقط  می رویم کافی شاپ خودمان و احسان اسپرسو می خورد و من کوپ شکلات تلخ. و البته یک چیز فانی هم می خریم برای هم. مثلا پارسال یک مجسمه فیل استیل بامزه برایش خریدم. سال قبلش هم رفتیم خانه شکلات هر آنچه که از 70درصد به بالا خواستم برایم خرید. خانه شکلات یک عروسک خارپشت خیلی خیلی ناز داشت که جفتمان داشتیم می مردیم برایش ولی دیگر پول خریدنش را نداشتیم. یادم هست که خیلی کوچولو و گناه دار بودیم و دلمان خارپشت می خواست. ولی بعدش با یک پک سیب زمینی که از آن رستوران کوچک پایین ساعی خریدیم دوباره حالمان خوب شد. اما از پارسال که خانه شکلات تعطیل شد دوباره ناراحت می شویم چون الان پولداریم و می توانیم علاوه بر آن شکلات ها حتی 2 تا خارپشت بخریم ولی خانه شکلات دیگر نیست و ما هیچ جایی خارپشت آنطوری ناز و عزیز ندیدیم. ولی هنوز از ونک که میاییم پایین می رویم از همان رستوران کوچک پایین ساعی سیب زمینی های برشته خوشمزه میخریم و تا سر تخت طاووس تمامش می کنیم که بعدش سوار تاکسی بشویم. خلاصه این یک هفته که برگشته ایم تهران دارد بهمان خوش میگذرد و هی پیاده روی می کنیم و هر هله هوله فروشی که میبینیم یک چیزی ازش میخریم و بعد از سالها سیزده به در راستکی رفتیم یه جای دنج و کمپینگ راستکی راه انداختیم و بساط  4 نوع کباب و بدمینتون و توپ و تخته نردمان به راه بود حسابی.
این بود گزارش عیدانه من.
سال به خوبی شروع شد. امیدوارم برای همه به خوبی ادامه پیدا کنه.

۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

نوشتنم می آید به طرز دردناکی اما نوشتنی ندارم. حتی گفتنی.
آخر سالی بدجور سایلنت شده ام.
این دو هفته پایان سال دارد بیچاره ام می کند. دو بار رفته ام مهمانی برای عرض تسلیت. اینکه می گویم مهمانی دلیلش این است که صاحبان عزا زیادی سرحال هستند. خواهر دوقلوی شوهر عمه ام فوت شده و یک عده مامان بزرگ بابا بزرگ بالای هشتاد سال دور هم هستند و گاهی اشک کوچکی به گوشه چشمشان می آید و وسطش یادشان می آید که بستنی بخورند بابت سالگرد ازدواج من که هفته پیش بوده! آخه ملوس و ناز و عزیزند همه شان. موهای سفید و لباس های مشکی شیک و انگشترهای نگین درشت و خلاصه خیلی زیادی سرخوشند برای عزاداری! ضمن این مراسم سرتاپای خانه ام را کوزت وارانه شسته ام دست تنها، همسر مهربان باز هم ماموریت بود و البته شک نکنید لیست بلندبالای 20 آیتمی برایش کنار گذاشته ام از کارهایی که باید تا پایان این هفته انجام شوند:دی
حالا کمبود خواب دارم شدید و سر کار هم میایم و برای امروز و فردا کلی کار دارم و پس فردا شب باید برویم فرودگاه امام پیشواز عمه کوچیکه و روز بعدش یک عصرانه-شام-پارتی و پس فردایش احتمالا باز شام-پارتی و روز بعدش که می شود جمعه مهمانی ناهار در خانه خودم و کلی خرید دارم از موکت فروشی تا طلا فروشی و این میان باید وقت خالی کنم که بروم آرایشگاهم که فقط تا 6 باز است و سعادت آباد است و من زودتر از چهارونیم از شرکت نمی آیم بیرون که هفت تیر است.
چه پست غرغرانه ای شد!
تاااااااازه، همسر مهربان ماموریت قرار است برود چین و هنوز بلیط هایشان را نگرفته اند و ما را تا الان علاف کردند که آخر اسفند می رود و من برای همین بلیط شیراز برای خودم نگرفتم و حالا اصلا معلوم نیست که ماموریت همزمان با تعطیلات عید باشد و ما بابت بلیط سرمان بی کلاه مانده و باید با قاطر خودمان را برسانیم به شیراز. تازه اصلا هم معلوم نیست که احسان ایران باشد یا چین... و من از الان - راستش از یک ماه پیش- دلم گرفته که نکند قلبم در بهار شیراز کنارم نباشد.... می خواستم با هم برویم همه جاهایی را که پاتوقم بود و تنها یا با بهناز یا با مریم و راحله می رفتیم... می خواستم صبح زود ببرمش باباکوهی. می خواستم ببرمش فالوده بخوریم همانجا که همیشه با عمو می رویم. ببرمش کتاب فروشی محمدی. برویم قصرالدشت از باغ ها گل بخریم. پشت ارگ عرق بیدمشک و بهار نارنج بخرم برایش. از آن کوچه باغی توی چمران که می رود بالا و بعد جاده خوبی برای پیاده روی دارد برویم تا پشت خوابگاه، تا خانه سحر اینها. برویم حافظیه و دیوان باز کنیم و باز اشکم دربیاید که خواجه چه آشکار جوابم می دهد...
الان  که نوشتم فهمیدم چه دلتنگ شیرازم!

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

(سه بار وسط نوشتن این متن همکارهایم امدند سر میزم و من مجبور شدم پنجره را ببندم. نمی دانم اخرش چه از آب درآمده با این ذهن تکه پاره)
 
خب امروز دیگر آخرین روز از مجموعه جشن های سالگرد ازدواج ماست! این که می گویم جشن یعنی دو نفری شاد و خوشحال و سرحال بودیم کنار هم. از لحظه به لحظه اش لذت بردیم. 3 روز پیش، 10 اسفند روز ازدواجمان بود. پریروز اولین روز زندگی مشترک، و دیشب و امروز، می شود سالگرد اولین شب و روزی که در خانه خودمان به سر بردیم. با حساب 3 روز قبل از سالگرد که رفتیم هدیه خریدیم و کلی از ذوق بالا و پایین پریدیم، روی هم می شود یک هفته جشن و پایکوبی. خب من با روحیه ساده و مدرن پسندم ترجیح می دادم که اصلا عروسی نداشته باشم. اما کی گفته که سالگردش را نباید یک هفته جشن بگیرم؟؟ :دی
شب سالگرد در حالی که عمه جان خیال می کرد ما آنها را پیچانده ایم و خودمان دو نفری جشن گرفته ایم، کیک خریدیم و رفتیم پیششان و حسابی سورپرایز و خوشحال شدند. فرداش هم برای ناهار رفتیم بیرون و تا شب مشغول گردش و خرید بودیم.
 
گفتم؟... نه. نگفتم که دقیقاً سر ساعت 6:30 عصر 10 اسفند، درست همان موقع که یک سال قبلش خطبه عقد را خوانده بودند، از خواب بیدارش کردم و توی گوشش آهسته گفتم " بله..."

۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

امروز درست یک سال تمام می شود.
یک سال از روزی که من و تو شیرین ترین بله های زندگی مان را گفتیم.
یکسال از روزی که به زیر یک سقف درامدیم. سقفی که ذره ذره اش را کنار هم ساختیم و آمیختیم...
یک سال گذشت، زیبا گذشت، عاشقانه، لطیف، مهربان، با شکوه...
چه زود...
و من حسرت زود گذشتنش را دارم...
آنقدر که دلم نمی آید با صدای بلند بگویم که گذشت. می گذارم یک راز بماند میان زمزمه هایمان...
 
عزیزم، عزیزترینم، حدود 3 سال می گذرد از زمانی که دلم برایت تپید. 2 سال از اولین سفرهای عاشقانه ی کوتاه مان. و 1 سال از روزی که با هم عهد بستیم. سپاسگزارم که نسیم بهاری را روانه زمستان های زندگیم کردی. سپاسگزارم...
 
همسر مهربانم، 10 اسفندمان مبارک

۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

خب ما تا پیش از این در خانه اینترنت نداشتیم. چون اولا حتی فرصت روشن کردن لپتاپ هایمان را نداریم. ثانیا اصلا نیاز نداشتیم. تا 5 عصر سرکاریم و ایمیل و وبلاگ و بازی و خبر و خرید و نت بانک و جستجوی هر چیز لازمی... خلاصه همه امور اینترنتی مان به خوبی می گذرد. تا اینکه یک مدتی کوتاهی چند مورد پیش امد که مثلا ساعت 11 شب پول جابه جا کنیم یا حتما فایلی را ایمیل کنیم یا پرواز چک کنیم و مواردی از این قبیل. فشار آن چند مورد تا حدی بود که به این نتیجه رسیدیم که اگر اینترنت نداریم از گشادیمان است و لازم است که داشته باشیم. خلاصه به لطف پارس آنلاین  خیلی سریع و راحت و بی دردسر مودم خریدیم و یک سرویس خیلی خوب گرفتیم و فعال است. اما مشکلی که داریم این است که نمی دانیم باهاش چکار کنیم! از روزی که سرویس خانه وصل شده هیچ مسئله ای پیش نیامده که اینترنت بخواهد! تا الان تنها کار مفیدی که کرده ایم این بوده که من با وایبر با لاله صحبت کرده ام و احسان آمار هواپیماهای ایالات متحده را درآورده!! یعنی شما بگویید محض رضای خدا حتی اگر فیلم و موسیقی دانلود کرده باشیم. یا با کسی گفتگو. یا اگر لازم شده باشد دنبال چیز خاصی بگردیم. هیچ که هیچ.
شرط می بندم که مثلا اگر همین امروز شارژ سرویس ما تمام شود، همین امشب خبر می رسد که مردن و زنده ماندن یک نفر به وایرلس خانه ما بسته است!

۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

سوگ نامهء یک عروسی

امروز عجیب رفته ام توی حس بدبینی و خودبدبخت پنداری. دیشب مهمانی خیلی خوبی بودم. صبح با عشق و اخلاق بسیار خوشی بیدار شدم. دوش آب گرم مفصلی گرفتم و آرایشم را خیلی دوست دارم و دوره پی ام اس هم نیست و وقت دکتر پوست هم دارم و خیلی شادمان بودم. بعد همینطور خوشدلانه که داشتم مانتو اتو می کردم که بپوشم و اماده بشوم برای خروج از منزل، نمی دانم چطور به فکر سالگرد ازدواجمان افتادم و به اینکه : "خب، چکار کنیم؟؟" یا  " چگونه خاص و یونیک برگزارش کنیم؟" یا "چگونه دو نفری جشن بگیریم و لاو بترکانیم؟"  و بعد از آنجا که خانواده و فامیل ما همه خیلی رسوا هستند و از شب قبلش تلفن و تبریک بارانمان می کنند و فرصت سورپرایز را هم از آدم می گیرند؛ و از طرفی عمه جان مهربانم از همین الان ما را به صرف شام در رستوران سنتی پر ساز و آواز مورد علاقه ام دعوت کرده (که می خواستم با احسان برویم)؛ و از همه بدتر به احتمال 99 درصد احسان باز هم وسط ماموریت خواهد بود؛ کلا قرار است مثل فحش برگزار شود!!! درباره این قضیه تلفن و تبریک من واقعا حساسم چون خودم رعایت می کنم. مثلا در مورد دوستانم، اگر قبلن اولین کسی بودم که تولدشان را تبریک می گفتم، هر کدامشان که ازدواج کرده شب بعد از روز تولدش بهش تبریک می گویم. به نظرم حالا دیگر این لحظه ها و مناسبت ها عمومی نیستند که حق داشته باشیم جفت پا بپریم توش. حالا هر تولد و سالگردی فرصتی برای خلق یک خاطره دو نفری است و نباید فرصت را آن "زوج" گرفت.  همسر دوست من حق دارد فرصت کافی داشته باشد برای سورپرایز کردن. یا گذراندن چند ساعت عاشقانه بدون مزاحمت تبریک های تلفنی و دلنگ دلنگِ اس ام اس.
خلاصه، به همه این ها اضافه کنید قضیه عکس را. پارسال موقع عروسی من نرفتم آتلیه برای اینکه نه کار آرایشگرها و نه کار عکاس های آن شهر کوفتی را قبول نداشتم و ندارم. برای اینکه یکی مثل عروسک رنگت می کند و آن یکی مثل یک مترسک ازت عکس می گیرد. به همین دلیل به ارایشگر آنجا نگفتم که عروسم تا هر کاری را که من می گویم انجام دهد و بد هم نشده بودم. خلاصه گفتم وقتی برگشتم تهران می روم پیش آرایشگر خودم و پیش آن عکاس حرفه ای و تحسین برانگیزی که می شناسم. ولی این قضیه به دلیل مشغله فراوان 1 سال طول کشیده. حالا احساس می کنم که " خب که چی؟؟؟" یا " عکس بدون خاطره به چه دردم می خورد؟؟؟" یا " بروم بی خود و بی جهت شصت تا فیگور بگیرم و با لباس های مختلف عکس بگیرم که چی؟ همه اش مصنوعی، همه اش دروغی...". نمی دانم شاید من خیلی عجیبم یا خیلی حساس. ولی واقعا به نظرم کار احمقانه ای می آید. خصوصا که از عروسیم هم خاطره خوشی ندارم. همه چیز خوب بود. بی هیچ مشکلی برگزار شد. همه چیز مهیا، همه چیز شیک، بی کم و کسر و بی عیب و نقص... اما چیزی نبود که من می خواستم. ناب نبود، روز من نبود، روز دیگران بود، همه شاد، همه خوشحال، همه راضی، اما... برای من فرمایشی بود، اجباری بود، تنها چیزهایی را که در روز عروسیم دوست داشتم دسته گلم بود و کفشم. طرح دسته گلم را خودم داده بودم، کفشم هم بی نهایت ملوس و عزیز بود. همه تهران را گشته بودم و آخرش این عزیز را در Leather House پیدایش کرده بودم. لباسم را تا قبل از آن روز خیلی دوست داشتم. لباسی که  پارچه اش را با وسواس انتخاب کرده بودم. لباسی که خودم دوخته بودم و بی نهایت ملوس و قشنگ بود. اما به لطف دوندگی ها و شکنجه های دو هفته آخر آنقدر لاغر شده بودم که به تنم زار می زد. لباسی که دو هفته قبلش دوخته بودمش و فوق العاده خوش فرم و کیپ بود؛ روز عروسی به طرز احمقانه ای گشاد شده بود و با کلی دنگ و فنگ روی تنم نگهش داشته بودم... سفره عقدم را که خودم رنگ و نقاشی روی ظرف هایش را انتخاب کرده بودم و خریده بودم، طرحش را که کشیده بودم و توی خانه تمرین کرده بودم، و کوچک بود و شکیل وظریف، آنجا خانم های فامیل لطف کردند و فرمودند که کوچک است و به چشم نمی آید و تورش را که قرار بود پر چین و شکن پهن شود، کشیدند و بزرگ پهنش کردند. و من به جز لبخند متین یک تازه عروس واکنشی نباید نشان می دادم...البته باز هم قشنگ بود، اما خلاقیت و تصوراتم را همانجا جلوی چشم خودم به گند کشیده بودند، دیگر زیباییش اهمیتی نداشت...
عروسی خیلی خوبی برگزار شد، همه کسانی که مطمئن بودم نظر واقعیشان را می گویند، با تحسین و تشکر بسیار گفتند که من خیلی زیبا و ساده و شیک بوده ام و مه چیز کامل بوده و شدیدا بهشان خوش گذشته و جالب بود که همه می گفتند با تمام ان هیاهو و پایکوبی، آرامش عجیبی را حس کرده اند. همه می گفتند خیلی خوب بود که مهمان کم بود (140 نفر) و عروس (من) در دسترس بودم و در کنار همه بودم... این خیلی خوب است. خیلی خوب است که همه لذت برده باشند، خیلی خوب است که دوستانم بگویند عروسی من از عروسی فلانی و فلانی که خیلی خیلی خیلی مجلل تر بودند، بیشتر خوش گذشته و خوب هیجان و انرژی شان را خالی کرده اند و لذت برده اند. که من عروس خیلی باحالی بوده ام و خوب رقصیده ام و خوب به همه رسیده ام و حواسم به تک تک مهمان ها بوده است و حسابی همه را شاد کرده ام و سر حال آورده ام با اخلاق و شادی بی حد و حصر...
اما...
اما این میان فقط منم که می دانم آن شادی دروغی بود، آن لبخند فقط ماسکی بود که روی صورتم کشیده بودم، آن همه رقص فقط برای این بود که زمان برایم زودتر بگذرد...
این میان فقط من می دانم که آن شب تا 4 صبح داشتم در رختخواب گریه می کردم از شدت خستگی و اندوه...

پی نوشت:
1- عکس های توی مجلس و عکس هایی که پسر داییم ازمان گرفته بود را که می بینم حالم بد می شود. قشنگ بودم اما خودم غصه و خستگی را توی چشمان خودم می بینم...احسان هم درونش کلافه بود... چرا دیگران اینقدر کور بودند؟؟
2- خودم متحیرم از اینکه بالاخره توانستم این ها را بنویسم، بعد از یک سال شاید کمی آرام بگیرم...

۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه

1. حوصله نمی کنم بنشینم و پست های قبلی را پابلیش کنم!! انگار که تیک زدن سخت ترین کار دنیا باشد!
2. همسر مهربان باز هم ماموریت است.
3. مدتی است شدیداً خودم را گذاشته ام زیر ذره بین. از جهات مختلف روحی و جسمی، ظاهری و باطنی. . دقیقاً مثل یک سوم شخصِ ناظرِ خارج از گود نشسته ام به قضاوت و به خودم گیر داده ام اسااااااسی. از نظر ظاهری معترضم که چرا مثل سال های گذشته زندگی ام به راحتی لاغر نمی شوم. خوب علتش این است که یک موجود سست عنصر ضعیفم! شبی 1 ساعت پیاده روی و ناهار سبک و کم کالری واقعاً کاری ندارد! معترضم به اینکه چرا چندین ماه است که به ناخن هایم نمی رسم؟ آن هم من که هرگز بدون مانیکور و لاک مناسب و سالم و خوشرنگ دیده نمی شدم! چرا تنبلی می کنم و کرم مرطوب کننده نمی زنم؟ چرا کرم دور چشم نمی زنم؟ و خلاصه  چراهایی از این قبیل. علت اینکه کم کم اینها را حذف کردم، خستگی ناشی از کار بود. در دوره  2-3 ماهه ای فشار کار چنان زیاد شد که جسد وارانه می رسیدم خانه و خب به همین دلیل یک سری از فعالیت های هلث کر به طور غیر محسوس حذف شدند. حالا یکهو نگاه می کنم میبینم که وقت برای همه شان دارم اما انگار متوجه کمبودشان نمی شوم! و این اصلا خوب نیست. خلاصه دوباره دارم ریکاوری می کنم. در همین راستا رفتم دوباره استخر ثبت نام کردم، وقت دکتر پوست گرفتم و رژیم کم کالری لذیذم را هم دوباره شروع کردم. صبح یک سیب و پرتقال خوردم با چای و 2 عدد بیسکوییت. ناهار امروزم هم سالادی است که مخلوطی از کاهو، گوجه فرنگی، بلوچیز، یک سوم از کنسرو ماهی تن، کمی کنجد و آب نارنج است. برای فردا هم ترکیبی شبیه همین را درست می کنم با فیله مرغ و ذرت. یادم باشد بروکلی هم بخرم. برای امشب هم پاستا می پزم برای خودم.یامی یامی.. مخصوصاً 2 تا مانتو هم خریدم که برای پوشیدن یکیشان حداقل 2 کیلو و برای پوشیدن یکی دیگه حداقل 4 کیلو باید کم کنم. 3 کیلو هم که کم کنم به عنوان جایزه برای خودم شلوار جین می خرم و از تحریم 6 ماهه ام بیرون می آیم.  کلاً لباس جدید انگیزه هایپری برای وزن کم کردن به من می دهد. :ی ی ی
خلاصه، در راستای این گیر دادن ها، به خودم خرده گرفتم که چرا اینطور شدم؟ این "اینطور" که می گویم، اینطوری است که غمگین هستم. غمگین نه به این معنا که بنشینم یک گوشه و زانوی غم بغل بگیرم. به این معنا که هیچ کاری نمی کنم. اطرافم را جمع و جور نمی کنم. آشپزی نمی کنم. لنزهایم را درنمی آورم. کوسن هایی را که 3 ماه است تصمیم گرفته ام بدوزم، نمی دوزم. مهمانی نمی روم. تلفن نمی زنم، موسیقی گوش نمی دهم، کتاب نمی خوانم و ... در این مورد ماموریت رفتن های احسان خیلی موثر بوده. دفعه های اول که می رفت حتما با دوستم قرار می گذاشتم و می رفتیم بیرون برای گردش و خرید. یا بعضی کارهای عقب افتاده را انجام می دادم، یا غرق در کتاب می شدم. اما این چند بار اخیر کاملاً خرس وارانه در خانه می نشستم و زل می زدم به دیوار و حتی ساعت 7 شب می خوابیدم تا روز بعد. این شد که از خودم بدم آمد!!! در همین راستا این بار که عزیز جانم رفته ماموریت و اتفاقاً جمعه و یکشنبه هم تعطیل بودم، افتادم به جان خانه. انقدر شستم و موسیقی با صدای گوش خراش گوش کردم و ساعت ها با دوستان خارج از ایران صحبت کردم که خووووووووب زیر و رو  شدم. دقیقاً هر چیزی که خودم دوست دارم و احسان دوست ندارد را گوش کردم. سلین دیون، سالار عقیلی، مرضیه، دریا دادور، جاش گروبان، ... دقیقاً 1 ساعت و نیم با لاله در سیدنی حرف زدم و 1 ساعت با طیبه در سنت جان. (به دوستان داخل ایران زنگ نزدم. همه درباره سیاست و مجلس و گرانی و الودگی هوا و بچه دار شدن من!صحبت می کنند!! دی میک می فیل سیک!) تازه مهمانی هم رفتم. مهمانی شلوغ و پر جمعیت و شاد منزل عمه جان و بعد از یک سال، شب هم پیششان ماندم تا عصر روز بعد و خیلی چسبید. البته پیرو تخته نرد زدن با شوهر عمه ام یک شام در یک رستوران خیلی گران هم بدهکار شدم :ی ی ی
مانده یک مورد دیگر که باید روی خودم بیشتر کار کنم. متوجه شدم که وقتی احسان نیست خیلی کم حرف و منزوی می شوم. حقیقت این است که وقتی او نیست انگار هیچ کس نیست. احسان که نباشد وسط عروسی هم که باشم انگار هیچ صدا و شادی و هیاهویی وجود ندارد. هیچ کس و هیچ چیز دیگری مطلقاً نمی تواند ذهنم را به کار بگیرد. احسان که نیست حتی حرفی برای گفتن با دیگران ندارم. در جمع دست و پا چلفتی می شوم!! من قبلاً این طور نبودم! کلا  در اکثر جمع ها محور بودم. اما الان بدون او حتی نمی توانم راه بروم! این اصلا خوب نیست. خیلی خیلی خیلی بد است. فکر کنم دارم تاوان این حرفم را پس می دهم که در دوره ای می گفتم "وابستگی احسان به من خیلی بیشتر از وابستگی من به اوست. طوری که گاهی اذیت می شوم" خب این جملات خیلی خیلی از موضع بالا و از سر خودبزرگ بینی است و من همینجا اعلام "حماقت" می کنم. همسر عزیزم آنقدر وجودش برای من موثر و آرامش بخش و مقوی و هیجان انگیز است که نبودنش مثل نداشتن اکسیژن، مثل نداشتن قلب است. اما خب من 28 سال بدون احسان زندگی کردم. پس حتماً بلد بوده ام که "زندگی" کنم. حتماً راه های کوچک دیگری برای شادی و انرژی گرفتن وجود داشته (کوچک در مقایسه با  لذت و تاثیرِ داشتنِ احسان). بنابراین یک سلسله فعالیت هایی را دوباره شروع می کنم. به طور خاص قصد دارم شدیداً مهمانی بروم و مهمانی بدهم.
......
همکارم درباره موضوعی باهام صحبت کرد و یادم رفت که می خواستم چه بگویم. بحثم نیمه کاره ماند. نتیجه را حتما اینجا می نویسم که یادم بماند.