۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

خب ما تا پیش از این در خانه اینترنت نداشتیم. چون اولا حتی فرصت روشن کردن لپتاپ هایمان را نداریم. ثانیا اصلا نیاز نداشتیم. تا 5 عصر سرکاریم و ایمیل و وبلاگ و بازی و خبر و خرید و نت بانک و جستجوی هر چیز لازمی... خلاصه همه امور اینترنتی مان به خوبی می گذرد. تا اینکه یک مدتی کوتاهی چند مورد پیش امد که مثلا ساعت 11 شب پول جابه جا کنیم یا حتما فایلی را ایمیل کنیم یا پرواز چک کنیم و مواردی از این قبیل. فشار آن چند مورد تا حدی بود که به این نتیجه رسیدیم که اگر اینترنت نداریم از گشادیمان است و لازم است که داشته باشیم. خلاصه به لطف پارس آنلاین  خیلی سریع و راحت و بی دردسر مودم خریدیم و یک سرویس خیلی خوب گرفتیم و فعال است. اما مشکلی که داریم این است که نمی دانیم باهاش چکار کنیم! از روزی که سرویس خانه وصل شده هیچ مسئله ای پیش نیامده که اینترنت بخواهد! تا الان تنها کار مفیدی که کرده ایم این بوده که من با وایبر با لاله صحبت کرده ام و احسان آمار هواپیماهای ایالات متحده را درآورده!! یعنی شما بگویید محض رضای خدا حتی اگر فیلم و موسیقی دانلود کرده باشیم. یا با کسی گفتگو. یا اگر لازم شده باشد دنبال چیز خاصی بگردیم. هیچ که هیچ.
شرط می بندم که مثلا اگر همین امروز شارژ سرویس ما تمام شود، همین امشب خبر می رسد که مردن و زنده ماندن یک نفر به وایرلس خانه ما بسته است!

۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

سوگ نامهء یک عروسی

امروز عجیب رفته ام توی حس بدبینی و خودبدبخت پنداری. دیشب مهمانی خیلی خوبی بودم. صبح با عشق و اخلاق بسیار خوشی بیدار شدم. دوش آب گرم مفصلی گرفتم و آرایشم را خیلی دوست دارم و دوره پی ام اس هم نیست و وقت دکتر پوست هم دارم و خیلی شادمان بودم. بعد همینطور خوشدلانه که داشتم مانتو اتو می کردم که بپوشم و اماده بشوم برای خروج از منزل، نمی دانم چطور به فکر سالگرد ازدواجمان افتادم و به اینکه : "خب، چکار کنیم؟؟" یا  " چگونه خاص و یونیک برگزارش کنیم؟" یا "چگونه دو نفری جشن بگیریم و لاو بترکانیم؟"  و بعد از آنجا که خانواده و فامیل ما همه خیلی رسوا هستند و از شب قبلش تلفن و تبریک بارانمان می کنند و فرصت سورپرایز را هم از آدم می گیرند؛ و از طرفی عمه جان مهربانم از همین الان ما را به صرف شام در رستوران سنتی پر ساز و آواز مورد علاقه ام دعوت کرده (که می خواستم با احسان برویم)؛ و از همه بدتر به احتمال 99 درصد احسان باز هم وسط ماموریت خواهد بود؛ کلا قرار است مثل فحش برگزار شود!!! درباره این قضیه تلفن و تبریک من واقعا حساسم چون خودم رعایت می کنم. مثلا در مورد دوستانم، اگر قبلن اولین کسی بودم که تولدشان را تبریک می گفتم، هر کدامشان که ازدواج کرده شب بعد از روز تولدش بهش تبریک می گویم. به نظرم حالا دیگر این لحظه ها و مناسبت ها عمومی نیستند که حق داشته باشیم جفت پا بپریم توش. حالا هر تولد و سالگردی فرصتی برای خلق یک خاطره دو نفری است و نباید فرصت را آن "زوج" گرفت.  همسر دوست من حق دارد فرصت کافی داشته باشد برای سورپرایز کردن. یا گذراندن چند ساعت عاشقانه بدون مزاحمت تبریک های تلفنی و دلنگ دلنگِ اس ام اس.
خلاصه، به همه این ها اضافه کنید قضیه عکس را. پارسال موقع عروسی من نرفتم آتلیه برای اینکه نه کار آرایشگرها و نه کار عکاس های آن شهر کوفتی را قبول نداشتم و ندارم. برای اینکه یکی مثل عروسک رنگت می کند و آن یکی مثل یک مترسک ازت عکس می گیرد. به همین دلیل به ارایشگر آنجا نگفتم که عروسم تا هر کاری را که من می گویم انجام دهد و بد هم نشده بودم. خلاصه گفتم وقتی برگشتم تهران می روم پیش آرایشگر خودم و پیش آن عکاس حرفه ای و تحسین برانگیزی که می شناسم. ولی این قضیه به دلیل مشغله فراوان 1 سال طول کشیده. حالا احساس می کنم که " خب که چی؟؟؟" یا " عکس بدون خاطره به چه دردم می خورد؟؟؟" یا " بروم بی خود و بی جهت شصت تا فیگور بگیرم و با لباس های مختلف عکس بگیرم که چی؟ همه اش مصنوعی، همه اش دروغی...". نمی دانم شاید من خیلی عجیبم یا خیلی حساس. ولی واقعا به نظرم کار احمقانه ای می آید. خصوصا که از عروسیم هم خاطره خوشی ندارم. همه چیز خوب بود. بی هیچ مشکلی برگزار شد. همه چیز مهیا، همه چیز شیک، بی کم و کسر و بی عیب و نقص... اما چیزی نبود که من می خواستم. ناب نبود، روز من نبود، روز دیگران بود، همه شاد، همه خوشحال، همه راضی، اما... برای من فرمایشی بود، اجباری بود، تنها چیزهایی را که در روز عروسیم دوست داشتم دسته گلم بود و کفشم. طرح دسته گلم را خودم داده بودم، کفشم هم بی نهایت ملوس و عزیز بود. همه تهران را گشته بودم و آخرش این عزیز را در Leather House پیدایش کرده بودم. لباسم را تا قبل از آن روز خیلی دوست داشتم. لباسی که  پارچه اش را با وسواس انتخاب کرده بودم. لباسی که خودم دوخته بودم و بی نهایت ملوس و قشنگ بود. اما به لطف دوندگی ها و شکنجه های دو هفته آخر آنقدر لاغر شده بودم که به تنم زار می زد. لباسی که دو هفته قبلش دوخته بودمش و فوق العاده خوش فرم و کیپ بود؛ روز عروسی به طرز احمقانه ای گشاد شده بود و با کلی دنگ و فنگ روی تنم نگهش داشته بودم... سفره عقدم را که خودم رنگ و نقاشی روی ظرف هایش را انتخاب کرده بودم و خریده بودم، طرحش را که کشیده بودم و توی خانه تمرین کرده بودم، و کوچک بود و شکیل وظریف، آنجا خانم های فامیل لطف کردند و فرمودند که کوچک است و به چشم نمی آید و تورش را که قرار بود پر چین و شکن پهن شود، کشیدند و بزرگ پهنش کردند. و من به جز لبخند متین یک تازه عروس واکنشی نباید نشان می دادم...البته باز هم قشنگ بود، اما خلاقیت و تصوراتم را همانجا جلوی چشم خودم به گند کشیده بودند، دیگر زیباییش اهمیتی نداشت...
عروسی خیلی خوبی برگزار شد، همه کسانی که مطمئن بودم نظر واقعیشان را می گویند، با تحسین و تشکر بسیار گفتند که من خیلی زیبا و ساده و شیک بوده ام و مه چیز کامل بوده و شدیدا بهشان خوش گذشته و جالب بود که همه می گفتند با تمام ان هیاهو و پایکوبی، آرامش عجیبی را حس کرده اند. همه می گفتند خیلی خوب بود که مهمان کم بود (140 نفر) و عروس (من) در دسترس بودم و در کنار همه بودم... این خیلی خوب است. خیلی خوب است که همه لذت برده باشند، خیلی خوب است که دوستانم بگویند عروسی من از عروسی فلانی و فلانی که خیلی خیلی خیلی مجلل تر بودند، بیشتر خوش گذشته و خوب هیجان و انرژی شان را خالی کرده اند و لذت برده اند. که من عروس خیلی باحالی بوده ام و خوب رقصیده ام و خوب به همه رسیده ام و حواسم به تک تک مهمان ها بوده است و حسابی همه را شاد کرده ام و سر حال آورده ام با اخلاق و شادی بی حد و حصر...
اما...
اما این میان فقط منم که می دانم آن شادی دروغی بود، آن لبخند فقط ماسکی بود که روی صورتم کشیده بودم، آن همه رقص فقط برای این بود که زمان برایم زودتر بگذرد...
این میان فقط من می دانم که آن شب تا 4 صبح داشتم در رختخواب گریه می کردم از شدت خستگی و اندوه...

پی نوشت:
1- عکس های توی مجلس و عکس هایی که پسر داییم ازمان گرفته بود را که می بینم حالم بد می شود. قشنگ بودم اما خودم غصه و خستگی را توی چشمان خودم می بینم...احسان هم درونش کلافه بود... چرا دیگران اینقدر کور بودند؟؟
2- خودم متحیرم از اینکه بالاخره توانستم این ها را بنویسم، بعد از یک سال شاید کمی آرام بگیرم...

۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه

1. حوصله نمی کنم بنشینم و پست های قبلی را پابلیش کنم!! انگار که تیک زدن سخت ترین کار دنیا باشد!
2. همسر مهربان باز هم ماموریت است.
3. مدتی است شدیداً خودم را گذاشته ام زیر ذره بین. از جهات مختلف روحی و جسمی، ظاهری و باطنی. . دقیقاً مثل یک سوم شخصِ ناظرِ خارج از گود نشسته ام به قضاوت و به خودم گیر داده ام اسااااااسی. از نظر ظاهری معترضم که چرا مثل سال های گذشته زندگی ام به راحتی لاغر نمی شوم. خوب علتش این است که یک موجود سست عنصر ضعیفم! شبی 1 ساعت پیاده روی و ناهار سبک و کم کالری واقعاً کاری ندارد! معترضم به اینکه چرا چندین ماه است که به ناخن هایم نمی رسم؟ آن هم من که هرگز بدون مانیکور و لاک مناسب و سالم و خوشرنگ دیده نمی شدم! چرا تنبلی می کنم و کرم مرطوب کننده نمی زنم؟ چرا کرم دور چشم نمی زنم؟ و خلاصه  چراهایی از این قبیل. علت اینکه کم کم اینها را حذف کردم، خستگی ناشی از کار بود. در دوره  2-3 ماهه ای فشار کار چنان زیاد شد که جسد وارانه می رسیدم خانه و خب به همین دلیل یک سری از فعالیت های هلث کر به طور غیر محسوس حذف شدند. حالا یکهو نگاه می کنم میبینم که وقت برای همه شان دارم اما انگار متوجه کمبودشان نمی شوم! و این اصلا خوب نیست. خلاصه دوباره دارم ریکاوری می کنم. در همین راستا رفتم دوباره استخر ثبت نام کردم، وقت دکتر پوست گرفتم و رژیم کم کالری لذیذم را هم دوباره شروع کردم. صبح یک سیب و پرتقال خوردم با چای و 2 عدد بیسکوییت. ناهار امروزم هم سالادی است که مخلوطی از کاهو، گوجه فرنگی، بلوچیز، یک سوم از کنسرو ماهی تن، کمی کنجد و آب نارنج است. برای فردا هم ترکیبی شبیه همین را درست می کنم با فیله مرغ و ذرت. یادم باشد بروکلی هم بخرم. برای امشب هم پاستا می پزم برای خودم.یامی یامی.. مخصوصاً 2 تا مانتو هم خریدم که برای پوشیدن یکیشان حداقل 2 کیلو و برای پوشیدن یکی دیگه حداقل 4 کیلو باید کم کنم. 3 کیلو هم که کم کنم به عنوان جایزه برای خودم شلوار جین می خرم و از تحریم 6 ماهه ام بیرون می آیم.  کلاً لباس جدید انگیزه هایپری برای وزن کم کردن به من می دهد. :ی ی ی
خلاصه، در راستای این گیر دادن ها، به خودم خرده گرفتم که چرا اینطور شدم؟ این "اینطور" که می گویم، اینطوری است که غمگین هستم. غمگین نه به این معنا که بنشینم یک گوشه و زانوی غم بغل بگیرم. به این معنا که هیچ کاری نمی کنم. اطرافم را جمع و جور نمی کنم. آشپزی نمی کنم. لنزهایم را درنمی آورم. کوسن هایی را که 3 ماه است تصمیم گرفته ام بدوزم، نمی دوزم. مهمانی نمی روم. تلفن نمی زنم، موسیقی گوش نمی دهم، کتاب نمی خوانم و ... در این مورد ماموریت رفتن های احسان خیلی موثر بوده. دفعه های اول که می رفت حتما با دوستم قرار می گذاشتم و می رفتیم بیرون برای گردش و خرید. یا بعضی کارهای عقب افتاده را انجام می دادم، یا غرق در کتاب می شدم. اما این چند بار اخیر کاملاً خرس وارانه در خانه می نشستم و زل می زدم به دیوار و حتی ساعت 7 شب می خوابیدم تا روز بعد. این شد که از خودم بدم آمد!!! در همین راستا این بار که عزیز جانم رفته ماموریت و اتفاقاً جمعه و یکشنبه هم تعطیل بودم، افتادم به جان خانه. انقدر شستم و موسیقی با صدای گوش خراش گوش کردم و ساعت ها با دوستان خارج از ایران صحبت کردم که خووووووووب زیر و رو  شدم. دقیقاً هر چیزی که خودم دوست دارم و احسان دوست ندارد را گوش کردم. سلین دیون، سالار عقیلی، مرضیه، دریا دادور، جاش گروبان، ... دقیقاً 1 ساعت و نیم با لاله در سیدنی حرف زدم و 1 ساعت با طیبه در سنت جان. (به دوستان داخل ایران زنگ نزدم. همه درباره سیاست و مجلس و گرانی و الودگی هوا و بچه دار شدن من!صحبت می کنند!! دی میک می فیل سیک!) تازه مهمانی هم رفتم. مهمانی شلوغ و پر جمعیت و شاد منزل عمه جان و بعد از یک سال، شب هم پیششان ماندم تا عصر روز بعد و خیلی چسبید. البته پیرو تخته نرد زدن با شوهر عمه ام یک شام در یک رستوران خیلی گران هم بدهکار شدم :ی ی ی
مانده یک مورد دیگر که باید روی خودم بیشتر کار کنم. متوجه شدم که وقتی احسان نیست خیلی کم حرف و منزوی می شوم. حقیقت این است که وقتی او نیست انگار هیچ کس نیست. احسان که نباشد وسط عروسی هم که باشم انگار هیچ صدا و شادی و هیاهویی وجود ندارد. هیچ کس و هیچ چیز دیگری مطلقاً نمی تواند ذهنم را به کار بگیرد. احسان که نیست حتی حرفی برای گفتن با دیگران ندارم. در جمع دست و پا چلفتی می شوم!! من قبلاً این طور نبودم! کلا  در اکثر جمع ها محور بودم. اما الان بدون او حتی نمی توانم راه بروم! این اصلا خوب نیست. خیلی خیلی خیلی بد است. فکر کنم دارم تاوان این حرفم را پس می دهم که در دوره ای می گفتم "وابستگی احسان به من خیلی بیشتر از وابستگی من به اوست. طوری که گاهی اذیت می شوم" خب این جملات خیلی خیلی از موضع بالا و از سر خودبزرگ بینی است و من همینجا اعلام "حماقت" می کنم. همسر عزیزم آنقدر وجودش برای من موثر و آرامش بخش و مقوی و هیجان انگیز است که نبودنش مثل نداشتن اکسیژن، مثل نداشتن قلب است. اما خب من 28 سال بدون احسان زندگی کردم. پس حتماً بلد بوده ام که "زندگی" کنم. حتماً راه های کوچک دیگری برای شادی و انرژی گرفتن وجود داشته (کوچک در مقایسه با  لذت و تاثیرِ داشتنِ احسان). بنابراین یک سلسله فعالیت هایی را دوباره شروع می کنم. به طور خاص قصد دارم شدیداً مهمانی بروم و مهمانی بدهم.
......
همکارم درباره موضوعی باهام صحبت کرد و یادم رفت که می خواستم چه بگویم. بحثم نیمه کاره ماند. نتیجه را حتما اینجا می نویسم که یادم بماند.

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

خسته و بی قرارم.
دو روز پیش با تماس دوستم از ماجرای احمقانه و کثیف و شرم آوری خبردار شدم که کل ذهنم را درگیر کرده. سخت است. سخت است پذیرش اینکه آدم هایی هستند که با دست خودشان تیشه به ریشه زندگی دیگران میزنند. به زندگی نزدیکانشان، به زندگی عزیزانشان. حماقت و بلاهت از هر چیزی خطرناک تر است. من دو روز است که تهوع دارم. دو روز است که دور چشمم حلقه سیاه بزرگی افتاده. دو روز است که تمرکز ندارم. باورم نمی شود که چنین اتفاقی برای دوستم افتاده. آن دختر شاد و پر هیاهو، شجاع و بی پروا. نمی دانم وارد چه بازی کثیفی شده بود که با آن صدای لرزان آن طور فروریخته التماس می کرد و حرف از مرگ می زد و حتی دخترک کوچکش دیگر اهمیتی نداشت...بریده بود. از همه جا بریده بود...
و من به طرز وحشتناکی غافلگیر شده بودم. از حجم اطلاعات باورنکردنی ای که ظرف 45 دقیقه به من منتقل شد و آنچه که شنیدم... آنچه که شنیدم تلخ و دهشتناک و فجیع و شرم آور و کثیف بود..کثیف بود..کثیف...
دو روز است که آن جمله ها در ذهنم مرور می شوند.  دو شب است که در خواب از بلندی پرتاب می شوم. دو روز است که حتی نمی توانم با خودم حرف بزنم. فقط همه آنچه که شنیده ام مثل فیلم از جلو چشمانم عبور می کنند.
حالم بد است. انقدر بدم که امروز کشوی داروها را زیر و رو کردم شاید آرامبخشی چیزی پیدا کنم. هرچیزی که این ذهن را بخواباند...
شاید بروم با یک تراپیست حرف بزنم...
 
پی نوشت 1: از واکنش خودم نگران شدم. دوستم را خوب ساپورت کردم. هر کار درستی که از دستم برآمد کردم. امروز هم باهاش صحبت کردم... اما چه اتفاقی برای خودم افتاده؟ من دیگر آن مریمی که گوش شنوای درد همه بود نیستم. نه تنها گوش نیستم، که حتی می ترسم. دچار هراس عجیبی می شوم. اضطرابی که با تنها شنیدن درد دل (و نه حتی درگیر شدن) دیگران دچارش می شوم؛ گاهی خفقان آور است...
 
پی نوشت 2: دلتنگ احسانم. امروز هم باز رفت ماموریت برای 6 روز. فقط یک بخش قضیه خوب است آن هم این که چون نمی خواهم درباره مسئله دوستم بداند؛ دورتر باشد بهتر است تا آرام بگیرم. این دو روز دیوانه شدم برای اینکه نگذارم چیزی حس کند. که البته کاملاً حس کرد اما بهانه کافی برای ربط دادن حالم به چیزهای دیگر داشتم.
 
پی نوشت3: آرام؟ آرام بگیرم...؟ بدون آرام جانم؟؟
ماموریت هایش دارد کم کم اذیتم میکند...

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

نمی دونم یهو چطور شد که همه پست هام درفت شدن!! دارم کم کم برمی گردونمشون. اصلاً توی داشبردم که می رم همه صفحه های پست ها رو نمیاره که یه دفعه همه رو تیک بزنم پابلیش کنم. به طرز خنده داری هی باید لاگ این کنم و هی سیو و ... خلاصه اصلاً یه وضعی...
بلاگر عزیز، من نویسنده نیستم. حتی خوب هم نمی نویسم. ولی وبلاگمو دوست دارم. اصلاً عاشششششقتم. ما رو دریاب...

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

سرانجام تکلیف خانه مان روشن شد . همین جا ماندگاریم و فقط حدود 10 درصد کل قیمت افزایش پیدا کرد که توافق کردیم اجاره ماهیانه مان بیشتر شود. تخفیفی که بدون حتی خواهش بهمان داده شد رویایی بود. با محبتی وصف ناپذیر گفتند نمی خواهیم شما را از دست بدهیم. خوشحال تر از این نمی توانستیم باشیم. کلی نقشه داریم برای زیبایی و راحتی بیشترش. خوشحالم. این خانه را دوست دارم. وقتی پیدایش کردیم دلمان را برد. زندگی مان را اینجا شروع کردیم. وسایلمان را برای اینجا خریدیم. زندگیمان روز به روز بهتر شد. مهمان های عزیزی را پذیرا شدیم. حس "خانه" دارد. حس "خانه خودمان" را دارد. احساس اجاره نشینی نمی دهد بهمان. نگران هیچ چیزم نمی کند. و البته همه این ها به خاطر انسانیت و بزرگ منشی صاحب این خانه است که دندانش گرد نیست و محتاج پول خون دیگرانی مثل ما نیست.
می خواهم هرچه بیشتر به این خانه برسم. باید احسان را راضی کنم که کفش را لمینیت کنیم. معادل اجاره 5 ماهمان می شود. و در عوض ارزشی چند برابر به خانه می دهد. برای راهرو و کانتر آشپزخانه فکرهایی دارم. می خواهم طوری بهش برسم که اگر روزی خواستند بفروشندش، هرکسی حاضر باشد همه چیزش را بفروشد و به جایش همین خانه را بخرد.
از دیشب که خبرش را بهمان دادند آرامشی دلچسب دارم. حالا یک سال فرصت داریم برای برنامه ریزی. برای اندوختن سرمایه و شاید سرمایه گذاری برای خرید خانه. باید زودتر کاری کنیم. این یک سالی که گذشت را از دست دادیم چون تکلیف هیچ چیز معلوم نبود. زمانی که این خانه را گرفتیم فکر می کردیم 4-5 ماه بیشتر درش نخواهیم بود. قرار بود همسر مهربان برود ماموریت اموزشی خارج از کشور و بعدش برویم مازندران زندگی کنیم. بعد داستان سفرش از بهار به تابستان افتاد و بعد هم به لطف تحریم ها کلاً کنسل شد. بعدش تا آمدیم خودمان را جمع کنیم اول پاییز بود و... بی تجربه بودیم و ولخرج و ...
امسال اما به یاری خدا و بندگانش! برنامه ها داریم...
من عقیده عجیبی دارم. عقیده دارم آدم هر کار مهمی می خواهد بکند باید تا 30 سالگی بکند. اگر بچه می خواهد، باید تا 30 سالگی بچه دار شود. اگر خانه می خواهد باید تا 30 سالگی بخرد. اگر مهاجرت می خواهد باید تا 30 سالگی برود. اگر...
خلاصه تا جوان است خودش را به آب و آتش بزند و بدود و عرق بریزد و تلاش کند. احساس می کنم دهه 4 ام زندگی خیلی سریع می گذرد. 30 تا 40 انگار خیلی کوتاه تر از 20 تا 30 است. 20 تا 30 سالگی کش می آید. سیب زندگی بارها می چرخد و می چرخد. روی هوا هم که نباشد، روی زمین آرام نمی ماند. وول می خورد و می رقصد و می لغزد و می دود و دیوانگی می کند. اما به 30 که رسید باید برش داری و گازش بزنی. و هر چه ترد تر و آب دار تر، بهتر...
من سال دیگر 30 ساله می شوم...
 

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

در خیابان ورکش (خیابان ظلع شمالی ورزشگاه امجدیه) وقتی در پیاده روی جنوبی خیابان  از سمت بهار به سمت مفتح  می روید، در میانه های خیابان در یک محدوده 10-12 قدمی هیچ ساختمانی جلوی دید را نمیگیرد، و می توانید برج تهران (تقاطع حکیم - کردستان) را ببینید.
این قضیه برای من هیجان انگیز است. برای خیلی ها نیست. اولین بار که دیدمش از ذوق نمی دانستم چه کنم. مثل این است که از وسط سنگ ها راهی برای یک جویبار کوچک باز شده باشد. من دوستش دارم.
در ادامه این مسیر هم وقتی می خواهید از عرض مفتح رد شوید، کوه ها را خیلی خیلی عظیم و زیبا در سمت راستتان (شمال) می توانید ببینید.
این ها را گفتم که بگویم متاسفانه من اصلاً لازم نیست که اخبار هواشناسی را گوش بدهم که بفهمم هوا چقدر بد و الوده است. صبح به صبح نگاهی به برج تهران می اندازم که این روزها دورتر و محوتر دیده می شود. و کوه ها... باورتان می شود امروز کوه ها را ندیدم؟ امروز شمال مفتح را نگاه می کردم هیچ کوهی نبود. مطلقاً هیچ چیز دیده نمی شد. انگار در یک فلات صاف و بی حاشیه زندگی می کنم. فقط آسمان سیاه بود.
صبح ها از خانه مان تا محل کار فقط 12 دقیقه پیاده راه است. از بهار تا مفتح. به میانه که می رسم خسته می شوم. پاهایم سست و نفسم تنگ می شود. خواب الوده و گیج می رسم سر کار.
امروز صبح، کوه ها را که ندیدم ترسیدم.

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

منتظرم زودتر ساعت 12 بشود. نترسید، ساعت 12 که بشود از لباس سیندرلا در نمی آیم؛ از کار مرخص می شوم و می رویم خانه. آخر هفته را دوست دارم. پنج شنبه ها را دوست دارم. می چسبد که زودتر ساعت کارمان تمام می شود. اگر کلاً تعطیل بودیم اینقدر لذت بخش نمی شد. راستی هیچ دقت کرده اید چه کیفی دارد وقتی شنبه (به دلیلی) تعطیل می شود؟ اول هفته که تعطیل می شود، انگار یک دهن کجی بزرگ کشدار است به کل هفته.
فردا ظاهراً منزل عمه جان دعوتیم. امیدوارم باز هم آن جمعیت 5-6 نفری حوصله سر بر آنجا نباشند. تازگی ها از معاشرت خسته می شوم. دلم خلوت خودم و یارم را می خواهد. دوست دارم تنها بودنمان را.
تازگی ها عجیب مهربان شده. همیشه مهربان بوده. مهربان ترین بوده. اما تازگی ها یک طور عجیبی مهربانی می کند. به یک سبک "اولین بار" گونه ای. با یک حالت خیلی خیلی خالص و بی بدیلی ناز و نوازش می کند. این پسر، این مرد من، از حد رویاهای طلایی عمرم هم فراتر است. در واقع شاهزاده رویاهایی که همیشه در ذهن داشتم کلاً در برابرش هیچ است. من چطور پیدایش کردم؟ بهتر است بگویم چطور بعد از 7 سال دوستی و همکلاسی بودن پیدایش کردم؟ هنوز گاهی صبح که بیدار می شوم، بودنش در کنارم برایم عجیب است. هی به خودم می گویم من واقعاً باهاش ازدواج کردم؟؟؟؟
چقدر در این متن نوشتم "تازگی ها"!!!
باید برویم کلید و پریز برق و دو تا دستگیره در بخریم. حالا که خانه را رنگ کردیم، قدیمی ها خیلی خار چشم هستند. شب ها کفش کتانی جدیدم را که با پایم مهربان است و باهاش پرواز می کنم می پوشم با کاپشن صورتی و بدون کیف و رها از دنیا می رویم می گردیم. تازگی ها کیف دست گرفت برایم سخت شده. شانه هایم تحمل کیف را ندارند. پول ها و کارت ها و کلید و موبایل را می گذارم توی جیب و دستم را می دهم به دستش و می رویم...
آمده بودم چیز دیگری بنویسم.
امده بودم بنویسم که به مدیرم گفتم که اینجا نگاه ها در خصوص قابلیت کارشناس ها جنسیتی است و من می خواهم بروم ماموریت. و او هم گفت که قبول دارد و باید امتحان کنیم. می خواستم بنویسم که اصلاً دلم نمی خواهد بروم بوشهر. که از الان که به عید یا به عقدکنان علی فکر می کنم و به بوشهر و به شیراز کلاً حالم بد می شود. دلم مسافرت به جایی را می خواهد که هیچ کس نباشد. دلم معاشرت نمی خواهد، تعارف تکه پاره کردن نمی خواهم. درگیر آداب و رسوم شدن نمی خواهم. نمی خواهم جهت عرض ادب بروم دیدن کسی. (عرض را داشتم می نوشتم ارز!!!) نمی خواهم فردا بروم منزل عمه. نمی خواهم هر شب مادرم زنگ بزند. نمی خواهم حواسم به این باشد که چند روز است با مادر و پدر احسان صحبت نکرده ام.
باید وزنم را کم کنم. تبدیل به یک موجود چاق خپل زشت شده ام.

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

و این پست مال همین الان است که 1 ساعت از ساعت کارم گذشته و من هنوز پشت میزم هستم و دارم با یک کشتی احمق سر و کله می زنم.
احسان باز هم رفته ماموریت و جمعه شب بر می گردد. بی نهایت خسته ام. زندگی ام بی نهایت زیباست اما از کار خسته ام. در واقع کارم آنقدر فرساینده و آزار دهنده شده که واقعاً اگر به درآمدم نیازی نداشتم استعفا می دادم. من خوره کارم. کارم نسبتاً جالب است و آدم همیشه در چالش است با طراح و مالک و بازرس و ...و سرم توی حساب و کتاب است و قوانین اینترنشنال. سخت و دلنشین بود. اما الان دیگر دلنشین نیست. کشنده است. نه از سختی، از بی در و پیکری. از اینکه هر کسی به واحد ما می رسد طلبکار است و به قول همکارام ما بچه زن بابا محسوب می شویم. نکته تاسف برانگیز این است که حتی همکاران جدید و تازه نفسم که فقط 8 ماه است به این مجموعه آمده اند و فوق العاده دانا، پر تلاش و پر انرژی بودند هم به همین وضع دچارند. روزی نیست که با هم از نامناسب بودن شرایط صحبت نکنیم. جسم و روحم (قسمت علمی/محاسباتی روحم) شدیداً خسته و پژمرده است. کمرم، گردنم، شانه هام درد می کنند. گرسنه ام. چشمام دارند از حدقه در می آیند. انقدر سر کار خسته می شوم که ساعت 10 شب خوابم. 3 روز یک بار دوش می گیرم! حالم از خودم به هم می خورد...
نظریه خودم این است که همه این ها از فشار مالی 3 ماه گذشته نشات می گیرد. من تا به حال چنین چیزی را تجربه نکرده بودم. احسان هم همینطور. درست است که هر دویمان در خانواده کارمند بزرگ شدیم و باید پولمان را مدیریت می کردیم، اما مسئولیت روی دوش ما نبود. من اگر نگران می شدم که وسط ماه پولم تمام شده، بابت این بود که احتمالاً نمی توانم توی دانشگاه خیلی ولخرجی کنم یا آن کیف یا آن مانتو را الان نمی توانم بخرم. اما نگرانی برای قسط ها و مخارج خانه مال پدر و مادرها بود. و من این سه ماه خیلی شدید لمسش کردم. خیلی شدید.
خدا را شکر که تمام شد و از این ماه دیگر همه چیز به همان وضع سابق بر می گردد و دوباره نفس پولدارانه عمیقی می کشیم. امیدوارم با درست شدن این وضعیت، این خستگی هم کم و قابل تحمل شود. ولی به هر حال باید مرخصی بگیرم. می خواهم 1 هفته تعطیل باشم و... هیچ جا نروم. فقط توی خانه باشیم و کنار هم ارام بگیریم. فرصت چیدن میز صبحانه داشته باشیم. فرصت اینکه توی سی دی هایمان بگردیم و با هم فیلم ببینیم. دوست دارم وسط روز زیر افتاب بروم بیرون. دوست دارم برویم مغازه علی اقا و در حال بازی بازی و خوش و بش میوه بخریم نه با عجله. دوست دارم باز هم غذاهای من درآوردی بپزم. دوست دارم با ارامش ارایش کنم و لباس هایی را که دوست دارم بپوشم و فرصت و جان ِ آویزان کردن لباس هایم را داشته باشم و روی مبل ولشان نکنم... دوست دارم تخم مرغ اب پز کنم و با کره بخورم. فرصت آب پز کردن ندارم، همه اش نیمرو... دلم از آن املت های خانمان برانداز خودم می خواهد که پختنشان نیم ساعت طول می کشد. دلم غذای توی فر می خواهد. سوفله می خواهم. از پارسال به احسان قول داده ام برایش پیراشکی درست کنم. اما هنوز دست به وردنه نبرده ام. دلم می خواهد گلدوزی کنم. می خواهم گل های کریستال درست کنم برای توی گلدان طلایی ام. می خواهم بروم استخر. دوست دارم بروم دوچرخه سواری. دلم می خواهد با سرعت رکاب بزنم و باد توی موهایم بچرخد...
من مرخصی می خواهم...
این پست مال هفته پیش است که الان پابلیشش می کنم:

1- خانه را نقاشی کردیم. به رنگ 2-3 سانتیمتر بالای بک گراند صفحه وبلاگم. ملایم و روشن و البته کمی صورتی تر. یعنی مخلوطی از صورتی و کرم که هیچ کدام بر دیگری غالب نمی شوند. قشنگ شده و خیلی دوستش دارم. به احتمال زیاد برای سال آینده هم همین جا ماندگاریم. باید زنگ بزنم به صاحبخانه.
2- بالاخره پاییز شد! باران لطیفی می بارد و هوا ملس است و من وهمکارهام که پسرهای مجردی هستند بحث می کنیم که هوا یک نفره است یا دو نفره!!!
3- این سه ماه اخیر نگرانی های مالی ما را کشت!! بابت غیبت ها و مرخصی های غیر مجاز پارسال، بدهکار بودیم و در سه قسط از حقوقم جفتمان کسر شد. و درست در همین سه ماه هم خرج های گنده و عجیبی پیش آمد و عدم اطمینان مالی واقعاً آزار دهنده بود. رسماً دارم ثانیه شماره می گنم که این هفته بگذرد و آخر هفته آینده بیاید و حقوق بگیریم که به لطف 10 روز ماموریت های همسر مهربان و خرکاری های من میلیونر خواهیم شد انشااااااللللللللله.
4- نمی دانم حالم چطور است. بی نهایت خوشبختم. اما نمی دانم چرا بغض دارم. دوباره به همان حال غریب سابق برگشته ام. و البته باز هم همه چیز با هم قاطی شده. الهام آمده تهران و من برای پنج شنبه جمعه باهاش هماهنگ کردم. حالا برای چهار و پنج شنبه دوره اموزشی مزخرفی از 8 صبح تا 5 عصر داریم و حضور اجباری است. از ان طرف پسر عموی 18 ساله تیزهوشِ "روانی شده از شدت خرخوانی"ِ دپرس شده بابت پشت کنکور ماندگیِ ناشی از استرس و میگرنِ سر جلسه امتحان،(نفس تازه می کنیییییییییم) بعد از کلی اصرار و تمنای من و عمه دارد می آید تهران و دقیقاً همان روز جمعه فقط ما سر کار نیستیم و می توانیم به بچه برسیم. حالا من مانده ام و دوست نازنینی که دلتنگش هستم و پسرعموی عزیزی که خودم گفتم بیاید!! ضمناً تمیزکاری بعد از نقاشی هنوز تمام نشده.
5- برای دوستم ناراحتم. با عشقش ازدواج کرده ولی به آن شادی که باید نیست. رضایتی را که باید داشته باشد ندارد. خانواده همسرش ثروتمند و سنتی و با ظاهر بسیار آبرومند و معتبر و البته زبان دراز و پر رو وعلاوه بر اینها به نظر من کمی هم مریضند (گل بود و به سبزه هم...). دوستم با تمام وجود جنگید و هیچ چیز کم نگذاشت برای عشقش. اما حالا می گوید: "هنوز هم دوستش دارم ولی اگر زمان به عقب برگردد به شیوه دیگری عمل می کنم." "هنوز"؟؟؟ "هنوز" برای کسی که 3 سال از ازدواجش با عشقی که برایش جنگیده می گذرد، خوب نیست. در بدبینانه ترین حالت باید گفت خیلی زود است که بگوید "هنوز". این "هنوز" دارد من را اذیت می کند. دوستم بسیار دختر سالمی بود. بسیار ساده و دوست داشتنی. من خیلی دوستش دارم. اما حالا دیگر روحش خراش برداشته. خودش می گوید خشم انباشته دارد. حالا دیگر او و شوهرش با هم "ندار" نیستند. شوهرش با همه عشق و مبارزه ای که کرد اما حواسش هم بود که "به موقع گربه را دم حجله بکشد". ولی دوست من اصلاً حواسش نبود. دوستم خیلی عاشقانه و بی ریا و پروانه ای و با دل و جان و جسم و روح تمام پیش رفت و کم نگذاشت. واقعاً از هیچ چیز برای عشقش دریغ نکرد. اما...
الان خوشبختند. اما من خشم درون دوستم را در عمق چشم هایش، در چروک های ریز صورتش که قبلاً نبودند، دارم می بینم. در بدبینی اش نسبت به همه چیز. در تعجب افسوس دارش از هیجان و شیدابازی هایی که من و همسرم داریم. از شگفتی اش وقتی که می فهمد احسان که می رود ماموریت من 4 روز غذا از گلویم پایین نمی رود (حالا بماند که من و احسان هم دیوانه ایم. ولی الان موضوع بحث چیز دیگری است)... یعنی سنسورهای من در مقابل دوستم در این حد آلارم می دهند که من سعی می کنم کلاً درباره اینکه "زندگی چقدر قشنگ و لاولی است" صحبت نکنم. چون انگار که دارم راجع به دنیای بالای ابرها صحبت می کنم (حالا بماند که من هم به طرز غیرقابل تحملی رومانتیک هستم)