۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

نمی دونم یهو چطور شد که همه پست هام درفت شدن!! دارم کم کم برمی گردونمشون. اصلاً توی داشبردم که می رم همه صفحه های پست ها رو نمیاره که یه دفعه همه رو تیک بزنم پابلیش کنم. به طرز خنده داری هی باید لاگ این کنم و هی سیو و ... خلاصه اصلاً یه وضعی...
بلاگر عزیز، من نویسنده نیستم. حتی خوب هم نمی نویسم. ولی وبلاگمو دوست دارم. اصلاً عاشششششقتم. ما رو دریاب...

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

سرانجام تکلیف خانه مان روشن شد . همین جا ماندگاریم و فقط حدود 10 درصد کل قیمت افزایش پیدا کرد که توافق کردیم اجاره ماهیانه مان بیشتر شود. تخفیفی که بدون حتی خواهش بهمان داده شد رویایی بود. با محبتی وصف ناپذیر گفتند نمی خواهیم شما را از دست بدهیم. خوشحال تر از این نمی توانستیم باشیم. کلی نقشه داریم برای زیبایی و راحتی بیشترش. خوشحالم. این خانه را دوست دارم. وقتی پیدایش کردیم دلمان را برد. زندگی مان را اینجا شروع کردیم. وسایلمان را برای اینجا خریدیم. زندگیمان روز به روز بهتر شد. مهمان های عزیزی را پذیرا شدیم. حس "خانه" دارد. حس "خانه خودمان" را دارد. احساس اجاره نشینی نمی دهد بهمان. نگران هیچ چیزم نمی کند. و البته همه این ها به خاطر انسانیت و بزرگ منشی صاحب این خانه است که دندانش گرد نیست و محتاج پول خون دیگرانی مثل ما نیست.
می خواهم هرچه بیشتر به این خانه برسم. باید احسان را راضی کنم که کفش را لمینیت کنیم. معادل اجاره 5 ماهمان می شود. و در عوض ارزشی چند برابر به خانه می دهد. برای راهرو و کانتر آشپزخانه فکرهایی دارم. می خواهم طوری بهش برسم که اگر روزی خواستند بفروشندش، هرکسی حاضر باشد همه چیزش را بفروشد و به جایش همین خانه را بخرد.
از دیشب که خبرش را بهمان دادند آرامشی دلچسب دارم. حالا یک سال فرصت داریم برای برنامه ریزی. برای اندوختن سرمایه و شاید سرمایه گذاری برای خرید خانه. باید زودتر کاری کنیم. این یک سالی که گذشت را از دست دادیم چون تکلیف هیچ چیز معلوم نبود. زمانی که این خانه را گرفتیم فکر می کردیم 4-5 ماه بیشتر درش نخواهیم بود. قرار بود همسر مهربان برود ماموریت اموزشی خارج از کشور و بعدش برویم مازندران زندگی کنیم. بعد داستان سفرش از بهار به تابستان افتاد و بعد هم به لطف تحریم ها کلاً کنسل شد. بعدش تا آمدیم خودمان را جمع کنیم اول پاییز بود و... بی تجربه بودیم و ولخرج و ...
امسال اما به یاری خدا و بندگانش! برنامه ها داریم...
من عقیده عجیبی دارم. عقیده دارم آدم هر کار مهمی می خواهد بکند باید تا 30 سالگی بکند. اگر بچه می خواهد، باید تا 30 سالگی بچه دار شود. اگر خانه می خواهد باید تا 30 سالگی بخرد. اگر مهاجرت می خواهد باید تا 30 سالگی برود. اگر...
خلاصه تا جوان است خودش را به آب و آتش بزند و بدود و عرق بریزد و تلاش کند. احساس می کنم دهه 4 ام زندگی خیلی سریع می گذرد. 30 تا 40 انگار خیلی کوتاه تر از 20 تا 30 است. 20 تا 30 سالگی کش می آید. سیب زندگی بارها می چرخد و می چرخد. روی هوا هم که نباشد، روی زمین آرام نمی ماند. وول می خورد و می رقصد و می لغزد و می دود و دیوانگی می کند. اما به 30 که رسید باید برش داری و گازش بزنی. و هر چه ترد تر و آب دار تر، بهتر...
من سال دیگر 30 ساله می شوم...
 

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

در خیابان ورکش (خیابان ظلع شمالی ورزشگاه امجدیه) وقتی در پیاده روی جنوبی خیابان  از سمت بهار به سمت مفتح  می روید، در میانه های خیابان در یک محدوده 10-12 قدمی هیچ ساختمانی جلوی دید را نمیگیرد، و می توانید برج تهران (تقاطع حکیم - کردستان) را ببینید.
این قضیه برای من هیجان انگیز است. برای خیلی ها نیست. اولین بار که دیدمش از ذوق نمی دانستم چه کنم. مثل این است که از وسط سنگ ها راهی برای یک جویبار کوچک باز شده باشد. من دوستش دارم.
در ادامه این مسیر هم وقتی می خواهید از عرض مفتح رد شوید، کوه ها را خیلی خیلی عظیم و زیبا در سمت راستتان (شمال) می توانید ببینید.
این ها را گفتم که بگویم متاسفانه من اصلاً لازم نیست که اخبار هواشناسی را گوش بدهم که بفهمم هوا چقدر بد و الوده است. صبح به صبح نگاهی به برج تهران می اندازم که این روزها دورتر و محوتر دیده می شود. و کوه ها... باورتان می شود امروز کوه ها را ندیدم؟ امروز شمال مفتح را نگاه می کردم هیچ کوهی نبود. مطلقاً هیچ چیز دیده نمی شد. انگار در یک فلات صاف و بی حاشیه زندگی می کنم. فقط آسمان سیاه بود.
صبح ها از خانه مان تا محل کار فقط 12 دقیقه پیاده راه است. از بهار تا مفتح. به میانه که می رسم خسته می شوم. پاهایم سست و نفسم تنگ می شود. خواب الوده و گیج می رسم سر کار.
امروز صبح، کوه ها را که ندیدم ترسیدم.

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

منتظرم زودتر ساعت 12 بشود. نترسید، ساعت 12 که بشود از لباس سیندرلا در نمی آیم؛ از کار مرخص می شوم و می رویم خانه. آخر هفته را دوست دارم. پنج شنبه ها را دوست دارم. می چسبد که زودتر ساعت کارمان تمام می شود. اگر کلاً تعطیل بودیم اینقدر لذت بخش نمی شد. راستی هیچ دقت کرده اید چه کیفی دارد وقتی شنبه (به دلیلی) تعطیل می شود؟ اول هفته که تعطیل می شود، انگار یک دهن کجی بزرگ کشدار است به کل هفته.
فردا ظاهراً منزل عمه جان دعوتیم. امیدوارم باز هم آن جمعیت 5-6 نفری حوصله سر بر آنجا نباشند. تازگی ها از معاشرت خسته می شوم. دلم خلوت خودم و یارم را می خواهد. دوست دارم تنها بودنمان را.
تازگی ها عجیب مهربان شده. همیشه مهربان بوده. مهربان ترین بوده. اما تازگی ها یک طور عجیبی مهربانی می کند. به یک سبک "اولین بار" گونه ای. با یک حالت خیلی خیلی خالص و بی بدیلی ناز و نوازش می کند. این پسر، این مرد من، از حد رویاهای طلایی عمرم هم فراتر است. در واقع شاهزاده رویاهایی که همیشه در ذهن داشتم کلاً در برابرش هیچ است. من چطور پیدایش کردم؟ بهتر است بگویم چطور بعد از 7 سال دوستی و همکلاسی بودن پیدایش کردم؟ هنوز گاهی صبح که بیدار می شوم، بودنش در کنارم برایم عجیب است. هی به خودم می گویم من واقعاً باهاش ازدواج کردم؟؟؟؟
چقدر در این متن نوشتم "تازگی ها"!!!
باید برویم کلید و پریز برق و دو تا دستگیره در بخریم. حالا که خانه را رنگ کردیم، قدیمی ها خیلی خار چشم هستند. شب ها کفش کتانی جدیدم را که با پایم مهربان است و باهاش پرواز می کنم می پوشم با کاپشن صورتی و بدون کیف و رها از دنیا می رویم می گردیم. تازگی ها کیف دست گرفت برایم سخت شده. شانه هایم تحمل کیف را ندارند. پول ها و کارت ها و کلید و موبایل را می گذارم توی جیب و دستم را می دهم به دستش و می رویم...
آمده بودم چیز دیگری بنویسم.
امده بودم بنویسم که به مدیرم گفتم که اینجا نگاه ها در خصوص قابلیت کارشناس ها جنسیتی است و من می خواهم بروم ماموریت. و او هم گفت که قبول دارد و باید امتحان کنیم. می خواستم بنویسم که اصلاً دلم نمی خواهد بروم بوشهر. که از الان که به عید یا به عقدکنان علی فکر می کنم و به بوشهر و به شیراز کلاً حالم بد می شود. دلم مسافرت به جایی را می خواهد که هیچ کس نباشد. دلم معاشرت نمی خواهد، تعارف تکه پاره کردن نمی خواهم. درگیر آداب و رسوم شدن نمی خواهم. نمی خواهم جهت عرض ادب بروم دیدن کسی. (عرض را داشتم می نوشتم ارز!!!) نمی خواهم فردا بروم منزل عمه. نمی خواهم هر شب مادرم زنگ بزند. نمی خواهم حواسم به این باشد که چند روز است با مادر و پدر احسان صحبت نکرده ام.
باید وزنم را کم کنم. تبدیل به یک موجود چاق خپل زشت شده ام.

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

و این پست مال همین الان است که 1 ساعت از ساعت کارم گذشته و من هنوز پشت میزم هستم و دارم با یک کشتی احمق سر و کله می زنم.
احسان باز هم رفته ماموریت و جمعه شب بر می گردد. بی نهایت خسته ام. زندگی ام بی نهایت زیباست اما از کار خسته ام. در واقع کارم آنقدر فرساینده و آزار دهنده شده که واقعاً اگر به درآمدم نیازی نداشتم استعفا می دادم. من خوره کارم. کارم نسبتاً جالب است و آدم همیشه در چالش است با طراح و مالک و بازرس و ...و سرم توی حساب و کتاب است و قوانین اینترنشنال. سخت و دلنشین بود. اما الان دیگر دلنشین نیست. کشنده است. نه از سختی، از بی در و پیکری. از اینکه هر کسی به واحد ما می رسد طلبکار است و به قول همکارام ما بچه زن بابا محسوب می شویم. نکته تاسف برانگیز این است که حتی همکاران جدید و تازه نفسم که فقط 8 ماه است به این مجموعه آمده اند و فوق العاده دانا، پر تلاش و پر انرژی بودند هم به همین وضع دچارند. روزی نیست که با هم از نامناسب بودن شرایط صحبت نکنیم. جسم و روحم (قسمت علمی/محاسباتی روحم) شدیداً خسته و پژمرده است. کمرم، گردنم، شانه هام درد می کنند. گرسنه ام. چشمام دارند از حدقه در می آیند. انقدر سر کار خسته می شوم که ساعت 10 شب خوابم. 3 روز یک بار دوش می گیرم! حالم از خودم به هم می خورد...
نظریه خودم این است که همه این ها از فشار مالی 3 ماه گذشته نشات می گیرد. من تا به حال چنین چیزی را تجربه نکرده بودم. احسان هم همینطور. درست است که هر دویمان در خانواده کارمند بزرگ شدیم و باید پولمان را مدیریت می کردیم، اما مسئولیت روی دوش ما نبود. من اگر نگران می شدم که وسط ماه پولم تمام شده، بابت این بود که احتمالاً نمی توانم توی دانشگاه خیلی ولخرجی کنم یا آن کیف یا آن مانتو را الان نمی توانم بخرم. اما نگرانی برای قسط ها و مخارج خانه مال پدر و مادرها بود. و من این سه ماه خیلی شدید لمسش کردم. خیلی شدید.
خدا را شکر که تمام شد و از این ماه دیگر همه چیز به همان وضع سابق بر می گردد و دوباره نفس پولدارانه عمیقی می کشیم. امیدوارم با درست شدن این وضعیت، این خستگی هم کم و قابل تحمل شود. ولی به هر حال باید مرخصی بگیرم. می خواهم 1 هفته تعطیل باشم و... هیچ جا نروم. فقط توی خانه باشیم و کنار هم ارام بگیریم. فرصت چیدن میز صبحانه داشته باشیم. فرصت اینکه توی سی دی هایمان بگردیم و با هم فیلم ببینیم. دوست دارم وسط روز زیر افتاب بروم بیرون. دوست دارم برویم مغازه علی اقا و در حال بازی بازی و خوش و بش میوه بخریم نه با عجله. دوست دارم باز هم غذاهای من درآوردی بپزم. دوست دارم با ارامش ارایش کنم و لباس هایی را که دوست دارم بپوشم و فرصت و جان ِ آویزان کردن لباس هایم را داشته باشم و روی مبل ولشان نکنم... دوست دارم تخم مرغ اب پز کنم و با کره بخورم. فرصت آب پز کردن ندارم، همه اش نیمرو... دلم از آن املت های خانمان برانداز خودم می خواهد که پختنشان نیم ساعت طول می کشد. دلم غذای توی فر می خواهد. سوفله می خواهم. از پارسال به احسان قول داده ام برایش پیراشکی درست کنم. اما هنوز دست به وردنه نبرده ام. دلم می خواهد گلدوزی کنم. می خواهم گل های کریستال درست کنم برای توی گلدان طلایی ام. می خواهم بروم استخر. دوست دارم بروم دوچرخه سواری. دلم می خواهد با سرعت رکاب بزنم و باد توی موهایم بچرخد...
من مرخصی می خواهم...
این پست مال هفته پیش است که الان پابلیشش می کنم:

1- خانه را نقاشی کردیم. به رنگ 2-3 سانتیمتر بالای بک گراند صفحه وبلاگم. ملایم و روشن و البته کمی صورتی تر. یعنی مخلوطی از صورتی و کرم که هیچ کدام بر دیگری غالب نمی شوند. قشنگ شده و خیلی دوستش دارم. به احتمال زیاد برای سال آینده هم همین جا ماندگاریم. باید زنگ بزنم به صاحبخانه.
2- بالاخره پاییز شد! باران لطیفی می بارد و هوا ملس است و من وهمکارهام که پسرهای مجردی هستند بحث می کنیم که هوا یک نفره است یا دو نفره!!!
3- این سه ماه اخیر نگرانی های مالی ما را کشت!! بابت غیبت ها و مرخصی های غیر مجاز پارسال، بدهکار بودیم و در سه قسط از حقوقم جفتمان کسر شد. و درست در همین سه ماه هم خرج های گنده و عجیبی پیش آمد و عدم اطمینان مالی واقعاً آزار دهنده بود. رسماً دارم ثانیه شماره می گنم که این هفته بگذرد و آخر هفته آینده بیاید و حقوق بگیریم که به لطف 10 روز ماموریت های همسر مهربان و خرکاری های من میلیونر خواهیم شد انشااااااللللللللله.
4- نمی دانم حالم چطور است. بی نهایت خوشبختم. اما نمی دانم چرا بغض دارم. دوباره به همان حال غریب سابق برگشته ام. و البته باز هم همه چیز با هم قاطی شده. الهام آمده تهران و من برای پنج شنبه جمعه باهاش هماهنگ کردم. حالا برای چهار و پنج شنبه دوره اموزشی مزخرفی از 8 صبح تا 5 عصر داریم و حضور اجباری است. از ان طرف پسر عموی 18 ساله تیزهوشِ "روانی شده از شدت خرخوانی"ِ دپرس شده بابت پشت کنکور ماندگیِ ناشی از استرس و میگرنِ سر جلسه امتحان،(نفس تازه می کنیییییییییم) بعد از کلی اصرار و تمنای من و عمه دارد می آید تهران و دقیقاً همان روز جمعه فقط ما سر کار نیستیم و می توانیم به بچه برسیم. حالا من مانده ام و دوست نازنینی که دلتنگش هستم و پسرعموی عزیزی که خودم گفتم بیاید!! ضمناً تمیزکاری بعد از نقاشی هنوز تمام نشده.
5- برای دوستم ناراحتم. با عشقش ازدواج کرده ولی به آن شادی که باید نیست. رضایتی را که باید داشته باشد ندارد. خانواده همسرش ثروتمند و سنتی و با ظاهر بسیار آبرومند و معتبر و البته زبان دراز و پر رو وعلاوه بر اینها به نظر من کمی هم مریضند (گل بود و به سبزه هم...). دوستم با تمام وجود جنگید و هیچ چیز کم نگذاشت برای عشقش. اما حالا می گوید: "هنوز هم دوستش دارم ولی اگر زمان به عقب برگردد به شیوه دیگری عمل می کنم." "هنوز"؟؟؟ "هنوز" برای کسی که 3 سال از ازدواجش با عشقی که برایش جنگیده می گذرد، خوب نیست. در بدبینانه ترین حالت باید گفت خیلی زود است که بگوید "هنوز". این "هنوز" دارد من را اذیت می کند. دوستم بسیار دختر سالمی بود. بسیار ساده و دوست داشتنی. من خیلی دوستش دارم. اما حالا دیگر روحش خراش برداشته. خودش می گوید خشم انباشته دارد. حالا دیگر او و شوهرش با هم "ندار" نیستند. شوهرش با همه عشق و مبارزه ای که کرد اما حواسش هم بود که "به موقع گربه را دم حجله بکشد". ولی دوست من اصلاً حواسش نبود. دوستم خیلی عاشقانه و بی ریا و پروانه ای و با دل و جان و جسم و روح تمام پیش رفت و کم نگذاشت. واقعاً از هیچ چیز برای عشقش دریغ نکرد. اما...
الان خوشبختند. اما من خشم درون دوستم را در عمق چشم هایش، در چروک های ریز صورتش که قبلاً نبودند، دارم می بینم. در بدبینی اش نسبت به همه چیز. در تعجب افسوس دارش از هیجان و شیدابازی هایی که من و همسرم داریم. از شگفتی اش وقتی که می فهمد احسان که می رود ماموریت من 4 روز غذا از گلویم پایین نمی رود (حالا بماند که من و احسان هم دیوانه ایم. ولی الان موضوع بحث چیز دیگری است)... یعنی سنسورهای من در مقابل دوستم در این حد آلارم می دهند که من سعی می کنم کلاً درباره اینکه "زندگی چقدر قشنگ و لاولی است" صحبت نکنم. چون انگار که دارم راجع به دنیای بالای ابرها صحبت می کنم (حالا بماند که من هم به طرز غیرقابل تحملی رومانتیک هستم)

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

از امروز با خودم کتاب آورده ام سر کار که میون روز اون وقتایی که حسابی گیج و خسته ام کمی رفرش بشم. صبح چندتا کتاب رو زیر و رو کردم. آخرش زویا پیرزاد برداشتم. بعدش یهو انگار که دلم سوخته باشه براش که بخوام توی اون محیط پر کار و پر فشار آزارش بدم و کلمه هاش رو حرام کنم، گفتم نه. تو رو باید توی رختخواب خوند. یا با چای عصر که وقتی می رسیم خونه می خوریم. داشتم منصرف می شدم کلاً که چشمم به کتابای زبان افتاد و دستم رفت لابه لاشون و یه دونه برداشتم و گذاشتم تو کیفم. دیدم اینطوری هم کلمه های قشنگ و جمله های فارسی سر کار هدر نمی رن، هم مغزم یه فعالیت خیلی خیلی خیلی متفاوت انجام میده!! خلاصه اگر امروز جواب بده باید برم کتاب داستان کوچیک انگلیش بخرم. یه کار دیگه هم کردم اونم اینه که چند شب پیش رفتیم پازل خریدیم. از 1000 قطعه شروع کردیم فعلاً. طرحش قشنگه، یه تابلوی 3 تیکه هست  که در دور دست هاش کلبه و درخت سرو هست و جلوی جلو پر از شقایق های سرخ. ولی رنگ غالب زمینه زرد و خردلیه. دوستش دارم کلی. در این حد که امروز صبح در حالی که به موقع بیدار شده بودم و به موقع می رسیدیم سر کار، ولی از 7:30 تا 9 کلاً توش غرق بودم و بعدشم تازه کلی پیش احسان جون خابالوم دراز کشیدم و حرف زدیم و برنامه اقتصادی چیدیم واسه اینکه سال آینده این موقع خونه خریده باشیم!! و بعدش یه املت خوشگل درست کردم و خوردیم و ساعت ده و نیم تازه آمدیم سر کار. یه تصمیم دیگه هم گرفتم اونم اینه که بریم با مدیر عامل صحبت کنیم که 5 شنبه ها نیاییم و به جاش شنبه تا سه شنبه روزی نیم ساعت بیشتر بمونیم. برنامه کاری ما اینطوریه که 4 روز اول تا 4:30 هستیم، 4شنبه ها تا 4 و پنج شنبه ها یک هفته در میان می آییم و اونم تا 12. یعنی کلاً دو تا پنج شنبه کار می کنیم که جمعاً می شه 8 ساعت. پس اگر 4 هفته، هفته ای 4 روز، روزی نیم ساعت اضافه بمونیم (یعنی تا 5) اون 8 ساعت پر می شه. شدیداً به دو روز تعطیلی آخر هفته نیاز دارم. دارم "مستهلک" می شم!!! احساس می کنم اکسپایر می شم اگه کمی بیشتر این وضعیت ادامه پیدا کنه. در واقع باید بگم که اصلاً حالم خوب نیست.
 
پی نوشت: کلاً قصد داشتم چیز دیگه ای بنویسم. ولی با وجود ظاهر و شاد و شنگولم، شدیداً حالم خرابه.

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

ماموریت رفتن های همسر مهربان دوباره شروع شده. تمام بهار مرتب می رفت ماموریت شمال. خوب بود از این لحاظ که نزدیک بود و اغلب کوتاه (نهایتاً 2 روز) ولی با ماشین می رفتن و همیشه احتمال خطر بود. بعدش به خاطر یک سری مسائلی که توی شرکت واقعاً روی اعصاب بود تمام تابستان اعتصاب کرد و ماموریت نرفت. اما حالا سری جدید ماموریت ها همه مربوط به شناورهای کشتیرانیه و فرصت های فوق العده ای هستن و در نتیجه باید بره جنوب. در نتیجه سفرها طولانی اند و هوایی و کم/پر خطرتر؟؟؟ هفته پیش برای 6 روز رفت بندرعباس. 5 روز اول راحت بودم و به جز مشکل بی پولی و خاموشی! مسئله دیگری نداشتم. بی پولی به این دلیل که دقیقاً همون کارتی رو که کلی پول توش بود توی جیبش جامونده بود و زمانی متوجه شد که وسط آب بود!! که این مسئله سریعاً حل شد ولی صرف اینکه می دونستم پولی که دستمه محدوده باعث عذاب بود! بی برقی خنده دار هم حکایتش این بود که چندتا از فیوزها با هم پریده بود و چون جعبه برق پشت یخچال بود و نمی تونستم تکانش بدم 3 روز رو با تاریکی نسبی گذروندم. فقط آشپزخانه برق داشت. تازه ظرفشویی و لباسشویی رو هم روشن نکردم و اجاق گاز رو هم از برق کشیدم که خدای نکرده این یکی فیوز هم نپره و بی یخچال بمونم. خلاصه شب پنجم یهو غصه این دل زد بالا و دلتنگ شدم ناجور و با گریه زاری خوابیدم و فرداش از شدت هیجان برگشتنش و دلتنگی همزمان، به زحمت تا 3 موندم سر کار (و تا همون موقع هم کار مفیدی نکردم!!) و برگشتم خونه و تا 12 شب رو پا بند نبودم تا رسید خونه... و وقتی بغلم کرد تازه فهمیدم چقدر این چند روز سردم بوده و فقط با دلگرمی صداش طاقت آوردم...
برام سوغاتی خریده بود. اولین بار بود این همه دور بودیم و این اولین سوغاتی خیلی چسبید. تصور اینکه رفته گشته و چیزی برای من انتخاب کرده شدیداً لذت بخشه...
خلاصه پس فردا شب تولدشه و دارم برنامه می چینم واسه یک سورپرایز دوست داشتنی :)
دارم توی زندگی چیزهای جالبی رو تجربه می کنم. رابطه بین حس و حال روحم با حس و حال جسمم. مدتی شدیداً دلتنگ بودم. خیلی شدید. پیشم بود و حس می کردم ندارمش، دلتنگی داشت خفه ام می کرد. همیشه بغض داشتم. فیلم رومانتیک میدیدم حالم بد می شد. همه چیز خوب بود و حتی از رویاهام بهتر، اما من خوب نبودم. اما کشفش کردم. فهمیدم مشکل از کجاست و حلش کردم. و خوشحال شدم از اینکه فهمیدم مشکل از من و او و روحمون و احساسمون و رابطه مون نبود. مشکل از جسم خسته من و فشار کار و روح پر تنشی بود که هر روز عصر می بردم خونه و روی خیلی چیزها تاثیر می گذاشت...
 
 
 

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

و من برگشتم :)

خب من خودم حقیقتاً باورم نمیشه که باز دارم می نویسم!
حدود 10 ماه هست که ننوشتم. به دلایل بسیار خنده دار. اگه بگم فکر می کنید در عهد دقیانوس دارم زندگی می کنم. ولی علت اصلی مشغله بیش از حد بوده.
این مدت اینجوری گذشت: 10 اسفند عروسی کردیم. و البته جشن گرفتیم و بسیار هم مراسم خوبی بود و شدیداً همه راضی و خشنود بودن به جز خودم که قبلاً هم توضیح داده بودم عروسی نمی خواستم. به هر حال. برنامه همسر مهربان کلاً تغییر کرد و ماموریت خارجه نرفت و همچنان همکاریم و داریم زیر همین آسمان دودآلود ولی دوست داشتنی زندگی می کنیم. خانه خواهرشوهر عزیز رو اجاره نکردیم و به جاش خانه بزرگتر و راحت تری با قیمت رویایی به دست آوردیم. پایان نامه هم در ترم 6 تمام شد.
زندگی بی نهایت زیباست. حتی بی نهایت هم کم به نظر می رسه. احسان، بیشتر از اونی که آرزوشو داشتم مهربان، فهمیده و عاشقه. خوشحالم و خوشبخت.
بعداً بیشتر میام می نویسم. انقدر امروز توی واحمون شلوغ پلوغه و انقدر کار رو ی دستمه که همین چند خط رو هم به زحمت نوشتم.
خوشحالم که اینجام :)

۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

خب، فکر می کنم الان دیگه میتونم درباره همه اتفاقات این اواخر بنویسم.

جریان اینطوریه که همسر هزیزتر از جان قراره برای 2 ماه برای شرکت در یک دوره آموزشی بره به خارج از کشور. و بعدش که برگرده مدیر شعبه شمال موسسه می شه و ما باید برای 2 سال بریم در یکی از بنادر شمال کار کنیم و اونجا زندگی کنیم.

دوره آموزشی اوایل (شاید هم اواسط) آپریل شروع میشه (یعنی هفته دوم فروردین به بعد) و ما قرار بود هفته اول-دوم فروردین ازدواج کنیم. ولی من به خانواده ام گفتم که برام اصلاً اصلاً و اصلاً قابل پذیرش نیست که احسان چند روز بعد از عروسی بره و 2 ماه نباشه و من کلی آرزو دارم برای اول زندگیمون و اینطوری اصلاً انگار نه انگار که زندگیمون شروع شده و ... خلاصه کلی آه و ناله کردم (که البته دروغ هم نبود) و دوست هم ندارم برنامه عقب بیفته و از طرفی ما دوتا هم دیگه داریم میمیریم واسه اینکه با هم زندگی کنیم و دیگه هر روز دیدن و باهم از صبح تا شب بیرون بودن برامون بس نیست و راضیمون نمی کنه و می خواهیم باهم زندگی کنیم (با جیییییییییییییییییغ بخوانید) و ...اینها. خلاصه قرار شد اواخر بهمن ازدواج کنیم و (اشاره به 2 پست قبل از این) مسلماً الان که نمیشه برای بهمن سالن پیدا کرد و به جای عروسی یه عقد کوچولو توی خونه می گیریم و مهمون کم دعوت می کنیم و برای شام میریم بیرون و ... باورم نمیشه که همه چیز اینطوری داره پشت سرهم ردیف میشه...

از دیروز هم شروع کردیم به گشتن دنبال خونه و البته دیگه خیلی سختگیر نخواهیم بود چون قرار نیست بیشتر از 6-7 ماه توش زندگی کنیم و بعدش میریم مازندران زندگی کنیم دیگه.

ضمناً من در حال حاضر در مرخصی 1 ماهه به سر می برم برای تمام کردن پایان نامه و الان 10 روزش به بطالت گذشته.