(سه بار وسط نوشتن این متن همکارهایم امدند سر میزم و من مجبور شدم پنجره را ببندم. نمی دانم اخرش چه از آب درآمده با این ذهن تکه پاره)
خب امروز دیگر آخرین روز از مجموعه جشن های سالگرد ازدواج ماست! این که می گویم جشن یعنی دو نفری شاد و خوشحال و سرحال بودیم کنار هم. از لحظه به لحظه اش لذت بردیم. 3 روز پیش، 10 اسفند روز ازدواجمان بود. پریروز اولین روز زندگی مشترک، و دیشب و امروز، می شود سالگرد اولین شب و روزی که در خانه خودمان به سر بردیم. با حساب 3 روز قبل از سالگرد که رفتیم هدیه خریدیم و کلی از ذوق بالا و پایین پریدیم، روی هم می شود یک هفته جشن و پایکوبی. خب من با روحیه ساده و مدرن پسندم ترجیح می دادم که اصلا عروسی نداشته باشم. اما کی گفته که سالگردش را نباید یک هفته جشن بگیرم؟؟ :دی
شب سالگرد در حالی که عمه جان خیال می کرد ما آنها را پیچانده ایم و خودمان دو نفری جشن گرفته ایم، کیک خریدیم و رفتیم پیششان و حسابی سورپرایز و خوشحال شدند. فرداش هم برای ناهار رفتیم بیرون و تا شب مشغول گردش و خرید بودیم.
گفتم؟... نه. نگفتم که دقیقاً سر ساعت 6:30 عصر 10 اسفند، درست همان موقع که یک سال قبلش خطبه عقد را خوانده بودند، از خواب بیدارش کردم و توی گوشش آهسته گفتم " بله..."